يادداشتهاي روزانه كاربران (وبلاگ)
ضربتى كه از عبادت جن و انس برتر بود

http://minaaaaa.persiangig.com/image/12.jpg

متجاوز از بيست تن از دانشمندان و مورخين و مفسرين اهل سنت (1) از رسول خدا(ص)با اختلاف اندكى نقل كرده‏اند كه پيغمبر خدا درباره آن ضربتى كه على(ع)در آن روز به عمرو زد و او را كشت فرمود:

«ضربة على يوم الخندق افضل من عبادة الثقلين.»

[ضربت على در روز خندق از عبادت جن و انس برتر است.]

و در نقل ديگرى است كه فرمود:

«ضربة على يوم الخندق أفضل من أعمال امتى الى يوم القيامة».

و در مجمع البيان طبرسى(ره)از حذيفه نقل شده كه رسول خدا(ص)به على فرمود:

اى على مژده باد تو را كه اگر عمل تو را بتنهايى در اين روز با عمل تمامى امت محمد بسنجند عمل تو بر آنها مى‏چربد،زيرا خانه‏اى از خانه‏هاى مشركان نيست مگر آنكه با كشته شدن عمرو خوارى و زبونى در آن وارد شد،و خانه‏اى از مسلمانان نيست جز آنكه با قتل او عزت و شوكتى در آن داخل گرديد.و ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه (2) درباره شجاعت آن حضرت در آن روز و قتل عمرو بن عبدود گويد:اهميت آن خيلى مهمتر از آن است كه كسى بگويد:مهم بود،و بزرگتر از آن است كه بگويد:بزرگ بود (3) و بهتر آن است كه آنچه را استاد ابو الهذيل در اين باره گفته است بگوييم،وى در پاسخ مردى كه از او پرسيد:آيا منزلت و مقام على در پيشگاه خدا بيشتر است يا منزلت ابو بكر؟وى در پاسخش گفت:اى برادر زاده به خدا سوگند مبارزه على در جنگ خندق با عمرو به اعمال همه مهاجر و انصار و طاعات و عبادات آنها همگى مى‏چربد تا چه رسد به ابى بكر تنها!

و شارح مذكور دنبال گفتار بالا را ادامه داده مى‏گويد:و مناسب با اين سخن بلكه بالاتر از آن روايتى است كه از حذيفة بن يمان روايت شده،و اصل آن روايت را ربيعة بن مالك نقل كرده گويد:به نزد حذيفه رفتم و بدو گفتم:اى ابا عبد الله مردم درباره على بن ابيطالب و فضايل و منقبتهاى او حديثهايى مى‏گويند كه اهل بصيرت بدانها خرده گرفته مى‏گويند:شما درباره اين مرد افراط مى‏كنيد!اكنون تو براى من حديثى بگو تا آن را براى مردم بگويم؟

حذيفه گفت:اى ربيعه از من درباره على چه مى‏پرسى؟و من براى تو چه بگويم؟

سوگند بدانكه جان حذيفه به دست اوست اگر همه اعمال امت محمد را از روزى كه خداى تعالى آن حضرات را به رسالت مبعوث فرمود تا به امروز همه را در يك كفه بگذارند و يك عمل تنها از اعمال على را در كفه ديگر بگذارند آن يك عمل بر همه اعمال امت مى‏چربد!

ربيعه كه اين سخن را شنيد گفت:اين سخنى است كه قابل تحمل نيست و من پندارم كه اين سخن گزافه و تندروى باشد!

حذيفه گفت:اى احمق چگونه قابل تحمل و قبول نيست؟و كجا بودند مسلمانان در جنگ خندق آن گاه كه عمرو و همراهانش از خندق عبور كرده و مبارز طلبيدند و جزع و وحشت همه را گرفت تا آن گاه كه على(ع)به جنگ او رفت و او را به قتل‏رسانيد.سوگند بدانكه جان حذيفه به دست اوست عمل على در آن روز برتر و بزرگتر از اعمال امت محمد است تا به امروز و تا روزى كه قيامت بر پا شود!

نگارنده گويد:از آنچه نقل شد علت و سبب اين فضيلت و برترى عمل نيز معلوم مى‏شود زيرا ارزش عمل روى ارزش و مقدار تأثيرى است كه در پيشبرد هدف گذارده،و چنانكه از روايات گذشته معلوم شد با كشته شدن عمرو بن عبدود صولت شرك و بت پرستى در جزيرة العرب و سراسر جهان آن روز شكسته شد،و مشركان و دشمنان اسلام از آن پس ديگر نتوانستند اظهار وجودى در برابر اسلام و مسلمين بنمايند و قد علم كنند.

چنانكه همين ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه (4) روايت كرده كه چون عمرو بن عبدود كشته شد رسول خدا(ص)فرمود:

«ذهب ريحهم و لا يغزوننا بعد اليوم و نحن نغزوهم انشاء الله».

[از امروز به بعد ديگر شوكت و عظمت اينان از ميان رفت و از اين پس ديگر به جنگ ما نخواهند آمد و ماييم كه در آيندهـاگر خدا بخواهدـبه جنگ آنان خواهيم رفت.]

و چنان شد كه رسول خدا(ص)فرموده بود چنانكه در فصول آينده خواهيم خواند.و از اين روست كه خود دانشمندان و نويسندگان اهل سنت جواب دشمنان على(ع)و اهل بيت را در اينجا به عهده گرفته و به ياوه سراييهاشان پاسخ داده‏اند،چنانكه مؤلف كتاب سيره حلبيه در پاسخ ابن تيميه كه گفته است:

چگونه ممكن است كشتن كافر فضيلتش از عبادت جن و انس بيشتر باشد...؟

گفته است:

براى آنكه با اين كشتن دين يارى شد و كفر مخذول و نابود گشت! (5)

شيخ مفيد(ره)از ابى بكر بن ابى عياش نقل كرده كه گفته است:

«لقد ضرب على ضربة ما كان اعز منهاـيعنى ضربة عمرو بن عبدودـو لقد ضرب‏ضربة ما ضرب فى الاسلام أشأم منهاـيعنى ضربة ابن ملجم لعنه اللهـ»

[على(ع)ضربتى زد كه در اسلام ضربتى پر شوكت‏تر و پيروزمندانه‏تر از آن نبود و آن ضربتى بود كه به عمرو بن عبدود زد،و ضربتى هم خورد كه ميشومتر از آن ضربتى در اسلام نبود و آن ضربتى بود كه ابن ملجم لعنه اللهـبر آن حضرت زد.]

و جلال الدين سيوطى و ديگر از مفسران اهل سنت از ابن ابى حاتم و ابن مردويه و ابن عساكر از عبد الله بن مسعود روايت كرده،و از مفسرين شيعه نيز مرحوم طبرسى از عبد الله بن مسعود روايت كرده‏اند كه اين آيه را كه در سوره احزاب است و خداى تعالى فرمود:

«و كفى الله المؤمنين القتال»

[جنگ را از مؤمنان كفايت كرد.]

اين گونه قرائت كرده است:

«و كفى الله المؤمنين القتال بعلى بن ابيطالب»

[به وسيله على ابن ابيطالب(و شمشير او)خدا جنگ را از مؤمنان كفايت كرد.]نگارنده گويد :

با توجه به اشعار و مرثيه‏هايى نيز كه در مرگ عمرو بن عبدود به وسيله نزديكان او و يا شاعران آن زمان سروده شده بخوبى مى‏توان پى به عظمت عمل على(ع)برد و شاهد خوبى براى سخنان گذشته بالاست.

از آن جمله سخنان و اشعارى است كه از خواهر عمرو كه نامش عمره بوده نقل كنند كه چون بالاى كشته عمرو آمد و زره قيمتى او را بر تنش ديد پرسيد:قاتل او كيست؟گفتند:على بن ابيطالب.عمره گفت:«ما قتله الا كفو كريم»او را هماوردى بزرگوار به قتل رسانده سپس اشعار زير را گفت:

لو كان قاتل عمرو غير قاتله‏ 
لكنت ابكى عليه آخر الأبد 
لكن قاتله من لا يعاب به‏ 
من كان يدعى ابوه بيضة البلد

[اگر قاتل عمرو كسى جز على بود من براى هميشه بر او مى‏گريستم.ولى قاتلش‏كسى است كه از قتل او عيبى بر عمرو نيست،كسى كه پدرش يگانه شخصيت شهر(مكه)بود.]و سپس اشعار زير را سرود:

اسدان فى ضيق المكر تصاولا 
و كلاهما كفو كريم باسل (6)  
فتخالسا مهج النفوس كلاهما 
وسط المدار مخاتل و مقاتل (7)  
و كلاهما حضر القراع حفيظة 
لم يثنه عن ذاك شغل شاغل (8)  
فاذهب على فما ظفرت بمثله‏ 
قول سديد ليس فيه تحامل (9)  
و الثار عندى يا على فليتنى‏ 
ادركته و العقل منى كامل (10)  
ذلت قريش بعد مقتل فارس‏ 
فالذل مهلكها و خزى شامل (11)

و اشعار ديگرى كه هبيرة بن ابى وهب و مسافع بن عبد مناف و حسان بن ثابت و ديگران گفته‏اند و ذكر آنها موجب تطويل كلام و ملال خاطر خوانندگان ارجمند پارسى زبان مى‏شود.

پس از كشته شدن عمرو

همراهان عمرو بن عبدود كه هيچ باور نمى‏كردند پهلوان نامى و سالخورده عرب به اين سرعت به دست پوردلاور ابو طالب و سرباز فداكار اسلام از پاى در آيد،با اينكه هر كدام خود از جنگجويان و شجاعان محسوب مى‏شدند از ترس آنكه همگى به سرنوشت عمرو دچار گردند درنگ را جايز ندانسته و رو به فرار نهادند و برخى چون عكرمة بن ابى جهل و هبيرة بن ابى وهب براى آنكه بهتر بتوانند از آن معركه مرگبار بگريزند نيزه‏هاى خود را به زمين افكنده و گريختند و به هر زحمتى بود توانستند خودرا به آن سوى خندق و لشكر مشركين برسانند،تنها نوفل بن عبد الله بود كه هنگام پريدن از روى خندق پاى اسبش لغزيد و او را به درون خندق انداخت،مسلمانان كه چنان ديدند نزديك آمده و از هر سو به او سنگ مى‏زدند،نوفل كه چنان ديد فرياد زد:خوب است شرافتمندانه‏تر از اين مرا بكشيد و يكى از شما به درون خندق آيد تا من با او جنگ كنم.

باز هم على(ع)پا به درون خندق گذارد و او را به قتل رسانيد،و در نقل ديگرى است كه زبير اين كار را كرد و داخل خندق شده او را كشت.

و چون عمرو به قتل رسيد مشركين كسى را فرستادند تا جسد او را از پيغمبر به ده هزار درهم خريدارى كند،ولى رسول خدا(ص)پول آنها را قبول نكرد و جسد عمرو را به آنها داده فرمود :

«لا نأكل ثمن الموتى».

[ما پول مردگان را نمى‏خوريم!]

داستان ديگرى كه ضميمه شد و احزاب را به فرار مصمم ساخت

كشته شدن عمرو بن عبدود و به دنبال آن نوفل بن عبد الله رعبى سخت در دل مشركين انداخت و فكر بازگشت و فرار به مكه را در مغز آنها پرورانيد و در اين خلال كه كار بر مسلمانان نيز سخت شده بود اتفاق ديگرى افتاد كه براى مسلمانان بسيار سودمند واقع شد و يكسره جنگ را به سود مسلمانان پايان داد و احزاب را فرارى داد،و آن اسلام يكى از سرشناسان قبيله غطفانـيعنى نعيم بن مسعودـبود.

هنگام شام بود و رسول خدا(ص)نماز خفتن را خوانده و در فكر تنظيم سپاه و گماردن پاسداران آن شب براى نگهبانى بود كه ديد شخصى به جايگاه او نزديك گرديد و چون جلو آمد خود را معرفى كرده حضرت ديد نعيم بن مسعود است.

نعيم آهسته به رسول خدا(ص)عرض كرد:من مسلمان شده‏ام ولى هنوز كسى از نزديكان و قوم و قبيله‏ام از اسلام من مطلع نشده اينك آمده‏ام تا اگر دستورى فرمايى و كارى از من ساخته باشد انجام دهم!

پيغمبر بدو فرمود:تو يك نفر بيش نيستى،اما اگر بتوانى به وسيله‏اى ميان لشكر دشمن اختلاف بينداز،زيرا نيرنگ در جنگها به كار رود!

پى‏نوشتها:

1.به كتاب احقاق الحق،ج 6،صص 8ـ4 مراجعه شود.

2.همان،ج 4،ص .462

3.متن گفتارش اين است كه گويد:فاما الخرجة التى خرجها يوم الخندق الى عمرو بن عبدود فانها اجل من أن يقال جليلة،و اعظم من أن يقال عظيمة...»

4.همان،ص .463

5.سيره حلبيه،ج 2،ص .341

6.دو شير دلاور بودند كه در تنگناى معركه جنگ به يكديگر حمله ور شدند،و هر دو همتايى بزرگوار و دلير بودند.

7.هر دوى آنها در ميدان نبرد با نيرنگ و پيكار دل جانها را ربودند.

8.هر دو براى زدن و جنگيدن آماده شدند و هيچ سرگرم كننده‏اى نتوانست آن دو را باز گرداند .

9.اى على برو كه تاكنون به كسى مانند او دست نيافته‏اى و اين گفتارى پابرجاست كه مى‏گويم و حرف زور و نابجايى نيست.

10.و انتقام خون او با من است و اى كاش انتقام آن را تا وقتى كه خرد من كامل است مى‏گرفتم .

11.قريش پس از كشته شدن چنين سوارى خوار شد و اين خوارى قريش را نابود خواهد كرد.

 
نوشته شده در روز ساعت 04:14:49 ب.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
آيين پيامبر(ص) پيش از بعثت


https://www.sharemation.com/mahdia452004/rasoolallah.jpg


آيين پيامبر(ص) پيش از بعثت

اين مطلب از نظر تاريخ مسلم است كه:

اولا-رسول خدا(ص)در تمام دوران زندگى قبل از بعثت‏خود،لحظه‏اى در برابر بتها پرستش نكرد،و از آئين مشركين وبت‏پرستان و سنتها و مراسم شرك‏آلود و غلط ايشان پيروى نكرد،و از«اكل ميته‏»و ذبائحى كه نام خدا بر آنها ذكر نشده بودنمى‏خورد،و اينكه در صحيح بخارى و مسند احمد بن حنبل آمده‏است كه گويند:

براى رسولخدا(ص)سفره غذائى حاضر كردند،و زيد بن‏عمرو بن نفيل (1) را نيز بر سر آن سفره خواندند،ولى زيد از حضور برسر آن سفره خوددارى كرده گفت:

«انا لا آكل مما تذبحون على انصابكم،و لا آكل الا ما ذكر اسم‏الله عليه‏»

من از آنچه شما بر بتهاى خود ذبح ميكنيد نمى‏خورم و جز آنچه را نام‏خدا بر آن برده شده نخواهم خورد.و در نقل احمد بن حنبل هست كه‏رسول خدا(ص)بر سر سفره‏اى با سفيان بن حارث غذا ميخورد وزيد از آنجا عبور كرد و آن دو او را به خوردن دعوت كردند و او چنين پاسخى داد... (2)

مخدوش و غير قابل قبول است و از اينرو خود اهل سنت وآنها كه صحيح بخارى را صحيحترين كتابهاى حديثى ميدانندنتوانسته‏اند آنرا بپذيرند و در صدد توجيه برآمده كه از آنجمله‏سهيلى در كتاب‏«الروض الانف‏»گويد:

«كيف وفق الله زيدا الى ترك ما ذبح على النصب و ما لم يذكراسم الله عليه و رسوله(ص)كان اولى بهذه الفضيلة فى الجاهلية‏لما ثبت من عصمة الله تعالى له‏» (3) يعنى چگونه خداوند به زيد اين توفيق را عنايت كرد كه از خوردن‏ذبحى كه براى بتها ذبح شده و يا نام خدا بر آن جارى نشده بود خوددارى‏كند،ولى به رسول خدا چنين توفيقى نداد،با اينكه رسول خدا(ص)به‏چنين فضيلتى سزاوارتر بود بخاطر عصمتى كه از سوى خداى تعالى‏داشت:

و آنگاه درصدد پاسخ و توجيه برآمده و گويد:

«ليس فى الرواية انه قد اكل من السفره و بان شرع ابراهيم انما جاء بتحريم‏الميتة لا بتحريم ما ذبح لغير الله تعالى فريد امتنع عن اكل ما ذبح لغير الله براى رآه‏لا بشرع ما تقدم‏»

يعنى-در روايت نيامده كه آنحضرت از آن سفره چيزى خورد،و از اين گذشته‏شرع ابراهيم ميته را حرام كرده بود نه آنچه را كه نام خدا بر آن جارى نشده بود،و ازاينرو زيد طبق راى خود از خوردن آن غذا خوددارى كرد نه بخاطر شريعت گذشته.

ولى براى خواننده محترم روشن است كه اين پاسخ نميتوانداشكال و شبهه را از ذهن انسان رفع كند و بهتر آن است كه اصل‏حديث را كه بگفته ايشان بر خلاف دليلهائى است كه عصمت‏رسول خدا(ص)را ثابت كرده مردود بدانيم و آنرا نپذيريم.

و همچنين حديث‏«استلام اصنام‏»-دست و صورت ماليدن‏به بتها بعنوان تبرك و احترام-كه در روايات ايشان آمده (4) وروايات ديگرى كه حكايت از مشاركت آنحضرت در مراسم‏شرك‏آميز آنها ميكند همگى مردود و مخالف با مبانى و اصول خودآنها در باب نبوت آن بزرگوار است.

ثانيا از نظر تاريخ مسلم است كه آنحضرت قبل از بعثت‏عبادتهائى از قبيل نماز و روزه و طواف و حج و عبادتهاى ديگرى‏انجام ميداده چنانچه در حديث عايشه و ديگران در ماجراى بعثت‏اين جمله بود كه:

«فكان يخلو بغار حراء فيتحنث فيه‏»

و«تحنث‏»را به‏«تعبد»معنا كرده بودند.

و مرحوم فتال نيشابورى در روضة الواعظين گفته:

«رسول خدا(ص)از اول تكليف روزه ميگرفت و نمازمى‏گذارد،بعكس آنچه در ميان قوم معمول بود و چون به سن‏چهل سالگى رسيد خداوند بوسيله جبرئيل او را مامور به ابلاغ‏رسالت فرمود...» (5)

و اكنون با توجه به اين دو مقدمه اين بحث پيش آمده كه آيارسول خدا(ص)در پيروى از مرام مقدس توحيد و عمل به‏دستورات و اعمال دينى تابع چه شريعتى بوده؟آيا شريعت انبياءگذشته و يا شريعت‏خود يعنى شريعت مقدس اسلام كه بعدامامور به ابلاغ و اظهار آن گرديد...و در آن وقت تنها خودآنحضرت مامور به پيروى و انجام اعمال آن بود...

و بنابر آنچه گفته شد تذكر اين نكته در اينجا لازم است كه‏به نظر نگارنده طرح اين بحث‏بنحوى كه در كتابهاى دانشمندان‏اسلامى اعم از دانشمندان شيعه و اهل سنت-آمده خالى از نوعى‏تسامح و بى‏دقتى نيست زيرا آن مسئله را به اين نحو و با اين‏عبارت طرح كرده و گفته‏اند:

«اعلم ان علماء الخاصه و العامه اختلفوا فى ان النبى(ص)

هل كان قبل بعثته متعبدا بشريعته ام لا...» (6) و يا اين عبارت كه از يكى از دانشمندان بزرگ اهل سنت‏است كه ميگويد:

«و قد اختلف العلماء فى تعبده قبل البعثه هل كان على شرع ام لا؟» (7) يعنى علماء اختلاف دارند در اينكه تعبد و انجام عبادتهاى آنحضرت پيش ازماجراى بعثت آيا بر طبق شرعى از شرايع بوده يا نه؟

و وجه تسامح و بى‏دقتى همين است كه اعمال و عبادات آن‏بزرگوار بطور مسلم بر طبق شريعتى انجام ميشده كه آن شريعت‏ياشريعت پيمبران گذشته بوده و يا شريعت‏خود آنبزرگوار...

و شايد مرحوم علامه(ره)در شرحى كه بر مختصر ابن حاجب‏نگاشته و عبارت آنرا مرحوم مجلسى در بحار الانوار نقل كرده‏متوجه اين مطلب بوده كه بحث را اينگونه مطرح فرموده:

«اختلف الناس فى ان النبى(ص)هل كان متعبدا بشرع احد من الانبياءقبله قبل النبوه ام لا...» (8) كه براى اهل تحقيق روشن است كه اين عبارت از آن‏تسامح و اشكال خالى است و بهر صورت مسئله آنقدر مهم نيست‏كه بيش از اين مقدار وقت‏شما را بگيريم و اين مقدار هم از باب تذكر بنظر لازم آمد.و بهتر آن است كه به اصل بحث‏بازگرديم وبحث را اينگونه طرح كنيم كه:آيا رسول خدا(ص)قبل از بعثت‏تابع چه شريعتى از شريعتهاى الهى بوده؟

جمعى معتقدند كه آنحضرت تابع شريعتهاى پيمبران قبل ازخود بوده؟و گروهى نيز معتقدند كه تابع شريعت‏خود يعنى‏شريعت اسلام بوده،با اين توضيح كه در آنزمان بدان حضرت‏وحى ميشد و به اصطلاح‏«نبى‏»بود،و موظف بود بدانچه بر اووحى ميشد بدان عمل كند،ولى‏«رسول‏»نبود و وظيفه نداشت‏آنها را بديگران ابلاغ كند،تا سن چهل سالگى كه به‏منصب رسالت مفتخر گرديد و موظف شد اين آئين مقدس رابديگران نيز ابلاغ كند.

گروه اول نيز كه عقيده دارند آنحضرت تابع شريعتهاى‏پيمبران قبل از خود بوده درباره آن شريعت و آن پيامبراختلاف نظر دارند و چهار نظريه درباره آن شريعت ذكر شده:

1-شريعت نوح عليه السلام 2-شريعت ابراهيم عليه السلام 3-شريعت موسى عليه السلام 4-شريعت عيسى عليه السلام

و در اينجا نظريه پنجمى هم ابراز شده و آن اين است كه‏گفته‏اند: هر چه نزد آنحضرت ثابت‏شده بود كه شريعت است از آن‏پيروى كرده و بدان عمل ميكرد و پيرو شريعت مخصوصى نبود.وبنظر ميرسد غرض ورزى و دست‏سياست‏بازان و قصه‏پردازان يهودو نصارى هم در اين مسئله راه يافته باشد و براى اثبات اينكه‏شريعت اسلام پيرو همان شرايع يهود و نصارى است ورسول خدا(ص)نيز تابع موسى و عيسى بوده به اين بحث دامن‏زده و احيانا اظهار نظرهائى كرده باشند زيرا آنها كه باك‏نداشتند ابراهيم عليه السلام را يهودى يا نصرانى بخوانند هيچ‏باكى نداشتند كه رسولخدا(ص)و سلاله ابراهيم عليه السلام رايهودى و يا نصرانى بدانند!و بهر صورت هر يك از دو دسته براى‏مدعاى خود دليلهائى ذكر كرده‏اند و دانشمندان نيز آنها را دركتابهاى خود بتفصيل نقل كرده‏اند كه فشرده‏اى از آنرا ميتوانيددر بحار الانوار مجلسى(ره) بخوانيد (9) و بنظر ما آنچه در ميان‏دليلهاى دسته اول(يعنى آنها كه گفته‏اند رسول خدا تابع‏شريعتهاى قبل از خود بوده) مهم و قابل بحث ميباشد چند آيه‏قرآنى است و بقيه گفتارها اجتهادات و يا روايات ضعيفى است‏كه از نقل آنها صرفنظر ميكنيم.و به نقل همان آيات اكتفامى‏نمائيم:

1-آيه 90 از سوره انعام است كه خداى تعالى پس از ذكرنام جمعى از پيمبران چون ابراهيم و فرزندان آن بزرگوار فرمايد:

اولئك الذين هداهم الله فبهداهم اقتده آنها هستند كه خداوند ايشانرا هدايت و راهنمائى فرمود،و تو نيز ازهدايت آنها پيروى كن...

و پاسخى كه از استدلال به اين آيه داده شده آن است كه‏منظور از اين هدايت و پيروى از آن همان اصول مورد اتفاق همه‏اديان است نه فروع شرعيه زيرا پر واضح است كه فروع در اديان‏گذشته مورد اختلاف بوده...

نگارنده گويد:مؤيد اين پاسخ نيز همان نزول آيه است كه‏پس از بعثت رسول خدا(ص)نازل گشته و ميتوان گفت:اين آيه‏ربطى به بحث ما كه بحث از شريعت رسول خدا(ص)قبل ازبعثت ميباشد ندارد...

و از همين پاسخ مى‏توان پاسخ استدلال به آيات ديگرى را نيزكه در اينباره شده است دانست مانند آيه:

شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا و الذى اوحينا اليك و ماوصينا به ابراهيم و موسى و عيسى،ان اقيموا الدين و لا تفرقوا فيه‏كبر على المشركين ما تدعوهم اليه... (10) كه با توجه به صدر و ذيل آيه بخوبى روشن ميشود كه منظور همان اصول عقايدى است كه‏در همه اديان بوده است...

و آيه شريفه ثم اوحينا اليك ان اتبع ملة ابراهيم حنيفا... (11) كه منظور از پيروى‏«ملة ابراهيم‏»همان اصول عقليه است نه‏فروع شرعيه،بدليل آيه ديگرى كه فرموده: و من يرغب عن‏ملة ابراهيم الامن سفه نفسه (12) و پر واضح است كه بسيارى از فروع شرعيه آئين ابراهيم نسخ‏شده و اگر منظور از«ملة ابراهيم‏»همه اصول و فروع بود با توجه‏به اين آيه نسخ آنها جايز نبود...

و آيه: انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين... (13) و بخصوص آيه اخير كه ظاهرا مربوط به اصل مسئله وحى وكيفيت آن است و ربطى به مسئله مورد بحث ما ندارد...

و اما دليل گروه ديگر كه گفته‏اند:رسول خدا(ص)پيروشريعت و آئين خود يعنى آئين مقدس اسلام بوده روايات بسيارى‏است كه برخى از آنها صراحت در اين مطلب دارد و از برخى با توجه به روايات و شواهد ديگر استفاده مطلب از آنها ميشود كه ازدسته نخست رواياتى است كه صراحت دارد بر اينكه‏رسول خدا(ص)قبل از بعثت نيز«نبى‏»و پيامبر بوده.

1-مانند روايت مشهورى كه در كتابهاى شيعه و اهل سنت‏آمده كه رسول خدا(ص)فرمود:

«كنت نبيا و آدم بين الروح و الجسد» (14) من پيامبر بودم در وقتى كه آدم ميان روح و بدن بود...

و در برخى از كتابها اين گونه نقل شده كه فرمود:«كنت‏نبيا و آدم بين الماء و الطين‏»:و براى فهم بهتر اين استدلال بايداين مطلب را نيز اضافه كرد كه بعثت پيمبران الهى كه برتر وخاتم آنها پيامبر بزرگوار اسلام بوده است مراحل و درجاتى داشته-چنانچه از روايات نيز استفاده ميشود-كه يكى از آن مراحل‏«نبوت‏»است و اين مرحله قبل از مرحله رسالت‏بوده و مرحله‏نبوت آن بزرگواران مرحله‏اى بوده كه از طريق فرشتگان و يا درخواب و يا از طريق الهام به آنها وحى ميشده و دستورات و ياخبرهائى از جانب خداى تعالى به ايشان داده مى‏شد كه مامور به‏عمل بدان ميشدند ولى مامور به ابلاغ و رساندن آنها بديگران‏نبودند و در اين مرحله آنها«نبى‏»بودند نه رسول و براى درك بيشتر اين مطلب به روايات زير توجه كنيد كه در باب‏«طبقات الانبياء و الرسل و الائمة‏»از كتاب شريف كافى وجاهاى ديگر نقل شده مانند اين روايت كه كلينى(ره)بسند خوداز زيد شهام روايت كرده كه گويد:از امام صادق عليه السلام‏شنيدم كه فرمود:«ان الله تبارك و تعالى اتخذ ابراهيم عبدا قبل ان‏يتخذه نبيا و ان الله اتخذه نبيا قبل ان يتخذه رسولا و ان الله اتخذه‏رسولا قبل ان يتخذه خليلا و ان الله اتخذه خليلا قبل ان يجعله امامافلما جمع له الاشياء قال:انى جاعلك للناس اماما» (15) براستى كه خداى تعالى ابراهيم را به بندگى خويش برگرفت پيش ازآنكه به نبوت برگيرد،و خداى تعالى او را به نبوت خويش برگرفت پيش‏از آنكه به رسالت‏برگيرد،و به رسالت‏برگرفت پيش از آنكه بدوستى خودبرگيرد،و به دوستى برگرفت پيش از آنكه به امامت‏برگيرد و چون همه‏اينها را براى او گردآورد فرمود«من تو را براى مردم امام قرار دادم‏»و نيز بسندش از زراره روايت كرده كه گويد: از امام باقرعليه السلام معناى آيه شريفه‏«و كان رسولا نبيا»و فرق ميان‏«رسول‏»و«نبى‏»را پرسيدم و آنحضرت در پاسخ من فرمود:

«النبي الذي يرى في منامه و يسمع الصوت و لا يعاين الملك و الرسول‏الذى يسمع الصوت و يرى فى المنام و يعاين الملك...» (16) و نبى كسى است كه در خواب(فرشته را)به‏بيند و صداى(او را)بشنود ولى‏به عيان فرشته را نبيند و رسول كسى است كه صدا را بشنود و در خواب‏ببيند و در عيان نيز او را مشاهده كند.

و بسندش از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود:

«الانبياء و المرسلون على اربع طبقات،فنبى منبا فى نفسه لا يعدوغيرها و نبى يرى فى النوم و يسمع الصوت و لا يعاينه فى اليقظه و لم‏يبعث الى احد...» (17) پيامبران و رسولان بر چهار طبقه هستند گاهى‏«نبى‏»است كه تنها به او خبر رسيده و از او بديگرى تجاوز نكند،وگاهى‏«نبى‏»است كه در خواب ببيند و صدا را بشنود و در بيدارى‏نه‏بيند و بسوى ديگرى هم مبعوث نشده...

و روايت ديگرى كه از يزيد كناسى روايت كرده كه گويد:

از امام باقر عليه السلام پرسيدم:آيا عيسى بن مريم در آنهنگام كه‏در گهواره سخن گفت‏حجت‏خداى تعالى بر مردم زمان خود بود؟

امام عليه السلام در جواب من فرمود:

«كان يومئذ نبيا حجة لله غير مرسل،اما تسمع لقوله تعالى حين‏قال انى عبد الله آتانى الكتاب و جعلنى نبيا» (18) وى در آنروز«نبى‏»و حجتى بود از سوى خدا ولى‏«مرسل‏»و فرستاده بسوى كسى نبود،آيا اين گفتار خداى تعالى را نشنيده‏اى‏آنهنگام كه عيسى گفت‏«من بنده خدايم كه كتاب بمن داده و مرا«نبى‏»قرارم داده‏».و از روايت اخير و استشهاد به آيه قرآنى‏بخوبى معلوم ميشود كه مقام نبوت مقامى است كه ممكن است‏به پيمبران در گهواره نيز داده شود چنانچه به عيسى عليه السلام‏داده شد... (19) و بخصوص با توجه به رواياتى كه خداوند هيچ‏فضيلت و كرامت و معجزه‏اى به پيامبرى از پيمبران خود عطانفرمود جز آنكه آنرا به رسول خدا(ص)نيز عطا فرمود مانند روايت‏مفصلى كه از ارشاد القلوب ديلمى نقل شده كه امير المؤمنين‏عليه السلام بمردى يهودى كه در اينباره سئوال كرد فرمود:

«فو الله ما اعطى الله عز و جل نبيا و لا مرسلا درجة و لا فضيلة‏الا و قد جمعها لمحمد(ص)و زاده على الانبياء و المرسلين‏اضعافا...» (20) بخدا سوگند كه خداى عز و جل به هيچ نبى و مرسلى درجه و فضيلتى‏عطا نفرمود،جز آنكه آنرا براى حضرت محمد(ص)گرد آورده و بلكه چند برابر آنها افزوده است...

2-دليل دوم،سخن امير المؤمنين عليه السلام است در«خطبه قاصعه‏»كه در نهج البلاغه و كتابهاى ديگر از آنحضرت‏نقل شده كه درباره رسول خدا(ص)فرمود:

«و لقد قرن الله به(ص)من لدن ان كان فطيما اعظم ملك من‏ملائكته يسلك به طريق المكارم و محاسن اخلاق العالم ليله و نهاره‏»خداى تبارك و تعالى از لحظه‏اى كه پيغمبر را از شير گرفتندبزرگترين فرشته از فرشتگان خود را قرين او فرمود تا اخلاق نيكو و صفات‏پسنديده را به وى بياموزد...و معناى تعليم فرشته جز همان نبوت چيزديگرى نيست.

و در چند روايت در اصول كافى آمده كه منظور از«روح‏»در آيات سوره شورى و اسراء يعنى آيه شريفه و كذلك اوحينااليك روحا من امرنا (21) و آيه يسئلونك عن الروح قل الروح من‏امر ربى (22) همين فرشته بوده،كه يكى از آنها روايت زير است‏كه كلينى بسند خود از ابى بصير روايت كرده كه گويد:از امام‏صادق عليه السلام تفسير«روح‏»را در آيه‏«يسئلونك عن الروح‏»پرسيدم و آنحضرت فرمود:«خلق اعظم من جبرئيل و ميكائيل،كان‏مع رسول الله(ص)و هو مع الائمه و هو من الملكوت‏» (23) 252 يعنى اين روح،خلقى است از مخلوقات خدا بزرگتر از جبرئيل وميكائيل كه بهمراه رسول خدا(ص)بوده و همراه امامان نيز هست و او ازعالم ملكوت(و مجردات و فرشتگان)است.و در روايتى كه صفار دركتاب بصائر الدرجات روايت كرده اينگونه است كه امام صادق‏عليه السلام فرمود:

«ان الروح خلق اعظم من جبرئيل و ميكائيل،كان مع‏رسول الله(ص)يسدده و يرشده و هو مع الاوصياء من بعده‏».

و بلكه در پاره‏اى از روايات آمده كه‏«روح القدس‏»كه‏نامش در قرآن كريم و در روايات آمده نام همين فرشته بود نه نام‏جبرئيل و نام جبرئيل روح الامين است كه در قرآن كريم نيزآمده است.

نگارنده گويد:با توجه بدانچه ذكر شد بنظر ميرسد اين قول‏دوم نزديك‏تر به ذهن و اولى به پذيرفتن و قبول باشد و از نظر عقل‏و نقل مانعى براى پذيرفتن آن بنظر نميرسد.

پى‏نوشتها:

1-زيد بن عمرو بن نفيل از حنفاء بوده است كه در گذشته بتفصيل در مقاله‏اى جداگانه‏شرح حالش را ذكر كرديم.

2-الصحيح من السيره ج 1 ص 158.

3-الروض الانف ج 1 ص 256.

4-الصحيح من السيره ج 1 ص 160.

5-بنقل از كتاب جنه الماواى قاضى طباطبائى.

6-بحار الانوار ج 18 ص 271.

7-سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 391.

8-بحار الانوار ج 18 ص 271.

9-بحار الانوار ج 18 ص 271-281.

10-سوره شورى آيه 13.

11-سوره نحل آيه 123.

12-سوره بقره آيه 130.

13-سوره نساء آيه 163.

14-الغدير ج 9 ص 287،بحار الانوار ج 18 ص 278.

15-الاصول من الكافى باب طبقات الانبياء و الرسل و الائمة ج 2.

16-الاصول من الكافى باب الفرق بين الرسول و النبى و المحدث ج 1.

17-الاصول من الكافى باب طبقات الانبياء و الرسل.

18-بحار الانوار ج 18 ص 278.

19-در ميان پيمبران الهى پيغمبران ديگرى نيز بوده‏اند كه در كودكى و نوجوانى به مقام‏نبوت رسيده‏اند مانند عيسى كه خداوند درباره‏اش فرمود«و آتيناه الحكم صبيا»و يوسف‏كه خداوند درباره‏اش فرمود«و اوحينا اليه لتنبئنهم بامرهم هذا»و بگفته بسيارى از مفسران‏منظور از اين وحى،وحى نبوت بوده.

20-بحار الانوار ج 16 ص 341.

21-سوره شورى آيه 52.

22-سوره اسرى آيه 85.

23-بحار الانوار ج 18 ص 256. !

درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد 2 صفحه 238

رسولى محلاتى

 
نوشته شده در روز ساعت 08:13:15 ب.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
ولادت پيامبر اسلام

ميلاد نور

 

ابرهاى تيره و تار جاهليت، سراسر شبه جزيره عربستان را فراگرفته بود، كردارهاى زشت وناروا، كارزارهاى خونين، يغماگرى و فرزندكشى، هرگونه فضايل اخلاقى را از ميان برده و جوامع انسانى را در سراشيبى بدبختى عجيبى قرارداده بود. فاصله مرگ و زندگى انسانها بيش از حد كوتاه شده بود. در اين هنگام ستاره صبح سعادت دميد و محيط تاريك بشرى، با ميلاد مسعود رسول گرامى اسلام حضرت محمد مصطفي 6 روشن شد. و از اين راه مقدمات سعادت انسان عقب افتاده، پى ريزى گرديد.

 در هفدهم ربيع الاول خورشيدي طلوع كرد كه پس از اندك زماني با شعاع نوراني و   فروزانش، سراسر جهان را روشن ساخت، جامعه عصر جاهليت را كه نماد جهالت بشريت بود در طول بيست وسه سال تربيت كرد و پايه‌هاي جامعه ايده‌آل نبوي را بنيان نهاد كه مقدمه و اساس يك تمدن انسانى، در تمام نقاط جهان گرديد.

عبدالله بن عبدالمطلب كوچكترين فرزند عبدالمطلب و پدرگرامى رسول خدا 6 بود ، وى با برادرانش «ابوطالب» و «زبير» از يك مادر به نام فاطمه هستند. روزى كه عبدالمطلب، جان فرزند كوچك خود را با دادن صد شتر در راه خدا بازخريد، بيست و چهار بهار بيشتر از عمر «عبدالله» نگذشته بود، اين جريان سبب شد كه عبدالله علاوه بر اين كه ميان قريش شهرت به سزايى پيداكرد، در ميان فاميل خود و به ويژه نزد عبدالمطلب هم مقام و منزلت بزرگى به دست آورد، خصوصاً اينكه كاهنان عرب و عالمان يهود و نصارى بر تارك او نور وحى را ديده بودند .

عبدالمطّلب بلا فاصله پس از پيروزى در كار زار ونبرد ميان دو نيروى «ايمان و عقيده» و «عاطفه و علاقه» به اين فكر افتاد كه اين احساسات تلخ را با پيوندى شيرين جبران كند و رشته زندگى عبدالله را كه به سرحد گسستن رسيده بود، با اساسى ترين رشته هاى حيات پيوند دهد. از اين جهت هنگام مراجعت از قربان گاه در حالى كه دست فرزند خود را در دست داشت ، يكسره به سوى خانه وهب بن عبد مناف بن زهرة  بن كلاب (نياى پنجم پيامبر اسلام) رفت و دختر او «آمنه» كه به پاكى و عفت معروف بود را خواستگارى وبه عقد عبدالله در آورد .

عبدالله با اين ازدواج، فصل جديدى از زندگى را به روى خود گشود و شبستان زندگى خو د را با داشتن همسرى چون آمنه روشن ساخت و پس از چندى براى تجارت راهى شام شد، در اين ايام آمنه دوران حاملگى را مى گذراند. پس از چند ماه، طليعه كاروان مكه، آشكار شد ،  عده اى به منظور استقبال از خويشان و كسان خود، تا بيرون مكه رفتند، پدر پير عبدالله در انتظار پسر بود و ديدگان كنجكاو عروسش آمنه نيز در ميان كاروان عبدالله را جستجو مى كرد، متأسفانه اثرى از عبدالله نبود، پس از تحقيق مطلع شدند كه عبدالله موقع مراجعت از شام در يثرب بيمار شده و براى استراحت، ميان خويشان خويش توقف كرده است .

عبدالمطّلب پس از شنيدن اين خبر اندوهبار، بزرگترين فرزندش (حارث) را مأمور كرد كه به يثرب رفته و عبدالله را همراه خود بياورد. وقتى حارث وارد يثرب شد، اطلاع يافت كه برادرش كمى پس از حركت كاروان با همان بيمارى چشم از جهان فروبسته است. حارث پس از مراجعت جريان را به اطلاع عبدالمطلب و عروسش رساند.

آنچه از عبدالله باقى ماند فقط پنج شتر و يك گله گوسفند و يك كنيز به نام «امّ ايمن» بود كه بعدها پرستار پيامبر6 شد.

نسب پيامبر اسلام

 الف ) پدرى :

«ابو القاسم محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب (شيبه) بن هاشم (عمرو) بن عبد مناف (مغيرة) بن قصى بن كلاب بن مُرّة بن كعب بن لُؤى بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر بن كنانه بن خُزيمة بن مدركة (عامر) بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان 

تا عدنان در تاريخ مورد اتفاق است اما از عدنان تا به اسماعيل(عليه السلام) محل اختلاف است پيامبر اسلام 6فرمودند:

«اذا بَلَغَ نسبى الى عدنان فامسكو»([1]) ;

 
وقتى نسب من به عدنان رسيد توقف كنيد و ادامه ندهيد.همچنين ايشان فرموده‌اند:

«ان الله خلق الخلق فجعلنى من خير فرقهم وخير الفريقين ثم تخيّر القبائل فجعلنى من خير القبيلة ثم تخيّر البيوت فجعلنى من خير بيوتهم فأنا خيرهم نفساً وخيرهم بيتاً»([2]) 

 
; خداوند انسانها را خلق كرد و مرا در ميان بهترين فرقه ها و گروهها قرار داد سپس قبائل را انتخاب كرد و مرا در بهترين قبائل قرارداد، آنگاه خانه هايى را برگزيد و مرا در بهترين خانه ها قرارداد، پس من خودم و خانواده ام بهترين هستيم.

ب ) نسب مادرى

«آمنه بنت وهب بن عبد مناف بن زهرة بن كلاب بن مرّة.»

اين بانوى گرامى و مادر عظيم الشأن پيامبر 6 با سه فاصله به نسب نورانى پيامبر اسلام; يعنى كلاب بن مُرّة متصل مى شود.



[1]. بحار الانوار، محمد باقر مجلسى، ج15، ص105.

[2]. سنن الترمذى، الترمذى، ج5، ص 244.

 
نوشته شده در روز ساعت 12:15:39 ب.ظ توسط سيد رضا موسوي نظردهيد (0)
حليمه سعدي

The image “https://www.sharemation.com/mahdia452004/rasoolallah.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

حليمه سعديه

بزرگان قريش و اشراف مكه معمولا بچه‏هاى نوزاد خود را براى شير دادن و بزرگ كردن به زنان قبايل باديه نشين مى‏سپردند،و براى اين عمل آنها علل و جهاتى ذكر كرده‏اند و از آن جمله اين بود كه:

1.هواى آزاد و محيط بى سر و صداى صحرا موجب محكم شدن استخوان و رشد و تربيت سالم جسم و جان بچه مى‏شد،و افرادى كه در آن هواى آزاد تربيت مى‏شدند روحشان نيز همانند هواى آزاد بيابان پرورش مى‏يافت.

2.زنانى كه بچه‏هاى خود را به صحرا برده و به زنان باديه‏نشين مى‏سپردند فرصت بيشتر و بهترى براى خانه‏دارى و جلب رضايت شوهر پيدا مى‏كردند و اين مسئله در زندگى داخلى و محيط خانه آنان بسيار مؤثر بود.

3.اعراب صحرا عموما زبانشان فصيحتر از شهرنشينان بود و اين يا به خاطر آن بود كه زبان مردم شهر در اثر رفت و آمد كاروانيان مختلف و اختلاط و آميزش با افراد گوناگون اصالت خود را از دست مى‏داد و لهجه صحرانشينان كه آميزشى با كسى نداشتند به اصالت و فصاحت خود باقى بود،يا هواى آزاد بيابان در اين جريان مؤثر بود و شايد جهات ديگرى نيز بوده كه در اين فصاحت لهجه تأثير داشته است.

اتفاقا قبيله بنى سعدـدر ميان قبايل اطراف شهر مكهـاز قبايلى بوده كه به فصاحت لهجه مشهور و معروف بودند،و در حديثى آمده كه وقتى شخصى بدان حضرت عرض كرد:من كسى را از شما فصيحتر نديده‏ام؟حضرت در جواب او فرمود:چرا من اين گونه نباشم با اينكه ريشه‏ام از قريش و در ميان قبيله بنى سعد نشو و نما كرده‏ام!

و شايد به همين جهت بود كه بيشتر بزرگان مكه مقيد بودند بچه‏هاى خود را به زنان بنى سعد بسپرند و به ميان قبيله مزبور بفرستند.

زنان و مردان بنى سعد نيز بيش از ساير قبايل براى گرفتن بچه‏هاى قريش و تربيت آنها در ميان خود به مكه مى‏آمدند و شايد در هر سال چند بار به طور دستجمعى به همين منظور به مكه مى‏آمدند و داستان سپردن رسول خدا(ص)نيز به حليمه سعديه در يكى از همين سفرهاى دستجمعى كه قبيله بنى سعد به مكه آمدند صورت گرفت.

حليمه شوهرى داشت به نام حارث بن عبد العزى كه نسب به بكر بن هوازن مى‏رساند و از اين شوهر دو دختر به نامهاى انيسه و حذافه پيدا كرد و حذافه نام ديگرى هم داشت كه«شيماء»بود . (1) و پسرى هم خداوند از اين شوهر بدو عنايت كرد كه نامش را عبد الله گذاردند.

و در هنگام شيرخوارگى همين عبد الله بود كه حليمه به مكه آمد و رسول خدا(ص)را بدو سپردند و او از شير فرزندش عبد الله،آن حضرت را شير داد.

ابن هشام مورخ مشهور در سيره خود از زبان خود حليمه چنين نقل مى‏كند كه گفت:سالى كه ما به قحطى و خشكسالى دچار شده بوديم به همراه شوهر و كودك شيرخوار خود با زنان بنى سعد به شهر مكه رفتيم تا هر كدام كودكى از قريش گرفته و براى شير دادن و بزرگ كردن به ميان قبيله آوريم.مركب ما الاغ خاكسترى رنگى بود و شتر پيرى نيز همراه داشتيم كه به خدا قسم قطره‏اى شير نداشت.

شبى را كه در راه مكه بوديم از بس كودك گرسنه ما گريه كرد خواب نرفتيم،نه در سينه من شيرى بود كه او را سير كند و نه در پستانهاى شتر.تنها اميد به آينده بود كه ما را به سوى مكه پيش مى‏برد،الاغ ما به قدرى لاغر و وامانده بود كه كندى راه رفتن آن حيوان،قافله بنى سعد را خسته كرد.

به هر ترتيبى بود خود را به شهر مكه رسانديم و به دنبال بچه‏هاى شيرخوار قريش رفتيم،زنان بنى سعد در كوچه‏هاى مكه به راه افتادند و مردان قريش نيز از آمدن ما با خبر گشتند و هر كس نوزادى داشت به نزد ما مى‏آمد و براى سپردن بچه خود با ما به گفتگو مى‏پرداخت،با هر يك از زنان بنى سعد درباره شير دادن و پرستارى رسول خدا(ص)گفتگو مى‏كردند همين كه مى‏فهميد آن كودك يتيم است از نگهدارى و پذيرفتن او خوددارى مى‏كرد و مى‏گفت:كودكى كه پدرش مرده و تحت كفالت مادر و جد خود زندگى مى‏كند چه اميد سود و بهره‏اى از او مى‏توان داشت؟و آيا اين مادر و جد درباره او چه مى‏خواهند بكنند؟

هر يك از زنان بنى سعد كودكى پيدا كرده و آماده بازگشت به صحرا شدند و تنها من بودم كه دسترسى به كسى پيدا نكردم و از پذيرفتن كودك آمنه هم روى همان جهت كه يتيم بود خوددارى مى‏كردم.

اما وقتى ديدم زنان بنى سعد مى‏خواهند حركت كنند به شوهرم گفتم:

خوش ندارم كه در ميان تمام اين زنان تنها من بدون آنكه بچه‏اى را پذيرفته باشمـدست خالىـبه ميان قبيله بازگردم،و به خدا هم اكنون مى‏روم و همان بچه يتيم را گرفته با خود مى‏آورم .

شوهرم نيز وقتى سخن مرا شنيد اين پيشنهاد را پذيرفته و موافقت كرد و به دنبال آن اظهار داشت:اميد است خداوند در اين فرزند بركتى براى ما قرار دهد.حليمه گويد:سپس به نزد عبد المطلب رفته و آن حضرت را گرفتم و با خود آوردم،و تنها چيزى كه مرا به پذيرفتن وى واداشت همان بود كه جز او كودكى نيافتم و چون براى نخستين بار آن طفل را در دامان خود گذارده تا شيرش دهم مشاهده كردم كه هر دو پستانم از شير پر شد،به حدى كه او خورده و سير گرديد و سپس فرزند خودـعبد اللهـرا نيز شير دادم و او نيز سير شد و هر دو به خواب رفتند.

شوهرم نيز برخاست به نزد شتر رفت و مشاهده كرد پستانهاى شتر نيز بر خلاف انتظار از شير پر شده است و مقدارى كه مورد احتياج بود دوشيد و هر دو خورده سير شديم و آن شب را با كمال راحتى و آسودگى به سر برديم.

صبح كه شد شوهرم گفت:اى حليمه به خدا سوگند كودك با بركتى نصيب تو گرديده!گفتم:آرى من نيز چنين خيال مى‏كنم.

زنان بنى سعد با همراهان خود به قصد بازگشت حركت كردند و ما نيز با آنها به راه افتاديم،و با كمال تعجب مشاهده كرديم همان الاغى كه به زحمت راه مى‏رفت چنان تند به راه افتاد كه هيچ يك از الاغهاى ديگر به تندى او راه نمى‏رفت تا جايى كه زنان بنى سعد گفتند:

اى دختر أبى ذؤيب آهسته‏تر بران مگر اين همان الاغ وامانده‏اى نبود كه هنگام آمدن بر آن سوار بودى؟گفتم:چرا همان است،زنان با تعجب گفتند:به خدا اتفاق تازه‏اى برايش افتاده !

و چون به سرزمين بنى سعد و خانه و ديار خود رسيديم در آن سرزمينى كه من جايى را مانند آنجا بى آب و علف سراغ نداشتم از آن روز به بعد هنگامى كه گوسفندان ما از چراگاه باز مى‏گشتند شكمشان سير و پستانشان پر از شير بود و اين موضوع اختصاص به گوسفندان ما داشت و ساير گوسفندان بدين گونه نبودند.

بارى روز به روز خير و بركت در خانه ما رو به ازدياد بود تا آن حضرت دو ساله شد و من او را از شير گرفتم و رشد آن كودك با ديگران تفاوت داشت بدانسان كه در سن دو سالگى كودكى درشت اندام و نيرومند گشته بود.و پس از اينكه دو سال از عمرش گذشت او را به نزد مادرش آمنه بازگردانديم اما به واسطه خير و بركتى كه درمدت توقف او در زندگى خود ديده بوديم مايل بودم به هر ترتيبى شده دوباره او را از مادرش باز گرفته به ميان قبيله خود ببريم،از اين رو به آمنه گفتم:

خوب است اين فرزند را نزد ما بگذارى تا بزرگ شود زيرا من از وباى شهر مكه(و هواى ناسازگار اين شهر)بر او بيمناكم،و در اين باره اصرار ورزيده،تا سرانجام آمنه راضى شد و او را به ما بازگرداند.

داستان شكافتن سينه رسول خدا(ص)و تحقيقى در اين باره

جمعى از اهل حديث و مورخين مانند مسلم و ابن هشام و ديگران از حليمه نقل كرده‏اند كه گويد:پس از آنكه رسول خدا(ص)را به ميان قبيله بازگردانديم و چند ماهى از اين ماجرا گذشت،روزى طبق معمول همه روزه با فرزندان ما به همراه بزغاله‏ها به پشت چادرها رفتند،ناگهان فرزندم را ديدم كه سراسيمه و شتابان به نزد ما آمده گفت:

برادر قرشى ما را دريابيد كه دو مرد سفيد پوش او را گرفته و خواباندند و شكمش را شكافتند !

حليمه گويد:من و شوهرم به جانب او روان شديم و او را ديديم با رنگى پريده سرپا ايستاده است!بى اختيار در آغوشش كشيده و بدو گفتم:پسرجان چه اتفاقى برايت افتاد؟گفت:دو مرد سفيد پوش پيش من آمدند و مرا خوابانده شكمم را شكافتند و چيزى شبيه به لخته خون از وسط آن بيرون آوردند كه من نمى‏دانستم چيست و آن گاه به دنبال كار خود رفتند.

و در حديث كتاب صحيح مسلم است كه جبرئيل آن لخته سياه را بيرون انداخته و گفت:اين بهره شيطان است از تو،و سپس قلب آن حضرت را در طشتى از طلا شستشو داده و به جاى خود گذارده و پوست شكم آن حضرت را به هم بسته و رفتند.و نقل كنندگان اين داستان عموما آن را نوعى معجزه براى آن حضرت(ص)به حساب آورده‏اند.و اين ملخص داستانى است كه اينان با مختصر اختلافى نقل كرده‏اند،ولى بسيارى از اهل تحقيق اين داستان را مجعول و ساخته و پرداخته دست دشمنان دانسته و معتقدند كه دشمنان اسلام براى لكه‏دار كردن رسول خدا(ص)و در تأييد حديثى كه مسيحيان نقل كرده‏اند كه«همه فرزندان آدم جز عيسى بن مريم همگى مورد دستبرد شيطان واقع شده‏اند»آن را ساخته‏اند. (2)

و برخى آيه شريفه «ألم نشرح لك صدرك» را نيز به اين داستان تفسير كرده و آن را شأن نزول سوره دانسته‏اند،كه آن نيز بعيد به نظر مى‏رسد.

سؤال ديگرى كه اينجا پيش مى‏آيد اين است كه اگر اين ماجرا جنبه اعجاز داشته است چگونه قبل از نبوت آن حضرت و در كودكى صورت گرفته با اينكه معجزه جز به دست پيغمبر و در حال نبوت انجام نگيرد؟مگر آنكه در پاسخ گفته شود:كه جنبه«ارهاص»داشته و از ارهاصات (3) بوده،چنانكه برخى گفته‏اند. (4)

مؤلف كتاب سيرة المصطفى و فقه السيرة (5) گفته است:اگر اين داستان از نظر سند معتبر بود و به اثبات رسيد ديگر جاى اين گونه شك و ترديدها در آن وجود ندارد چون جنبه اعجاز و ارهاص داشته و در زندگى پيامبر اسلام و پيمبران ديگر شگفت انگيزتر از اين داستان فراوان ديده مى‏شود!

مؤلف گويد:اين گفتار حقى است،و از اين رو بايد ديد اين داستان از نظر سند در چه پايه از اعتبار مى‏باشد.

و به هر صورت دنباله داستان را مورخين اين گونه نقل كرده‏اند:كه حليمه محمد(ص)را برداشته و به نزد مادرش آمنه آورد و آمنه بدو گفت:چه شد كه با آن همه اصرارى كه براى نگهدارى اين فرزند داشتى او را بازگردانى؟

حليمه جواب داد:فرزندم اكنون بزرگ شده و من آنچه را درباره نگهداريش وظيفه داشتم انجام داده‏ام و از اين پس از پيش آمدهاى ناگوار بر او بيمناكم و از اين‏رو وى را به نزد تو آوردم.

آمنه گفت:سبب اينها نيست حقيقت را بازگوى.و چون اصرار كرد حليمه داستان را شرح داد.آمنه در اين وقت بدو گفت:آيا از شيطان بر وى بيمناكى؟حليمه گفت:آرى،آمنه بدو گفت:نه به خدا سوگند شيطان بدو راهى ندارد ولى فرزند مرا داستان ديگرى است و سپس قسمتى از سرگذشت فرزندش را براى حليمه شرح داده چنين گفت:هنگامى كه من به اين فرزند حامله بودم نورى در خود مشاهده كردم كه قصرهاى شام را در آن نور ديدم و در كمال آسانى و سهولت او را حمل كردم و چون به دنيا آمد دستهاى خود را بر زمين گذارد و سر به آسمان بلند كرد...

و به هر صورت او را بگذار و به سلامت بازگرد.

ابن اسحاق پس از نقل اين داستان علت ديگرى هم براى باز آوردن آن حضرت از حليمه نقل كرده و گويد:حليمه به مادرش آمنه گفت:هنگامى كه من براى بار دوم او را به سوى چادرهاى خويش مى‏بردم چند تن از مسيحيان حبشه او را ديدند و وضع او را از من سؤال كردند و اندام او را بررسى كرده و سپس به من گفتند:ما اين طفل را از دست تو خواهيم ربود و به شهر و ديار خود خواهيم برد!زيرا مى‏دانيم كه اين طفل آينده درخشان و مهمى دارد.

و از آن روز كه حليمه اين سخن را از مسيحيان مزبور شنيده بود پيوسته مراقب آن حضرت بود تا وقتى كه وى را به نزد مادرش آورد.

باز هم از حليمه بشنويد

در روايات و تواريخ علماى شيعه نيز سخنانى از حليمه در مدت نگهدارى آن حضرت در ميان قبيله نقل شده كه از آن جمله گويد:در مدت شيرخوارگى،آن حضرت عدالت را مراعات مى‏كرد يعنى شير پستان راست مرا او مى‏خورد و پستان ديگر را براى فرزند خودم مى‏گذارد و فرزندم نيز گويا مراعات احترام او را مى‏كرد و تا آن حضرت شير نمى‏خورد وى لب به پستان چپ نمى‏زد .

و ديگر آنكه گويد:هر روز صبح كه بچه‏ها از خواب بيدار مى‏شدند معمولا خسته‏و كسل و چشمانشان به هم چسبيده بود ولى آن حضرت هميشه شاداب و پاكيزه از خواب برمى‏خاست.

و نيز گويد:هنگامى او را با خود به بازار عكاظ و به نزد فال بينى از قبيله هذيل كه معمولا بچه‏ها را به نزد او مى‏بردند تا از آينده آنها خبر دهد آوردم و همين كه چشمش به آن حضرت افتاد فرياد زد:

اى مردم هذيل!

اى گروه عرب!

و چون مردم اطرافش گرد آمدند گفت:اين كودك را بكشيد؟

من كه اين سخن را شنيدم بسرعت آن حضرت را برداشته و از آنجا دور شدم و خود را ميان مردم مخفى كردم،مردم گفتند:كدام كودك؟

گفت:همين كودك!ولى كسى را نديدند.

پس رو به آن مرد كرده گفتند:مگر چه شده؟

گفت:به خدايان سوگند كودكى را ديدم كه در آينده اهل دين و آيين شما را مى‏كشد،و خدايانتان را مى‏شكند و بر همه شما فرمانروايى خواهد كرد!

مردم كه اين سخنان را شنيدند به جستجو پرداختند ولى كسى را نيافتند چون حليمه او را با خود به ميان قبيله برده بود.و از آن پس نيز آن حضرت را به كسى نشان نداد.

از امير المؤمنين(ع)

در كتاب شريف نهج البلاغه در خطبه قاصعه گفتارى از امير المؤمنين(ع)درباره رسول خدا (ص)روايت شده كه استفاده مى‏شود.خداى تعالى پيوسته فرشته‏اى را براى تعليم و تربيت آن بزرگوار مأمور كرده بود كه ضمنا حفاظت و نگهبانى او را نيز به عهده داشت و متن گفتار آن بزرگوار كه درباره آن حضرت فرموده چنين است:

«و لقد قرن الله به(ص)من لدن أن كان فطيما اعظم ملك من ملائكته،يسلك به طريق المكارم،و محاسن اخلاق العالم ليله و نهاره»

[از روزى كه پيغمبر(ص)از شير گرفته شد خداى تعالى بزرگترين فرشته خود را همنشين او گردانيد كه در شب و روز او را به سوى راه بزرگوارى و اخلاقهاى نيكوى‏جهان وادار كند و ببرد. ..]

و از روايات معلوم مى‏شود كه منظور از اين فرشته روح القدس بود كه پيوسته با آن حضرت بوده است. (6)

پايان زندگانى صحرا و قدردانى از حليمه و دخترش

مورخين عموما نوشته‏اند كه رسول خدا تا سن پنج سالگى در ميان قبيله بنى سعد زندگى كرد و سپس حليمه آن حضرت را به نزد مادرش آمنه بازگرداند و به وى سپرد و رسول خدا(ص)تا پايان عمر گاهى از آن زمان ياد مى‏كرد،و از حليمه و فرزندانش قدردانى مى‏نمود.

و در بحار الانوار از كازرونى نقل كرده كه حليمه پس از آنكه رسول خدا(ص)با خديجه ازدواج كرده بود به مكه آمد و از خشكسالى و تلف شدن اموال و مواشى به آن حضرت شكايت برد،رسول خدا با خديجه در اين باره گفتگو كرد و خديجه چهل گوسفند و يك شتر به حليمه داد و بدين ترتيب حليمه با مالى بسيار به سوى قبيله خود بازگشت و سپس بار ديگر پس از ظهور اسلام و بعثت پيغمبر به مكه آمد و با شوهرش اسلام را اختيار كرده و مسلمان شدند.

و ابن عبد البر و ديگران در كتاب استيعاب و غيره نقل كرده‏اند كه حليمه در جنگ حنينـدر جعرانةـبه نزد رسول خدا آمد و آن حضرت به احترام وى از جا برخاست و رداى خود را براى او پهن كرد و او را روى رداى خويش نشانيد. (7)

در داستان محاصره طائفـشيماء خواهر رضاعى آن حضرتـبه دست سربازان اسلام اسير گرديد و چون خود را در اسارت ايشان ديد بدانها گفت:من خواهر رضاعى‏رسيد و بزرگ شما هستم،او را به نزد رسول خدا(ص)آوردند و سخنش را بدان حضرت گزارش دادند،پيغمبر اكرم از وى نشانه‏اى براى صدق گفتارش خواست و او نشانه‏اى داد و چون حضرت او را شناخت رداى خويش را پهن كرد و او را روى آن نشانيد و اشك در ديدگانش گردش كرد سپس بدو فرمود:اگر مى‏خواهى تو را نزد قبيله‏ات باز گردانم و اگر مايل هستى در كمال احترام و محبوبيت نزد ما بمان.

شيماء تمايل خود را به بازگشت نزد قبيله خويش اظهار كرد آن گاه مسلمان شد و رسول خدا (ص)نيز چند گوسفند و چند شتر و سه بنده و كنيز بدو عطا فرمود و او را نزد قبيله‏اش بازگرداند .

به هر صورت به ترتيبى كه گفته شد حليمه رسول خدا(ص)را پس از اينكه پنجسال از عمر آن حضرت گذشته بود به مكه و به نزد مادرش آمنه و جدش عبد المطلب بازگرداند و باز در هنگام ورود به مكه داستان ديگرى اتفاق افتاد كه موجب نگرانى حليمه و عبد المطلب گرديد.

پى‏نوشتها:

1.ابن حجر در اصابة نقل كرده كه شيماء گاهى كه رسول خدا(ص)را در همان دوران شيرخوارگى روى دست خود حركت مى‏داد اين اشعار را مى‏خواند:

يا ربنا ابق لنا محمدا 
حتى اراه يافعا و امردا 
ثم أراه سيدا مسودا 
و اكبت اعاديه معا و الحسدا 
و اعطه عزا يدوم أبدا

پروردگارا محمد را براى ما نگهدار تا به جوانى و در بزرگى او را ببينم،و سپس دوران سيادت و آقائيش را نيز ديدار كنم،و دشمنان و حسودانش را خوار و نابود گردان و عزت و شوكتى به وى عطا كن كه براى هميشه پايدار بماند.

و سپس از شخصى به نام ابو عروة ازدى نقل مى‏كند كه وى اين اشعار را مى‏خواند و مى‏گفت چگونه خداوند به خوبى دعاى شيماء را به اجابت رسانيد.

و در صفحات آينده نيز داستانى از شيماء با رسول خدا(ص)پس از بعثت آن حضرت در جنگ طائف خواهيد خواند.

2.الاضواء على السنة المحمدية،ص 185 به بعد.

3.معنى«ارهاص»در صفحات گذشته گفته شد.

4.فقه السيره،ص .62

5.سيرة المصطفى،ص 44،فقه السيره،ص .63

6.و در احوالات آن حضرت هنگامى كه تحت كفالت ابو طالب به سر مى‏برد در صفحات آينده گفتارى شاهد بر اين مطلب نيز خواهد آمد.

7.برخى زنده بودن حليمه را تا آن زمان بعيد دانسته و گفته‏اند:حليمه قبل از جنگ حنين از دنيا رفت و داستان فوق را مربوط به دختر حليمه شيماء مى‏دانند،ولى گويا همين گفتار صحيح است و استبعاد نمى‏تواند جلوى تاريخ را اگر مدرك معتبرى داشته باشد بگيرد  
نوشته شده در روز ساعت 04:09:11 ب.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
حوادث شب ولادت
http://abaalsaleh.persiangig.com/image/eyde%20mabas.JPG

حوادث شب ولادت

در روايات ما آمده است كه در شب ولادت آنحضرت‏حوادث مهم و اتفاقات زيادى در اطراف جهان بوقوع پيوست كه‏پيش از آن سابقه نداشت و يا اتفاق نيفتاده بود كه از جمله‏«ارهاصات‏»بوده بدانگونه كه در داستان اصحاب فيل ذكر شد،و در قصيده معروف برده نيز آمده كه چند بيت آن چنين است:

يوم تفرس منه الفرس انهم قد انذروا بحلول البؤس و الفئم و بات ايوان كسرى و هو منصدع كشمل اصحاب كسرى غير ملتئم النار خامدة الانفاس من اسف عليه و النهر ساهى العين من سدم و ساء ساوه ان غاضت‏بحيرتها و رد واردها بالغيظ حين ظم كان بالنار ما بالماء من بلل حزنا و بالماء ما بالنار من ضرم

و شايد جامعترين حديث در اينباره حديثى است كه مرحوم صدوق‏«ره‏»در كتاب امالى بسند خود از امام صادق عليه السلام‏روايت كرده و ترجمه‏اش چنين است كه آنحضرت فرمود:

ابليس به آسمانها بالا مى‏رفت و چون حضرت عيسى‏«ع‏»بدنيا آمد از سه آسمان ممنوع شد و تا چهار آسمان بالا مى‏رفت،و هنگاميكه رسولخدا«ص‏»بدنيا آمد از همه آسمانهاى هفتگانه‏ممنوع شد،و شياطين بوسيله پرتاب شدن ستارگان ممنوع‏گرديدند،و قريش كه چنان ديدند گفتند:

قيامتى كه اهل كتاب مى‏گفتند بر پا شده!

عمرو بن اميه كه از همه مردم آنزمان به علم كهانت وستاره شناسى داناتر بود بدانها گفت:بنگريد اگر آن ستارگانى‏است كه مردم بوسيله آنها راهنمائى مى‏شوند و تابستان و زمستان‏از روى آن معلوم گردد پس بدانيد كه قيامت‏بر پا شده و مقدمه‏نابودى هر چيز است و اگر غير از آنها است امر تازه‏اى اتفاق‏افتاده.

و همه بتها در صبح آن شب به رو در افتاد و هيچ بتى درآنروز بر سر پا نبود،و ايوان كسرى در آن شب شكست‏خورد وچهارده كنگره آن فرو ريخت.و درياچه ساوه خشك شد.ووادى سماوه پر از آب شد.

آتشكده‏هاى فارس كه هزار سال بود خاموش نشده بود در آن شب خاموش گرديد.

و مؤبدان فارس در خواب ديدند شترانى سخت اسبان عربى‏را يدك مى‏كشند و از دجله عبور كرده و در بلاد آنها پراكنده‏شدند،و طاق كسرى از وسط شكست‏خورد و رود دجله در آن‏وارد شد.

و در آن شب نورى از سمت‏حجاز بر آمد و همچنان بسمت‏مشرق رفت تا بدانجا رسيد،فرداى آن شب تخت هر پادشاهى‏سرنگون گرديد و خود آنها گنگ گشتند كه در آنروز سخن‏نمى‏گفتند.

دانش كاهنان ربوده شد و سحر جادوگران باطل گرديد،وهر كاهنى كه بود از تماس با همزاد شيطانى خود ممنوع گرديد وميان آنها جدائى افتاد.

آمنه گفت:بخدا فرزندم كه بر زمين قرار گرفت دستهاى‏خود را بر زمين گذارد و سر بسوى آسمان بلند كرد و بدان‏نگريست،و نورى از من تابش كرد و در آن نور شنيدم گوينده‏اى‏مى‏گفت:تو آقاى مردم را زادى او را محمد نام بگذار.

آنگاه او را بنزد عبد المطلب بردند و آنچه را مادرش آمنه گفته‏بود به عبد المطلب گزارش دادند،عبد المطلب او را در دامن‏گذارده گفت:

الحمد لله الذى اعطانى هذا الغلام الطيب الاردان قد ساد فى المهد على الغلما

ستايش خدائى را كه بمن عطا فرمود اين فرزند پاك و خوشبورا كه در گهواره بر همه پسران آقا است.

آنگاه او را به اركان كعبه تعويذ كرد. (1) و در باره او اشعارى‏سرود.

و ابليس در آن شب ياران خود را فرياد زد(و آنها را بيارى‏طلبيد)و چون اطرافش جمع شدند بدو گفتند:اى سرور چه چيزتو را بهراس و وحشت افكنده؟گفت:واى بر شما از سر شب تابحال اوضاع آسمان و زمين را دگرگون مى‏بينم و بطور قطع درروى زمين اتفاق تازه و بزرگى رخ داده كه از زمان ولادت عيسى‏بن مريم تاكنون سابقه نداشته،اينك بگرديد و به بينيد اين اتفاق‏چيست؟

آنها پراكنده شدند و برگشتند و اظهار داشتند:ما كه تازه‏اى‏نديديم.

ابليس گفت:اين كار شخص من است آنگاه در دنيابجستجو پرداخت تا به حرم-مكه-رسيد،و مشاهده كرد فرشتگان اطراف آنرا گرفته‏اند،خواست وارد حرم شود كه فرشتگان بر اوبانگ زده مانع ورود او شدند،بسمت غار حرى رفت و چون‏گنجشكى گرديد و خواست در آيد كه جبرئيل بر او نهيب زد:

-برو اى دور شده از رحمت‏حق!ابليس گفت:اى جبرئيل‏از تو سؤالى دارم؟

گفت:بگو،پرسيد:از ديشب تاكنون چه تازه‏اى در زمين رخ‏داده؟

پاسخداد:محمد-صلى الله عليه و آله-بدنيا آمده.

شيطان پرسيد:مرا در او بهره‏اى هست؟گفت:نه.

پرسيد:در امت او چطور؟

گفت:آرى.ابليس كه اين سخن را شنيد گفت:خوشنود وراضيم.

و در حديث ديگرى كه در كتاب كمال الدين نقل كرده‏چنين است كه در شهر مكه شخصى يهودى سكونت داشت ونامش يوسف بود،وى هنگامى كه ستارگان را در حركت وجنبش مشاهده كرد با خود گفت:اين تحولات آسمانى بخاطرولادت همان پيغمبرى است كه در كتابهاى ما ذكر شده كه‏چون بدنيا آيد شياطين رانده شوند و از رفتن به آسمانها ممنوع‏گردند. و چون صبح شد بمجلسى كه چند تن از قريش در آن بودندآمد و بدانها گفت:آيا دوش در ميان شما مولودى بدنيا آمده؟

گفتند:نه.

گفت:سوگند به تورات كه وى بدنيا آمده و آخرين پيمبران‏است و اگر اينجا متولد نشده حتما در فلسطين متولد گشته است.

اين گفتگو گذشت و چون قريشيان متفرق شدند و بخانه‏هاى‏خود رفتند داستان گفتگوى با آن يهودى را با زنان و خاندان خودبازگو كردند و آنها گفتند:آرى ديشب در خانه عبد الله بن‏عبد المطلب پسرى متولد شده.

اين خبر را بگوش يوسف يهودى رساندند،وى پرسيد:آيا اين‏مولود پيش از آنكه من از شما پرسش كردم بدنيا آمده يا بعد ازآن؟گفتند:پيش از آن!گفت:آن مولود را بمن نشان دهيد.

قريشيان او را به درب خانه آمنه آوردند و بدو گفتند:فرزندخود را بياور تا اين يهودى او را به‏بيند،و چون مولود را آوردند ويوسف يهودى او را ديدار كرد جامه از شانه مولود كنار زد وچشمش به خال سياه و درشتى كه روى شانه وى بود بيفتاد دراينوقت قرشيان مشاهده كردند كه حالت غش بر آن مرد يهودى‏عارض شد و بزمين افتاد قرشيان تعجب كرده و خنديدند.

يهودى برخاست و گفت:آيا مى‏خنديد؟بايد بدانيد كه اين پيغمبر پيغمبر شمشير است كه شمشير در ميان شما مى‏نهد...

قرشيان متفرق شده و گفتار يهودى را براى يكديگر تعريف‏مى‏كردند.

و در حديثى كه مرحوم كلينى شبيه به روايت‏بالا از مردى ازاهل كتاب نقل كرده آنمرد كتابى به قرشيان كه وليد بن مغيرة وعتبة بن ربيعه و ديگران در ميانشان بود رو كرده و گفت:نبوت‏از خاندان بنى اسرائيل خارج شد و بخدا اين مولود همان كسى‏است كه آنها را پراكنده و نابود سازد!

قريش كه اين سخن را شنيدند خوشحال شدند،مرد كتابى‏كه ديد آنها خوشنود شدند بديشان گفت:خورسند شديد! بخداسوگند اين مولود چنان سطوت و تسلطى بر شما پيدا كند كه‏زبانزد مردم شرق و غرب گردد.

ابو سفيان از روى تمسخر گفت:او بمردم شهر خود تسلطمى‏يابد!

و نظير آنچه در روايات ما آمده برخى از اين حوادث درروايات اهل سنت نيز ذكر شده اما در بسيارى از آنها اين حوادث‏قبل از بعثت رسولخدا«ص‏»ذكر شده نه مقارن ولادت.

مانند رواياتى كه در سيره ابن هشام و تاريخ‏طبرى و جاهاى ديگر است و در صحيح بخارى نيز از ابن عباس روايت‏شده (2) و فخر رازى نيز در تفسير آيه شريفه «فمن يستمع‏الآن يجد له شهابا رصدا» (3) در مورد منع شياطين از نفوذ در آسمانها وتيرهاى شهاب همين گفتار را داشته و اقوالى در اينباره نقل‏كرده (4) و از ابى بن كعب نيز حديثى در اينمورد نقل كرده‏اند كه‏گفته است:

«لم يرم بنجم منذ رفع عيسى عليه السلام حتى بعث رسول‏الله-صلى الله عليه و آله-» (5) و در اشعار بعضى از شاعران‏عرب نيز قسمتى از اين حوادث در مورد مبعث آمده مانند اشعارزير كه از شاعرى بنام قيروانى نقل شده كه مى‏گويد:

و صرح كسرى تداعى من قواعده و انفاض منكسر الاوداج ذاميل‏و نار فارس لم توقد و ما خمدت مذالف عام و نهر القوم لم يسل‏خرت لمبعثه الاوثان و انبعثت ثواقب الشهب ترمى الجن بالشعل

يك سئوال

اكنون جاى يك سئوال هست كه اگر كسى بگويد:آيانظير آنچه در اين روايات آمده در كتابهاى تاريخى و روايات غيراسلامى هم ذكرى از آنها شده يا نه؟

كه ما در پاسخ اين سئوال مى‏گوئيم:اولا اگر حديث وروايتى از نظر سند و صدور از امام معصوم عليه السلام براى اثابت‏شد ديگر كدام روايت و تاريخى براى ما معتبرتر از آن حديث‏و روايت مى‏تواند باشد،و همه بحثها در همان قسمت اول واعتبار سند و به اصطلاح‏«صغراى قضيه‏»است،ولى پس ازاثبات ديگر استبعاد و زير سئوال بردن حديث،جز ضعف ايمان وتاريخ زدگى محمل ديگرى نمى‏تواند داشته باشد،وگرنه كدام‏تاريخ و روايتى معتبرتر از آن تاريخ و روايتى است كه از منبع‏وحى الهى سرچشمه گرفته باشد و كدام داستان و حديثى‏محكمتر از داستان و حديثى است كه از زبان پيمبران و ائمه‏معصوم عليهم السلام صادر گرديده باشد!

مگر نه اين است كه سرچشمه پر فيض و زلال همه علوم‏آنهايند؟و معيار صحت و سقم همه دانشهاى بشرى گفتار آنهااست؟

و ثانيا-مى‏گوئيم:مگر تاريخ صحيح و دست نخورده‏اى از گذشتگان و زمانهاى قديم در دست داريم كه ما بتوانيم اين‏روايات را با آنها منطبق ساخته و يا تاييدى از آنها بگيريم؟

جائى كه مقدس‏ترين كتابها مانند تورات و انجيل با آنهمه‏نسخه‏هاى متعددى كه معمولا از آنها در دست مردم آن زمانهابوده و جمله جمله و كلمه بكلمه آنها مورد احترام و متن دستورات‏دينى آنها بوده از دستبرد و تحريف و تصحيف و اسقاط در امان‏نبوده،و طاغوتهاى زمان و جيره خوارانشان احكام و فرامين آنها رابنفع ايشان تغيير داده و يا اسقاط كرده‏اند،ديگر چگونه كتابهاى‏تاريخى معدودى كه در زواياى كتابخانه‏ها با نسخه‏هاى خطى‏منحصر به فرد يا نگشت‏شمارى وجود داشته مى‏تواند مورد اعتمادباشد؟

و ثالثا-بر فرض كه چنين تاريخى وجود داشته باشد كه‏اوضاع و احوال آنزمانها را نوشته و ثبت كرده باشد آيا همه‏وقايعى كه در آنزمانها اتفاق افتاده در تاريخها ثبت و نگارش‏شده؟و آيا وسائل ارتباطى آنچنان بوده كه تاريخ نگاران بتواننداز هر اتفاقى كه در گوشه و كنار جهان آنروز اتفاق مى‏افتاده‏مطلع گردند و آنرا در تاريخ ثبت كنند؟مگر امروزه با تمام اين‏وسائل ارتباطى و مخابراتى و راديوها و تلويزيونها و ماهواره‏هاو...چنين كارى انجام شده و چنين ادعائى مى‏توان كرد؟... مگر وسائل ارتباطى جهان آزادند و مستقلانه و بدور از سياستها واختناقها و خارج از كانالهاى مخصوص و صافيهاى انحصارى‏مى‏توانند كوچكترين خبرى را منتشر كنند؟آن هم خبرى كه‏بصورت معجزه آسمانى براى شكست‏يك قدرت طاغوتى و يك‏دربار سلطنتى بوقوع پيوسته باشد...؟مگر معجزاتى امثال‏«شق‏القمر»كه وقوع آن مورد اتفاق همه مسلمانان مى‏باشد و بگفته‏دكتر سعيد بوطى-نويسنده مصرى-در كتاب فقه السيرة از امورمتفق عليه در نزد علماء و دانشمندان اسلامى است در تاريخهاى‏گذشته نقل شده...؟و بلكه معجزات انبياء گذشته مانند سردشدن آتش بر ابراهيم خليل عليه السلام و شكافته شدن دريابوسيله عصاى موسى و اژدها شدن و بلعيدن آن تمام مارهاى‏جادوئى ساحران و زنده شدن مردگان بدعاى حضرت مسيح وامثال آن جز در كتابهاى مقدس و مذهبى در تاريخها و روايات‏ديگر آمده و ذكرى از آنها ديده مى‏شود؟!...

و حقيقت آن است كه تاريخ نويسان و وقايع نگاران گذشته‏در انحصار طاغوتهاى زمان بوده-چنانچه امروزه نيز عموما اينگونه‏است و بشر هنوز نتوانسته خود را از قيد و بند ايشان آزاد سازد-وانبياء الهى نيز پيوسته بر ضد همان طاغوتها قيام مى‏كرده ومبارزه داشتند،و آنها همواره در صدد از بين بردن انبياء و محو نام و آثار ايشان بوده و بهر وسيله مى‏خواسته‏اند آنها را افرادى‏ماجراجو و بى شخصيت و افسادگر معرفى كنند،و هرگز اجازه‏نمى‏دادند آنها را بعنوان مردانى الهى كه قدرت انجام معجزه رادارند معرفى كنند،و بهمين دليل معجزاتى را كه بوسيله ايشان‏انجام مى‏شده انكار كرده و يا توجيه مى‏نمودند،و اگر كتابهاى‏آسمانى و روايات مذهبى نبود اثرى از اين معجزات بجاى نمانده‏و بدست ما نرسيده بود...

چنانچه اكنون نيز ما در انقلاب اسلامى خود كه يك انگيزه‏مذهبى داشته و ادامه آنرا نيز بيارى خدا همان انگيزه مذهبى وعشق شهادت طلبى در راه خدا و دين،تضمين كرده و بر ضدطاغوتهاى شرق و غرب قيام كرده همين شيوه تبليغى را مى‏بينيم‏كه هر حركتى بنفع اين انقلاب در داخل و يا خارج بشود مانندراهپيمايى ميليونى و غير ميليونى كه در داخل و يا خارج انجام‏مى‏گيرد اصلا منعكس نمى‏شود و در راديوها و وسائل ارتباطجمعى ذكرى از آن نمى‏شود،اما كوچكترين حركت ضدانقلاب-مانند اجتماعات اندكى كه جمعا به صد نفر نمى‏رسدبا آب و تاب در همه رسانه‏هاى گروهى بعنوان يك حركت ضدرژيم نه يكبار بلكه چند بار پخش مى‏گردد.

و بهمين دليل ما مى‏گوئيم انگيزه و نيازى براى تحقيق در تاريخهاى گذشته نداريم و اگر هم تتبع كنيم معلوم نيست‏بجائى برسيم،مگر اينكه بخواهيم بهر وسيله و هر ترتيبى كه شده‏تاييدى از تاريخ براى اين روايات پيدا كنيم اگر چه مجبور شويم‏براى تطبيق اين روايات با تاريخ دست‏به توجيه و تاويلهاى‏نامربوط بزنيم،چنانچه نظير آنرا در داستان اصحاب فيل ذكركرده و شنيديد و خوانديد،كه ما آنعمل را محكوم كرده و دليل برضعف ايمان و غرب‏زدگى و تاريخ زدگى و غيره دانستيم...

پى‏نوشتها:

1-يعنى او را بكنار خانه كعبه آورد و براى سلامتى و پناه او از شر شياطين و دشمنان،بدنش را بچهار گوشه كعبه ماليد.

2-صحيح البخارى ج 6 ص 73.

3-سوره جن آيه 9.

4-مفاتيح الغيب ج 8 ص 241.

5-بحار الانوار ج 15 ص 331.

درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد اول صفحه 160

رسولى محلاتى


 
نوشته شده در روز ساعت 07:51:07 ب.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
ازدواج عبدالله با آمنه

http://i17.tinypic.com/2us7wuh.jpg

ازدواج عبدالله با آمنه

در تاريخ آمده كه پس از داستان ذبح عبد الله و نحر يكصدشتر،عبد المطلب،عبد الله را برداشته و يك سر بخانه وهب بن‏عبد مناف...كه در آنروز بزرگ قبيله خود يعنى قبيله بنى زهره‏بود آورد و دختر او آمنه را كه در آنروز بزرگترين زنان قريش ازنظر نسب و مقام بود به ازدواج عبد الله در آورد (1) .

و يكى از نويسندگان اين كار را در آنروز-و بلا فاصله پس ازداستان ذبح-غير عادى دانسته و در صحت آن ترديد كرده است، ولى بگفته برخى با توجه به خوشحالى زائد الوصفى كه از نجات‏عبد الله از آن معركه به عبد المطلب دست داده بود،و عبد المطلب‏مى‏خواست‏با اينكار زودتر ناراحتى خود و عبد الله را جبران كرده‏باشد،اينكار گذشته از اينكه غير عادى نيست، طبيعى هم بنظرمى‏رسد.

100 و البته اين مطلب طبق گفته ابن اسحاق است كه در سيره ازوى نقل شده،ولى طبق گفته برخى ديگر اين ازدواج يك سال‏پس از داستان ذبح عبد الله انجام شده است، (2) و ديگر اين بحث‏پيش نمى‏آيد.

يك داستان جنجالى

در اينجا باز هم يك داستان جنجالى در تاريخ آمده كه‏برخى از نويسندگان حرفه‏اى هم آنرا پر و بال داده و بصورت‏مبتذل و هيجان انگيزى در آورده و سوژه‏اى بدست‏برخى دشمنان‏مغرض اسلام داده و از اينرو برخى از سيره نويسان در اصل آن‏ترديد كرده و آنرا ساخته و پرداخته دست دشمنان دانسته‏اند.

و البته اين داستان بگونه‏اى كه در سيره ابن هشام نقل شده‏مخدوش و مورد ترديد است،ولى بر طبق نقل محدث بزرگوار مامرحوم ابن شهر آشوب و برخى از ناقلان ديگر،قابل توجيه بوده ووجهى براى رد آن ديده نمى‏شود.

آنچه را ابن هشام از ابن اسحاق نقل كرده اينگونه است كه‏گويد:

«هنگامى كه عبد المطلب دست عبد الله را گرفته بود و ازقربانگاه باز مى‏گشت،عبورشان به زنى از قبيله بنى اسد بن‏عبد العزى بن قصى بن كلاب افتاد كه آن زن كنار خانه كعبه‏بود و خواهر ورقة بن نوفل بوده (3) و هنگامى كه نظرش به صورت‏عبد الله افتاد بدو گفت:اى عبد الله كجا مى‏روى؟پاسخ داد:

بهمراه پدرم!زن بدو گفت:من حاضرم بهمان تعداد شترى كه‏براى تو قربانى كردند به تو بدهم كه هم اكنون با من درآميزى!عبد الله گفت:من بهمراه پدرم هستم،و نمى‏توانم بااو مخالفت كرده و از او جدا شوم...!»ابن هشام سپس داستان ازدواج عبد الله را با آمنه بهمانگونه كه‏ذكر شد نقل كرده و سپس مى‏نويسد:

«گفته‏اند:پس از آنكه عبد الله با آمنه هم بستر شد،و آمنه به‏رسول خدا حامله شد،عبد الله از نزد آمنه بيرون آمده نزد همان‏زن رفت و بدان زن گفت:چرا اكنون پيشنهاد ديروز خود راامروز نمى‏كنى؟آن زن پاسخ داد:براى آنكه آن نورى كه‏ديروز با تو بود امروز از تو جدا شده،و ديگر مرا به تو نيازى‏نيست!و آن زن از برادرش ورقة بن نوفل-كه به دين نصرانيت‏در آمده بود و كتابها را خوانده بود-شنيده بود كه در اين امت،پيامبرى خواهد آمد...» (4) ابن هشام سپس داستان ديگرى نيز شبيه بهمين داستان از زن‏ديگرى كه نزد آمنه بوده نقل مى‏كند كه آن زن نيز قبل از ازدواج‏عبد الله با آمنه از وى خواست‏با وى در آميزد ولى عبد الله پاسخ اورا نداده بنزد آمنه رفت و پس از هم بستر شدن با آمنه بنزد آنزن‏برگشت و بدو پيشنهاد آميزش كرد ولى آنزن نپذيرفت و گفت:

ديروز ميان ديدگان تو نور سفيدى بود كه امروز نيست... (5)

البته نقل مذكور نه تنها با شان جناب عبد الله بن عبد المطلب-كه در ايمان و عفت او جاى ترديد نيست-مناسب نيست، بلكه‏با شيوه هيچ مرد آزاده و با كرامتى كه پاى بند مسائل خانوادگى وعفت عمومى باشد سازگار نخواهد بود،و ما هم نمى‏توانيم آنرابپذيريم،و با دليل عقلى و نقلى آنرا مردود مى‏دانيم،اگر چه‏ديگر سيره نويسان نيز نوشته و نقل كرده باشند!

اما بر طبق نقلى كه مرحوم ابن شهر آشوب و ديگران‏كرده‏اند (6) داستان اينگونه است:

«كانت امراة يقال لها:فاطمة بنت مرة قد قرات الكتب،فمر بهاعبد الله ابن عبد المطلب،فقالت:انت الذي فداك ابوك بماة من الابل؟قال:نعم،فقالت:هل لك ان تقع علي مرة و اعطيك‏من الابل ماة؟فنظر اليها و انشا:

اما الحرام فالممات دونه و الحل لا حل فاستبينه فكيف بالامر الذي تبغينه

و مضى مع ابيه فزوجه ابوه آمنة فظل عندها يوما و ليلة،فحملت‏بالنبي صلى الله عليه و آله،ثم انصرف عبد الله فمر بها فلم‏ير بها حرصا على ما قالت اولا،فقال لها عند ذلك مختبرا:

هل لك فيما قلت لي فقلت:لا؟

قالت:

قد كان ذاك مرة فاليوم لافذهبت كلمتا هما مثلا!

ثم قالت:اي شي‏ء صنعت‏بعدي؟قال:زوجني ابي آمنة فبت‏عندها،فقالت:

لله ما زهرية سلبت ثوبيك ما سلبت؟و ما تدري‏ثم قالت:رايت في وجهك نور النبوة فاردت ان يكون في و ابى‏الله الا ان يضعه حيث‏يحب،ثم قالت:

بني هاشم قد غادرت من اخيكم امينة اذ للباه يعتلجان كما غادر المصباح بعد خبوه فتائل قد شبت له بدخان و ما كل ما يحوى الفتى من نصيبه بحرص و لا ما فاته بتواني

و يقال:انه مر بها و بين عينيه غرة كغرة الفرس.» كه خلاصه ترجمه‏اش چنين است كه گفته‏اند:در مكه زنى‏بود به نام: «فاطمه دختر مرة‏»،كه كتابها خوانده و از اوضاع‏گذشته و آينده اطلاعاتى بدست آورده بود،آن زن روزى عبد الله‏را ديدار كرده بدو گفت:توئى آن پسرى كه پدرت صد شتر براى‏تو فدا كرد؟

عبد الله گفت:آرى.

فاطمه گفت:حاضرى يكبار با من هم بستر شوى و صد شتربگيرى؟

عبد الله نگاهى بدو كرده گفت:

اگر از راه حرام چنين درخواستى دارى كه مردن براى من‏آسان‏تر از اينكار است،و اگر از طريق حلال مى‏خواهى كه‏چنين طريقى هنوز فراهم نشده پس از چه راهى چنين درخواستى‏را مى‏كنى؟

عبد الله رفت و در همين خلال پدرش عبد المطلب او را به‏ازدواج آمنه در آورد و پس از چندى آن زن را ديدار كرده و ازروى آزمايش بدو گفت:آيا حاضرى اكنون به ازدواج من درآئى‏و آنچه را گفتى بدهى؟

فاطمه نگاهى بصورت عبد الله كرد و گفت:حالا نه،زيراآن نورى كه در صورت داشتى رفته،سپس از او پرسيد:پس از آن گفتگوى پيشين تو چه كردى؟

عبد الله داستان ازدواج خود را با آمنه براى او تعريف كرد،فاطمه گفت:من آن روز در چهره تو نور نبوت را مشاهده كردم ومشتاق بودم كه اين نور در رحم من قرار گيرد ولى خدا نخواست،و اراده فرمود آنرا در جاى ديگرى بنهد،و سپس چند شعر نيزبعنوان تاسف سرود.و گفته‏اند:هنگامى كه عبد الله بدو برخوردسفيدى خيره كننده‏اى ميان ديدگان عبد الله بود همانند سفيدى‏پيشانى اسب....

و همانگونه كه مشاهده مى‏كنيد تفاوت ميان اين دو نقل‏بسيار است،و بدينصورت كه در نقل مرحوم ابن شهر آشوب است‏منافاتى هم با مقام شامخ جناب عبد الله ندارد،و براى ما نيز نقل‏مزبور قابل قبول و پذيرش است،و دليل بر رد آن نداريم.

پى‏نوشتها:

1-سيره ابن هشام ج 1 ص 156.

2-تاريخ پيامبر اسلام تاليف مرحوم آيتى ص 47.

3-در پاورقى سيره آمده كه نامش رقيه بوده.

4-سيره ابن هشام ج 1 ص 157-155.

5-سيره ابن هشام ج 1 ص 157-155.

6-مناقب آل ابيطالب-ط قم-ج 1 ص 26.و پاورقى سيره ابن هشام ج 1 ص 156.

درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد اول صفحه 99

رسولى محلاتى

 
نوشته شده در روز ساعت 07:43:20 ب.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
هفته وحدت
پیامهایی به مناسبت هفته وحدت
 
1- همه حول یک محور:

پیامبران الهی که خود نیز از میان مردم برانگیخته شده اند، با اتّصال و ارتباط با مجاری وحی کوشیده اند تا آدمی را حول یک محور گرد هم آورند تا در پرتو وحدت کلمه، عظمت و اقتدار نظام الهی را به نمایش گذاشته شود و مردم به سعادت حقیقی دست یابند.

2-ریشه عقب افتادگی

اختلافات ریشه عقب ماندگی ها و عقب افتادگی هاست و وحدت زمینه ساز پیشرفت و ترقّی در مسیر پیشبرد امور است، اگر قانونمداری حاکم گردد و مردم بر محور اتّحاد گام نهند هیچگاه متضرّر نخواهند شد.

3-کلامی رحمانی
وَاعتَصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا» کلامی رحمانی است که بر ضرورت حفظ وحدت و هم اندیشی مسلمین در امور تأکید می ورزد و همه نگاهها را متوجه یک نقطه می داند و آن توحید است.
 
4-پیوند برادران مسلمان
هفته وحدت، سرآغاز پیوند برادران مسلمان و تجلّی حضور یکپارچه مسلمین در عرصه های مختلف همکاریهای اجتماعی است؛ حفظ شعائر و پایبندی به دستورات و سفارشات مؤکد این دین آسمانی محور رشد و تعالی و آسایش اجتماعی مسلمین خواهد شد
 
5-زمینه ساز ظهور

این بسیج جهانی مسلمین (وحدت) است که زمینه ساز ظهور آخرین حُجّت الهی و تشکیل حکومتِ عدل جهانی خواهد شد.

پايگاه حوزه
 
نوشته شده در روز ساعت 07:23:21 ب.ظ توسط سيد ضياء ميرعمادي نظردهيد (0)
اجداد پيامبر همگى موحد بودند

http://www.taghrib.ir/persian/images/stories/7849_117.jpg

اجداد پيامبر همگى موحد بودند

ملا محمد باقر مجلسى(ره)در بحار الانوار فرموده:

«اتفقت الامامية رضوان الله عليهم على ان والدى الرسول و كل‏اجداده الى آدم عليه السلام كانوا مسلمين بل كانوا من الصديقين،اما انبياء مرسلين او اوصياء معصومين،و لعل بعضهم لم يظهر الاسلام‏لتقية او لمصلحة دينية‏» (1)

يعنى-شيعه اماميه متفقا گفته‏اند كه پدر و مادر رسولخدا و همه‏اجداد آن بزرگوار تا به آدم ابو البشر همگى مسلمان(و معتقدبخداى يكتا)بوده و بلكه از«صديقين‏»بوده‏اند كه يا پيامبرمرسل و يا از اوصياء معصومين بوده‏اند،و شايد برخى از ايشان‏بخاطر تقيه يا مصالح دينى ديگرى اسلام خود را اظهارنكرده‏اند.

و شيخ طبرسى(ره)در مجمع البيان در مورد«آزر»كه درقرآن بعنوان پدر ابراهيم نامش ذكر گرديده گويد:

«ان آزر كان جد ابراهيم عليه السلام لامه،او كان عمه من حيث صح عندهم ان آباء النبي-صلى الله عليه و آله-الى آدم كلهم كانواموحدين،و اجمعت الطائفة على ذلك...» (2)

يعنى-اصحاب ما-علماء شيعه-گفته‏اند كه‏«آزر»جدمادرى ابراهيم عليه السلام و يا عموى آنحضرت بوده چون اين‏مطلب نزد آنها ثابت‏شده كه پدران رسول خدا-صلى الله‏عليه و آله-تا آدم همه شان موحد بوده‏اند،و طائفه شيعه بر اينمطلب‏اجماع دارند...

و چنانچه مشاهده مى‏كنيد در گفتار اين دو عالم بزرگوار شيعه‏ادعاى اجماع و اتفاق بر اينمطلب شده و بلكه اينمطلب نزددانشمندان اهل سنت نيز معروف بوده كه فخر رازى در تفسير خودگويد:

«...و قالت الشيعه:ان احدا من آباء الرسول-صلى الله عليه و آله‏و اجداده ما كان كافرا...» (3)

يعنى-شيعه گفته‏اند كه احدى از پدران رسول خدا و اجدادآنحضرت كافر نبوده‏اند...

و از اينكه بطور عموم اينمطلب را به شيعه نسبت ميدهد چنين‏استفاده ميشود،كه اين مطلب از مسائل مورد اتفاق و اجماع شيعه‏بوده همانگونه كه از مرحوم مجلسى و شيخ طبرسى نقل كرديم.

و اما دانشمندان اهل سنت

ولى در ميان علماء اهل سنت در اين باره اختلاف زيادى‏است،و جمعى از آنها مانند سيوطى و برخى ديگر همانند شيعه‏عقيده دارند كه پدر و مادر رسولخدا و اجداد آنحضرت همگى‏موحد بوده‏اند،و بخصوص سيوطى در اينباره بطور تفصيل سخن‏گفته و اين مطلب را از نظر عقل و نقل به اثبات رسانده (4) ،و جمعى‏نيز آنها را و حتى عبد الله پدر آنحضرت را كافر و مشرك‏دانسته‏اند (5)

برخى از دليلهاى نقلى بر اين مطلب

و گاهى ديده مى‏شود كه براى اينمطلب به اين آيه شريفه نيزاستدلال شده كه خداى تعالى فرموده:

«و توكل على العزيز الرحيم،الذي يراك حين تقوم،و تقلبك في‏الساجدين...» (6)

و بر خداى مقتدر و مهربان توكل كن،آن خدائى كه تو رادر هنگامى كه به نماز مى‏ايستى مى‏بيند،و به كشتنت در ميان سجده كنندگان،كه بر طبق پاره‏اى روايات و استدلال برخى ازاهل تفسير آمده كه منظور از«تقلب در ميان ساجدان‏»دوران‏تحول رسول خدا از صلبهاى شامخ و رحمهاى پاك است،و از اين‏آيه استفاده ميشود كه اجداد آنبزرگوار همگى موحد و ساجد درپيشگاه خداى تعالى بوده‏اند.

و روايتى هم در اينباره از رسول خدا-صلى الله عليه و آله-نقل‏شده كه فرمود:

«لم ازل انقل من اصلاب الطاهرين الى ارحام الطاهرات‏» (7)

يعنى پيوسته من منتقل شدم از صلبهاى مردان پاك به‏رحمهاى زنان پاك...

و در روايتى نيز كه در مجمع البيان طبرسى(ره)پس ازعبارتى كه قبلا ذكر شد آمده اينگونه است كه رسول خدا(ص)

فرمود:

«...لم يزل ينقلنى الله من اصلاب الطاهرين الى ارحام‏المطهرات،حتى اخرجنى في عالمكم هذا،لم يدنسنى بدنس‏الجاهلية‏».

يعنى پيوسته خداوند مرا از صلبهاى مردان پاك به رحمهاى زنان پاك منتقل كرد تا وقتى كه در اين عالم شما وارد كرد و به‏چركيهاى جاهليت آلوده‏ام نكرد.

و در زيارت وارث در باره امام حسين عليه السلام نوه‏رسولخدا(ص)نظير همين عبارت را ميخوانيم:

«اشهد انك كنت نورا في الاصلاب الشامخة و الارحام‏المطهرة،لم تنجسك الجاهلية بانجاسها و لم تلبسك من مدلهمات‏ثيابها»

ولى بايد گفت:اثبات اين مطلب از روى اين تفسيرو روايت كار دشوارى است زيرا اين اثبات،فرع بر صحت‏رواياتى است كه در تفسير اين آيات وارد شده و هم چنين فرع برصحت اين روايت نبوى است كه اثبات آن نيز مشكل و قابل‏خدشه است چنانچه منظور از صلبهاى طاهر و رحمهاى مطهره نيزممكن است پاكى و طهارت مولد در برابر ازدواجهاى ناصحيح‏و شبهه‏ناك و سفاح زمان جاهليت‏باشد،و از تعبير«دنس‏جاهليت‏»نيز ظاهرا همين معنى استفاده مى‏شود (8) ،و بنابر اين‏مهم براى ما در اينجا،همان اجماع و اتفاقى است كه در گفتارعلماى اعلام و دانشمندان بزرگوار ما آمده است.

پاره‏اى اشكالات بر اين مطلب

يكى از اشكالهائى كه بر اينمطلب شده اين اشكال است كه‏چگونه مردان موحدى مانند عبد المطلب و قصى بن كلاب نام‏فرزندان خود را عبد مناف،و عبد العزى گذارده‏اند... (9)

و چنانچه ميدانيم‏«مناف‏»و«عزى‏»نام دو بت‏بوده است؟

ولى با توجه به اينكه مسئله نامگذارى در گذشته و بلكه‏هم اكنون نيز غالبا بدست مادران و يا مادر بزرگان و يا بزرگ‏قبيله و يا ديگران انجام ميشده و در بسيارى از موارد پدران چندان‏دخالتى نداشته‏اند،و يا زياد ديده شده كه پدر و مادر براى فرزندنامى انتخاب كرده‏اند ولى همان فرزند در ميان مردم به نام‏ديگرى مشهور شده و همان نام مشهور روى او مانده است،چنانچه در باره خود عبد المطلب آمده است كه نامش‏«شيبة الحمد»بود (10) ولى چون در وقت ورود به مكه پشت‏سر عمويش‏مطلب بر شتر سوار بود مردم خيال كردند او بنده مطلب است كه‏او را از يثرب خريدارى كرده و به مكه آورده است-بشرحى كه‏در زندگانى رسولخدا(ص)نوشته‏ايم- (11)

و يا در باره خود عبد مناف در تاريخ آمده كه نام اصلى او«مغيرة‏»بوده ولى مادر و يا كسان او نامش را«عبد مناف‏»گذارده‏اند.

و ما هم اكنون پس از گذشت قرنها از ظهور اسلام،و با همه‏سفارشهائى كه در باره نام گذارى و اهميت آن از طريق ائمه‏بزرگوار و رهبران الهى شده است مى‏بينيم هنوز در مسئله‏نام گذارى دقت نمى‏شود،و روى چشم و هم چشمى و رسوم‏و سنتهاى محلى،و به تعبير ساده نامهاى‏«من درآورى‏»نامهاى‏بى معنى و غلطى مثل‏«شمس على‏»و«چراغعلى‏»و«زلفعلى‏»و امثال آنها روى فرزندان خود مى‏گذارند كه بدون توجه به‏معنى آنها اين نامها را روى بچه‏ها نهاده‏اند...

اشكالى ديگر

بارى اين سئوال و اشكال چندان مهم نيست كه ما وقت‏خودو شما را روى جواب آن زياد بگيريم،و در اينجا اشكال ديگرى‏است كه لازم است قدرى روى آن بحث و تحقيق شود و آن اين‏اشكال است كه ظاهر قرآن كريم مخالف با اين اجماع و اتفاق‏است.زيرا در قرآن نام پدر ابراهيم-كه يكى از اجدادرسولخدا(ص)است-«آزر»ذكر شده و او به صريح آيات قرآنى‏مرد بت پرستى بوده كه ابراهيم پيوسته با او در اينباره محاجه ميكرد.

بحث در باره‏«آزر»و ارتباط او با ابراهيم خليل‏عليه السلام

اين اشكال را با توضيح بيشترى اينگونه طرح كرده‏اند كه‏در قرآن كريم در چند جا نام‏«آزر»بت پرست و طرفدار ت‏بعنوان‏پدر ابراهيم،و در برخى از جاها نام پدر ابراهيم بعنوان شخص‏بت پرست و مدافع بت پرستى كه ابراهيم را در مبارزه‏اش با اين‏مرام مورد تهديد و مؤاخذه قرار داده است آمده مانند اين آيات:

«و اذ قال ابراهيم لابيه آزر اتتخذ اصناما آلهة،اني اراك و قومك في‏ضلال مبين‏» (12)

«و اذكر في الكتاب ابراهيم انه كان صديقا نبيا،اذ قال لابيه‏يا ابت لم تعبد ما لا يسمع و لا يبصر و لا يغنى عنك شيئا» (13)

«و اتل عليهم نبا ابراهيم،اذ قال لابيه و قومه ما تعبدون،قالوا نعبداصناما فنظل لها عاكفين...» (14)

و آيات ديگرى نظير آيات فوق (15) كه پدر ابراهيم عليه السلام‏را-كه در يكجا يعنى در همان سوره انعام نامش را«آزر»ذكر كرده‏است-بعنوان مردى بت پرست،و طرفدار بت نام برده،و بلكه‏در سوره مريم بدنبال آيات فوق از زبان پدر ابراهيم نقل شده كه‏با او بمحاجه پرداخته و در پايان ابراهيم عليه السلام را سرزنش‏و تهديد كرده و ميگويد:

«...قال اراغب انت عن الهتى يا ابراهيم.لئن لم تنته‏لارجمنك و اهجرني مليا» (16) اكنون گفته ميشود با توجه به اينكه ابراهيم عليه السلام ازاجداد رسول خدا است و پدرش آزر بت پرست و حامى بت پرستى‏بوده چگونه پاسخ ميدهيد؟

جواب اين اشكال هم آنست كه در لغت عرب و بلكه‏زبانهاى ديگر كه يكى از آنها هم زبان فارسى خودمان است لفظ‏«اب‏»و«پدر»همانگونه كه به پدر صلبى گفته ميشود،به‏سر پرست و عمو و پدر مادر و معلم و شوهر مادر انسان و بهر كس كه‏نوعى حق تربيت و سرپرستى انسان را داشته باشد اطلاق‏مى‏شود،چنانچه از آنطرف لفظ‏«ابن‏»و«پسر»نيز هم بر پسرصلبى گفته مى‏شود،و هم بر پسر دختر و شاگرد و هر كس كه‏بنوعى تحت تكفل و تربيت انسان باشد.

در قرآن كريم در سوره بقره آنجا كه حضرت يعقوب در وقت‏مرگ به پسرانش وصيت ميكند آمده است كه به آنها گفت:

پس از من چه چيز را مى‏پرستيد؟

«قالوا نعبد الهك و اله آبائك ابراهيم و اسماعيل و اسحق...» (17)

گفتند:ما معبود تو و معبود پدرانت ابراهيم و اسماعيل و اسحاق‏را مى‏پرستيم كه اطلاق پدر بر اسماعيل شده در صورتيكه اسماعيل عموى يعقوب بود و پدرش اسحاق بوده.

و از آنطرف نيز در سوره انعام عيسى عليه السلام را از ذريه‏و پسران ابراهيم عليه السلام شمرده در صورتيكه نسبت آنحضرت‏از طرف مادرش مريم به ابراهيم ميرسد،آنجا كه فرمايد:

«و من ذريته داود و سليمان...»تا آنجا كه فرمايد«...و زكرياو يحيى و عيسى و الياس‏» (18)

و بدانچه گفته شد بايد اينمطلب را نيز اضافه كرد كه بنابگفته اهل تاريخ ميان اهل انساب اختلافى نيست در اينكه نام‏پدر ابراهيم‏«تارخ‏»به خاء معجمة،و يا«تارح‏»به حاء مهملة‏بوده است (19) ،چنانچه از تورات نيز نقل شده كه نام پدر ابراهيم را«تارخ‏»ذكر كرده (20) و از اثبات الوصية مسعودى نقل شده كه‏گفته است:

آزر جد مادرى ابراهيم و منجم نمرود بود،و پدر ابراهيم‏نامش تارخ بود كه در هنگام كودكى ابراهيم،وى از دنيا رفت و ابراهيم تحت‏سرپرستى‏«آزر»جد مادرى خود قرار گرفت (21) .

و مرحوم استاد علامه طباطبائى در اين باره استدلال جالبى ازروى خود آيات كريمه قرآن آورده و از آنها استفاده كرده است‏كه طبق آيات قرآن كريم‏«آزر»پدر صلبى ابراهيم نبوده و پدرصلبى او شخص ديگرى بوده كه از او تعبير به‏«والد»شده است،و خلاصه گفتار ايشان در تفسير آيه 74 سوره انعام اينگونه است كه‏فرموده:

دقت و تدبر در آيات كريمه‏اى كه در باره حضرت ابراهيم‏عليه السلام و داستانهاى آنحضرت در قرآن آمده انسانرا به اينمطلب‏راهنمائى مى‏كند كه ابراهيم عليه السلام در آغاز با مردى روبروميشود كه قرآن ميگويد وى پدر ابراهيم و نامش آزر بوده و اصرارداشته كه او دست از بت پرستى بردارد و از مرام توحيد پيروى‏كند،و آن مرد نيز ابراهيم را تهديد كرده و طرد نموده و بدو دستورهجرت و دورى از وى را داده است. (22)

ابراهيم عليه السلام كه چنان مى‏بيند به او درود فرستاده‏و وعده آمرزشخواهى و استغفار از درگاه حق را بدو ميدهد،و بدنبال آن از آزر و قوم او اعتزال جسته و دورى مى‏گزيند،زيرا كه بدنبال همان آيات فوق(سوره مريم)است كه ميفرمايد:

...قال سلام عليك ساستغفر لك ربي انه كان بى حفيا،و اعتزلكم و ما تدعون من دون الله و ادعو ربي عسى ان لا اكون‏بدعاء ربي شقيا (23)

و آيه دوم بهترين شاهد و قرينه است‏بر اينكه اين وعده استغفاردر دنيا بوده نه وعده شفاعت در قيامت اگر چه بحال كفر از دنيابرودآنگاه خداى تعالى در سوره شعراء(آيه 89)حكايت ميكندكه ابراهيم عليه السلام به اين وعده خود عمل كرده و براى آزراستغفار كرده آنجا كه در مقام دعاى بدرگاه پروردگار متعال ازجمله گويد:

«...و اغفر لابي انه كان من الضالين...»

و پدرم را بيامرز كه او از گمراهان بود...

و از لفظ‏«كان‏»كه در اين آيه است معلوم مى‏شود كه اين‏دعا پس از مرگ پدرش و يا پس از دورى گزيدن و هجرت از وى‏انجام گرفته،و اين هم بخاطر وفاى به وعده‏اى بوده كه داده بود،چنانچه خداى تعالى نيز در سوره توبه از اين حقيقت پرده برداشته و چنين گويد:

ما كان للنبي و الذين آمنوا ان يستغفروا للمشركين و لو كانوا اولى‏قربى من بعد ما تبين لهم انهم اصحاب الجحيم،و ما كان‏استغفار ابراهيم لابيه الا عن موعدة وعدها اياه فلما تبين له‏انه عدو لله تبرا منه... (24)

كه خلاصه ترجمه آن است كه پيغمبر و مؤمنين نمى‏توانندبراى مشركان اگر چه نزديكانشان باشند استغفار كنند...

و استغفار ابراهيم نيز براى پدرش بخاطر وعده‏اى بود كه بدو داده‏بود،و چون براى او معلوم شد كه وى دشمن خدا است از اوبيزارى جست...

و سياق آيه گواهى دهد كه اين دعاء و بيزارى جستن همه دردنيا و عالم تكليف بوده نه در آينده و در قيامت...

و همه اين جريانات پيش از مهاجرت ابراهيم عليه السلام به‏سرزمين مقدس بوده،و سپس خداى تعالى عزم ابراهيم عليه السلام‏را بر مهاجرت به سرزمين مقدس(بيت المقدس)نقل فرموده كه‏گويد:

فارادوا به كيدا فجعلناهم الاسفلين،و قال اني ذاهب الى ربي سيهدين،رب هب لى من الصالحين (25)

كه داستان هجرت ابراهيم عليه السلام و بدنبال آن دعاى‏آنحضرت را براى روزى فرزندان صالح و شايسته نقل فرموده...

و سپس در جاى ديگر داستان ورود آنحضرت را به سرزمين‏مقدس و دارا شدن وى فرزندان صالحى را همچون اسحاق‏و يعقوب نقل فرموده و گويد:

...و ارادوا به كيدا فجعلناهم الاخسرين،و نجيناه و لوطا الى‏الارض التى باركنا فيها للعالمين،و وهبنا له اسحاق و يعقوب‏نافلة و كلا جعلنا صالحين (26) و در جاى ديگر گويد:

فلما اعتزلهم و ما يعبدون من دون الله وهبنا له اسحاق و يعقوب‏و كلا جعلنا نبيا (27)

و پس از همه اين ماجراها و دارا شدن فرزندان صالح‏و سكونت وى در سرزمين مقدس و تعمير خانه كعبه دعاى‏آنحضرت را در مكه و در پايان عمر اينگونه نقل مى‏كند:

و اذ قال ابراهيم رب اجعل هذا البلد آمنا... (28) تا آنجا كه گويد: الحمد لله الذى وهب لى على الكبر اسماعيل‏و اسحاق... -و در پايان همين آيات بالاخره فرمايد: ربنا اغفر لى‏و لوالدي و للمؤمنين يوم يقوم الحساب (29)

كه در اينجا مى‏بينيم بعد از آن بيزارى جستن و تبرى از پدرش‏«آزر»باز هم براى پدر و مادرش كه در اينجا تعبير به‏«والدى‏»شده است‏براى روز جزا طلب آمرزش و استغفار مى‏كند،و ازرويهمرفته همه آياتى كه ذكر شد«والد»در اين آيه با قرائنى‏كه در كار است پدر صلبى و واقعى ابراهيم عليه السلام بوده و اوشخص ديگرى غير از«آزر»بوده،و لطف مطلب در همان تعبير به‏«والد»است كه معمولا به پدر صلبى اطلاق ميشود،بر خلاف‏«اب‏»كه همانگونه كه گفته شد بر پدر و سرپرست و عموو پدر مادر و شوهر مادر نيز اطلاق ميگردد...

و اين بود خلاصه‏اى از گفتار مرحوم استاد علامه طباطبائى دركتاب شريف الميزان (30) كه چون براى بحث ما جالب بوددر اينجا آورديم،و خلاصه اين بود كه در اطلاق و استعمال لفظ‏«اب‏»و«والد»فرق است،استعمال و اطلاق لفظ‏«اب‏» و مشتقات آن دائره وسيعى دارد كه بر پدر و ديگران همانگونه كه‏گفته شد اطلاق مى‏گردد،ولى لفظ‏«والد»و مشتقات آن مانند«ولد»و«والده‏»و«مولود»اينگونه نيست،و«والد»معمولابر پدر صلبى اطلاق ميگردد،چنانچه‏«ولد»بر فرزند صلبى، و«والده‏»بر مادر حقيقى اطلاق ميگردد.

به عقيده بسيارى از دانشمندان شيعه و اهل سنت عبد المطلب درمكه معظمه منادى توحيد و يكتا پرستى و مخالف با هر نوع شرك و بت پرستى بوده است،اگر چه برخى معتقدند كه از اظهارعقيده خويش تقيه مى‏كرد و روى مصالحى در اجتماعات ومراسم بت پرستان شركت مى‏نمود.چنانچه شيخ صدوق(ره)

گويد:

«و كان عبد المطلب و ابو طالب من اعرف العلماء و اعلمهم‏بشان النبي-صلى الله عليه و آله-و كانا يكتمان ذلك عن‏الجهال و اهل الكفر و الضلال‏» (31)

عبد المطلب و ابو طالب از جمله دانشمندانى بودند كه بيش ازديگران دانائى و معرفت در حق رسول خدا(ص)داشتند و چنان‏بودند كه معرفت‏خود را نسبت‏به آنحضرت از نادانان و كافران وگمراهان كتمان مى‏كردند.

و از اصبغ بن نباته روايت كرده كه گويد:ازامير المؤمنين(ع)شنيدم كه مى‏فرمود:بخدا سوگند نه پدرم و نه‏جدم عبد المطلب و نه هاشم و نه عبد مناف هيچكدام هرگز بتى‏را پرستش نكردند،بدانحضرت عرض شد:پس آنها چه چيزى راپرستش مى‏كردند؟فرمود:

«كانوا يصلون على البيت على دين ابراهيم عليه السلام‏متمسكين به‏».

آنها بر طبق آئين ابراهيم(ع)بسوى خانه كعبه نماز گذارده و بردين او تمسك مى‏جستند (32) و يعقوبى در تاريخ خود درباره عبد المطلب گويد:

-و رفض عبادة الاصنام،و وحد الله عز و جل و وفى بالنذرو سن سننا نزل القرآن باكثرها...

او كسى بود كه پرستش بتها را ترك كرد و خداى عز و جل را به يكتائى‏شناخت،و وفاى بنذر كرد و سنتهائى را مقرر داشت كه بيشتر آنها را قرآن‏امضاء كرد...

و سپس سنتهاى او را ذكر كرده آنگاه گويد:

-فكانت قريش تقول عبد المطلب ابراهيم الثاني‏يعنى چنان شد كه قرشيان عبد المطلب را ابراهيم دوم مى‏گفتند.

و در پايان،داستان خشك سالى مكه و قحطى زدگى قريش وبدنبال آن دعاى عبد المطلب و آمدن باران به دعاى او را به تفصيل ذكر كرده و اشعار برخى از قرشيان را در اين باره بيان‏داشته كه گويد:

بشيبة الحمد اسقى الله بلدتنا و قد فقدنا الكرى و اجلوز المطر منا من الله بالميمون طائرة و خير من بشرت يوما به مضر مبارك الامر يستسقى الغمام به ما في الانام له عدل و لا خطر

و ثقة الاسلام كلينى(ره)در اصول كافى بسند خود از زراره ازامام صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود:

«يحشر عبد المطلب يوم القيامة امة واحدة عليه سيماءالانبياء و هيبة الملوك‏» (33)

-عبد المطلب در روز قيامت‏بصورت يك امت تنها (34) محشور مى‏شود درحالى كه سيماى پيمبران و هيبت پادشاهان را دارد.

و در حديث ديگرى كه از مقرن و محمد بن سنان و مفضل بن‏عمر از امام صادق(ع)روايت كرده با مختصر اختلافى اينگونه‏است:

«يبعث عبد المطلب امة وحدة عليه بهاء الملوك و سيماءالانبياء...» (35)

-عبد المطلب بصورت يك امت مبعوث شود،و درخشندگى پادشاهان وسيماى پيمبران را داراست...

و از فخر رازى در كتاب‏«اسرار التنزيل‏»و شهرستانى در كتاب‏«الملل و النحل‏»نيز دليلهائى درباره ايمان و اسلام عبد المطلب‏سخنانى نقل شده و تا جائى كه شهرستانى گويد:عبد المطلب‏به بركت نور نبوت سخنان حكمت آميز و بزرگى اظهار كرد كه‏حكايت از ايمان او به روز جزا و اسلام او مى‏كند مانند اينكه دروصاياى خود مى‏گفت:هرگز از دنيا ستمكارى بيرون نخواهدرفت جز آنكه كيفر ستم و ظلم خود را خواهد ديد،تا آنكه‏هنگامى مرد ستمكارى از دنيا رفت‏بى آنكه كيفر ببيند،و چون‏به عبد المطلب جريان را گفتند او در پاسخ گفت:

«و الله ان وراء هذه الدار دار يجزى فيها المحسن باحسانه‏و يعاقب فيها المسى‏ء باساءته‏»-بخدا سوگند از پس اين خانه خانه ديگرى است كه نيكوكار پاداش‏نيكو كارى خود را دريافت كند و بد كار در برابر عمل بد خود كيفر بيند.

و به بركت همان نور مقدس بود كه به ابرهه گفت:

«ان لهذا البيت ربا يحفظه‏».

براستى كه اين خانه را پروردگارى است كه او را نگهبانى خواهدكرد... (36)

و شيخ صدوق(ره)در كتاب خصال بسند خود از امير المؤمنين(ع)

روايت كرده كه در وصيت رسول خدا(ص)به آنحضرت آمده كه‏بدو فرمود:

اى على براستى كه عبد المطلب پنج‏سنت را در جاهليت‏مقرر داشت كه خداى تعالى آنها را در اسلام امضاء فرمود.

آنگاه آن سنتهاى پنجگانه را به تفصيل ذكر فرموده كه بطورخلاصه اينگونه است:

1-حرمت زن پدر بر پسران 2-خمس گنجها و غنائم‏3-سقايت‏حاجيان 4-ديه قتل به صد شتر 5-عدد طواف به هفت‏شوط.

و سپس فرمود:

«يا على ان عبد المطلب كان لا يستقسم بالازلام.و لا يعبد الاصنام و لا ياكل ما ذبح على النصب،و يقول:انا على دين ابراهيم‏» (37)

اى على،براستى كه شيوه عبد المطلب چنان بود كه(مانند مردم زمان‏جاهليت)بوسيله ازلام(تيرهاى مخصوص آن زمان) قرعه نمى‏زد و قسمت‏نمى‏كرد،و بتها را پرستش نمى‏كرد،و از آنچه براى بتان مى‏كشتند(طبق‏رسوم مردم جاهليت) نمى‏خورد،و مى‏گفت:من بر دين و آئين ابراهيم هستم.

پى‏نوشتها:

1-بحار الانوار ج 15 ص 117.

2-مجمع البيان ج 4 ص 322.

3-مفاتيح الغيب ج 4 ص 103.

4-به كتاب مسالك الحنفاء ص 17 سيوطى به بعد مراجعه شود.

5-به تفسير فخر رازى مراجعه شود.

6-سوره شعراء 217-219.

7-بحار الانوار ج 15 ص 118(متن)و 119(پاورقى)

8-چنانچه در روايتى نيز كه از دلائل النبوة بيهقى نقل شده(پاورقى ج 15 بحار الانوار ص (119)اينگونه است كه فرمود: «ما افترق الناس فرقتين الا جعلنى الله في خيرهما،فاخرجت من بين ابوى فلم يصبنى‏شي‏ء من عهد الجاهلية،و خرجت من نكاح و لم اخرج من سفاح من لدن آدم حتى انتهيت‏الى ابي و امي...»

كه تصريح به اين مطلب شده است و با تامل و دقت منظور روشن است.

9-بر طبق گفته اهل تاريخ نام ابو لهب عبد العزى بوده،و نام ابو طالب هم مطابق روايتى‏عبد مناف بوده كه عبد المطلب در هنگام مرگ خود سفارش رسول خدا-و يتيم عبد الله-را بدوكرده و ميگويد:

اوصيك يا عبد مناف بعدى بموحد بعد ابيه فرد

10-معناى‏«شيبة الحمد»را ما در زندگانى رسولخدا ص 13-در پاورقى-نقل كرده‏ايم.

11-زندگانى رسول خدا صفحة 14.

12-سوره انعام آيه 74 يعنى و هنگامى كه ابراهيم به پدرش آزر گفت:آيا بتان را براى خود خدا و معبود گرفته‏اى،براستى كه من تو و قوم تو را در گمراهى آشكارى مى‏بينيم.

13-سوره مريم آيه 41-42،يعنى ابراهيم را در كتاب ياد كن كه بسيار راستگو و پيغمبر بود،آنگاه كه بپدرش گفت چرا مى‏پرستى چيزى را كه نمى‏شنود و نمى‏بيند و بى‏نياز نمى‏كندتو را چيزى.

14-سوره شعراء آيه 69-71 يعنى بخوان برايشان خبر ابراهيم را هنگامى كه بپدرش و قوم اوگفت چه مى‏پرستيد؟گفتند: بتها را مى‏پرستيم و در برابر آنها پيوسته پرستش كرده و هستيم.

15-مانند آيه 52 سوره انبياء،و صافات آيه 85 و زخرف آيه 26.

16-سوره مريم آيه 46 يعنى گفت:اى ابراهيم آيا از معبودان من روگردانى؟اگر دست‏برندارى تو را سنگسار كرده و سالهاى بسيار از من دورى كن.

17-سوره بقره آيه 133

18-سوره انعام آيه 83-84.يعنى و از فرزندان ابراهيم است داود و سليمان...و زكرياو يحيى و عيسى و الياس.

19-بحار الانوار ج 12 ص 48.

20-الميزان ج 7 ص 168.

21-پاورقى بحار الانوار ج 12 ص 49.

22-آيات سوره مريم(45-49)

23- سوره مريم آيه 2448-سوره توبه آيه 114.

25-سوره صافات آيه 100

26-سوره انبياء آيه 72.

27-سوره مريم آيه 49.

28-سوره بقره آيه 126.

29-سوره ابراهيم آيات 31-41.

30-الميزان ج 7 ص 168-171.

31-اكمال الدين ج 1 ص 171.

32-اكمال الدين ج 1 ص 174.

33-اصول كافى ج 1 ص 446.

34-معناى‏«امه واحدة‏»يا«وحدة‏»چنانچه مفسران در تفسير آيه‏«ان ابراهيم كان امة قانتالله‏»(سوره نحل آيه 120)گفته‏اند اين است كه او به تنهائى بجاى يك امت محشورمى‏شود چون در دنيا نيز در برابر مرام كفر و شرك تنها بود و شخص ديگرى با او هم عقيده وهم آهنگ نبود.

35-اصول كافى ج 1 ص 447.

36-بحار الانوار ج 15 ص 118-122 و الملل و النحل ج 3 ص 282.

37- خصال ج 1 ص 150

درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد اول صفحه 60

رسولى محلاتى

 
نوشته شده در روز ساعت 06:57:06 ق.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
گفتگو با طلبه دستگير شده ايراني در عربستان پس از بازگشت
گفتگو با طلبه دستگير شده ايراني در عربستان پس از بازگشت

طلبه جوان ايراني که چندي پيش هنگام طواف خانه خدا توسط مامورين دولت عربستان دستگير و زنداني شده بود بعد از 4ماه زندان با پي گيري هاي مسئولين كشورمان سلامت به ميهن اسلامي بازگشت ؛ رضا اميني که برای دیدار والدین خویش به "مزرعه نو از توابع شهرستان اردکان یزد" آمده بود،خبرنگار ميبد آدينه گفتگويي را با ايشان انجام داده است که متن اين گفت و گو در ذيل مي آيد : 

 

 

چه مدت درزندان عربستان بوديد و رفتارشان با شما چگونه بود ؟

4 ماه درزندان عربستان به سربردم و رفتارمتفاوتي را ازآنها شاهد بودم . بعضي به ديد يك انسان كافرو غيرمسلمان نگاه مي كردند و خيلي  برخورد خشن داشتند ؛ و بعضي هايشان هم مي گفتند : ايراني ها  مظلوم  هستند. ولي بطوركلي القاء كرده بودند كه نسبت به ايراني حساسيت داشته باشند و براي همين درفشاربه سرمي برديم .

شكنجه هم مي شديد ؟

از لحاظ شكنجه مثلا : عقايد و رفتارشان با اسلام واقعي فاصله داشت و با آنچه كه ما از اهل سنت مي دانيم ازادب و تربيت و فرهنگ و معنويت چيزي نداشتند.

فكرمي كنيد آزادي شما حاصل پي گيريهاي مسئولين بوده است ؟

مسئولين دراين امر واقعا زحمت كشيدند و فكرمي كنم مسئولين ايران بهترين و دلسوزترين مسئولين هستند ولي كشورعربستان هيچ احترامي براي مسئولين ما قائل نيستند و حتي سركنسولگري ايران كه دردادگاه حضورداشت به گفته هاي ايشان ارزشي قائل نبودند. هرچند تمام مسئولين هم و غم شان آزادي و رهايي دستگيرشده گان دربند بود ولي متاسفانه دولت عربستان هماهنگي و ياري نمي كرد .

شيوه غذا دادن به زندانيان درعربستان چگونه بود ؟

شيوه توزيع غذا به زندانيان شيوه حيواني بود و غذا را روي پلاستيك هاي كثيف مي ريختند . دستگيري ما كه درماه رمضان بود من شاهد بودم كه چگونه بلافاصله افطارمي كردند و مي گفتند پيامبرفرموده :" تاخيرسحرو تعجيل الفطار" اما خدا را شاكرم در90 درصد زندانيان كه سوري و پاكستاني بودند و به دلايل قتل و مشكل گذرنامه زنداني شده بودند و ديد بدي نسبت به ايراني داشتند، بعد از ديدن اخلاق و رفتار یک نفر شیعه به واقعيت پي بردند و گفتند : مسلمان واقعي ايراني است و تمايل داشتند با مسائل شيعه آشنا شوند .

دوست داريم اتهام وارده به شما را اززبان خودتان بشنويم ؟

درواقع من دركنارمحل تولد علي (ع) كه شكافي ايجاد شده است و همه زائرين براي تبرك به آنجا دست مي كشند قرارداشتم كه من هم براي تبرك دست كشيدم درهمان لحظه يك فرد عرب كه چفيه قرمزرنگي برسرش بود با چتربسته ايي كه دردست داشت پشت دست من زد و گفت : كافردست نزن ! بعد من گفتم : انا مسلم ! انت مسلم! انا كافر! انت كافر! گفت : رو !  و بعد با ماموري كه دركناري ايستاده بود صحبت كرد و من ادامه طواف دادم . بعد ازطواف و تمام شدن نماز درحجره اسماعيل يك نفر پرسيد انت ايراني ؟ گفتم بله ايراني گفت : انت كافر! انت مشرك! انت خنضير! انت كلب ! ... گفتم انا مسلم و كلهم تسمه ، كه با يك نفر ديگر مرا به بازداشتگاه منتقل كردند و بلافاصله به پاسگاه كه بيرون از حرم بود منتقل شديم و بعد ازآن هم پرونده تشكيل و به دادگاه ارجاع شد.

درگفتگويي كه با همسرتان در زمان زنداني شدن شما داشتيم اظهارداشتند كه خيلي نگران و مضطرب بوديد و گريه مي كرديد درحالي كه اكثر طلبه ها و روحانيون الگوي مبارز درچنين مواقعي هستند علت ترس و گريه شما چه بود ؟

درايران نعمت امنيت و آسايش و عافيت به قدري وجود دارد كه انسان احساس مي كند اين ارزانترين نعمت است ؛ درحالي كه هيچ نعمتي بالات راز امنيت وجود ندارد و درآن محيط وقتي قرارگرفتم احساس كردم هيچ امنيتي وجود ندارد و دريك لحظه احساس ترس از اينكه مبادا خداي نكرده كاري كنم كه باعث بي اعتبارشدن شيعه و كشورم شود و لذا هنگام ديدن همسرم و شخصي كه از بعثه رهبري آمده بودند ،درحالي كه پشت ميله ها بودم احساس خودم را با گريه بيان كردم .

ازاينكه به آغوش گرم خانواده بازگشتيد چه احساسي داريد ؟

هنوزخيال مي كنم كه خواب هستم ! آنقدرسخت بود اين چهارماه كه هنوز خيال مي كنم برگشتنم خواب است ولي الحمدوالله خداي متعال منت گذاشت و نعمت آزادي را براي ما ارزاني داشت انگاركه دوباره ازنو متولد شدم و خداي متعال را به خاطراين نعمت عظمي شكرگذارم  بايد بگويم كه  بعضي احساسات قابل انتقال نيست ازجمله اين احساس كه قابل بيان و گفتن و نوشتن نيست .

يك خاطره از زندان عربستان تعريف كنيد ؟

همان اوايل كه مارا بردند پيش ملايشان تعجب كردم ! اينها درواقع ما را  به گمان خودشان بردند كه اسلام را براي ما ياد دهند و گفتند بايد مسلمان بشويد و بعد هم سئوال كردند كه انت مسلم ؟  گفتم بله گفت دليل ؟ گفتم : الله داريم الله واحد و نمازو روزه ...

گفت : نشانه الله چيست ؟ گفتم الله واحد ، لاشريك له ، الله الصمد و خدايي كه قابل ديدن نيست. گفت : هنوزكافر! گفتم : لا" گفت : خدا قابل ديدن است ودليل اين است كه درقرآن است درآيت الكرسي" و سع كرسيه السماوات والارض " و كرسي يعني چه ؟ يعني منظور از كرسي صندلي كه خدا درروز قيامت درحالي كه عمربن خطاب ريسمان الاغ خدا را گرفته و خدا روي صندلي نشسته ، الاغ را مي آورد تا خدا سوارشود و من اينجا ازخشم خود را به آن راه زدم و گفتم : كرسي يعني باب گفت لا گفتم : سماء ، جدارو ... كه احساس كرد كه من معني كرسي را نمي دانم و گفت اين معني كرسي را نمي داند و شناخت اش به خدا درست است .

ازاين تجربه اي كه در4 ماه زندان درعربستان كسب نموديد درمسئله اختلاف شيعه وسني چه چيزي را احساس نموديد و به نظرشما درمقابل افراطيون وهابيت چه بايد كرد ؟

تنها كاري كه درمقابل وهابيت مخصوصا درعربستان مي شود اجراء كرد فقط صبرو متانت و به هيچ وجه نبايد وارد بحث هاي حاشيه اي شد . لذا تجربه اي بود كه خداوند نصيب ما كرد تا بيشترازاين مواظب گفتن ، شنيدن و نوشتن و حتي برخوردهاي لفظي خود درهركجا خصوصا درمقابل اهل سنت  با شيم و البته آن عده اي كه قابل بحث و جدل هستند بسياركم هستند وعده كثيري كه فقط مغرضانه به خاطرآزارو اذيت شيعه و بخاطراينكه شيعه را كافرچهارم مي دانند هميشه دنبال آزارو اذيت شيعه هستند  لذا بحث هاي حاشيه اي زياد انجام مي دهند و به كوچكترين بهانه ايي اذيت مي كنند .

دركل بيان فرماييد بحث بين شيعه و سني درعربستان چي هست ؟

درواقع ديد هابيت اين است كه به هيچ وجه شيعه را مسلمان نمي دانند و اموال و ناموس و همه چيزشيعه را غنيمت و خودشان را كافر مي دانند و آنها با تبليغات گسترده اعلام مي كنند كه خدايي كه ما پرستش مي كنيم با خداي آنها فرق دارد و قرآني كه درعربستان است قرآن مسلمين جهان است وقرآني كه درايران است قرآن علي (ع) است وآنها با علي(ع) اختلاف دارند و حتي جديدا قرآني را با 70 سوره چاپ نمودند و بيشترسوره ها را حذف كرده اند .

حرف آخر؟

از زحمات سركنسولگري ايران درمكه مكرمه مخصوصا از شخصي بنام ولي زاده كه پي گيري هاي بسيار زيادي داشتند كمال تشكر را دارم و همچنين از بعثه مقام معظم رهبري كه هرچند هفته يكبار سرمي زدند و دلداري مي كردند تشكر مي كنم و زحمات شبانه روزي و دعاي مومنين و بالاتر از همه لطف وعنايت خداوند و اهل بيت (ع) که باعث نجات ما از اين معركه بزرگ شد را سپاسگزارم.

 
نوشته شده در روز ساعت 05:36:25 ب.ظ توسط سيد عبدالفتاح نواب نظردهيد (0)
عام الفيل و تحليل آن
http://persian-star.net/1387/12/24/4.jpg

عام الفيل سال تولد پيامبر(ص)

مشهور در ميان اهل تاريخ آن است كه ولادت رسول خدا درعام الفيل بوده،و عام الفيل همان سالى است كه اصحاب فيل‏بسركردگى ابرهه بمكه حمله بردند و بوسيله پرنده‏هاى ابابيل‏نابود شدند.

و اينكه آيا اين داستان در چه سالى از سالهاى ميلادى بوده‏اختلاف است كه سال 570 و 573 ذكر شده،ولى با توجه به‏اينكه مسيحيان قبل از اسلام تاريخ مدون و مضبوطى نداشته‏اندنمى‏توان در اينباره نظر صحيح و دقيقى ارائه كرد،و از اينرو ازتحقيق بيشتر در اينباره خوددارى مى‏كنيم،و به داستان اصحاب‏فيل كه از معجزات قرآن كريم بشمار مى‏رود مى‏پردازيم،و البته‏داستان اصحاب فيل با اجمال و تفصيل و با اختلاف زيادى‏نقل شده،و ما مجموعه‏اى از آنها را در زندگانى رسول‏خدا«ص‏»تدوين كرده و برشته تحرير در آورده‏ايم كه ذيلا براى‏شما نقل مى‏كنيم،و سپس پاره‏اى توضيحات را ذكر خواهيم كرد:

داستان اصحاب فيل

كشور يمن كه در جنوب غربى عربستان واقع است منطقه‏حاصلخيزى بود و قبائل مختلفى در آنجا حكومت كردند و از آنجمله قبيله بنى حمير بود كه سالها در آنجا حكومت داشتند.

ذونواس يكى از پادشاهان اين قبيله است كه سالها بر يمن‏سلطنت مى‏كرد،وى در يكى از سفرهاى خود به شهر«يثرب‏»تحت تاثير تبليغات يهوديانى كه بدانجا مهاجرت كرده بودند قرارگرفت،و از بت پرستى دست كشيده بدين يهود در آمد.طولى‏نكشيد كه اين دين تازه بشدت در دل ذونواس اثر گذارد و ازيهوديان متعصب گرديد و به نشر آن در سرتاسر جزيرة العرب وشهرهائيكه در تحت‏حكومتش بودند كمر بست،تا آنجا كه‏پيروان اديان ديگر را بسختى شكنجه مى‏كرد تا بدين يهود درآيند،و همين سبب شد تا در مدت كمى عربهاى زيادى بدين‏يهود درآيند.

مردم‏«نجران‏»يكى از شهرهاى شمالى و كوهستانى يمن‏چندى بود كه دين مسيح را پذيرفته و در اعماق جانشان اثر كرده‏بود و بسختى از آن دين دفاع مى‏كردند و بهمين جهت از پذيرفتن‏آئين يهود سر پيچى كرده و از اطاعت‏«ذونواس‏»سرباز زدند.

ذونواس بر آنها خشم كرد و تصميم گرفت آنها رابسخت‏ترين وضع شكنجه كند و بهمين جهت دستور داد خندقى‏حفر كردند و آتش زيادى در آن افروخته و مخالفين دين يهود رادر آن بيفكنند،و بدين ترتيب بيشتر مسيحيان نجران را در آن خندق سوزاند و گروهى را نيز طعمه شمشير كرده و يا دست و پاو گوش و بينى آنها را بريد،و جمع كشته‏شدگان آنروز رابيست هزار نفر نوشته‏اند و بعقيده گروه زيادى از مفسران قرآن‏كريم‏«داستان اصحاب اخدود»كه در قرآن كريم(در سوره‏بروج)ذكر شده است اشاره بهمين ماجرا است.

يكى از مسيحيان نجران كه از معركه جان بدر برده بود ازشهر گريخت،و با اينكه ماموران ذونواس او را تعقيب كردندتوانست از چنگ آنها فرار كرده و خود را بدربار امپراطور-درقسطنطنيه-برساند،و خبر اين كشتار فجيع را به امپراطور روم كه‏بكيش نصارى بود رسانيد و براى انتقام از ذونواس از وى كمك‏خواست.

امپراطور روم كه از شنيدن آن خبر متاثر گرديده بود در پاسخ‏وى اظهار داشت:كشور شما بمن دور است ولى من نامه‏اى به‏«نجاشى‏»پادشاه حبشه مى‏نويسم تا وى شما را يارى كند،وبدنبال آن نامه‏اى در آن باره به نجاشى نوشت.

نجاشى لشكرى انبوه مركب از هفتاد هزار نفر مرد جنگى به‏يمن فرستاد،و بقولى فرماندهى آن لشكر را به‏«ابرهه‏»فرزند«صباح‏»كه كنيه‏اش ابو يكسوم بود سپرد،و بنا به قول ديگرى‏شخصى را بنام‏«ارياط‏»بر آن لشكر امير ساخت و«ابرهه‏»راكه يكى از جنگجويان و سرلشكران بود همراه او كرد.

«ارياط‏»از حبشه تا كنار درياى احمر بيامد و در آنجابكشتيها سوار شده اين سوى دريا در ساحل كشور يمن پياده‏شدند، ذونواس كه از جريان مطلع شد لشكرى مركب از قبائل‏يمن با خود برداشته بجنگ حبشيان آمد و هنگامى كه جنگ‏شروع شد لشكريان ذونواس در برابر مردم حبشه تاب مقاومت‏نياورده و شكست‏خوردند و ذونواس كه تاب تحمل اين شكست‏را نداشت‏خود را بدريا زد و در امواج دريا غرق شد.

مردم حبشه وارد سرزمين يمن شده و سالها در آنجا حكومت‏كردند،و«ابرهه‏»پس از چندى‏«ارياط‏»را كشت و خود بجاى‏او نشست و مردم يمن را مطيع خويش ساخت و نجاشى را نيز كه‏از شوريدن او به‏«ارياط‏»خشمگين شده بود بهر ترتيبى بود ازخود راضى كرد.

در اين مدتى كه ابرهه در يمن بود متوجه شد كه اعراب آن‏نواحى چه بت پرستان و چه ديگران توجه خاصى بمكه و خانه‏كعبه دارند،و كعبه در نظر آنان احترام خاصى دارد و هر ساله‏جمع زيادى به زيارت آن خانه مى‏روند و قربانيها مى‏كنند،وكم‏كم بفكر افتاد كه اين نفوذ معنوى و اقتصادى مكه و ارتباطى‏كه زيارت كعبه بين قبائل مختلف عرب ايجاد كرده ممكن است روزى موجب گرفتارى تازه‏اى براى او و حبشيان ديگرى كه درجزيرة العرب و كشور يمن سكونت كرده بودند بشود،و آنها رابفكر بيرون راندن ايشان بياندازد،و براى رفع اين نگرانى تصميم‏گرفت معبدى با شكوه در يمن بنا كند و تا جائى كه ممكن است‏در زيبائى و تزئينات ظاهرى آن نيز بكوشد و سپس اعراب آن‏ناحيه را بهر وسيله‏اى كه هست‏بدان معبد متوجه ساخته و ازرفتن بزيارت كعبه باز دارد.

معبدى كه ابرهه بدين منظور در يمن بنا كرد«قليس‏»نام‏نهاد و در تجليل و احترام و شكوه و زينت آن حد اعلاى كوشش‏را كرد ولى كوچكترين نتيجه‏اى از زحمات چند ساله خودنگرفت و مشاهده كرد كه اعراب هم چنان با خلوص و شور وهيجان خاصى هر ساله براى زيارت خانه كعبه و انجام مراسم حج‏بمكه مى‏روند،و هيچگونه توجهى بمعبد با شكوه او ندارند.وبلكه روزى بوى اطلاع دادند كه يكى از اعراب‏«كنانة‏»بمعبد«قليس‏»رفته و شبانه محوطه معبد را ملوث و آلوده كرده و سپس‏بسوى شهر و ديار خود گريخته است.

اين جريانات،خشم ابرهه را بسختى تحريك كرد و با خودعهد نمود بسوى مكه برود و خانه كعبه را ويران كرده و به يمن‏باز گردد و سپس لشگر حبشه را با خود برداشته و با فيلهاى چندى و با فيل مخصوصى كه در جنگها همراه مى‏بردند بقصد ويران‏كردن كعبه و شهر مكه حركت كرد.

اعراب كه از ماجرا مطلع شدند در صدد دفع ابرهه و جنگ بااو بر آمدند و از جمله يكى از اشراف يمن بنام‏«ذونفر»قوم خود رابدفاع از خانه كعبه فرا خواند و ديگر قبايل عرب را نيز تحريك‏كرده حميت و غيرت آنها را در جنگ با دشمن خانه خدابرانگيخت و جمعى را با خود همراه كرده بجنگ ابرهه آمد ولى‏در برابر سپاه بيكران ابرهه نتوانست مقاومت كند و لشكريانش‏شكست‏خورده خود نيز به اسارت سپاهيان ابرهه در آمد و چون اورا پيش ابرهه آوردند دستور داد او را بقتل برسانند و«ذونفر»كه‏چنان ديد و گفت:مرا بقتل نرسان شايد زنده ماندن من براى توسودمند باشد.

پس از اسارت‏«ذونفر»و شكست او،مرد ديگرى از رؤساى‏قبائل عرب بنام‏«نفيل بن حبيب خثعمى‏»با گروه زيادى ازقبائل خثعم و ديگران بجنگ ابرهه آمد ولى او نيز بسرنوشت‏«ذونفر»دچار شد و بدست‏سپاهيان ابرهه اسير گرديد.

شكست پى در پى قبائل مزبور در برابر لشكريان ابرهه سبب‏شد كه قبائل ديگرى كه سر راه ابرهه بودند فكر جنگ با او را ازسر بيرون كنند و در برابر او تسليم و فرمانبردار شوند،و از آنجمله قبيله ثقيف بودند كه در طائف سكونت داشتند و چون ابرهه بدان‏سرزمين رسيد،زبان به تملق و چاپلوسى باز كرده و گفتند:مامطيع توايم و براى رسيدن بمكه و وصول بمقصدى كه در پيش‏دارى راهنما و دليلى نيز همراه تو خواهيم كرد و بدنبال اين‏گفتار مردى را بنام‏«ابورغال‏»همراه او كردند،و ابو رغال‏لشكريان ابرهه را تا«مغمس‏»كه جائى در چهار كيلومترى مكه‏است راهنمائى كرد و چون بدانجا رسيدند«ابو رغال‏»بيمار شد ومرگش فرا رسيد و او را در همانجا دفن كردند،و چنانچه‏ابن هشام مى‏نويسد:اكنون مردم كه بدانجا مى‏رسند بقبرابو رغال سنگ مى‏زنند.

همينكه ابرهه در سرزمين‏«مغمس‏»فرود آمد يكى ازسرداران خود را بنام‏«اسود بن مقصود»مامور كرد تا اموال ومواشى مردم آن ناحيه را غارت كرده و بنزد او ببرند.

«اسود»با سپاهى فراوان بآن نواحى رفت و هر جا مال و ياشترى ديدند همه را تصرف كرده بنزد ابرهه بردند.

در ميان اين اموال دويست‏شتر متعلق به عبد المطلب بود كه‏در اطراف مكه مشغول چريدن بودند و سپاهيان‏«اسود»آنها را به‏يغما گرفته و بنزد ابرهه بردند،و بزرگان قريش كه از ماجرا مطلع‏شدند نخست‏خواستند بجنگ ابرهه رفته و اموال خود را باز ستانند ولى هنگامى كه از كثرت سپاهيان با خبر شدند از اين فكرمنصرف گشته و به اين ستم و تعدى تن دادند.

در اين ميان ابرهه شخصى را بنام‏«حناطه‏»حميرى بمكه‏فرستاد و بدو گفت:بشهر مكه برو و از بزرگ ايشان جويا شو وچون او را شناختى باو بگو:من براى جنگ با شما نيامده‏ام ومنظور من تنها ويران كردن خانه كعبه است،و اگر شما مانع‏مقصد من نشويد مرا با جان شما كارى نيست و قصد ريختن‏خون شما را ندارم.

و چون حناطه خواست‏بدنبال اين ماموريت‏برود بدو گفت:

اگر ديدى بزرگ مردم مكه قصد جنگ ما را ندارد او را پيش من‏بياور.

حناطه بشهر مكه آمد و چون سراغ بزرگ مردم را گرفت او رابسوى عبد المطلب راهنمائى كردند،و او نزد عبد المطلب آمد وپيغام ابرهه را رسانيد،عبد المطلب در جواب گفت:بخدا سوگندما سر جنگ با ابرهه را نداريم و نيروى مقاومت در برابر او نيز درما نيست،و اينجا خانه خدا است پس اگر خداى تعالى اراده‏فرمايد از ويرانى آن جلوگيرى خواهد كرد،وگرنه بخدا قسم ماقادر بدفع ابرهه نيستيم.

«حناطه‏»گفت:اكنون كه سر جنگ با ابرهه را نداريد پس برخيز تا بنزد او برويم.عبد المطلب با برخى از فرزندان خودحركت كرده تا بلشگرگاه ابرهه رسيد،و پيش از اينكه او را پيش‏ابرهه ببرند«ذونفر»كه از جريان مطلع شده بود كسى را نزدابرهه فرستاد و از شخصيت‏بزرگ عبد المطلب او را آگاه ساخت‏و بدو گفته شد:كه اين مرد پيشواى قريش و بزرگ اين سرزمين‏است،و او كسى است كه مردم اين سامان و وحوش بيابان رااطعام مى‏كند.

عبد المطلب-كه صرفنظر از شخصيت اجتماعى-مردى خوش‏سيما و با وقار بود همينكه وارد خيمه ابرهه شد و چشم ابرهه بدوافتاد و آن وقار و هيبت را از او مشاهده كرد بسيار از او احترام‏كرد و او را در كنار خود نشانيد و شروع بسخن با او كرده پرسيد:

حاجتت چيست؟

عبد المطلب گفت:حاجت من آنست كه دستور دهى‏دويست‏شتر مرا كه بغارت برده‏اند بمن باز دهند!برهه گفت:

تماشاى سيماى نيكو و هيبت و وقار تو در نخستين ديدار مرامجذوب خود كرد ولى خواهش كوچك و مختصرى كه كردى‏از آن هيبت و وقار كاست!آيا در چنين موقعيت‏حساس وخطرناكى كه معبد تو و نياكانت در خطر ويرانى و انهدام است،و عزت و شرف خود و پدران و قوم و قبيله‏ات در معرض هتك و زوال قرار گرفته در باره چند شتر سخن مى‏گوئى؟!

عبد المطلب در پاسخ او گفت:«انا رب الابل و للبيت رب‏»!

من صاحب اين شترانم و كعبه نيز صاحبى دارد كه از آن‏نگاهدارى خواهد كرد!

ابرهه گفت:هيچ قدرتى امروز نمى‏تواند جلوى مرا از انهدام‏كعبه بگيرد!

عبد المطلب بدو گفت:اين تو و اين كعبه!

بدنبال اين گفتگو،ابرهه دستور داد شتران عبد المطلب را باوباز دهند و عبد المطلب نيز شتران خود را گرفته و بمكه آمد و چون‏وارد شهر شد بمردم شهر و قريش دستور داد از شهر خارج شوند وبكوهها و دره‏هاى اطراف مكه پناهنده شوند تا جان خود را ازخطر سپاهيان ابرهه محفوظ دارند.

آنگاه خود با چند تن از بزرگان قريش بكنار خانه كعبه آمد وحلقه در خانه را بگرفت و با اشگ ريزان و قلبى سوزان بتضرع وزارى پرداخت و از خداى تعالى نابودى ابرهه و لشگريانش رادرخواست كرد و از جمله سخنانى كه بصورت نظم گفته اين دوبيت است:

يا رب لا ارجو لهم سواكا يا رب فامنع منهم حماكا ان عدو البيت من عاداكا امنعهم ان يخربوا قراكا

-پروردگارا در برابر ايشان جز تو اميدى ندارم پروردگاراحمايت و لطف خويش را از ايشان بازدار كه دشمن خانه همان‏كسى است كه با تو دشمنى دارد و تو نيز آنانرا از ويرانى‏خانه‏ات بازدار.

آنگاه خود و همراهان نيز بدنبال مردم مكه بيكى از كوههاى‏اطراف رفتند و در انتظار ماندند تا ببينند سرانجام ابرهه و خانه كعبه چه‏خواهد شد.

از آنسو چون روز ديگر شد ابرهه به سپاه مجهز خويش فرمان‏داد تا بشهر حمله كنند و كعبه را ويران سازند.

نخستين نشانه شكست ايشان در همان ساعات اول ظاهر شدو چنانچه مورخين نوشته‏اند،فيل مخصوص را مشاهده كردند كه‏از حركت ايستاد و به پيش نمى‏رود و هر چه خواستند او را به‏پيش برانند نتوانستند،و در اين خلال مشاهده كردند كه‏دسته‏هاى بيشمارى از پرندگان كه شبيه پرستو و چلچله بودند ازجانب دريا پيش مى‏آيند.

پرندگان مزبور را خداى تعالى مامور كرده بود تا بوسيله‏سنگريزه‏هائى كه در منقار و چنگال داشتند-و هر كداميك ازآن سنگريزه‏ها باندازه نخود و يا كوچكتر از آن بود-ابرهه ولشگريانش را نابود كنند.

ماموران الهى بالاى سر سپاهيان ابرهه رسيدند و سنگريزه‏هارا رها كردند و بهر يك از آنان كه اصابت كرد هلاك شد وگوشت‏بدنش فرو ريخت،همهمه در لشگريان ابرهه افتاد و ازاطراف شروع بفرار كرده و رو به هزيمت نهادند،و در اين گير ودار بيشترشان بخاك هلاك افتاده و يا در گودالهاى سر راه،وزير دست و پاى سپاهيان خود نابود گشتند.

خود ابرهه نيز از اين عذاب وحشتناك و خشم الهى در امان‏نماند و يكى از سنگريزه‏ها بسرش اصابت كرد،و چون وضع راچنان ديد به افراد اندكى كه سالم مانده بودند دستور داد او رابسوى يمن باز گردانند،و پس از تلاش و رنج‏بسيارى كه بيمن‏رسيد گوشت تنش بريخت و از شدت ضعف و بيحالى در نهايت‏بدبختى جان سپرد.

عبد المطلب كه آن منظره عجيب را مى‏نگريست و دانست‏كه خداى تعالى بمنظور حفظ خانه كعبه،آن پرندگان را فرستاده‏و نابودى ابرهه و سپاهيانش فرا رسيده است فرياد برآورد و مژده‏نابودى دشمنان كعبه را بمردم داد و بآنها گفت:

بشهر و ديار خود باز گرديد و غنيمت و اموالى كه از اينان‏بجاى مانده برگيريد،و مردم با خوشحالى و شوق بشهرباز گشتند. و گويند:در آنروز غنائم بسيارى نصيب اهل مكه شد،وقبيله خثعم كه از قبائل ديگر در چپاول‏گرى حريص‏تر بودند بيش‏از ديگران غنيمت‏بردند،و زر و سيم و اسب و شتر فراوانى‏بچنگ آوردند.

و اين بود آنچه از رويهمرفته روايات و تفاسير اسلامى‏استفاده مى‏شود.

و اينك چند تذكر:

1-برخى خواسته‏اند داستان اصحاب فيل را بر آنچه دركتب تاريخى اروپائيان و ساسانيان و لشكركشى انوشيروان به‏يمن و نابود شدن لشكر ابرهه در سر زمين حجاز بوسيله آبله وامثال آن منطبق ساخته و با تصرفاتى كه در كلمات و تاويلاتى‏كه در عبارات كرده‏اند بنظر خود جمع بين قرآن كريم و تواريخ‏نموده‏اند كه نمونه‏هائى از آنرا در ذيل مى‏خوانيد:

فريد وجدى در دائرة المعارف خود در ماده‏«عرب‏»داستان‏اصحاب فيل و حمله آنها را بمكه ذكر كرده و سپس مى‏گويد:

«فاصابت جيش ابرهه مصيبة اضطرته للرجوع عن عزمه‏»پس لشكر ابرهة به مصيبتى دچار شد كه ناچار شد ازتصميمى كه در ويران كردن كعبه و مكه داشت‏باز گردد... و سپس سوره مباركه فيل را ذكر كرده و آنگاه گويد:

«مفسران در تفسير پرنده‏هاى ابابيل گفته‏اند:آنها پرندگانى‏بودند كه از دريا بيرون آمده و لشكر ابرهه را با سنگهائى كه‏در منقار داشتند بزدند و آنها نابود شدند...»

وى سپس گويد:

«ولى صحيح است كه كلام خدا را بر خلاف ظاهر آن حمل‏كرد بخاطر كثرت استعارات و مجازات در زبان عرب،و قرآن‏به زبان لغت ايشان نازل شده و صحيح است كه گفته شود آن‏اتفاق مهمى كه بى مقدمه براى لشكر ابرهه پيش آمد بصورت‏پرندگانى تصوير شد كه از آسمان آمده و آنها را بوسيله‏سنگهاى خود سنگ باران كرده‏اند». (1)

و در ماده‏«ابل‏»و ابابيل پس از تفسير لغوى و معناى لفظ‏ابابيل گويد:

«اما روايات در باره شكلهاى اين پرندگان بسيار است وهمين كثرت اقوال دليل آنست كه از رسول خدا«ص‏»دراينباره نص صحيح و صريحى يافت نمى‏شود...»

«و ابن زيد گفته:كه آنها پرندگانى بودند كه از دريا آمدند،و در رنگ آنها اختلاف كرده‏اند،برخى گفته‏اند سفيد بودند، و برخى گويند:سياه بوده،و قول ديگر آنكه سبز بودند ومنقارهائى همچون منقار پرندگان و دستهائى همچون دست‏سگان داشتند،و برخى گفته‏اند:سرهاشان همچون سران‏درندگان بوده...»

«و در باره‏«سجيل‏»گفته‏اند:گل متحجر بوده،و قول ديگرآنكه گل بوده،و قول سوم آنكه:سجيل،همان‏«سنگ وگل‏»است،و قول ديگر آنكه سنگى بوده كه چون به سوارمى‏خورد بدنش را سوراخ كرده و هلاكش مى‏كرد،و عكرمه‏گفته:پرندگان سنگهائى را كه همراه داشتند مى‏زدند و چون‏به يكى از آنها اصابت مى‏كرد بدنش آبله در مى‏آورد،و عمروبن حارث بن يعقوب از پدرش روايت كرده كه پرندگان مزبورسنگ‏ها را بدهان خود گرفته بودند،و چون مى‏انداختند پوست‏بدن در اثر اصابت آن تاول مى‏زد و آبله در مى‏آورد».

مؤلف دائرة المعارف پس از نقل اين سخنان گويد:

«و برخى از دانشمندان معاصر عقيده دارند كه اين پرندگان‏عبارت بودند از ميكروبهائى كه حامل طاعون بودند،و يا پشه‏مالاريا بودند،و يا ميكروب آبله بوده‏اند،و در آيه شريفه هم‏كلامى كه منافات با اين نظريه و معنى باشد وجود ندارد، وبدين ترتيب منقول با معقول با هم متحد و موافق خواهدشد...»

وى سپس گويد:«و ما هم اين نظريه را پسنديده و تاييد مى‏كنيم،بخصوص كه‏هيچ مانعى نه لغوى و نه علمى براى رد اين نظريه وجود نداردكه مانع تفسير پرنده به ميكروب گردد،و بسيار اتفاق افتاده‏كه طاعون در لشگرها سرايت كرده و آنها را به هزيمت ونابودى كشانده.»

و سپس داستان لشكر كشى ناپلئون را به عكا نقل كرده كه پس ازچند ماه محاصره لشكرش به طاعون مبتلا شده و بناچار جان خودو لشكريانش را برداشته و بمصر بازگشت... (2)

پيش از اين نيز گفتار مؤلف‏«اعلام قرآن‏»را براى شما نقل‏كرديم (3) كه اظهار عقيده كرده بود كه‏«ابابيل‏»جمع آبله است، و«طير»هم بمعناى سريع است،و اشكال آنرا هم ذكركرده‏ايم،و نويسنده‏«اعلام قرآن‏»يك اظهار نظر ديگرى هم‏كرده كه جالب‏تر از نظر قبلى است و احتمالا جنگ ابابيل ونابودى ابرهه را به خود يمن كشانده و اظهار عقيده كرده كه‏منظور از«حجارة من سجيل‏»سنگهائى باشد كه براى ويران‏كردن صنعا و شكست ابرهه در منجنيق گذارده بودند،و در اين باره چنين گويد:

«بعقيده بعضى سجيل لغتى از سجين است،و سجين كه درقرآن نيز نام آن ذكر شده دركه‏اى است از جهنم يا طبقه هفتم‏زمين است.اگر تصوير اخير را براى سجيل قبول كنيم و ازقسمت استعارات ادبى بهره‏ور شويم با عقيده‏اى كه سبت‏به‏ابابيل در فوق ذكر گرديد منافات و مباينتى بوجود نمى‏آيد.

لكن اگر سجيل را معرب سنگ و گل بدانيم بايد معتقد شويم‏كه آيه ناظر به لشكر كشى ايران به يمن در سال 570 و يا 576است و مغلوبيت ايشان بوسيله لشكر انوشيروان حمله وجسارت ايشان بكعبه بوده است،و خداوند بوسيله انوشيروان‏پيروان جسور ابرهه و فرزندان او را كيفر داده است.در صورتى‏كه سومين آيه از سوره فيل اشاره به لشكركشى ايرانيان باشددور نيست كه‏«طير»با«تيار»يا تياره كه بر لشكر ساسانيان‏اطلاق مى‏شده رابطه‏اى داشته باشد،و در اين صورت آيه‏چهارم‏«ترميهم بحجارة من سجيل‏»با نوع جنگ ايرانى‏آنزمان تناسب دارد،زيرا مسلما ايرانيان از قلل جبال يمن‏استفاده كرده و با منجنيق آنان را سنگ باران كرده‏اند و يا بامنجنيق و سنگ،حصارهاى ايشان را بتصرف‏در آورده‏اند... » (4)

و نظير اين گونه تاويلات عجيب و غريب را در برخى‏كتابهاى ديگر روز نيز مى‏توانيد مشاهده كنيد كه ما براى نمونه‏بهمين دو قسمت اكتفا مى‏كنيم و وقت‏خود و شما را بيش از اين‏نمى‏گيريم...

و ما قبل از هر گونه پاسخى به اين سخنان و تاويلات‏مى‏خواهيم از اين آقايان بپرسيم چه اصرارى داريد كه آيات‏كريمه قرآن را با تاريخى تطبيق دهيد و ميان آنها را جمع كنيدكه صحت و سقم آن معلوم نيست و دستهاى مرموز و غير مرموز وتاريخ نويسان جيره خوار و دربارى ساسانيان و ديگران هر يك‏بنفع خود و اربابانشان و براى كوبيدن حريفان،تاريخ را تحريف‏كرده‏اند تا جائيكه گفته‏اند:«تاريخ‏»«تاريك‏»است و واژه‏تاريخ از همان واژه تاريك گرفته شده...!

و براستى ما نفهميديم منظور از اين گفتار فريد وجدى كه‏مى‏گويد:

«...با اين ترتيب معقول و منقول با هم موافق خواهند شد»معقول كدام و منقول كدام است،آيا قرآن معقول است‏يا منقول، و ما نمى‏دانيم چرا يك معتقد به قرآن كريم و وحى الهى بايداينگونه قضاوت كند و چنين رايى را مورد تاييد قرار داده و به‏پسندد! و يا اين گفتار مؤلف اعلام قرآن خيلى عجيب است كه‏مى‏گويد:

«...اگر سجيل را معرب سنگ و گل بدانيم بايد معتقدشويم كه آيه ناظر به لشكر كشى ايران به يمن در سال 570 يا576 است...»

و اين چه ملازمه‏اى است كه ميان اين دو مطلب برقرار كرده‏و چه‏«بايد»ى است كه خود را ملزم به اعتقاد آن كرده،و چه‏اصرارى به اين انطباق‏ها داريد؟و اساسا ما در برابر قرآن و تاريخ‏چه وظيفه‏اى داريم؟آيا وظيفه داريم قرآن را با تاريخ منطبق سازيم‏يا تاريخ را با قرآن،آن هم تاريخ آن چنانى كه گفتيم؟

و بهتر است در اينجا براى دقت و داورى بهتر اصل اين سوره‏مباركه را با ترجمه‏اش براى شما نقل و آنگاه پاسخ جامعى به‏اينگونه تاويلات داده شودبسم الله الرحمن الرحيم‏«الم تر كيف فعل ربك باصحاب الفيل،الم يجعل كيدهم‏فى تضليل و ارسل عليهم طيرا ابابيل،ترميهم بحجارة من‏سجيل،فجعلهم كعصف ماكول‏».

ترجمه:

آيا نديدى كه پروردگار تو با اصحاب فيل چه كرد؟مگر نيرنگشان را در تباهى نگردانيد و بر آنان پرنده‏اى گروه گروه‏نفرستاد و آنها را بسنگى از«سجيل‏»ميزد،و آنانرا مانند كاهى‏خورد شده گردانيد.

اكنون با توجه و دقت در آيات كريمه اين سوره،بخوبى‏روشن مى‏شود كه سياق اين آيات و لسان آن،صورت معجزه وخرق عادت دارد،و يك مطلب تاريخى را نمى‏خواهد بيان‏فرمايد،مانند ساير داستانهائى كه در قرآن كريم با جمله‏«الم‏تر...»آغاز شده مانند اين آيه:

«الم تر الى الذين خرجوا من ديارهم و هم الوف حذرالموت...» (5)

كه مربوط است‏بداستان گروهى كه از ترس مردن ازشهرهاى خود بيرون رفتند و به امر خداى تعالى مردند و سپس‏زنده شدند...بشرحى كه در تفاسير و تواريخ آمده كه همه‏اش‏صورت معجزه دارد...

و چند آيه پس از آن نيز كه داستان طالوت و جالوت در آن‏ذكر شده و آن نيز بصورت اعجاز نقل شده كه فرمايد:

«الم تر الى الملا من بنى اسرائيل من بعد موسى...» (6)

و هم چنين چند آيه پس از آن كه در مورد نمرود و پس از آن‏داستان يكى ديگر از پيغمبران الهى كه معروف است‏«عزير»پيغمبر بوده و چنين مى‏فرمايد:

«الم تر الى الذى حاج ابراهيم فى ربه...» (7) و پس از آن بدون فاصله مى‏فرمايد:

«او كالذى مر على قرية و هى خاوية على عروشها قال انى‏يحيى هذه الله...» (8) و بخصوص در آياتى كه به دنبال اين جمله‏«الم تر كيف‏»نيز آمده مانند:

«الم تر كيف فعل ربك بعاد...» (8) كه خداى تعالى مى‏خواهد قدرت كامله خود را در كيفيت‏نابودى ستمكاران و ياغيان و طغيان گران زمان‏هاى گذشته باتمام امكانات و نيروهائى را كه در اختيار داشتند گوشزد ديگرطاغيان تاريخ نموده تا عبرتى براى اينان باشد.

و هم چنين آيات ديگرى كه لفظ‏«كيف‏»در آنهااست،و منظور بيان كيفيت‏خلقت موجودات و يا كيفيت ذلت و خوارى ملتها و نابودى آنها بصورت.

اعجاز،و خارج از اين جريانات طبيعى‏مى‏باشد مانند اين آيات:

«و امطرنا عليهم مطرا فانظر كيف كان عاقبة المجرمين‏» (10) و اغرقنا الذين كذبوا بآياتنا فانظر كيف كان عاقبة‏المنذرين‏» (11) «فانظر كيف كان عاقبة مكرهم انا دمرناهم و قومهم‏اجمعين‏» (12) و بخصوص آيه اخير كه در باره كيفيت نابودى قوم ثمود نازل‏شده و از نظر مضمون با داستان اصحاب فيل شبيه است‏با اين‏تفاوت كه در آنجا لفظ‏«كيد»آمده و در اينجا لفظ‏«مكر»بارى اين آقايان گويا با اين تاويلات و توجيهات‏خواسته‏اند جنبه اعجاز را از اين معجزه بزرگ الهى بگيرند و آنراقابل خوراك براى اروپائيان و غربيان و ديگر كسانى كه‏عقيده‏اى به معجزه و كارهاى خارق عادت نداشته‏اند بنمايند، در صورتى كه تمام اهميت اين داستان بهمين اعجاز آن است،واين داستان بگفته اهل تفسير از معجزاتى بوده كه جنبه‏ارهاص (13) داشته،و بمنظور آماده ساختن زمينه براى ظهوررسولخدا صادر شده،و ملا جلال الدين رومى بصورت زيبائى آنرابنظم آورده و بيان داشته است كه گويد:

چشم بر اسباب از چه دوختيم گر ز خوش چشمان كرشم آموختيم هست‏بر اسباب اسبابى دگر در سبب منگر در آن افكن نظر انبياء در قطع اسباب آمدند معجزات خويش بر كيوان زدند بى سبب مر بحر را بشكافتند بى زراعت جاش گندم كاشتند ريگها هم آرد شد از سعيشان پشم بر ابريشم آمد كشكشان جمله قرآنست در قطع سبب عز درويش و هلاك بولهب مرغ با بيلى دو سه سنگ افكند لشكر زفت‏حبش را بشكند پيل را سوراخ سوراخ افكند سنگ مرغى كو ببالا پر زند دم گاو كشته بر مقتول زن تا شود زنده هماندم در كفن حلق ببريده جهد از جاى خويش خون خود جويد ز خون پالاى خويش هم چنين ز آغاز زقرآن تا تمام رفض اسباب است و علت و السلام

2-ما در آنچه گفتيم جمودى هم به لفظ نداريم و اگر بتوان معناى‏صحيحى كه با اعجاز اين آيات و معناى ظاهرى آن منافات نداشته باشد براى آنها پيدا كرد كه با ساير نقلها و تواريخ انطباق پيدا كند آنرامى‏پذيريم،و خيال نشود كه ما نظر خاصى روى نقلى يا تاريخى ازتواريخ اسلامى و يا غير اسلامى داريم كه نمى‏خواهيم آنها را بپذيريم‏بلكه ما تابع واقعياتى هستيم كه قابل پذيرش باشد،مثلا در پاره‏اى ازنقلها و تفاسير مانند تفسير فيض كاشانى‏«ره‏»آمده كه اين سنگها بهركس مى‏رسيد بدنش آبله مى‏آورد،و پيش از آن هرگز آبله در آنجا ديده‏نشد.

و فخر رازى از عكرمة از ابن عباس و سعيد بن جبير نقل كرده كه‏گفته‏اند:

«لما ارسل الله الحجارة على اصحاب الفيل لم يقع حجرعلى احد منهم الا نفط جلده و ثار به الجدرى‏» (14)

يعنى آن هنگامى كه خداوند سنگ را بر اصحاب فيل فرستاد هيچ‏يك از آن سنگها بر احدى از آنها نخورد جز آنكه وست‏بدنش زخم‏شده و آبله بر آورد.

و يا نقل ديگرى كه از ابن عباس شده كه گفته است چون آن‏سنگها به لشكريان ابرهه خورد...

«فما بقى احد منهم الا اخذته الحكة،فكان لا يحك‏انسان منهم جلده الا تساقط لحمه (15) هيچ يك از آن لشكريان نماند جز آنكه مبتلا به خارش بدن‏گرديد،و چون پوست‏بدن خود را مى‏خاريد گوشتش مى‏ريخت...

چنانكه پاره‏اى از اين تعبيرات در روايات ما نيز از ائمه اطهارعليهم السلام نقل شده مانند روايتى شده كه در روضه كافى و علل الشرايع‏از امام باقر عليه السلام روايت‏شده كه پس از ذكر وصف آن پرنده‏هاكه سرها و ناخنهائى همچون سرها و ناخنهاى درندگان داشتند و هركدام سه عدد از آن سنگها بهمراه داشتند يعنى دو عدد به پاها و يكى به‏منقار.

آنگاه فرمود:

«فجعلت ترميهم بها حتى جدرت اجسادهم فقتلهم بهاو ما كان قبل ذلك رؤى شيى‏ء من الجدرى،و لا رؤا ذلك من‏الطير قبل ذلك اليوم و لا بعده...» (16)

يعنى مرغهاى مزبور همان سنگها را به ايشان زدند تا اينكه‏بدنهاشان آبله در آورد و بدانها ايشانرا كشت،و پيش از اين واقعه چنين‏آبله‏اى ديده نشده بود،و نه آنگونه پرنده‏هائى ديده بودند نه پيش از آنروزو نه بعد از آنروز.

اكنون اگر بگوئيم منظور مورخين هم همين است كه اين سنگهاكه بوسيله آن پرندگان به بدن لشكريان ابرهه خورد موجب زخم شدن‏بدنشان و تاول زدن و زخم شدن و سپس مرگ آنها گرديد،و همانگونه‏كه قرآن كريم فرمود بدنشان همچون كاه جويده و خورد شده گرديد مااز پذيرش آن امتناعى نداريم،اما اگر بخواهيد«سنگ‏»را بر ذرات‏گرد و غبار و«طير»را بر ميكروبهاى حامل آن ذرات و ابابيل بر خودآبله‏ها و«عصف ماكول‏»را بر چرك و خون بدنهاى آنها،و يا امثال‏اينها حمل كنيد نمى‏توانيم بپذيريم،چون مخالف صريح آيات وكلمات قرآنى است.

اين داستان از ارهاصات بوده

3-همانگونه كه گفته شد داستان اصحاب فيل جنبه اعجازداشته،و اگر كسى سئوال كند مگر در معجزه شرط نيست كه‏بدست پيغمبر انجام شود؟در پاسخ مى‏گوئيم:برخى از معجزات بوده‏كه جنبه ارهاصى داشته و از ارهاصات بوده،و آنها به اتفاقات‏خارق العاده و معجزاتى اطلاق مى‏شود كه معمولا مقارن با ظهور و ياولادت پيغمبرى اتفاق مى‏افتد مانند اتفاقات شگفت انگيز وخارق العاده ديگرى كه در شب ولادت رسول خدا«ص‏»در جهان‏واقع شده و در روايات زيادى از روايات ما آمده مانند آنكه در آن شب درياچه ساوه خشك شد،و آتشكده فارس خاموش گشت و چهارده‏كنگره در ايوان كسرى فرو ريخت...و امثال آن كه شايد در بخثهاى‏آينده بدان اشاره شود،كه اينها زمينه‏ساز ظهور پيغمبرى بزرگ بوده‏است.

و ارهاص در لغت عرب بمعناى آماده باش و آژير خطر و آماده‏كردن مردم براى يك اتفاق مهم مى‏باشد كه معمولا مقارن با ولادت‏پيغمبران بزرگ ديگر نيز چنين اتفاقاتى بوقوع مى‏پيوسته،چنانچه درولادت موسى و عيسى و ابراهيم عليهم السلام نيز وجود داشته است.

پى‏نوشتها:

1-دائرة المعارف ج 6 ص 254-253.

2-دائرة المعارف ج 1 ص 34-33.

3-به قسمت(ب)از صفحه 9 تا 11 همين كتاب مراجعه نمائيد.

4-اعلام قرآن خزائلى ص 159-160.

5-سوره بقرة آيه 243.

6-آيه 246.

7-آيه 258.

8-آيه 259.

9-سوره فجر آيه 6.

10-سوره اعراف آيه 84.

11-سوره يونس آيه 73.

12-سوره نمل آيه 51.

13-معناى ارهاص را در صفحات آينده انشاء الله تعالى مى‏خوانيد.

14-تفسير مفاتيح الغيب ج 32 ص 100.

15-بحار الانوار ج 15 ص 138.

16-بحار الانوار ج 15 ص 142 و 159.

درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد 1 صفحه 120

رسولى محلاتى


 
نوشته شده در روز ساعت 10:54:02 ق.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
تبريك سالروز آغاز امامت منجي معهود حجة بن الحسن العسكري (عج)
با تبريك سالروز آغاز امامت منجي معهود حجة بن الحسن العسكري (عج) حضرت در فرازي از توقيع مبارك خود به شيخ مفيد (ره) ميفرمايد:
إنا غيرمهملين لمراعاتكم و لا ناسين لذكركم و لولا ذلك لنزل بكم اللاواء و اصطلمكم الأعداء فأتقوا الله جل جلاله و ظاهرونا علي إنتياشكم من فتنة قد أنافت عليكم يهلك فيها من حم أجله و يحمي عنها من أدرك أمله و هيأمارة لأزوف حركتنا و مباثتكم بأمرنا و نهينا و الله متم نوره و لو كره المشركون.إعتصموا بالتقية‌! من شب نار الجاهلية ... .                                    (الاحتجاج/ ج2/ 323)
 
نوشته شده در روز ساعت 11:30:54 ق.ظ توسط مهدي عليزاده نظردهيد (0)
وحدت اسلامي

 ايجاد وحدت اسلامي در جامعه (با نگرش به سيره پيامبر (ص) در مدينه النبي)

آنچه پيرامون تلاش حضرت محمد (ص) درباره ايجاد وحدت و برادري ديني گفته شده است در اين کلام زيبا در نهج البلاغه آمده است آنجا که امام علي (ع) مي فرمايد: خداوند به دست او کينه ها را دفع،آتش را خاموش ساخت بيگانگي را پيوند برادري داد و خويشاوندي را پراکند و با او عزت هاي ناروا را به ذلت و ذلت هاي ناجا را به عزت بدل کرد.آري پيامبر بر حسب مأموريتي که داشت صلا داد و رسالت هاي پروردگارش را ابلاغ کرد پس خداوند به وسيله آن حضرت شکاف هاي ناشي از اختلافات را بر نمود و ميان خويشاوندانش همبستگي و الفت را به وجود آورد آن هم در پي شعله هاي عداوتي که در سينه ها افروخته شده بود و  کينه هاي نهفته اي که در دلها جرقه مي زد  
نوشته شده در روز ساعت 12:01:00 ب.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
پيام آور وحي

ميلاد پيام آور وحي، پيامبر نور و رحمت بر مسلمانان جهان مبارك باد                                   

       ستاره اي بدرخشيد وماه مجلس شد         دل رميده ما انيس و مونس شد

         نگارمن كه به مكتب نرفت وخط ننوشت       بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد

         ببوي او  دل  بيمار عاشقان  چو صبا              فداي عارض نسرين وچشم نرگس شد


همسران و فرزندان
خدیجه اولین همسر پیامبر صلی الله علیه و آله بود و تا زمانی که زنده بود رسول خدا همسر دیگری اختیار نکرد. پیامبر از خدیجه دارای سه پسر و چهار دختر شد: قاسم (که کنیه پیامبر صلی الله علیه و آله به همین خاطر ابوالقاسم است)، عبدالله، طاهر، رقیه، ام الکلثوم، زینب و حضرت فاطمه زهرا علیهاسلام. پیامبر از دیگر همسران خود فرزندی نداشت جز از ماریه قبطیه که صاحب پسری به نام ابراهیم گردید.

امام علی علیه السلام در دامن پیامبر
حضرت محمد برای کمک به عمویش ابوطالب که در تنگدستی قرار گرفته بود، فرزند او علی را همراه برد و تحت سرپرستی خود قرار داد و عباس ابن عبدالمطلب، عموی پیامبر، هم فرزند دیگر ابوطالب، جعفر بن ابیطالب را به همراه برد. آنگاه رسول خدا فرمود: « من همان را برگزیدم که خدا او را برای من برگزیده است».

<!--[if !supportLineBreakNewLine]-->
<!--[endif]-->

 
نوشته شده در روز ساعت 12:03:04 ب.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
دوران نوجوانی
http://khatamolanbeya.persiangig.com/image/Payambar-kh1.jpg

پیامبر صلی الله علیه و آله در بیست (یا پانزده) سالگی همراه عموهای خود در چهارمین جنگ از جنگ های فجار شرکت کرد. این نبرد بین طایفه قریش و قبیله هوازن واقع شد. رسول خدا فرموده است: « من در این جنگ به عموهایم تیر می دادم تا آنان پرتاب کنند». پس از پایان نبرد فجار، پیمانی به نام «حلف الفضول» بین طایفه هایی از قریش بسته شد که بر اساس آن می بایست برای یاری هر مظلومی در مکه و باز گرفتن حق او از ستمکار، متحد شوند و اجازه ندهند در مکه بر کسی ستم رود. رسول خدا بیست ساله بود که در خانه عبدالله بن جدعان در این پیمان شرکت کرد و با قریشیان هم پیمان گردید تا یاور ستمدیدگان باشد. آن حضرت سال ها پس از حلف الفضول در زمان بسط اسلام فرمود: «در سرای عبدالله بن جدعان در پیمانی شرکت کردم که اگر در اسلام هم به مانند آن دعوت می شدم اجابت می کردم و اسلام جز استحکام، چیزی بر آن نیفزوده است». حضرت محمد در سن 35 سالگی با تدبیر خود در نصب حجرالاسود (در ماجرای تجدید بنای کعبه) مانع جنگ و نزاع بین طواپف قریش گردید. آوازه امانت داری و راست گفتاری محمد صلی الله علیه و آله باعث شد تا حضرت خدیجه علیهاسلام، دختر خویلد، زن برجسته و ثروتمند قریش که برای تجارت، از مردان یاری می گرفت او را به همکاری دعوت نماید و آن حضرت را در قالب قراردادی برای تجارت عازم شام «سوریه» کند. رسول اکرم پس از بازگشت، سود فراوانی را که به دست آورده بود به خدیجه سپرد. خدیجه که شیفته ی حسن خلق و صفات برجسته او شده بود، به آن حضرت پیشنهاد ازدواج داد که مورد پذیرش او قرار گرفت. ازدواج آن ها دو ماه و بیست و پنج روز پس از بازگشت او از شام «سوریه» بوده است. سن خدیجه را هنگام ازدواج با پیامبر از 25 تا 40، متفاوت، نقل کرده اند

 
نوشته شده در روز ساعت 12:00:19 ب.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
سرپرست پیامبر

http://qomelecom.persiangig.com/image/Weblog/Cal/holy-prophet.jpg
سرپرست پیامبر
حضرت محمد صلی الله علیه و آله، هنوز به دنیا نیامده بود (یا در گهواره بود) که پدرش در بازگشت از سوریه در مدینه درگذشت. از آن پس سرپرستی کودک به عبدالمطلب، بزرگ خاندان قریش رسید و او نیز کودک را به دایه ای به نام حلیمه سعدیه از قبیله بنی سعد سپرد. حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم پنج سال در قبیله بنی سعد نزد حلیمه بود و پس از آن به دامان خانواده خویش بازگشت. پس از مدتی، آمنه برای زیارت قبر همسر خویش، عبدالله، و دیدار خویشاوندان راهی مدینه شد. او در این سفر فرزند خود را نیز همراه برد، یک ماه در شهر مدینه درنگ کرد و هنگام بازگشت در محلی به نام ابواء از دنیا رفت. عبدالمطلب پس از درگذشت آمنه، بیش از پیش از محمد محافظت می کرد؛ هر گاه در کنار کعبه با سران قریش و پسران خویش می نشست، همین که چشمش به محمد می افتاد او را در کنار خود می نشاند و می گفت: « به خدا سوگند، او دارای منزلتی بزرگ خواهد بود». در هشتمین بهار زندگی حضرت محمد صلی الله علیه و آله، عبدالمطلب نیز درگذشت و بنا به سفارش او ابوطالب سرپرستی حضرت وی را به عهده گرفت. ابوطالب که مردی با ایمان، موحد و نیز از شخصیت های برجسته قریش بود، در نگهبانی و دفاع از پیامبر از هیچ کوششی فرو گذار نکرد و در سالی که محمد دوازده ساله شد، او را همراه خود به سفر سالیانه خود برای تجارت به شام (سوریه) برد. دراین سفر، کاروان قریش در مسیر خود در محلی به نام بصری توقف نمود. بحیرا راهب مسیحی، که دراین مکان اقامت داشت، محمد را دید و خبر از آینده او و دین جهان گستر او داد.

<!--[if !supportLineBreakNewLine]-->
<!--[endif]-->

 
نوشته شده در روز ساعت 08:02:47 ق.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
هجرت

السلام عليك يا رسول الله

ده نفر يا به نقلى پانزده نفر كه هر يك يا دو نفر آنها از قبيله‏اى بودند شمشيرها و خنجرها را آماده كرده و به منظور كشتن پيامبر اسلام شبانه به پشت‏خانه رسول خدا(ص)آمدند و چون خواستند وارد خانه شوند، ابو لهب مانع شده گفت:

در اين خانه زن و كودك خفته‏اند و من نمى‏گذارم شما شبانه با اين وضع به خانه بريزيد زيرا ترس آن هست كه در گير و دار حمله به اتاق و بستر محمد بچه يا زنى زير دست و پا و يا شمشيرها كشته شود و اين ننگ براى هميشه بر دامان ما بماند، بايد شب را در اطراف خانه بمانيم و پاس دهيم و همين كه صبح شد نقشه خود را عملى خواهيم كرد.

از آن سو جبرئيل بر پيغمبر نازل شد و توطئه مشركين را در ضمن آيه‏«و اذ يمكر بك الذين كفروا ليثبتوك او يقتلوك او يخرجوك و يمكرون و يمكر الله و الله خير الماكرين‏»  به اطلاع آن حضرت رسانيد، رسول خدا(ص)كه به گفته جمعى از مورخين خود را براى مهاجرت به يثرب از پيش آماده كرده و مقدمات كار را فراهم نموده بود تصميم گرفت همان شب از مكه خارج شود، اما اين كار خطرهايى را هم در پيش داشت كه مقابله با آنها نيز پيش بينى شده بود.

زيرا با توجه به اينكه خانه‏هاى مكه در آن زمان عموما ديوارهاى بلند نداشته و مردم از خارج خانه مى‏توانستند رفت و آمد افراد خانه را زير نظر بگيرند، رسول خدا(ص)بايد مردى را به جاى خود در بستر بخواباند تا مشركين نفهمند او در بستر مخصوص خود نيست و كار به تعويق نيفتد، البته انتخاب چنين فردى آسان نبود. زيرا اين مرد بايد شخصى فداكار و از جان گذشته و مؤمن و از نظر خلقيات و حركات نيز همانند رسول خدا(ص)باشد و تمام خطرهاى اين كار را بپذيرد.

پيغمبر به فرمان خدا، على(ع)را براى اين كار انتخاب كرد و راستى هم كسى جز على(ع)نمى‏توانست اين ماموريت‏خطير را انجام دهد و تا اين حد به خدا و پيغمبرش ايمان داشته و در اين راه فداكار باشد. در روايات آمده كه وقتى رسول خدا(ص)جريان را به على گزارش داد و به او فرمود: تو امشب بايد در بستر من بخوابى تا من از شهر مكه خارج شوم تنها سؤالى كه على(ع)از رسول خدا كرد اين بود كه پرسيد: اگر من اين كار را بكنم جان شما سالم مى‏ماند؟

رسول خدا(ص)فرمود: آرى.

على(ع)سخنى ديگر نگفت و لبخندى زد - كه كنايه از كمال رضايت او بود - و به دنبال انجام ماموريت رفت و ديگر از سرنوشت‏خود سؤالى نكرد كه آيا من در چه وضعى قرار خواهم گرفت و بر سر من چه خواهد آمد.

و راستى اين يكى از بزرگترين فضايل على(ع)است كه مفسران اهل سنت نيز در كتابهاى خود ذكر كرده و بيشتر آنها گويند اين آيه شريفه كه خدا فرمود: «و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله‏»  درباره على(ع)و فداكارى او در آن شب نازل شده و غزالى و ثعلبى و ديگران نقل كرده‏اند كه در آن شب خداى تعالى به جبرئيل و ميكائيل وحى كرد كه من ميان شما دو تن ارتباط برادرى برقرار كردم و عمر يكى را درازتر از ديگرى قرار دادم كدام يك از شما حاضر است عمر خود را فداى عمر ديگرى كند؟هيچ يك از آن دو حاضر به اين گذشت و فداكارى نشدند، خداى تعالى به آن دو وحى كرد: چرا مانند على بن ابيطالب نبوديد كه ميان او و محمد برادرى برقرار كردم و على به جاى او در بسترش خوابيد و جان خود را فداى محمد كرد، اكنون هر دو به زمين فرود آييد و او را از دشمن حفظ كنيد، جبرئيل بالاى سر على آمد و ميكائيل پايين پاى او و جبرئيل مى‏گفت: به‏به!اى على!تويى آنكس كه خداوند به وجود تو به فرشتگان خويش مى‏بالد!آن گاه خداى عز و جل اين آيه را نازل فرمود:

«و من الناس من يشرى. . . »تا به آخر.

بارى رسول خدا(ص)به على فرمود: در بستر من بخواب و پارچه مخصوص مرا - كه يك برد سبز بود - بر سر بكش.

على(ع)ماموريت ديگرى هم پيدا كرد كه خود فضيلت‏بزرگ ديگرى براى او محسوب مى‏شود و آن رد ودايع و امانتهايى بود كه مردم مكه نزد رسول خدا(ص)به امانت گذارده بودند و امير المؤمنين(ع)مامور شد سه روز در مكه بماند تا آن امانتها را به صاحبانش بازگردانده و سپس چند تن از زنان را هم كه در مكه بودند و از نزديكان آن حضرت و رسول خدا(ص)بودند با خود به يثرب منتقل كند.

موضوع ديگرى را كه پيغمبر خدا پيش بينى كرد، مسيرى بود كه براى رفتن به يثرب انتخاب نمود، زيرا بخوبى معلوم بود كه چون مشركين از خروج آن حضرت مطلع شوند با تمام قوايى كه در اختيار دارند در صدد تعقيب و دستگيرى آن حضرت برمى‏آيند و رسول خدا(ص)بايد راهى را انتخاب كند و به ترتيبى خارج شود كه دشمنان نتوانند او را پيدا كرده و به مكه بازگردانند.

براى اين منظور هم شبى كه از مكه خارج شد به جاى آنكه راه معمولى يثرب را در پيش گيرد و اساسا به سمت‏شمال غربى مكه و ناحيه يثرب برود، راه جنوب غربى را در پيش گرفت و خود را به غار معروف به‏«غار ثور»رسانيد و سه روز در آن غار ماند آن گاه به سوى مدينه حركت كرد.

در اين ميان ابو بكر نيز از ماجرا مطلع شد و خود را به پيغمبر رساند و با آن حضرت وارد غار شد و يا به گفته دسته‏اى از مورخين رسول خدا(ص)همان شب او را ازماجرا مطلع كرده به همراه خود به غار برد.

ابن هشام مى‏نويسد: ساعتى كه رسول خدا(ص)خواست تصميم خود را در هجرت از مكه عملى سازد به خانه ابو بكر آمد و او را برداشته از در كوچكى كه در پشت‏خانه ابو بكر بود، به سوى غار ثور حركت كردند غار مزبور در كوهى در قسمت جنوبى مكه قرار داشت، شب هنگام بدانجا رسيدند و هر دو وارد غار شدند.

ابو بكر به فرزندش عبد الله دستور داد در مكه بماند و اخبار مكه و قريش را هر شب به اطلاع او در همان غار برساند و از آن سو غلام خود عامر بن فهيره را مامور كرد تا گوسفندان او را به عنوان چرانيدن به آن حدود ببرد و شب هنگام آنها را به در غار سوق دهد تا بتوانند از شير و يا احيانا از گوشت آنها در صورت امكان استفاده كنند، و براى اينكه رد پاى عبد الله بن ابى بكر هم كه شبها به غار مى‏آمد از بين برود و اثر پايى از او به جاى نماند عامر بن فهيره هر روز صبح گوسفندان را از همان راهى كه عبد الله آمده بود و در همان مسير به چرا مى‏برد.

ولى با تمام اين احوال جريانات بعدى نشان داد آن ايمانى را كه على(ع) سبت‏به رسول خدا(ص)و آينده درخشان او داشت ابو بكر داراى آن ايمان نبود و هنگامى كه از درون غار چشمش به مشركين قريش افتاد كه در تعقيب آنان به در غار آمده بودند اضطراب و اندوه او را فرا گرفت تا جايى كه مطابق آيه كريمه قرآنى رسول خدا(ص) بدو گفت: «لا تحزن ان الله معنا. . . » - اندوهگين مباش كه خدا با ماست!

و با مقايسه اين آيه با آيه‏«و من الناس من يشرى نفسه. . . »صدق گفتار ما بخوبى روشن مى‏شود. و به هر صورت هنگامى كه قريش در اطراف خانه نشسته و خود را براى قتل آن حضرت آماده مى‏كردند، رسول خدا(ص)نيز در ميان تاريكى از خانه خارج شد و شروع كرد به خواندن سوره يسن تا آيه‏«و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا فاغشيناهم فهم لا يبصرون‏»آن گاه مشتى خاك برداشته و بر سر آنها پاشيده و رفت.

در اين وقت‏شخصى از آنجا گذشت و از آنها پرسيد: آيا اينجا منتظر چه هستيد؟گفتند: منتظر محمد!

گفت: خداوند نااميد و ناكامتان كرد به خدا محمد رفت و بر سر همه شما خاك ريخت، مشركين بلند شده از ديوار سر كشيدند و چون بستر آن حضرت را به حال خود ديدند با هم گفتند: نه!اين محمد است كه در جاى خود خفته و اين هم برد مخصوص او است و ديگرى جز او نيست!

از كتاب: زندگانى حضرت محمد(ص) ص 247

نويسنده: رسولى محلاتى

 
نوشته شده در روز ساعت 07:02:49 ب.ظ توسط سيد ضياء ميرعمادي نظردهيد (0)
جامعه ديني

خانواده محوراصلاح جامعه

یکی از ضرورتها و نیازهای فطري و حیاتی انسان «زندگی در سایه اجتماع» است، یعنی همه انسانها برای یک زندگی سالم، راحت، و مطابق با فطرت خود، احتیاج به یک زندگی اجتماعی دارند، تا جائی که امروزه نظریه «مدنی الطبع» بودن انسان، به عنوان یک نظریه بدیهی، شناخته می شود.

برای شکل گیری یک نظام اجتماعی سالم و مطابق با فطرت انسان، باید اجزاء شکل دهنده اجتماع را به درستی بشناسیم، آسیب ها و آفت های ویران گر اجتماع را شناسائی کنیم، نیازها و ضرورتهای انسان را به دقت مورد مطالعه قرار دهیم، تا در سایه این شناخت و عمل به لوازم آن، یک اجتماع ایده‌آل و مطلوب را به دست آوریم.

حقیقت آن است که بشر در طول اعصار و زمانهای مختلف، همه راههای منتهی به شناخت و تربیت انسان را پیموده است و در این راه تجربه های فراوانی به دست آورده، که بسیاری از آنها برای نسل بشریت گران تمام شده است.

حاصل این همه تلاش، رنج و محنت نسلهای متمادی بشر، چیزی نبوده مگر فریاد عجز و ناتوانی انسان، از تربیت نسل خویش و یأس از شناخت نیازها، ضرورت ها وآسیب های جامعه بشری.

امروزه؛ اندیشمندان، عالمان و متفکران منصف جوامع مختلف بشری، پس از قرنها بیراهه‌رفتن‌ها و کجراهه سیر نمودن ها، به این نتیجه رسیده اند که نسبت به شناخت ماهیت انسان، جاهل محض بوده و هرگز نمی‌توانند نیازها و ضرورتهای دقیق و حقیقی انسان را شناسائی کنند.

 

در این میان عده ای فریاد عجز و ناتوانی عقلا ، متفکران و اندیشمندان خود را شنیدند و به خلّاق متعال و مبتکر بی بدیل انسان، یعنی خداوند تبارک و تعالی پناه برده و از منبع لایزال و فیّاض «وحی» که بی منت در اختیارشان قرار گرفته بود، بهره‌مند شده و تمام همّ خود را برای  تشکیل «جامعه‌دینی» به کار گرفتند و در این راه، ضمن خدمت فراوان وکم نظیر وگاهی بی نظیر به جامعه بشری، خود نیز به سعادت و آرامش دنیا و آخرت رسیدند.

و اما عده ای دیگر چشم و گوش خود را بر حقایق عالم بستند و  یا همچون شیطان و به دنبال او، در جهت رسیدن به امیال پست مادی خود، افراد و حتی گروهها و جامعه هاي بسياري را به سوی منجلاب فساد و تباهی کشاندند و پایه های «جامعه غیر دینی»را طراحی نمودند و در این مسیر علاوه بر وارد آوردن خسارت های فراوان و کم نظیر و گاهی بی نظیر به جامعه بشری، خود نيز به تباهی و نابودی در دنیا و آخرت رسیدند.

اما در اين ميان؛ همه اندیشمندان، متفکران ومدعیان شناخت و تربیت نسل بشر، بر این عقیده هستند که تنها راه نفوذ ماندگار در روح و جان انسان و يا اصلاح و تربیت او، تأثیر گذاری بر «نهاد خانواده» است.

در جامعه ديني و مكتب نوراني اسلام نيز، پايه و اساس تاثير گذاري بر انسان، از اولين لحظه هاي شكل گيري و خواستگاه اصلي انسان، يعني "نهاد خانواده" آغاز مي شود، تا جايي كه اسلام پدران و مادران انسان را موظف كرده است كه در هنگام انتخاب همسر، به فكر نسل آينده بشر بوده و بنيان  خانواده‌اي را پي‌ريزي كنند كه افراد آن و نسل به وجود آمده از آن، قابليت اصلاح و تربيت پذيري را داشته باشند. پيامبر عظيم الشان اسلام 6 مي فرمايند: «... واختاروا لنطفكم»[1]؛ جايگاه نطفه{نسل} خود را انتخاب كنيد


[1] - الكافي، كليني، ج 5، ص 332.

 
نوشته شده در روز ساعت 10:32:33 ق.ظ توسط سيد رضا موسوي نظردهيد (0)
تهاجم فرهنگي

ضرورت شناخت روش‌هاي تبليغ

جهان‌امروز،‌عرصه‌رويارويي‌انديشه‌ها،‌افكار‌و‌عقايد‌است.‌امروزمتفكران‌وانديشمندان ‌جامعه‌بشري ‌تنها راه‌نفوذ ‌در‌دلها ‌و‌حضور‌در‌همه ‌زواياي‌زندگي‌انسانها‌را، ‌حضور‌فكري‌وفرهنگي‌مي‌دانند.

درجهان‌امروز،تبليغ ‌و ‌حضورفكري ‌و ‌فرهنگي ‌است‌ كه ‌‌سرنوشت‌ ملتها ‌را ‌رقم ‌ميزند، ‌افكار و انديشه‌ها راحاكم مي‌سازد و هرنوع ‌سلاحي ‌را خنثي ‌مي‌كند.

امروزه‌هزاران‌ايستگاه‌فرستنده‌راديويي‌وتلويزيوني، دهها ‌هزاراستوديوي ‌فيلم‌سازي ‌وضبط‌موسيقي، صدها‌هزارپايگاه‌اينترنتي، ميليونها شماره‌مجله، روزنامه، هفته‌نامه‌و...بخشي‌از‌ابزارغلبه ‌فكري‌وفرهنگي‌در جهان‌ معاصرهستند.

تبليغ‌وترويج ‌فرهنگ، سلاح ‌برّنده‌اي ‌‌است‌ كه ‌‌مسيحيت، ‌يهوديت،  و همه ‌مكاتب‌انحرافي ‌ديگر، ‌تا‌بن ‌دندان ‌به‌آن مسلّح ‌شده‌اندوراه‌مبارزه ‌با‌ آن‌ تجهيزات‌ نظامي ‌و ‌لجستيكي ‌نيست، ‌بلكه ‌بايد ‌ابزار آن‌ ر ا‌شناخت، راهكارهاي صحيح‌ مبارزه ‌با ‌آن ‌را آموخت‌و عالمانه ‌وآگاهانه ‌قدم‌ به ‌عرصه ‌نبرد فرهنگي ‌با ‌آنان ‌گذاشت.

باتوجه ‌به ‌شبيخون ‌فرهنگي‌اديان‌و‌مكاتب‌انحرافي‌به‌نسل‌بشريت‌ وضرورت ‌بيداري‌نسلهاي‌حقيقت‌طلب‌و خداجو ،بايد ‌انسان‌هاي‌ مؤمن‌، وارد اين ‌ميدان ‌مبارزه ‌شده ‌و‌به ‌هدايت‌ وارشاد انسانهاي‌مظلوم‌و‌مورد‌ستم ‌بپردازند.

اما‌همانگونه‌كه‌پيروزي‌درهيچ‌ميداني‌بدون‌آمادگي‌و‌سلاح‌مناسب‌آن‌ميدان‌،امكان‌پذير‌نيست،‌پيروزي‌در عرصه‌جهاد‌فرهنگي‌نيز‌سلاح‌و‌لوازم‌خاص‌خودرادارد،كه‌مبارزاين‌ميدان،بايدخودرابه‌آنهامسلّح‌نمايد.

شناخت‌ابزار‌مناسب‌تقابل‌فكري،داشتن‌انديشه‌و‌راهكارهاي‌مطلوب‌فرهنگي،‌شناخت‌نيازها‌ومشكلات مخاطبين‌وازهمه‌مهمترصلاحيت‌داشتن‌شخص‌مبلّغ،از‌اركان‌ضروري‌تبليغ‌هستندكه‌يك‌مبلّغ‌بايدآنهارا شناخته‌وبه‌آنهامسلّح‌شودتادرمسيرتبليغ‌خودازآنهابهره‌برداري‌نمايد.

تخلّق‌به‌اخلاق‌الهي،داشتن‌تخصص‌وروحيه‌هدايت‌گري،آموزش‌ديدن‌و‌داشتن‌مهارت‌لازم‌براي‌تبليغ، شناخت‌مناسب‌ابزارومخاطب‌تبليغ‌و...نيازبه‌ساعتهاوسالهاتلاش‌مستمر،كلاسهاوكارگاهها داردتامبلّغ،آماده هدايت‌گري‌درعرصه‌اجتماع‌گردد.

مابايد،ابزارهاونيازها راشناخت،مبلغين‌ومتوليان‌عرصه‌فرهنگ‌بايددر انديشه ‌جهت‌ دهي ‌به مطالعات‌وسامان‌بخشي‌به‌آموزش‌ها باشندكه ‌بتوانند‌ازفرصت‌هاحداكثراستفاده‌ را ببرند.

كلام‌آخر‌اينكه:باوجوداين‌همه‌دشمن‌ودشمني‌ها،حمله‌ها‌وهجمه‌ها،فرصت‌اندك‌و‌انسانهاي‌آسيب‌ديده بسيار،براي‌حضوردرعرصه‌جهادفكري‌وفرهنگي،مؤمنان‌بايدبافكري‌نظام‌مند،برنامه‌اي‌كارآمدوعملي، تلاشي‌خالصانه‌وپيوسته،‌باهمه‌توان‌درميدان‌نبرد‌حق‌وباطل‌حاضرشوندودراين‌راه‌به‌نصرت‌الهي‌دردنياو آخرت‌اميدوارباشندكه‌خداوندتبارك‌وتعالي‌فرموده‌است:

)ياأَيُّهَاالَّذِينَ‌آمَنُواإِنْ تَنْصُرُوااللَّهَ‌يَنْصُرْكُمْ‌وَ يُثَبِّتْ‌أقْدامَكُم([1] ‌كساني‌ كه ‌ايمان ‌آورده‌ايد، اگر خداوند راياري‌‌كنيد،خداوندنيزشماراياري‌مي‌كندوشماراثابت‌قدم ‌مي‌دارد.



[1]- سورةمحمد،آية7.

 
نوشته شده در روز ساعت 03:49:42 ب.ظ توسط سيد رضا موسوي نظردهيد (0)
كريم اهل بيت

http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/8/86/Baghi12.jpg

السلام عليك يا كريم اهل بيت**

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زآن طشت پر ز لخت جگر در مقابلش

پيدا بود كه زهر چه كرده است با دلش 

***

مظلوم چون علي و به مظلوميش گواه

آن پاره هاي دل ، كه بود در مقابلش

***

او حاصل نبوّت و بيداد دشمان

از آب شعله خيز ، شرر زد به حاصلش

***

عمر حسن ز عمر علي سخت تر گذشت

تا آن كه مرگ آمد و حلّ كرد مشكلش

***

از ورطه اي كه بود كران تا كران ملال

موجي زد و رساند شهادت به ساحلش

***

هر مرد راست ، محرم دل همسرش ولي

غربت ببين كه همسر او گشته قاتلش

***

از زهر پاره پاره و از صبر ، ريز ريز

قرآن برگ برگ شهادت بود دلش

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

"مجنون ذاكر"

 
نوشته شده در روز ساعت 07:45:29 ق.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
مقام امام صادق علیه السلام در کربلا

بسم الله الرحمن الرحیم

 

مقام امام صادق علیه السلام درکربلا

 

 

مقام امام جعفرابن محمدالصادق علیه السلام ازمراکزدینی است که درکربلا واقع شده است این مقام که دروسط مزارع وباغات است مزاری است که درقدیم الایام جای قدم دوستداران مذهب اهل بیت علیهم السلام بوده است

این جایگاه بابرکت مرکزی بوده است که درآن طالبان علم نشو ونما کرده اندومحل نشرفرهنگ اسلامی بوده است واین جایگاه  موردبازدید کاروانهای زیادی است که ازکشورهای مختلف اسلامی اعم ازعراق وایران وکشورهای خلیج فارس وسوریه ولبنان که به قصد زیارت حضرت ابی عبدالله الحسین علیه السلام مشرف می شوندپس ازآن به این مقام که منتسب به شاخه طوبی ورئیس مذهب شیعه اثنی عشری است که شیعه بنام اوجعفریه نامیده شده اندآمده وزیارت آن حضرت راازراهی دورقرائت مینمایند

محقق محترم تاریخ آقای سعید زمزم چنین عنوان می کند :

"اهالی کربلا به اطراف این مقام حلقه زده وساختمانهای خودرا دراطراف این مقام بناکرده وبه قصدقربتا الی الله وباذکرتوسل به خاندان وحی چراکه بهترین وسیله برای خودشان درآخرت میدانند.

این مکان سابقا به جعفریات معروف بوده که ازموقوفات خیریه مرحوم شیخ امین الدین بوده است که درکناراراضی و باغات خودوی درحائرحسینی

قرارداشته است .

وتاریخ بنای این مقام به سال 904هجری قمری بازمیگردد.

واین مقام توسط جیهان دده بکتاشی درسال 971هجری بناشده است.

محقق محترم ادامه می دهند:

این منطقه به شریعه امام صادق علیه السلام نیزمعروف شده است چراکه حضرت پس اززیارت مرقدمطهرجد بزرگوارش امام حسین علیه السلام به این منطقه آمده اند وسپس به منطقه هیابی معروف گشت.

موقیت مکانی این مقام :

این مقام درکنارنهرغربی علقمی که درحال حاضراثری ازآن درمیان نیست ودارای راهی که پستی وبلندی وازکنارمقام امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف میکذرد بوده است وپس ازتوسعه مقام که محلی برای

عبادت بندگان خداوعرض توسلی به پیشگاه امام صادق علیه السلام مسیرنسبتامناسبی که دردوطرف این مسیرمحل های تجاری ومغازه هائی واقع شده است که جهت فروش مایحتاج زائرین ویک بازارچه محلی راتشکیل داده است .

محقق محترم توضیح میدهند:

آنچه درمنابع مختلف آمده است ازجمله درکتاب دائره المعارف ومنابع ومصادرقدیمی نیزبراین مطلب تاکیدداردکه تشرف امامصادق علیهالسلامدرسال144هجری قمری به زیارت جدش امیرالمومنین علیه السلام که پس اززیارت آن حضرت درقسمت شمالی کربلا ساکن می شوندوپس ازانجام غسل درآب فرات باپای پیاده به زیارت جدش امام حسین علیه السلام مشرف می شوندکه پس ازرسیدن به قبرمطهرخودراروی قبرجدش می اندازدومی فرماید:السلام علیک یاوارث آدم صفی الله .... .

وحضرت که جماعتی ازاصحاب وجمعی ازاهل حجازباایشان بوده اند به غاضریه برمیگردد دراینجابوده که شیعیان وطالبان علم ازهرسو به اطراف آن حضرت گردآمده وازعلوم اسلامی درموضوعات مختلف بهره می بردندومی توان گفت دانشگاه کربلادرزمان حضرت ازپایگاههای مهم اسلامی بوده که متاثر ازیک حرکت علمی قوی وبنیانی توسط آن حضرت بوجودآمده شمرده شده است.

آقای سیدمحمد بحرالعلوم که خودازمتولیان آن مقام می باشندمی گوید:

دورانهای مختلفی براین مقام همانندسایراماکن مذهبی گذشته است که دردورانی به این مقام اهتمام خاصی بوده است ودربعضی مواقع موردخرابی وهجوم قدرت ظالمه وقت بوده است ازجمله درسال 1991میلادی وبعدازانتفاضه شعبانیه این مقام راویران کردند.

بحرالعلوم اضافه می کند :

این مقام دارای کمبودهائی ازجمله آب آشامیدنی بهداشتی وهمچنان کمبودآب منطقه هیابی راعنوان نموده اند ودرعین حال خادمین این مقام شریف ازهرگونه خدمات دهی به زائرین ملیونی آن کوتاهی نداشته وندارند.

نامبرده اضافه کردند درحال حاضراین مقام جایگاهی برای تلاوت قرآن ونماز می باشدودرآینده نه چندان دوربراساس نقشه تهیه شده ساخته وآماده خواهدشد.

محقق محترم تاریخ آقای سعید زمزم به ما چنین گفت: "این مقام شریف در زمان قبل خیلی جایگاه مختصربا یک دیوار به طول یک متر و بلندی یک و نیم متر که زیارت امام صادق در آن بوده است قرار داشت.به علت نزدیکی مقام به اداره امنیت نظام قبل ساختمان در این اطراف ممنوع بوده لذا یک بنای مختصر با یک سایبان که زایرین در زیر آن به نماز مشغول میشدند.آن مقام دارای محرابی نیز بود که بعد از سقوط آن نظام و فزونی زوار  امام حسین علیه السلام این مقام شاهد تعمیراتی در حال حاضر می باشد.این مقام جایگاهی بیاد امام صادق علیه السلام است که دلالت بر اهمیت زیارت امام حسین علیه السلام و اصحاب بزرگوار او می باشد و از آنجایی که کربلا به بغداد پایتخت دولت عباسیان بوده است چه مشکلات سختی از لحاظ مکتب تدریسی حضرت بوده است که حضرت آن را در کربلای جدش بر پا نموده است و این مقام خود یاد آور ظلمی است که بر قبر شریف آن حضرت رفته است و تا کنون قبر مطهر حضرت به صورت خرابه ای در بقیع مانده است.از خداوند علیم و قدیر دفع ستم وهابیان که قبور ائمه را ویران می کردند خواستار و از خداوند فرج و ظهور فرزندش حضرت مهدی عج الله فرجه الشریف و دفع ظلم ظالمین را آرزو داریم."

 

 

برگرفته از مجله الروضه الحسینیه شماره 19 ص 10محرم الحرام 1431

 
نوشته شده در روز ساعت 09:55:47 ب.ظ توسط رسول خواجه نظردهيد (0)
تبليغ

ويژگي‌هاي مبلّغ

مبلّغ دين مبين اسلام و مكتب حيات بخش تشيّع براي رسيدن به اهداف خود بايد صفاتي را داشته باشد كه او را از ديگران متمايز نمايد.

1- شناخت دقيق هدف

 مبلّغ بايد نسبت به هدف خود در تبليغ، آگاهي و معرفت كامل داشته باشد.

{ قل هذه سبيلي ادعوا الي الله علي بصيرة انا و من اتّبعني؛ بگو اين راه من است كه خود و پيروانم را با آگاهي كامل به سوي خدا دعوت كنم.}.سوره يوسف ، آيه 108.

2- ايمان به هدف

 مبلغ بايد علاوه بر شناخت هدف، خود نيز به درستي راهش ايمان كامل داشته باشد و در اين راه به بزرگترين و ارزشمندترين مبلّغ مكتب وحي اقتدا كند كه چنان به هدف خود ايمان داشت كه نه تنها در مقابل همه دنياي مشركان سر فرود نياورد، بلكه تا پاي جانش در اين راه ايستاد و حتي منكران خود را به مباهله دعوت كرد.

3- خودسازي

مبلّغي كه مي‌خواهد‌هادي جامعه باشد بايد ابتدا به خودسازي بپردازد تا مصداق عيني اهداف تبليغي خود باشد.

امير المؤمنين (عليه السلام) مي‌فرمايند: «من نصب نفسه للناس اماما فعليه ان يبدا بتعليم نفسه قبل تعليم غيره؛ هر كس خود را امام مردم قرار دهد بايد قبل از تعليم ديگران به تعليم خود بپردازد» بحار الانوار، ج 2، ص 56.

4- اخلاص

 يكي از ابتدايي ترين و ضروري ترين صفات براي مبلغ اخلاص است زيرا اگر تبليغ براي خداوند تبارك و تعالي نباشد اثري بردلها نخواهد گذاشت.

قرآن كريم مي‌فرمايد: {...و ما امروا الاّ ليعبدواالله مخلصين له الدين...؛ و به آنها دستوري داده نشده بود مگر اينكه خداوند را بپرستند در حالي كه دين خود را براي خدا خالص كرده باشند}.

5- صداقت و راستگويي

صداقت و راستگويي از صفات و ويژگي‌هاي يك انسان كامل بلكه از مشخصات و مميّزات انسانها ست. مبلغي كه راستگو نباشد هرگز نمي‌تواند به اهداف خود برسد، مخاطب كي خواهد توانست به مبلغي كه براي تبليغ به كذب و وسايل غير ديني متوسل مي‌شود اطمينان كند؟.

قرآن كريم كه يگانه‌هادي ابدي بشريت است مي‌فرمايد: { كونوا مع الصادقين؛ با صادقين باشيد}.سوره توبه، آيه 119 .

6- سعه صدر و استقامت

مبلغين حق جو و حق گرا همواره و در طول زمان مورد انواع و اقسام افتراها و تهمت‌ها قرار گرفته اند ولي چون به هدف خود ايمان داشته اند، استقامت نموده و پيروز ميدان شده اند.

مبلغ بايد براي رسيدن به اهداف الهي خود به انبياء، اولياء و مبلغين راستين اقتدا نموده و در كارش ثابت قدم باشد و پيوسته اين كلام الهي را كه بر زبان پيامبر خدا موسي (عليه السلام ) در مقابل نماد جهالت و گمراهي بشريت، جاري شده، از خداوند تبارك و تعالي درخواست كند.

{...رب اشرح لي صدري؛ خدايا به من شرح صدر مرحمت فرما }.سوره طه، آيه 25.

7- عزت نفس

مبلغ بايد تنها و تنها به خداوند منّان توكل داشته باشد و در اين راه نه از كسي باكي داشته باشد و نه چشم طمعي به مال كسي داشته باشد كه قرآن كريم فرموده است:

{ ...ومن يتوكل علي الله فهو حسبه...؛ وكسي كه به خدا توكل كند خدا برايش كافي است}.سوره طلاق، آيه 3

8- شجاعت و شهامت

مبلغ بايد ضمن ايمان كامل به هدف خود از هيچ كس و هيچ چيز به خود هراسي راه ند هد. با شهامت كامل به تبيين و تشريح حقايق بپردازد.

9- آگاهي و بصيرت

 يكي از ضرورتها براي مبلغ آگاهي و بصيرت داشتن نسبت به شرائط و اوضاع و احوال زمانه و محل تبليغ خود مي‌باشد.

مبلغ بايد با بصيرت كامل اخبار و اطلاعات اطراف خود را رصد كند، از گناهان و انحرافات موجود در جامعه مطلع باشد و نسبت به آنها تحليل درست و دقيق داشته باشد تا بتواند مخاطبين خود را از فتنه‌ها و كج رويها آگاه نموده راههاي برون رفت از آن را به جامعه ارائه نمايد.

يگي از خصوصيات پيامبر عظيم الشأن اسلام همين بصيرت و آگاهي است كه خداوند تبارك و تعالي در قرآن كريم به آن اشاره كرده است.

{ يا ايها النبي انا ارسلناك شاهداً و مبشّراً و نذيراً؛ اي پيامبر ما تو را شاهد و بشير و نذير براي مردم فرستاديم.}؛ سوره احزاب، آيه 45.

10- اخلاق اسلامي

 يكي از رمزو رازهاي موفقيت مبلّغ در تبليغ داشتن اخلاق حسنه و آراسته بودن مبلغ به آداب و اخلاق اسلامي اسلامي است.

برنده ترين شمشير پيامبر گرامي اسلام (صلي الله عليه و اله) در مواجهه با مخالفين و دشمنان قسم خورده اش اخلاق اسلامي كرامت و بزرگواري اش بود.

{ و انك لعلي خلق عظيم؛ وبدرستيكه تو داراي اخلاق عظيمي هستي.}؛ سوره قلم، آيه 3.

11- منظم بودن

 يكي از خصوصيات ضروري براي يك مبلغ داشتن نظم در زندگي است. مبلغ بايد كارها و برنامه‌هايش داراي چنان نظمي باشد كه مخاطبينش كارها وبرنامه‌هاي خود را با نظم او تنظيم كنند.

اين نظم بايد در ظاهر مبلغ، حتي لباس پوشيدن و رفتار و كردار مبلغ نمود كامل داشته باشد.

امير كلام و اميرمؤمنان علي بن ابيطالب ( عليه السلام) در آخرين ساعات نوراني عمرش نوراني‌ترين كلمات را به ارث گذاشته است كه در يكي از اين كلمات نوراني مفرمايد:

«اوصيكما و جميع ولدي و اهلي و من بلغه كتابي بتقوي الله و نظم امركم؛ وصيت مي‌كنم شما را و همه فرزندانم و خانواده‌ام و هركسي را كه نوشته‌ام به او برسد به تقواي الهي و نظم در امور. نهج البلاغه،»؛ تحقيق شيخ محمد عبده، ج 3، ص 73.

12- شناخت ابزار تبليغ

در پايان بايد متذكر شويم كه يك مبلغ خوب در صورتي به موفقيت خواهد رسيد كه آشنائي به ابزار تبليغ داشته باشد، آنها را بشناسد و توان بهره بردازي صحيح از آنها را داشته باشد.

 
نوشته شده در روز ساعت 10:52:50 ق.ظ توسط سيد رضا موسوي نظردهيد (0)
اربعین

رسید اربعین

 
 
باز دلم خون شد و چشمم گریست               آنکه درین روز چون من نیست کیست؟

باز دگر باره رسید اربعین                               جوش زند خون حسین از زمین

غرق تلاطم شده بحر محیط                            یک سره درد است بساط بَسیط

شد چهلم روز عزای حسین                             جان جهان باد فدای حسین

 
 
 
 
محمدشریف صادقی (وفا)
 
نوشته شده در روز ساعت 06:02:02 ب.ظ توسط سيد ضياء ميرعمادي نظردهيد (0)
انتخابات، لرزه ها، پس لرزه ها، عبرت ها وچاره ها

محمد امین پورامینی

انتخابات اخیر ریاست جمهوری ایران وقایع مهمی را بهمراه خود داشت، و یک نوع پوست انداختن انقلاب به شمار می آید، که گرچه حوادث سخت وناگواری چون ماجرای عاشورای تهران در پی داشت، لیک باید گفت انقلاب را چندین گام به جلو برد وبیمه کرد، نیم نگاهی به ماجرا می افکنیم.

ماجرای مناظرات تلویزیونی تجربه نوی بود که به نظر لازم وضروری بود، اما به ناگاه شوکی را به جامعه وارد ساخت، مثل آنکه برق فشار قوی را وارد مدار نمایند بدون آنگه آمادگی لازم فراهم شده باشد، واقعیت این است که مسئولان مملکتی معنی واژه مسئولیت را فراموش کرده بودند، گویا مسئول بودن بمعنی تکیه بر صندلی ریاست کردن است نه پاسخ گویی، (واین وظیفه اساسی رسانه ها ومطبوعات وبخصوص صدا وسیمای ماست که در طول سال وهمیشه مسئولان را در برابر کارهای خود پاسخ گو نمایند وآنان را به این کار عادت دهند)، ونقطه درد از اینجاست که عده ای که به برکت مسند خود به مال ومنال وجاه وجبروت وآبرو واعتبار رسیده بودند به یک باره در مقابل چون وچراها قرار بگیرند وبه یک باره تمامی دل بستگیها وآرزوهای دور ودراز خود وبستگان وهمفکران وهمپیاله گان وهم اندیشان خویش را در معرض تباهی وویرانی بینند، اینجاست که فریاد آه وآخ آنها گوش فلک را پر میکند وآنچه که برایشان مهم نیست آبرو واعتبار مملکت وکشور وانقلاب است، انگار در این مملکت نه امامی بود ونه رهبری، نه رزمنده ونه شهیدی، به یکباره تمامی آنها فراموش می شوند، گویا خانواده معظم شهیدان که گلهایشان را فدای اسلام وآرمانهای الهی کرده اند وجود ندارند، وکسانی که خود از درون نظام برخاسته وقانون وکم وکیف آن را بهتر از دیگران می دادند، (چون یا خود آن را نوشته ویا سالیانی دراز مجری آن بودند)، به ناگاه سربلند کرده وفریاد تظلم خواهی سرداده که تقلب شده است! وپیش از آنکه نتایج انتخابات رسما اعلام شود با حضور در برابر دوربینها وخبرنگاران به گونه ای که گویا وحی بر آنان نازل شده است (ان الشیاطین لیوحون الی اولیائهم) خبر از پیروزی در انتخابات با اختلاف بسیار بالا وبطور قطع نمایند!

ماجراهای پس از انتخابات هم جالب است؛ از طرفی خنده دار واز جهتی حسرت بار است، به ناگاه برخی شعارهای انقلاب ناشیانه مصادره می شود، ولی دم خروس یا قسم حضرت عباس! خانمهای لس آنجلس نشین در حالی که شلوارک به پا وتاپ به تن داشتند شعار دادند: (سکوت هر مسلمان خیانت است به قرآن!)، آیا رسم قرآن ومسلمانی است که با این وضع چندش آور نمایان شوند؟! ولی از همانجا معلوم شد که اندیشمندان! اتاق فکر شعارها را فرستاده بودند اما آدمکها را نه!؛ پس از سی سال یادشان آمده بود که تکبیر بگویند در حالی که تاریخ را نخوانده بودند که هنگامی سر پاک سالار شهیدان حسین بن علی (ع) را بر سر نی کرند لشکر عمر سعد تکبیر گفت، (ویکبرون بأن قتلت وانما- قتلوا بک التکبیر والتهلیلا)، در مرحله بعد نوبت به تحریف در شعارهای انقلاب رسید، در برابر شعار (جمهوری اسلامی) (جمهوری ایرانی)، ودر قبال (مرگ بر آمریکا) (مرگ بر روسیه) گفته شد، ودر جمعه آخر ماه رمضان در روز قدس که روز فلسطین است شعار (نه غزه نه لبنان) داده شد، در ضمن برای رفع خستگی وتشنگی بطری آب هم در دست داشتند، ومتفکران اتاق فکر فکر آن را نکرده بودند که دست کم پیروان روزه خوار را از تظاهر به روزه خوری باز دارند که ماهیتشان به این زودی برملا نشود..

تا آنکه روز عاشورا فرا رسید، همه جا مراسم عزای حسینی برپا بود، نه تنها ایران، که همه جای جهان، کانالهای تلویزیونی سرتاسر جهان را در غم سالار شهیدان نشان می داد، راستی که همه جا عاشورا وکربلا بود، بناگاه در قلب تشیع عده ای برابر دوربینها جمع شدند وماهیت درونی خود را با شعارهای ساختار شکن نشان دادند، وحرمت این روز حسینی را شکستند، کاش احمقان اتاق فکر به تقویم خود نگاه میکرند، عاشورای حسینی سال 59 شاه را سرنگون کرد، اینان که در برابر وی کسی نیستند، با این حرمت شکنی حماسه 9 دی پدید آمد که نشان از عمق بصیرت وآگاهی مردم ما دارد، وایگونه ۹ دی ۸۸ به ۱۹ دی ۵۶ پیوند خورد که آن هم ریشه از بصیرت مردم قم داشت، وجا دارد که این دهه را دهه بصیرت نامید.

اینها گوشه ای از لرزه ها وپس لرزه های پس از انتخابات است، واما عبرت اساسی آنست که همه به خود برگردند ومشکل اساسی را در منیت وخودخواهی وزیاده خواهی وریاست طلبی ودر یک کلام دنیا خواهی خود بیابند،  که ریشه تمامی خطاها دنیا طلبی است(حب الدنیا رأس کل خطیئه) ووقتی که انسان وابسته به چیزی شد دیگر کور وکر می شود، نه چشمی خواهد داشت که ببیند، ونه گوشی که بشنود (حب الشیء یعمی ویصم).

واما چاره کار در دو امر است:

1- وحدت همگانی با محوریت رهبری معظم انقلاب

۲- ریشه یابی دقیق حوادث، اگر اشکال به برخی موارد قانونی است باید آنجا اصلاح گردد، مثلا کسانی که به نحوی در امر انتخابات دست اندرکار هستنند تا پایان انتخابات از اعلان رای شخصی خود خودداری کنند، تا ریشه خلافگویی خشک گردد، گرچه هرکسی برای خود رایی دارد ونظری، نگاهی دارد وگرایشی، ویا آنکه کسی که کاندید می شود از روز انتخابات تا زمان اعلان رسمی نتایج از هرگونه اظهار نظر در نتیجه خودداری کند، تا زمینه تحریک هواداران فراهم نگردد، ودر صورت تخلف این کار وی جرم تلقی گردد.

 
نوشته شده در روز ساعت 04:34:24 ب.ظ توسط محمدامين پوراميني نظردهيد (0)
الگوگيری از زندگی بزرگان و آسيب‌شناسی، دو راهكار اصلاح الگوی مصرف

شنبه 26 دي 1388 10:00:02             شماره‌ خبر :523724

دهه پيشرفت و عدالت و ضرورت اصلاح الگوی مصرف/ 87
يك محقق و پژوهشگر حوزوی:

الگوگيری از زندگی بزرگان و آسيب‌شناسی، دو راهكار اصلاح الگوی مصرف است

گروه سياسی: حجت‌الاسلام پورامينی، محقق و پژوهشگر حوزوی معتقد است، الگوگيری از زندگی پيامبر(ص)، ائمه(ع)، علما، امام(ره) و مقام معظم رهبری و آسيب‌شناسی، دو راهكار اصلی تحقق اصلاح الگوی مصرف است.

حجت‌الاسلام محمدامين پورامينی

حجت‌الاسلام و المسلمين «محمدامين پورامينی»، محقق و پژوهشگر حوزوی، در گفت‌وگو با خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا)، به بيان تعريفی از اسراف و اهميت اصلاح الگوی مصرف كشور پرداخت و گفت: اسراف از واژه «سرف» به معنای گذر از حد است و هرچيزی كه از حد بگذرد از نظر لغوی اسراف است، ولی بيشتر گذر از حد اقتصادی مد نظر است.

وی با بيان اين‌كه در آيات و روايات بر مسئله پرهيز از اسراف تأكيد‌های زيادی شده، تصريح كرد: قرآن كريم به صراحت می‌فرمايد: «إِنَّهُ لاَ یُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ»، خداوند مسرفين را دوست ندارد و يا اين‌كه «وَأَنَّ الْمُسْرِفِينَ هُمْ أَصْحَابُ النَّار».

اين محقق و پژوهشگر حوزوی با تأكيد بر اين‌كه بايد مصاديق اسراف در جامعه مشخص شود، اظهار كرد: به طور خلاصه می‌توان گفت كه اسراف به معنای به هدردادن و يا بجا مصرف نكردن سرمايه است و بايد توجه داشت كه برخورداری خوب از سرمايه مطلوب است.

پورامينی با نقل روايتی از امام صادق(ع)، مبنی بر اين‌كه اسراف در جايی است كه باعث هدررفتن مال و زيان‌رسانی به بدن شود، اظهار كرد: به هدر دادن سرمايه در چند جهت قابل توجه است؛ در جايی سرمايه شخصی و در جايی سرمايه‌های ملی فعلی و آينده مطرح است.

وی يادآور شد: امام علی(ع)، مصرف كردن فراتر از حد توانايی و شأن خود، پوشيدن لباس بيشتر از شأن و خريد كردن بالاتر از شأن خود را سه علامت اسراف می‌دانند. متأسفانه برخی از اين رفتارها به مرور زمان در زندگی تبديل به يك عادت و رسم شده كه گاه به متلاشی شدن زندگی منجر می‌شود.

اين كارشناس علوم دينی، زندگی ساده پيامبر اكرم(ص)، ائمه(ع)، امام(ره) و مقام معظم رهبری را بهترين نمونه‌ و الگو برای مردم بيان كرد و گفت: امام علی(ع) می‌فرمايند كه داشتن تدبير اقتصادی به همراه قناعت بهتر از آن است كه انسان مال زياد داشته باشد و اسراف كند.

حجت‌الاسلام پورامينی اظهار كرد: با نگاه كلان متوجه می‌شويم كه اسراف تنها به هدردادن مال منجر نمی‌شود، بلكه ويروسی است كه هدررفتن آبرو، ناموس و آفت‌های اجتماعی را به دنبال خواهد داشت و از امام صادق(ع) روايتی است مبنی بر اين‌كه اسراف كار را به جايی می‌رساند كه حرمت‌‌ها شكسته می‌شود.

 حجت‌الاسلام پورامينی:
قرآن به صراحت می‌فرمايد: «إِنَّهُ لاَ یُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ»، خداوند مسرفين را دوست ندارد و يا اينكه «وَأَنَّ الْمُسْرِفِينَ هُمْ أَصْحَابُ النَّار»

وی در ادامه اين گفت‌وگو در پاسخ به اين سؤال كه با توجه به تعاريف ارائه شده، چرا شعار مهم اصلاح الگوی مصرف در كشور مغفول مانده است؟ توضيح داد: كلی‌گويی در اين ارتباط مشكلی را حل نمی‌كند، بلكه بايد مصاديق مشخص شود. بايد برای نسل جديد تبيين كرد كه حد متعارف چه حدی است و از طرفی ديگر با انجام يك‌سری كارهای مقايسه‌ای كه بيشتر وظيفه رسانه‌هاست، برای مردم روشن شود كه صرفه‌جويی در حوزه‌های مختلف از جمله انرژی چه نتايجی را به دنبال خواهد داشت.

اين محقق و پژوهشگر حوزوی اضافه كرد: اين آفتی است كه متأسفانه ما به آن دچار می‌شويم، بدين شكل كه مقام معظم رهبری با مطالعه و ناظر به يك‌سری مشكلات اساسی كه در جامعه وجود دارد، يك عنوان را مطرح می‌كنند تا بدين وسيله اين خط را به مسئولان بدهند تا به اين سمت حركت كنند و آن را عملياتی كنند، كه متأسفانه در اجرايی شدن اين عناوين مهم بسيار كاستی وجود دارد.

پورامينی با اشاره به نقش مهم نهادهای فرهنگی و رسانه‌ها از جمله صدا و سيما در قبال فرهنگ‌سازی نسبت به شعار اصلاح الگوی مصرف اظهار كرد: بررسی زندگی پيامبر(ص)، اهل‌بيت(ع) و مراجع و علما و هم بيان مشكلات حال حاضر كشور كه ناشی از مصرف بی‌رويه است و آسيب‌شناسی از سوی اين نهادها و دستگاه‌ها بسيار مؤثر است و اهميت اين موضوع مهم برای مردم ملموس‌تر می‌شود.

وی با بيان اين‌كه مقام معظم رهبری با توجه به اين‌كه امكانات و سرمايه‌های ملی در اختيار مسئولان است، آن‌ها را مخاطب اول شعار اصلاح الگوی مصرف قرار داده‌اند، گفت: متأسفانه ما آثاری در جامعه از اين‌كه اين مديران و مسئولان به وظايف خود در قبال اين مسئله عمل كرده‌ باشند، نمی‌بينيم.

پورامينی خاطرنشان كرد: معتقدم بايد به شكل عميق‌تر با اين فرمايش مقام معظم رهبری برخورد شود و ضمن پرهيز از جزئی‌نگری، بايد در ابعاد مختلف، مصاديق آن مشخص شود و از طرفی ديگر منحصر به يك‌سال نباشد و تلاش شود راه‌های هدردادن سرمايه‌های ملی مسدود شود.

اين كارشناس علوم دينی در پايان درباره نقش علما و خطبا در اين راستا اظهار كرد: تبليغ مستقيم هنوز حرف اول را می‌زند، هرچند نمی‌توان منكر ابزارهای جديد شد. يك خطيب و مبلغ دينی وقتی در يك محيط مقدس اين مسائل را بيان كند، با توجه به احترامی كه مردم برای آن قائل هستند، بسيار مؤثر است و هرچه اين منبر غنی‌تر باشد و بر آيات و روايت تكيه داشته باشد، مردم به شكل قهری و طبيعی گوش می‌دهند و تحت تأثير قرار می‌گيرند.

http://www.iqna.ir/fa/news_detail.php?ProdID=523724  
نوشته شده در روز ساعت 04:21:18 ب.ظ توسط محمدامين پوراميني نظردهيد (0)
داستان

يكى از اصحاب امام زين العابدين عليه السّلام و از راويان حديث كه به نام زهرى معروف است ، حكايت كند:روزى به همراه آن حضرت ، نزد عبدالملك مروان رفتيم ؛ عبدالملك ، احترام شايانى نسبت به حضرت سجّاد عليه السّلام به جا آورد؛ و چون چشمش به آثار سجود در چهره و پيشانى مبارك امام زين العابدين عليه السّلام افتاد، گفت :اى ابو محمّد! خود را بسيار در زحمت عبادت انداخته اى ، با اين كه خداوند متعال تمام خوبى ها را به تو داده است و تو نزديك ترين فرد به رسول اللّه مى باشى ، تو داراى علم و كمالى هستى كه ديگران از داشتن آن محروم مى باشند!امام سجّاد عليه السّلام فرمود: آنچه از فضل پروردگار و توفيقات الهى براى من گفتى ، نياز به شكر و سپاس دارد.و آن گاه فرمود: پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و آله با اين كه تمام خطاهاى گذشته و آينده اش بخشيده شده بود، آن قدر نماز مى خواند كه پاهاى مباركش ورم مى كرد، به قدرى روزه مى گرفت كه دهانش خشك مى گشت و مى فرمود: آيا نبايد بنده اى شكرگزار باشم و سپس حضرت در ادامه سخنانش افزود: حمد خداوندى را، كه ما را بر ديگران برترى بخشيد و به ما پاداش خير عطا نمود، و در دنيا و آخرت حمد و سپاس ، تنها مخصوص اوست .به خدا سوگند! چنانچه اعضاء و جوارحم قطعه قطعه گردد و در اثر عبادت نفسم قطع شود، يك صدم شكر يكى از نعمت هاى خداوند را هم انجام نداده ام .چگونه مى توان نعمت هاى الهى را برشمرد؟! و چگونه توان شكر نعمتى از نعمت هايش را خواهيم داشت ؟!نه به خدا قسم ! خداوند هرگز مرا غافل از شكر نعمت هايش نبيند.و چنانچه عائله ام و ديگر خويشان و سائر مردم حقّى بر من نمى داشتند، به جز عبادت و ستايش و مناجات با خداوند سبحان ، كار ديگرى انجام نمى دادم و سخنى به جز تسبيح و ذكر خداى متعال نمى گفتم تا آن كه نفسم قطع شود.زهرى مى گويد: سپس امام عليه السّلام به گريه افتاد و عبدالملك نيز گريان شد و گفت : چقدر فرق است بين كسى كه آخرت را طلب كرده و براى آن جديّت و كوشش مى نمايد و بين آن كسى كه دنيا را طلب كرده است و باكى ندارد كه از كجا و چگونه به دست مى آورد، پس چنين افرادى در آخرت سهمى و نجاتى برايشان نخواهد بود.(1)

1- طبقات ابن سعد 5/157 ؛ النجوم الزاهره 1/229 ؛ بحار الانوار 45/329
 
نوشته شده در روز ساعت 04:54:32 ب.ظ توسط سيد ضياء ميرعمادي نظردهيد (0)
12345678910
صفحه اصلي
يادداشت
دانستنيهاي حج
مقررات حج
گفتگو
مقالات
معرفي كتاب
مؤلفان روحاني
وبلاگ
پيوندها
درباره ما
ارتباط با ما
1,012 تعداد روز
2,922,025 تعداد كل

حوزه نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت - معاونت امور روحانيون
طراحي و پياده سازي: مركز كامپيوتر بعثه مقام معظم رهبري