يادداشتهاي روزانه كاربران (وبلاگ)
ا مام حسین علیه السلام در هنگام ظهور


امام صادق علیه السلام فرمودند: قائم ما بین رکن و مقام می ایستد و با صدای رسا می گوید: ای مردمی که به من نزدیک هستید، و ای کسانی که خداوند شما را پیش از ظهور من در روی زمین برای یاری من ذخیره کرده است،  برای اطاعت از من به سوی من بیایید!

صدای او به این افراد می رسد و آنها در شرق و غرب عالم، بعضی در محراب عبادت و گروهی خوابیده اند، و با این وصف با یک صدا که می شنوند و با یک چشم به هم زدن در بین رکن و مقام نزد او خواهند بود.

سپس خداوند به نور دستور می دهد که به صورت عمودی از زمین تا آسمان جلوه کند و هر کس ساکن زمین است، از آن نور استضائه نماید و نور از میان خانه اش بر او بدرخشد و از این نور دلهای مومنین مسرور می گردد در حالی که هنوز آنها نمی دانند که قائم ما اهل بیت ظهور کرده است.

ولی چون صبح شودهمه در برابر قائم خواهند بود و آنها سیصد و سیزده مرد به تعداد لشکر پیامبر در روز جنگ بدر هستند.

راوی می گوید به امام صادق علیه السلام عرض کردم: آقا! آیا آن هفتاد و دو نفر که با امام حسین علیه السلام در کربلا شهید شدند هم با آنها ظهور می کنند؟

حضرت فرمودند: فقط اباعبدالله حسین بن علی علیه السلام با دوازده هزار نفر از شیعیان امیرالمومنین در حالیکه حضرتش عمامه سیاه پوشیده است، ظهور می کند.*

* بحارالانوار: ج 53، ص 7

 
نوشته شده در روز ساعت 11:30:21 ق.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
گستره حکومت مهدوی


کوفه نقطه آغازین حرکت جهانی امام مهدی(ع) است. از آنجاست که ایشان به همراه یاران خاصش، حرکت مسلحانه خود را آغاز می نماید.

باز از مفضل بن عمر بشنویم که از امام صادق(ع) نقل کرده است:« گویی قائم را می بینم که روی منبر مسجد کوفه نشسته و گردش را سیصد و سیزده نفر به شمار جنگجویان بدر گرفته اند، آنان پرچمداران و فرماندهان سپاه قائم و حاکمان خداوند در زمین هستند.»

امام محمد باقر(ع) در روایتی دیگر ما را به تماشای افقی دورتر می برند، آنجا که می فرمایند:« گویی یاران قائم را می بینم که بر شرق و غرب جهان چیره و مسلط شده اند و چیزی نیست جز آنکه فرمانبر آنهاست.»

در حدیث دیگری پیامبر خدا(ص) گستره حکومت امام(ع) را به وسعت حکومت ذوالقرنین تشبیه فرموده است.

نعمانی از امام محمد باقر(ع) چنین نقل کرده است:« وقتی قائم آل محمد(ص) ظهور کند ... خداوند دروازه های روم، چین، ترک، دیلم، سند، هند، کابل شاه و خزر را به روی او خواهد گشود...». این گستره تمام نقاط کره زمین را در برمیگیرد؛ چنان که در روایات آمده است: دین محمد – به دست قائم- به هر جایی که شب و روز می رسد، خواهد رسید و شهری نخواهد ماند جز آنکه در آن بانگ لااله الا الله، صبحگاهان و شامگاهان ندا می شود.

 

به امید آن روز ..
 
نوشته شده در روز ساعت 05:29:40 ب.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
شعری از حافظ
                 (((((  نجوای  وداع    با  زایران  عزیز ))))) 
 
                 رود  به  خواب   دو چشم  از  خیال  تو هیهات
                 بود    صبور   دل  اندر    فراغ   تو  حاشاک
                 اگر تو    زخم  زنی    به   ز  دیگری   مرهم
                 وگر  تو  زهر  دهی    به  ز دیگری   تریاک
 
 
"""  بگذار  تا بگریم  چون ابر در بهاران 
                                     
                                       کز سنگ  ناله  خیزد  روز  وداع  یاران"""
 
نوشته شده در روز ساعت 03:33:28 ب.ظ توسط سيد محمدجعفر مشيرفراهي نظردهيد (0)
شعری از حافظ
به  نام  خدا :  
 شایبسته  است  روحانیون  محترم   کاروانها  این  شعر  حافظ  را  بر  سر  درب  اطاق   خود  نصب  کنند .
برادر عزيز :
""" رواق منظر  چشم  من  اشیانه  توست
 
                                   کرم  نما  و  فرود ا که  خانه  خانه  توست  """
 
نوشته شده در روز ساعت 03:26:16 ب.ظ توسط سيد محمدجعفر مشيرفراهي نظردهيد (0)
ویژگیهای یاران قائم :
http://parsgraphic.persiangig.com/image/mazhabi/14/ya_mahdi_1.jpg

ویژگیهای یاران قائم :

در خبری از امام علی (ع) نقل شده است:« آنها گروهی هستند که همچون ابرهای پراکنده پاییزی در آخرالزمان گرد هم می آیند ... به خدا سوگند فرمانده آنان را می شناسم و محل فرودشان را می دانم .. آنان جوان اند و پیری در میان آنها نیست، مگر به اندازه سرمه چشم یا نمک در غذا»

حلقه نخست یاران امام مهدی(ع)، سیصد و سیزده نفراند و البته به همین تعداد محدود نخواهند ماند. شیخ صدوق روایت کرده است:« مردی کوفی از امام صادق(ع) پرسید: چند نفر به همراه قائم قیام خواهند کرد؟ چون برخی می گویند شمار آنها به تعداد جنگجویان بدر است. حضرت پاسخ فرومد: او جز با گروه نیرومندان(اولوالقوه) قیام نخواهد کرد و آنها کمتر از ده هزار نفر نیستند.»

در حدیثی دیگر آن حضرت فرمودند:«مهدی پس از بیعت سیصد و سیزده نفر، در مکه باقی می ماند تا که شمار یارانش به ده هزار نفر برسد، سپس از آنجا به مدینه می رود.

اما در این باره که یاران خاص امام از کدام سرزمینها هستند، در روایت ها به چهار دسته برمیخوریم:

1 – مومنان واقعی شام و نیکانی از عراق

2 – مردمی از شرق

3 – گروهی غرب عرب

در مورد گروه چهارم سیوطی از علی بن ابی طالب (ع) روایت کرده است:«خوشا طالقان! زیرا خداوند را در آنجا گنجهایی است که از طلا و نقره نیستند؛ بلکه مردانی در آنجا هستند که خداوند را آنچنان که شایسته اوست پرستش می کنند. آنان یاوران آخرالزمانی مهدی می باشند.»

 

باشد که ما نیز از آنان باشیم ....

 
نوشته شده در روز ساعت 10:58:40 ق.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
سال همت و كار مضاعف
ضمن تبريك سال جديد ، همانطور كه مقام عظماي ولايت فرمودند امسال به سال همت مضاعف و كارمضاعف نام گذاري شده است اميد واريم انشاء الله همه ما كمرهمت را بسته و با سعي و تلاش و كوشش فراوان بتوانيم منويات رهبر عزيزمان را در عمل اجرا كنيم و در اعتلاي فرهنگ اسلام خصوصا شيعه و نظام مقدس جمهوري اسلامي بكوشيم بلكه مقدمات ظهور فرج مولايمان حضرت وليعصر (عج)را فراهم نمائيم.
 
لذا به همين مناسبت مطلب زير جالب به نظر رسيد .
 
همت بلند دار که مردان روزگار                 از همت بلند به جايی رسيده اند

افق ديد و اوج طلب بعضی انسان ها بسيار بلند است و هیچ گاه رسیدن به آمال پست و غایت های کم مقدار ، روح تشنه آنان را سیراب نساخته و از تکاپو ، تلاش و اوج طلبی باز نمی دارد. تعلیم انبیا (ع) ، اولیا و بزرگان نیز بر همین مضمون سامان یافته و دون همتی و اندک قناعتی در طلب و مقصد، ناپسند نمایانده شده است. روایات در این زمینه نیز بسیار است. امیرالمؤمنین علی(ع) می فرماید:

« هنگام طلب ، همت خود را بلند دار .»

همت بلند، انسان را به کوشش و تلاش وا می دارد و از تن آسایی و تنبلی دور می سازد و قوت و قدرت و شجاعت فرد را آشکار می سازد.

امام علی علیه السلام می فرماید:

«دل مشغولی های فرد به اندازه همت اوست.»

یعنی اگر همت بلند داشته باشد، دل مشغولی اش فراوان است و اگر همت پست داشته باشد، به خاطر زودرس بودن، فارغ و بی خیال می گردد.

«هر کس همتش بزرگ باشد، اهتمام و کوشش او نیز بسیار خواهد بود.»

«شجاعت و قدرتِ اقدامِ فرد به اندازه همت اوست.»

با توجه به موقت، کم ارزش بودن، فناپذیری و تمام شدنی بودن دنیا و مظاهرش، انسان باید همتش را از آنها منصرف کرده و به سوی غایت های معنوی و آخرتی سوق دهد. کسی که همت و اهتمامش را در راه رسیدن به غایات مادی دنیایی مصرف کند، زیان کرده و به زودی گرفتار حسرت بزرگ خواهد شد.

پیامبر عظیم الشأن اسلام که خود در بلندهمتی از همگان گوی سبقت ربوده بود، پیروان را نیز به بلندهمتی فرا می خواند و با ستایش از بلندهمتان به الگوگیری از آنان تشویق می کرد.

امام صادق(ع) می فرماید: روزی مردی به محضر پیامبر(ص) مشرف شد و بعد از عرض سلام و اعلام مسلمانی، اظهار داشت:

ـ ای رسول خدا، آیا مرا می شناسی؟

ـ تو کیستی؟

ـ من صاحب همان خانه ای هستم که شما قبل از رسالت در فلان روز آنجا میهمان شدی و در گرامیداشت و میزبانی از شما کم نگذاشتم.

ـ خوش آمدی، حاجت خویش بازگو [تا با برآوردن آن، پاسخ احسانت را به نیکی دهم.]

ـ از محضر شما دویست گوسفند می خواهم با چوپانی که آنان را بچراند.

رسول خدا امر فرمود تقاضایش را برآورده کردند؛ بعد به اصحابش فرمود:

ـ چه می شد این مرد مانند پیرزن بنی اسرائیلی تقاضا می کرد؟! خداوند قبل از خارج شدن بنی اسرائیل از مصر به موسی(ع) وحی کرد که وظیفه داری جسد حضرت یوسف(ع) را با خود به ارض مقدس در شام ببری. حضرت موسی در اجابت دستور حق تعالی پی جوی قبر یوسف صدیق(ع) شد و پیرمردی به آن حضرت عرض کرد: اگر کسی از قبر حضرت یوسف(ع) اطلاع داشته باشد، او جز فلان پیرزن نیست. حضرت موسی(ع) از پیرزن راهنمایی طلبید و پیرزن اسرائیلی او را راهنمایی نکرد مگر زمانی که از ایشان ضمانت گرفت که در جهان آخرت هم درجه و همنشین با وی باشد.

این پیرزن جهان دیده صاحب بینش عمیق شده و می داند که امروز موسای کلیم، مقرّب درگاه خداوند و پیامبری که دعایش اجابت می شود، به او نیازمند گردیده و می تواند از این فرصت استفاده کند و برآورده شدن خواسته هایش را شرط برآوردن خواسته ایشان قرار دهد و طبیعی است که هر کس هزاران خواسته کوچک و بزرگ دارد ولی چنین موقعیتی استثنایی همیشه پیش نمی آید بلکه گاهی نصیب می شود پس باید غنیمت شمرد و دون همتی را کنار گذارد و ارزشمندترین ها را طلب نمود و اگر حاجات دیگری هم دارد، آنان را در ضمن ارزشمندترین بخواهد و این پیرزن روشن بین و بلندهمت بنی اسرائیلی گرچه حاجات دیگر هم دارد ولی آنان را در ضمن ارزشمندترین طلب، ردیف می کند و عرضه می دارد:

ای کلیم خدا، تقاضایت را برآورده نمی کنم مگر زمانی که تقاضاهایم را برآورده سازی:

پاهایم را روان گردانی، بینایی ام را باز دهی، جوانی ام دوباره سازی و مرا از همنشینان خود در بهشت نمایی.

و این گونه است که رسول خدا(ص) آرزو می کند پیروانش به چنین زن فهمیده ای اقتدا کنند و در مواقع اجابت دعا از بسنده کردن به تقاضاهای کم ارزش، مادی و دنیایی که نشان دون همتی است خودداری ورزند و نعمت جاوید و فناناپذیر بطلبند.

بنا بر روایتی نیز آن حضرت به ربیعة بن کعب که سالیانی خدمت حضرت کرده بود، فرمودند:

ـ ای ربیعه، تو هفت سال در خدمت ما بوده ای، آیا از من تقاضایی نداری؟

ـ ای پیامبر خدا، به من مهلت فکر کردن بده.

روز بعد ربیعه خدمت ایشان رسید و حضرت فرمود:

ـ حاجتت را بیان کن.

ـ از خدا بخواه مرا با شما به بهشت ببرد.

ـ چه کسی این گونه تقاضا کردن را به تو یاد داد؟

ـ ای پیامبر خدا، کسی مرا یاد نداده است بلکه با خودم فکر کردم و به خودم گفتم: اگر مالی ـ هر چند زیاد ـ از پیامبر بخواهی بالاخره آن مال تمام می شود و اگر عمر طولانی و فرزندان زیاد از ایشان طلب کنی بالاخره عاقبتِ خودت و فرزندانت مردن خواهد بود [پس جز ورود به بهشت و همنشینی با شما را جاوید و شایسته خواستن ندیدم]. رسول خدا لحظاتی سر به زیر انداخت سپس فرمود:

ـ این را برایت خواهم خواست ولی تو هم [برای برآورده شدن حاجتت] با سجده های فراوان مرا یاری کن.

برادر و خواهر گرانقدر، بیاییم دون همتی را از فکر و ذهن و دل خویش دور سازیم و به هنگام اقبال قلب و احساس نزدیکی با خدا و در هنگامه های اجابت دعا، تقاضاهای کوچک، کم ارزش و ناپایدار دنیایی را کنار بگذاریم و تقاضاهایی ماندگار، جاوید و ارزشمند را مطرح کنیم و مانند پیرزن بنی اسرائیلی و خدمتکار پیامبر(ص)، نجات از جهنم، ورود به بهشت و همنشینی با صالحان و اولیای خدا را متقاضی شویم و این لحظات توفیق و نفحه های آسمانی را که چندان زیاد هم نیستند، بیهوده تلف نکنیم.

در مقابل پیرزن فهمیده بنی اسرائیلی، مردی را می بینیم که از پیامبر زمانش شنید که خداوند برای وی سه دعای پذیرفته شده قرار داده است. آن مرد برای بیان خواسته ها با همسرش به مشورت نشست. همسرش که پیر، زشت و بدسیرت بود، از وی خواست دعای اولش را در باره او قرار دهد و از خدا بخواهد که وی را جوان و زیباترین زن زمان گرداند. مرد پذیرفت و دعا کرد و زن، جوان و زیبا و رعنا گشت به نحوی که همه ثروتمندان و قدرتمندان آن سرزمین خواستگار وی شدند. اقبال بی نظیر اصحاب جاه و مال زن را به وسوسه انداخت و به بداخلاقی با شوهر فقیر و گمنام وادار نمود به حدی که شوی او به شدت خشمگین شد و از خداوند خواست او را به شکل حیوانی درنده و کثیف در آورد و چنین شد. بعد از آن فرزندان زن با عجز و ناله از پدر خواستند دعا کند مادرشان به حالت اول بازگردد زیرا به خاطر این قیافه و شکل ناپسند مادر، از جانب اطرافیان به شدت تحقیر و سرزنش می گردند. اصرار فرزندان مرد را وا داشت آخرین و سومین دعایش را بازگشتن همسرش به شکل اول قرا دهد و بدین گونه دعاهای سه گانه روا شده او به هدر رفت و دون همتی، کم عقلی و پذیرندگی او از همسر جاهل امکان ارزشمندی را از وی گرفت.

 
نوشته شده در روز ساعت 07:31:31 ب.ظ توسط سيد ضياء ميرعمادي نظردهيد (0)
امید
از  رسول خدا  صلی الله  علیه  و اله  سوال  میشود  که  در  روز  قیامت  طرف  حساب  ما  بندگان  کیست  ؟ رسول  الله  جواب  میدهند :  خود  خدا.  انوقت  سوال  کننده  میگوید  اگر  اینطوری  است  خاطرم جمع  شد. 
نوشته شده در روز ساعت 06:12:46 ب.ظ توسط سيد محمدجعفر مشيرفراهي نظردهيد (0)
مام مهدى(ع) دركلام نبى‌اكرم(ص)
http://www.wilayahnetwork.com/img/ahlulbayt/imammehdi/14%20Shaban.jpg

آنگاه كه گردآمدگان در غدير خم، چشم بر دهان محمد مصطفى 6 دوختند تا در جمع يكصدوبيست هزار نفرى خود، سخنانش را بشنوند. نبى اكرم(ص) پس از حمد و ثناى خداوند و دعوت مردم به سوى خاندان گرامى نبوت و چنگ زدن به ريسمان ولايت على بن ابيطالب(ع) فرمودند:

«اى گروه مردمان!

آن نور خداى تبارك و تعالى در من قرار گرفت و پس از آن در وجود على(ع)، آنگاه از او در نسلش تا «قائم المهدى(ع)» كه بازگيرنده حق است و جلب كننده همه حقوق ازدست رفته ما.

- «الا و ان خاتم الاوصياء منا القائم المهدى ».

آگاه باشيد كه خاتم اوصياء مهدى قائم(ع) از ماست.

- «الا انه الظاهر على الدين كله ».

آگاه باشيد كه او بر همه اديان پيروز مى شود.

- «الا انه المنتقم من الظالمين ».

آگاه باشيد كه او انتقامگير از ستمگران است.

- «الا انه فاتح الحصون و هادمها».

آگاه باشيد كه گشاينده و درهم كوبنده مرزهاست.

«الا انه مدرك بكل ثار لاولياءالله عز و جل ».

آگاه باشيد كه او خونخواه همه بندگان صالح خداست.

- «الا انه قاتل كل قبيلة من اهل الشرك ».

آگاه باشيد كه او كشنده هر قبيله اى از مشركان است.

- «الا انه الغراف من البحرالعميق ».

آگاه باشيد كه او نهرى خروشان از اقيانوسى بيكران است.

-...آگاه باشيد كه او ياور دين خداى تبارك و تعالى است.

-...آگاه باشيد كه او هر دانشمندى را به دانش وهر نادانى را به نادانى مى شناسد.

-...آگاه باشيد كه او برگزيده و انتخاب شده خداوند است.

-...آگاه باشيد كه اووارث هر دانش و دربرگيرنده آن است.

-...آگاه باشيد كه او آنچه بگويد از پروردگارش مى گويد و هشداردهنده به امر ايمان است.

-...آگاه باشيد كه او رشيد و كامل و نيرومند و متين است.

-...آگاه باشيد كه فرمانروايى جهان هستى به او واگذار شده است.

-...آگاه باشيد كه هر كس از (پيامبران و امامان) پيش از او، نويد آمدنش را داده اند.

-...آگاه باشيد كه او تنها حجت بازمانده خداوند است، بعد از او حجتى نيست، حقى جز با او و نورى جز در پيش اونيست.

-... آگاه باشيد كه احدى بر او چيره نيست و كسى او را شكست ندهد .

-...آگاه باشيد كه او ولى خدا در روى زمين، و داور او در ميان مردم و امين او در آشكار و نهان است.

بحار الانوار، ج 37، صص 213 - 211.

 
نوشته شده در روز ساعت 05:27:57 ب.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
دنباله بحث ضرورت شناخت امام زمان (ع)
http://mahdizare.persiangig.com/image/%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c%20%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%88%d8%af.jpg

برخى از بزرگان شيعه و برخى از علماى اهل تسنن بر تواتر اين حديث تصريح كرده‏اند كه عين تعبيرشان را در اينجا مى‏آوريم، سپس نكاتى را يادآور مى‏شويم:

1- شيخ مفيد، متوفاى‏413 ه. در كتاب پرارزش «الافصاح‏» مى‏فرمايد:

اين حديث‏به صورت «متواتر» از پيامبر صلى‏الله عليه و آله روايت‏شده كه فرمود: «من مات و هو لايعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية‏». (85)

وى همچنين رساله مستقلى در اين رابطه تاليف كرده و در آغاز آن مى‏فرمايد:

حديث: «من مات و هو لايعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية‏» روايت صحيحه است، و اجماع اهل آثار بر آن گواهى مى‏دهد (86) و صريح آيه قرآن: (يوم ندعو كل اناس بامامهم) (87) معناى آن را تقويت مى‏كند.

2- شيخ بهائى، متوفاى 1030 ه. در اين رابطه مى‏فرمايد:

در ميان شيعه و سنى مورد اتفاق است كه رسول اكرم صلى‏الله عليه و آله فرمود: «من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية‏» (88)

3- علامه مجلسى، متوفاى 1110 ه. در اين زمينه مى‏فرمايد:

شيعه و سنى به صورت «متواتر» روايت كرده‏اند كه: «من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية‏» (89)

4- سليمان بن ابراهيم قندوزى حنفى، متوفاى 1294 ه. مى‏فرمايد:

اين حديث در ميان شيعه و سنى متفق عليه است كه: «من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية‏» (90)

5 - قاضى بهلول بهجت افندى زنگنه زورى، متوفاى 1350ه .

مى‏نويسد:

حديث: «من مات و لم يعرف امام زمانه فقد مات ميتة جاهلية‏» متفق عليه علماى عامه و خاصه مى‏باشد. (91)

6 - ابن ابى‏الحديد معتزلى در شرح اين فراز از كلام امير مؤمنان عليه‏السلام كه مى‏فرمايد: «لايدخل‏الجنة الا من عرفهم و عرفوه‏»:

«وارد بهشت نمى‏شود جز كسى كه امامان را بشناسد و امامان نيز او را بشناسند.» (92) مى‏گويد:

«اصحاب ما همگى بر درستى اين مطلب معتقد هستند كه هركس امامان را نشناسد وارد بهشت نمى‏شود.» (93)

7- سيوطى و آلوسى در ذيل آيه شريفه: (يوم ندعو كل اناس بامامهم) (94) از رسول اكرم صلى‏الله عليه و آله روايت كرده‏اند كه فرمود: «يدعى كل قوم بامام زمانهم‏»:

«روز قيامت هر گروهى با امام زمانشان فراخوانده مى‏شوند.» (95)

8 - عين همين تعبير در منابع شيعه نيز از رسول اكرم صلى‏الله عليه و آله آمده است. (96)

9- مرحوم طبرسى آن را به تعبير: «يدعى كل اناس بامام زمانهم‏» روايت كرده است. (97)

10- در منابع حديثى آمده است كه حضرت امام حسين عليه‏السلام‏فت، يكى از اصحاب پرسيد: «پدر و مادرم بفدايت، معناى شناخت‏خدا چيست؟»سالار شهيدان در پاسخ فرمود:

«معرفة اهل كل زمان امامهم‏الذى يجب عليهم طاعته‏»:

«شناخت‏خدا عبارت است از شناخت اهل هر زمانى امامى را كه اطاعتش بر آنها واجب است.» (98)

11- امام سجاد عليه‏السلام در تفسير آيه شريفه (فطرة‏الله‏التى فطرالناس عليها) (99) فرمود:

«فطرت عبارت است از لااله‏الاالله، محمد رسول‏الله و على ولى‏الله.»

سپس فرمود:

«الى هيهناالتوحيد»:

«توحيد تا اينجاست.» (100)

از اين دو حديث‏به روشنى معلوم مى‏شود كه شناخت امام از شناخت‏خداوند متعال جدا نيست، بلكه يكى از ابعاد آن است، چنانكه دعاى معرفت كه از ناحيه مقدسه صادر شده، اشاره لطيفى به آن دارد، آنجا كه مى‏فرمايد:

«اللهم عرفنى نفسك، فانك ان لم تعرفنى نفسك لم اعرف نبيك،اللهم عرفنى نبيك، فانك ان لم تعرفنى نبيك لم اعرف حجتك: اللهم عرفنى حجتك، فانك ان لم تعرفنى حجتك ضللت عن دينى.»

اين دعا توسط نخستين نائب خاص حضرت بقية‏الله ارواحنا فداه، از ناحيه مقدسه صادر شده، و امر شده كه در دوران غيبت آن كعبه مقصود شيعيان منتظر و چشم به راه بر خواندن آن مداومت كنند. (101)

در پايان يادآور مى‏شويم كه يكى از نويسندگان متعهد معاصر، كتاب ارزشمندى را در پيرامون حديث: «من مات ولم يعرف امام زمانه مات ميتة‏الجاهلية‏» تاليف كرده، و آن را «شناخت امام يا راه رهائى از مرگ جاهلى‏» ناميده است، ما ضمن سپاس و تقدير از مؤلف ارزشمند، مطالعه آن را به همه منتظران ظهور توصيه مى‏كنيم.


ماهنامه موعود پيش شماره 1


پاورقيها:

1. الذخيرة فى‏الكلام: چاپ 1411 ه قم، ص 495.

2.اعلام‏الورى باعلام‏الهدى: چاپ بيروت، ص 415.

3. كشف‏الغمة: چاپ بيروت، ج‏3 ص 318.

4. نفحات‏اللاهوت: چاپ نجف ص‏13 و ترجمه آن: چاپ مشهد ص‏23.

5 .اربعين شيخ بهائى: چاپ‏1373 ش. قم، ص‏206.

6. سفينة‏البحار: چاپ 1414ه اسوه، ج‏6 ص 75.

7. وسائل‏الشيعة: چاپ 30 جلدى آل‏البيت قم، ج‏16 ص‏246.

8 . بحارالانوار: چاپ 110 جلدى تهران، ج 8 ص 368، ج 32، ص 321 و 331، ج 51 ص 160، ج 68 ص‏339.

9. صحيح مسلم، به نقل ملاعلى قارى در خاتمه «الجواهرالمضيئة‏» جلد 2 ص‏457 (الغدير: 10/360).

10. المغنى: ج 1 ص‏116 (شناخت امام ص 34).

11. الجمع بين‏الصحيحين حميدى، به نقل قاضى نورالله شوشترى در احقاق: ج 2 ص‏306.

12. شرح المقاصد: چاپ 1405 ه. قاهره، ج 5 ص‏239.

13. الجواهرالمضيئة: ج 2 ص‏509 (شناخت امام ص 41).

14. ازالة‏الغين: چاپ دهلى، (شناخت امام ص 42).

15. ينابيع‏المودة: چاپ‏1416 ه. اسوه، ج‏3 ص 372.

16. مناقب آل ابى‏طالب: چاپ 1412ه. بيروت، ج 1 ص 304.

17. بريقة‏المحموديه: چاپ قاهره، ج 1 ص‏116 (احقاق:19/651).

18. تشريح و محاكمه در تاريخ آل محمد: چاپ‏1403ه. تهران، ص‏166.

19. اختصاص شيخ مفيد، چاپ جامعه مدرسين قم، ص‏268

20.تفسير عياشى : چاپ 1380 ه. تهران، ج 2 ص‏303.

21. تفسير كنزالدقائق: چاپ ارشاد تهران، ج‏7 ص 460.

22. مسند طيالسى: چاپ حيدرآباد دكن، ص‏259 ح‏1913.

23. مسند احمد: چاپ‏1313ه قاهره، ج 4 ص‏96.

24. معجم كبير: چاپ 1404 ه. بيروت، ج‏19 ص 388 ح 910 و مسندالشاميين: ج 2 ص 438 (المسترشد: 178).

25. شرح نهج‏البلاغه: چاپ مصر، ج‏19 ص 155.

26. مجمع‏الزوائد: چاپ‏1353 ه. قاهره، ج 5 ص 218.

27. كنزالعمال: چاپ بيروت، ج 1 ص‏103ح 464،ج‏6 ص 65 ح‏1486.

28. مجمع‏الفوائد: چاپ بيروت، ج 2 ص‏259 (شناخت امام: 42).

29. ينابيع‏المودة: چاپ انتشارات اسوه، تهران، ج 1 ص 351.

30. محاسن برقى: چاپ مجمع جهانى اهلبيت، ج 1 ص 252 ح 475.

31. الامامة والتبصرة: چاپ بيروت، ج 1 ص‏377.

32. اصول كافى، چاپ بيروت، ج 1 ص‏377.

33. ثواب‏الاعمال: چاپ 1392ه. نجف اشرف، ص 205.

34. اختيار رجال كشى: چاپ دانشگاه مشهد، ص 425 ح‏799.

35. تفسير البرهان: چاپ بيروت، ج 1 ص‏386.

36. بحارالانوار: ج 8 ص 362 و ج‏23 ص 78 و 85.

37. معجم‏كبير طبرانى: ج 10 ص‏289 ح‏10687.

38. الايضاح: چاپ دانشگاه تهران، ص 75.

39. اصول كافى، چاپ بيروت، ج 1 ص‏376.

40. زوائد بزار: ج 1 ص 144 و ج 2 ص‏143 (شناخت امام ص‏33).

41. مجمع‏الزوائد: ج 5 ص 244 و 225 و كشف‏الاستار عن زوائدالبزار: ج 2 ص 252 ح 1635.

42. الاحسان بترتيب صحيح ابن حبان: چاپ بيروت، ج‏7 ص‏49 (شناخت امام: 38).

43. اصول كافى: چاپ بيروت، ج 1 ص 378 ح 2.

44. الامامة والتبصرة: چاپ‏1407 ه. بيروت، ص 220.

45. كمال‏الدين: چاپ‏1359ه. تهران، ج 2 ص 412،413 و 668.

46. بحارالانوار: ج‏23 ص 78 و 88 .

47. صحيح مسلم، ج 8، ص‏107 (احقاق‏الحق:13/85).

48. حلية‏الاولياء: چاپ‏1357 ه. قاهره، ج‏3 ص 224.

49. المعيار والموازنة: چاپ 1402 ه. بيروت، ص 24.

50. نقض كتاب العثمانية ص‏29 (الغدير: 10/360).

51 . شرح نهج‏البلاغة: چاپ قاهره، ج‏13 ص 242.

52 . طبقات ابن سعد: چاپ 1405 ه. بيروت، ج 5 ص 144.

53 . كنزالعمال: چاپ‏1399ه. بيروت، ج 1 ص‏103 ح‏463.

54 . صحيح مسلم: چاپ 1374 ه. قاهره، ج‏3 ص 1478 ح 1851.

55 . مجمع‏الزوائد: چاپ‏1353 ه. قاهره، ج 5 ص‏223.

56 . المصتف ابن ابى شيبة: چاپ‏1409ه. بيروت، ج 8 ص 605 ح 92.

57 . المطالب‏العالية: ج 2 ص 228 ح 2088 (شناخت امام: 40).

58 . مسند احمد: چاپ‏1313ه. قاهره، ج‏3 ص‏446.

59 . التاريخ‏الكبير: چاپ‏1407 ه. بيروت، ج‏6 ص 445 ح‏2943.

60 . مسند ابى‏الحسن جوهرى: چاپ كويت، ج‏2 ص 850 ح 2375.

61 . الاموال: چاپ رياض، ج 1 ص‏82 (شناخت امام: 32).

62 . كنزالعمال: چاپ‏1399ه. بيروت، ج‏6 ص 65 ح 14861.

63 . ربيع‏الابرار: ج 4 ص 221 (شناخت امام:36).

64 . پيرامون معرفت امام: چاپ 1402 ه. تهران، ص 8.

65 . المسائل‏الخمسون: چاپ 1328 ه. مصر، ص 384 مساله‏47.

66 . بحارالانوار: چاپ تهران، ج‏23 ص‏89.

67 . الافصاح: چاپ بنياد بعثت ص 28 و الرسالة‏الاولى فى‏الغيبة: چاپ كنگره جهانى شيخ مفيد، در ضمن مجموعه مصنفات، ج‏7 - رساله هفتم - ص 11.

68 . كنزالفوائد: چاپ سنگى ص 152.

69 . بحارالانوار: ج‏23 ص 94 و ج‏37 ص‏27.

70. سفينة‏البحار: چاپ انتشارات اسوه، ج‏6 ص‏219.

71. محاسن برقى: چاپ مجمع جهانى اهلبيت قم، ج 1 ص 252 ح 472.

72. اصول كافى: ج 1 ص 371 ح 5 و ص‏376 ح 2.

73. غيبت نعمانى: چاپ‏1397 ه. تهران، ص‏127.

74. اصول كافى: ج 2 ص 20 و 21.

75. تفسير عياشى: چاپ 1380 ه. تهران، ج 1 ص 252.

76. رجال كشى: چاپ دانشگاه مشهد، ص‏473 ح‏899.

77. بحارالانوار: ج 68 ص‏337 و387.

78. محاسن برقى: ج 1 ص 251 ح 474 و بحارالانوار: ج‏23 ص‏76.

79. اصول كافى: ج 1 ص‏397 ح 1.

80 . المسترشد فى امامة اميرالمؤمنين: چاپ 1415 ه. قم، ص‏177.

81 . اختصاص شيخ مفيد: چاپ جامعه مدرسين قم، ص‏269.

82 . همان مدرك.

83 . عيون‏الاخبار: چاپ 1390 ه. نجف اشرف، ج 2 ص 58 ح 214.

84 . الفصول‏المختاره: چاپ كنگره جهانى شيخ مفيد، ص 245.

85 . الافصاح: چاپ بنياد بعثت، ص 28.

86 . مصنفات‏الشيخ‏المفيد: چاپ كنگره، ج‏7 رساله هفتم «الرسالة‏الاولى فى‏الغيبة‏» ص 12.

87 . سوره نساء، آيه 41.

88 . اربعين شيخ بهائى، چاپ‏1373 ش . قم، ص‏206.

89 . بحارالانوار: ج 8 ص 368.

90. ينابيع‏المودة: چاپ اسوه، ج‏3 ص‏456.

91. تشريح و محاكمه در تاريخ آل محمد: چاپ بنياد بعثت، ص‏166.

92. نهج‏البلاغه.

93. شرح نهج‏البلاغه: چاپ مصر، ج‏9 ص 155.

94. سوره نساء، آيه 41.

95. الدرالمنثور: چاپ مصر، ج 4 ص 194 و روح‏المعانى: چاپ بيروت: ج 15 ص 112.

96. عيون‏الاخبار: ج 2 ص 32 ح 61 و تفسير كنزالدقائق: ج‏7 ص 455.

97. تفسير مجمع‏البيان: ج‏6 ص‏663.

98. علل‏الشرائع: ص‏9، كنزالفوائد ص 151 و بحارالانوار: ج 5 ص 312، ج‏23 ص‏83 و93.

99. سوره روم، آيه 30.

100. تفسير قمى: ج 2 ص 155 و بحارالانوار: ج‏3 ص‏277.

101. مصباح‏المتهجد ص‏269، كمال‏الدين ص 512، جمال‏الاسبوع ص 522، البلدالامين ص‏306 و بحارالانوار: ج‏53 ص‏187 و ج 95 ص‏327.



 
نوشته شده در روز ساعت 07:00:14 ب.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
شناخت امام زمان عج

http://payamekhoy.persiangig.com/image/YA_MAHDI.jpg

دنباله مطلب در باره ضرورت شناخت امام زمان عج

اين متن را حافظ سليمان بن ابراهيم قندوزى، متوفاى 1294 ه . از بزرگان اهل سنت در كتاب ارزشمند «ينابيع‏المودة‏» روايت كرده (28) و جمع كثيرى از علماى بزرگ شيعه آن را در منابع حديثى خود آورده‏اند كه از آن جمله است:

1- ابوجعفر احمدبن محمد بن خالد برقى، متوفاى 274 ه . (29)

2- على بن حسين بن موسى بن بابويه - پدر شيخ صدوق - متوفاى‏329 ه . (30)

3- محمدبن يعقوب كلينى، متوفاى‏329 ه. (31)

4- محمد بن ابراهيم نعمانى، از بزرگان شيعه در قرن چهاردهم هجرى. (32)

5 - محمد بن على بن بابويه، مشهور به «شيخ صدوق‏» متوفاى 381 ه . (33)

6 - ابوجعفر محمد بن حسن طوسى، متوفاى 460 ه . (34)

7- سيد هاشم بحرانى، متوفاى‏1109 ه . (35)

8 - مولى محمد باقر مجلسى، متوفاى 1110 ه . (36)

5 - «من مات ليس عليه امام فميتته جاهلية‏»:

«هركس بميرد و امامى بر او نباشد، مرگش بر عهده جاهليت است.»

اين متن را از بزرگان اهل سنت «طبرانى‏» متوفاى 360 ه. در معجم كبير (37) و فضل بن شاذان نيشابورى، متوفاى 260 ه . از اصحاب امام رضا عليه‏السلام در كتاب گرانسنگ «الايضاح‏» روايت كرده‏اند. (38)

6 - «من مات و ليس عليه امام، فمتتته ميتة جاهلية‏»:

«هر كس بميرد و امامى بر او نباشد، مرگش همانند مرگ دوران جاهليت است.»

اين متن را پيشواى محدثان شيعه، محمد بن يعقوب كلينى، متوفاى‏329 ه. در كافى شريف روايت نموده، (39) و گروهى از علماى اهل تسنن در كتابهاى حديثى خود آورده‏اند كه از آن جمله است:

1- احمد بن عمر بزار، متوفاى 320 ه . در زوائد. (40)

ثمى، متوفاى‏807 ه . در مجمع و كشف‏الاستار. (41)

7- «من مات و ليس له امام مات ميتة جاهلية‏»:

«هر كس در حالى بميرد كه امامى بر او نباشد به مرگ جاهلى از دنيا رفته است.»

اين متن را از بزرگان اهل سنت، علاءالدين على بن بلبان فارسى حنفى، متوفاى‏739 ه . روايت كرده (42) و از محدثان بزرگ شيعه جمع كثيرى روايت نموده‏اند كه از آن جمله است:

1- ابوجعفر محمد بن يعقوب كلينى، متوفاى‏329 ه . (43)

2- على بن حسين بن موسى بن بابويه - پدر شيخ صدوق - متوفاى‏329ه . (44)

3- محمد بن على ابن بابويه، مشهور به (شيخ صدوق) متوفاى ه . (45)

4- علامه بزرگوار مولى محمد باقر مجلسى، متوفاى 1110 ه . (46)

بخش دوم:
متونى كه فقط در منابع اهل سنت آمده و عين آن تعبير در منابع شيعه نيامده، و يا ما در اين فرصت كوتاه، به آن دست نيافته‏ايم:

1- «من لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية‏»:

«هركس امام زمانش را نشناسد با مرگ جاهلى از دنيا رفته است.»

اين متن را مطابق نقل مؤلفين «احقاق‏الحق‏»، مسلم بن حجاج نيشابورى، متوفاى 261 ه. در صحيح خود آورده است. (47)

2- «من مات بغير امام فقد مات ميتة جاهلية‏»:

«هركس بدون امام از دنيا برود، براستى به مرگ جاهلى از دنيا رفته است.»

اين متن را حافظ احمدبن عبدالله اصفهانى، مشهور به «ابونعيم‏» متوفاى 430 ه . در حليه روايت كرده است. (48)

3- «من مات ولا امام له مات ميتة جاهلية‏»:

«هر كس در حالى بميرد كه امامى بر او نيست، به مرگ جاهلى از دنيا رفته است.»

اين حديث را گروهى از بزرگان معتزله روايت كرده‏اند كه از آن جمله است:

1- ابو جعفر محمد بن عبدالله اسكافى معتزلى، متوفاى 240 ه. در كتاب ارزشمند «المعيار والموازنة‏» (49) و «نقض كتاب‏العثمانية‏». (50)

2- عبدالحميد، ابن ابى‏الحديد معتزلى، متوفاى‏656 ه. (51)

4- «من مات ولا بيعة عليه مات ميتة جاهلية‏»

«هر كس بميرد و بيعتى بر عهده او نباشد به مرگ جاهلى مرده است.»

اين متن را گروهى از بزرگان اهل سنت روايت كرده‏اند كه از آن جمله است:

1- محمد بن سعد، كاتب واقدى، متوفاى 230 ه در كتاب طبقات. (52)

2- علاءالدين على بن حسام‏الدين، مشهور به «متقى هندى‏»متوفاى‏975ه. (53)

5 - «من مات وليس فى عنقه بيعة مات ميتة جاهلية.»

«هر كس بميرد و در گردنش بيعتى نباشد به مرگ جاهلى از دنيا رفته است.»


 
نوشته شده در روز ساعت 04:44:37 ب.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
لزوم شناخت امام زمان عجل الله فرجه

با تو از خاطره ها سرشارم

جشن نوروز تو را کم دارم

سال تحویل دلم میگیرد

با تو تا آخر خط  بیدارم ....

من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتته جاهليه «كسى كه بميرد و نشناسد امام زمانش را همانا با مرگ در جهالت مرده است‏» شناخت موعود آخر الزمان و حجت‏بر حق زمان، تكليف هميشه شيعه اهل بيت است.
در اين باره روايات بسيارى در منابع روايى مسلمين اعم از شيعيان و برادران اهل تسنن آمده است.

از دلايل عقلى و نقلى فراوانى استفاده مى‏شود كه بايد همه انسانها در همه اعصار و امصار، امام زمان خود را بشناسند، وگرنه رشته اتصال آنان از آئين مقدس اسلام گسسته، به عهد بربريت و جاهليت‏خواهند پيوست.

در اين lدراين مجموعه نوشتارما در صدد برشمردن دلايل عقلى و نقلى اين حقيقت نيستيم، بلكه تنها از اسناد و مدارك حديث معروف: «من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتته جاهلية‏» سخن خواهيم گفت و تعبيرهاى مختلف اين حديث‏شريف را به مقدارى كه در يك مقال بگنجد برخواهيم شمرد.

با توجه به اين كه اين حديث‏با تعبيرهاى مختلفى در منابع اهل تشيع و تسنن آمده، متون وارده را با دقت كامل بررسى كرده، در سه بخش تقديم خوانندگان گرامى مى‏نماييم:

1-متونى كه عينا - بدون هيچ كم و زياد - در منابع شيعه و سنى آمده است.

2- متونى كه فقط در منابع اهل سنت آمده است.

3- متونى كه فقط در منابع شيعه وارد شده است.

بخش اول:
متونى كه در منابع شيعه و سنى بدون هيچ كم و كاست آمده:

1- «من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية‏»:

«هركس بميرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهلى مرده است.»

اين متن مشهورترين متن اين حديث‏شريف است كه جمع كثيرى از علماى شيعه و سنى آن را با سلسله اسناد خود، در كتابهاى حديثى،لام صلى‏الله عليه و آله روايت كرده‏اند.

و اينك راويان اين حديث‏با اين تعبير از علماى شيعه:

1- سيد مرتضى علم‏الهدى، متوفاى‏436 ه . (1)

2- امين‏الاسلام، ابوعلى، فضل بن حسن طبرسى، متوفاى 548 ه. (2)

3- على بن عيسى اربلى، متوفاى‏693 ه . (3)

4- على بن حسين بن عبدالعالى، مشهور به «محقق كركى‏» متوفاى 940 ه . (4)

5 - شيخ بهاءالدين محمد عاملى، مشهور به «شيخ بهائى‏» متوفاى 1030 ه . (5)

6 - ملا محسن فيض كاشانى، متوفاى 1091 ه . (6)

7- محمدبن حسن، مشهور به «شيخ حر عاملى‏» متوفاى 4-11 ه. (7)

8 - مولى محمد باقر مجلسى، متوفاى 1110 ه . (8)

و اما راويان اين حديث‏شريف به همين تعبير از اهل سنت:

1- مسلم بن حجاج نيشابورى، متوفاى 261 ه . (9)

2- قاضى عبدالجبار معتزلى، متوفاى 415 ه . (10)

3- محمدبن فتوح حميدى، متوفاى 488 ه . (11)

4- مسعودبن عمر بن عبدالله، مشهور به «سعدالدين تفتازانى‏» متوفاى 791 ه . (12)

5 - على بن سلطان، مشهور به «ملا على قارى‏» (13)

6 - مولى حيدر على فيض‏آبادى هندى، متوفاى 1205 ه . (14)

7- حافظ سليمان‏بن ابراهيم قندوزى، متوفاى 1294 ه . (15)

2- «من مات ولم يعرف امام زمانه فقد مات ميتة جاهلية‏»:

در اين متن فقط كلمه «فقد» بر متن نخستين افزوده شده و مفهوم حديث را با تاكيد بيشترى بيان مى‏كند.

اين متن را از علماى بزرگ شيعه: ابوجعفر محمد بن على بن شهراشوب، متوفاى 588 ه . روايت كرده (16) و از علماى اهل سنت گروهى آن را نقل كرده‏اند كه از آن جمله است:

1- شيخ ابوسعيد خادمى حنفى، متوفاى 1168 ه . (17)

2- قاضى بهلول بهجت افندى، مشهور به «قاضى زنگنه زورى‏» متوفاى 1350 ه . (18)

3- «من مات بغير امام مات ميتة جاهلية‏»:

«هر كس بدون امام از دنيا برود به مرگ جاهلى از دنيا رفته است.»

راويان حديث‏شريف از علماى شيعه:

هور به «شيخ مفيد» متوفاى‏413 ه . (19)

2- محمد بن مسعود بن عياش سلمى، از بزرگان قرن سوم هجرى. (20)

3- شيخ محمد مشهدى، از علماى قرن دوازدهم هجرى. (21)

و اما راويان آن از علماى بزرگ اهل سنت:

1- ابوداوود سليمان بن داود طيالسى، متوفاى 204 ه . (22)

2- احمد حنبل پيشواى حنابله، متوفاى 241 ه . (23)

3- ابوالقاسم سليمان بن احمد طبرانى، متوفاى 360 ه . (24)

4- عبدالحميد، ابن ابى‏الحديد معتزلى، متوفاى‏656 ه . (25)

5- نورالدين على بن ابى بكر هيثمى، متوفاى‏807 ه . (26)

6- على بن حسام‏الدين، مشهور به «متقى هندى‏» متوفاى 975 ه. (27)

7- محمد بن سليمان مغربى، متوفاى 1094 ه . (27)

4- «من مات لا يعرف امامه مات ميتة جاهلية‏»:

«هركس بميرد و امامش را نشناسد با مرگ جاهلى مرده است.»  
نوشته شده در روز ساعت 10:04:07 ق.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
بهار

http://www.freespiritart.com/images/spring-tanagers.jpg

پيامبر اكرم صل الله عليه و اله :

چون بهار را ببينيد زياد به فكر روز رستاخيز باشيد

 
نوشته شده در روز ساعت 10:22:09 ق.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
اخلاق عملي

محمدامین پورامینی

خدمت مرحوم آیت الله حاج آقا رضاء الدینی رسیدم پرسیدم: آقا! راه کدام است؟ فرمود: انجام واجبات، ترک محرمات..

یک بار دیگر از وی در باره دیدن پیامبر وائمه اطهار (ع) در خواب پرسیدم، واشاره به آنچه مرحوم شیخ عباس قمی در مفاتیح الجنان آورده است نمودم، فرمود: لازم نیست این کارها را بکنید آقا.. (تکیه کلامشان کلمه آقا بود)، خودتان اهل باشید خودشان سراغتان خواهند آمد..

 آیت الله بهاء الديني را از پیش از پیروزی انقلاب اسلامی می شناختم.. علتش این بود که منزل ما نزدیک منزل ایشان بود وتقریبا همسایه.. تنها یک خیابان فاصله بود.. از سنگبند تا محله سفیداب که منزل ایشان در آن بود راهی نبود.. کافی بود عرض چهارمردان را از چهار راه سجادیه طی کنی وبه منزل او -که خود آن را تبدیل به حسینیه کرده بود- برسی.. تابستان که میشد نماز جماعت به پشت بام مسجدی که نزدیک منزلشان وکنار نانوایی سنگکی بود منتقل می شد.. هنوز که هنوز است از فکر وهوای آن لحظات آسمانی به شوق می آیم..بهنگام قنوت گویی عالمی را با خود میبرد.. خیلی سر وساده با همه همسخن میشد.. صبحها تک وتنها عصا زنان از خانه تا آخر خیابان چهارمردان را پیاده میرفت، آن وقت خیابان بن بست بود وبه مزار علی بن جعفر (ع) ختم می شد..

با پیروزی انقلاب اسلامی چهره ها دگرگون گردید، وفضای جامعه حالت معنوی بخود گرفت .. امام خمینی به منزل او آمد تا به اصطلاح از وی بازدید بعمل آورد.. چه بسا همسایه ها نمیدانستند که در کنار چه گوهری هستند ..

روز پنجشنبه ای بود که اعلام شد درس اخلاق وی در مدرسه فیضیه زیر ساعت برقرار است.. خودم را رساندم.. عده کمی از طلاب وتنی چند از بچه های سپاه بودند.. باید اعتراف کنم که طلبه ها هم او را نمیشناختند.. ابتدا مرحوم آیت الله فاضل لنکرانی -ره- بر فراز منبر قرار گرفت وپس از بیان مطالبی پیرامون اهمیت اخلاق به معرفی شخصیت آیت الله بهاء الدینی پرداخت.. پس از آن بود که او بر منبر نشست.. خیلی مختصر ولی محکم وگویا سخن گفت.. سخنانی سازنده و روح نواز که دل آدمی را می کند.. تکیه کلام او کلمه -آقا- بود.. درسهای اخلاق پنجشنبه مدتی ادامه یافت.. بعدها شنیدیم که این درس بنا به اشاره حضرت امام خمینی منعقد گردیده بود..  با کسالت وکهولت او درس به منزل -حسینیه- منتقل گردید وزمان آن نیز به بعد از نماز مغرب وعشا تغییر یافت..

درس اخلاق از درسهای ضروری حوزه است .. دوره ما مرحوم آیت الله بهاء الدینی، آیت الله مشکینی، آیت الله مظاهری، آیت الله راستی کاشانی وبعدها آیت الله شب زنده دار وآیت الله اشتهاردی متصدی این کار بودند، امروز جای درس اخلاق سازنده ونشاط آفرین خالی است.. در این دوره ای که عده ای عارف نما دکانی بپا کرده اند وادعاهای دروغین ارتباط با عالم ما فوق! را دارند وجوانان ساده لوح و پاک ما را منحرف میکنند نیاز  به وجود عالمانی داریم که روش ومنششان بیش از سخنشان درس آموز باشد .. کسانی چون آیت الله شب زنده دار وآیت الله انصاری شیرازی..

مرحوم آیت الله طبسی نجفی میفرمود: استاد اخلاق باید خود متخلق باشد.. وخود وی نیز متخلق به اخلاق نیک بود.. بارها او را دیدم که به همگان وحتی کودکان سلام میکرد.. او استادی مانند مرحوم آیت الله ملکی تبریزی را دیده بود که در همین مدرسه فیضیه درس اخلاق داشت، واز او شنیده بود که: نمردم وبا چشم خود دیدم که ارواح مؤمنان در وادی السلام نجف دور هم حلقه زده اند.. بعدها بزرگانی چون امام خمینی، حاج آقا حسین فاطمی، و.. تربیت اخلاقی طلاب را بر عهده داشتند.. البته بسیاری از بزرگان بودند که چه بسا درس اخلاق رسمی نداشتند ولی روش ومنششان درس اخلاق بود، شخصیتهایی مثل حاج آقا مرتضی حائری یزدی..

 
نوشته شده در روز ساعت 04:34:18 ب.ظ توسط محمدامين پوراميني نظردهيد (0)
درباره ائمه معصومين عليهم السلام

سلام كردن بر هر كس كه بر تو گذرمي كند ونشستن درپائين مجلس از نشانه هاي تواضع مي باشد.

 
نوشته شده در روز ساعت 05:58:36 ق.ظ توسط رسول خضرائي نظردهيد (0)
عمر
به نام خدا : اجمالا عوامل موثر بر افزایش عمر از دیدگاه معصومین علیهم السلام بنا بر روایات موجود در میزان الحکمه  عبارتند از :
1) وضوی  مستمر
2} نیکِی به اهل خانه
3} زیارت  قبر امام حسین علیه السلام
4}شادمان کردن والدین
5}صبح زود صبحانه خوردن
6}قرض کم داشتن
7)خوش  نیت  بودن
8)صله رحم
9)کفش خوب ÷وشیدن
10)امیزش کم با زنان
                                                                  سید جعفر مشیرفراهی
 
 
نوشته شده در روز ساعت 04:33:58 ب.ظ توسط سيد محمدجعفر مشيرفراهي نظردهيد (0)
نوروز-89
پيشا پيش عيد نوروز را تبريك و سالي پر بار ، با نشاط همراه با اميد ، تلاش و موفقيت را آرزومندم  انشاء الله سال فرج امام زمان(ع) باشد  و دعاي همه هنگام سال تحويل« اللهم عجل لوليك الفرج»
 

رسم ها و آيـيـن هاي نوروزي که از روزگاران کهن برگزاري آن ها از نسلي به نسل بعد به ارث رسيده، به ناگزير با دگرگوني شيوه هاي زندگي، تکنولوژي هاي صنعتي و ماشيني، سازمان هاي اداري، شغـل ها، قانون ها، وسايـل ارتباط جمعي جديـد - چنان که خواهيم ديد - بدون آنکه هويـت خود را از دست بدهد، تحول يافته است.از آداب و رسم هاي کهن پـيـش از نوروز، بايستي از زيارت اهل قبور و خانه تکاني و...ياد کرد.  

1-روزهاي مردگان و پنجشنبه آخر سال
يکي از آيـين هاي کهن پـيش از نوروز ياد کردن از مردگان است که به اين مناسبت به گورستان مي روند و خوراک مي برند و به ديگران مي دهند. زردشـتيان معـتـقدند که : " روان و فروهر مردگان، هيچ گاه کسي را که بوي تعلق داشت فراموش نمي کند و هر سال هنگام جشن فروردين به خانه و کاشانه خود برمي گردند ". 

در روزهاي پنجه، از جمله رسم ها، تهيه کردن غذا، آيـيني مذهبي بوده، ابوريحان مي نويسد:  ... و گبرکان در اين پنج روز خورش و شراب نهند، روان هاي مردگان را و همي گويند، که جان مرده بيايد و آن غذا گيرد. غذا پختن و بر مزار مردگان بردن در قرن چهارم رسم بوده است؛ از خوارزم تا فارس : خوارزميان پنج روز آخر اسفند و پنج روز ديگري که در پي آن است و ملحق به اين ماه مانند اهالي فارس، در روزهاي فروردگان براي ارواح مردگان در گورستان غذا مي گذارند. 

يکي از صورت هاي برجا ماندهً اين رسم، در شهر و روستا، به گورستان رفتن " پنجشنبه آخر سال " است، به ويژه خانواده هايي که در طول سال عضوي را از دست داده اند. رفتن به زيارتگاه ها و " زيارت اهل قبور "، در پنجشنبه - و نيز، روز پـيش از نوروز و بامداد نخستين روز سال - رسمي عام است. در اين روز، خانواده ها خوراک ( پلو خورش )، نان، حلوا و خرما بر مزار نزديکان مي گذارند و بر مزار تازه گذشتگان شمع، يا چراغ روشن مي کنند.  در برخي از شهرهاي ايران، روز پيش از عيد، خانواده هاي عزادار، از خويشان و نزديکان با غذا و حلوا پذيرايي مي کنند و در سر مزار جمع مي شوند. و نيز رسم است که ايرانيان شيعه، در موقع سال تحويل، به زيارت قبر امامان و امامزادگان ميروند.  

2-خانه تکاني
اصطلاح " خانه تکاني " را بيشتر در مورد شستن، تميز کردن، نو خريدن، تعمير کردن ابزارها، فرش ها، لباس ها، به مناسبت فرا رسيدن نوروز، به کار مي برند. در اين خانه تکاني، که سه تا چهار هفته طول مي کشد، بايستي تمامي ابزارها و وسيله هايي که در خانه است، جا به جا، تميز، تعـمير و معاينه شده و دوباره به جاي خود قرار گيرد. برخي از ابزارهاي سنگين وزن، يا فرش ها، تابلو ها، پرده ها و وسيله هاي ديگر، فقط سالي يک بار، آن هم در خانه تکاني نوروزي، جا به جا و تميز مي شود.  در برخي از شهرهاي آذربايجان نخستين چهارشنبهً ماه اسفند ( چهارشنبه موله) به شستن و تميز کردن فرش هاي خانه اختصاص دارد. 

خانه تکاني امسال، در خانه تکاني شهر نيز سرايت کرد :  مسئـول خدمات شهري شهرداري تهران در مصاحبه اي گفت : از آن جا که ايراني ها براساس يک سنت حسنه همه ساله در واپسين روزهاي سال اقدام به نظافت و پاکيزه گي منازل خود مي کنند، شهرداري تهران نيز براي دستيابي به شهري پاکيزه و تميز همگام و همراه با مردم، نسبت به لکه گيري گذرگاه ها و جمع آوري نخاله ها و ضايعات شهري در مناطق بيست گانه شهرداري تهران اقدام مي کند.  

3- کاشتن سبزه
اسفند ماه، ماه پاياني زمستان، هنگام کاشتن دانه و غله است. کاشتن " سبزه عيد " به صورت نمادين و شگون، از روزگاران کهن، در همهً     خانه ها و در بين همهً خانواده ها مرسوم است. 

در ايران کهن، " بـيست و پنج روز پيش از نوروز، در ميدان شهر، دوازده ستون از خشت خام بر پا مي شد، بر ستوني گندم، برستوني جو و به ترتيب، برنج، باقلا، کاجيله ( گياهي است از تيرهً مرکبان، که ساقه آن به 50 سانـتي متر است )، ارزن، ذرت، لوبـيا، نخود، کنجد، عدس و ماش ميکاشتـند؛ و در ششمين روز فروردين، با سرود و ترنم و شادي، اين سبزه ها را مي کندند و براي فرخندگي به هر سو مي پراکندند ".  و ابوريحان نقـل مي کند که : " اين رسم در ايرانيان پايدار ماند که روز نوروز در کنار خانه هفت صنف از غلات در هفت اسطوانه بکارند و از رويـيدن اين غلات، به خوبي و بدي زراعت و حاصل ساليانه حدس بزنند ".  

امروز، در همهً خانه ها رسم است که ده روز يا دو هفته پيش از نوروز، در ظرف هاي کوچک و بزرگ، کاسه، بشقاب، پشت کوزه و ... دانه هايي چون گندم، عدس، ماش و ... مي کارند.  موقع سال تحويل و روي سفره "هفت سين " بايستي سبزه بگذارند. در برخي از شهرهاي آذربايجان، سومين چهارشنبه به خيس کردن و کاشتن گندم و عدس براي سبزه هاي نوروزي اختصاص دارد.  اين سبزه ها را در خانواده ها تا روز سيزده نگه داشته، و در اين روز زماني که براي " سيزده بدر " از خانه بـيرون مي روند، در آب روان مي اندازند. 

4-سفره هفت سين
رسم و باوري کهن است که همهً اعضاي خانواده در موقع سال تحويل ( لحظهً ورود خورشيد به برج حمل ) در خانه و کاشانه خود در کنار سفره هفت سين گرد آيند.  در سفره سفيد رنگ هفت سين، از جمله، هفت رويـيدني خوراکي است که با حرف " س " آغاز مي شود، و نماد و شگوني بر فراواني رويـيدني ها و فراورده هاي کشاورزي است - چون سيب، سبزه، سنجد، سماق، سير، سرکه، سمنو و مانند اين ها- مي گذارند. افزون بر آن آينه، شمع، ظرفي شير، ظرفي آب که نارنج در آن است، تخم مرغ رنگ کرده، تخم مرغي روي آينه، ماهي قرمز، نان، سبزي، گلاب، گل، سنبل، سکه و کتاب ديني ( مسلمانان قرآن و زردشتيان اوستا و ... ) نيز زينت بخش سفرهً هفت سين است. اين سفره در بيشتر خانه ها تا روز سيزده گسترده است.  

در برخي از نوشته ها از سفره هفت شين (هفت رويـيدني که با حرف شين آغاز مي شود) سخن رفته و آن را رسمي کهن تر دانسته اند.  در ريشه يابي واژهً هفت سين نظرهاي ديگري چون هفت چين ( هفت رويـيدني از کشتزار چيده شده ) و هفت سيني از فراورده هاي کشاورزي نيز بيان شده است.  پراکندگي نظرها ممکن است به اين سبب باشد که در کتاب هاي تاريخي و ادبي کهن اشاره اي به هفت سين نشده و از دورهً قاجاريه است که درباره باورها و رفتارها و رسم هاي عاميانهً مردم تحقيق و بحث و اظهار نظر آغاز شده است. نمي دانيم که آيا پيش از قاآني هم شاعري هفت سين را در شعر خود آورده است؟

       سين ساغر بس بود ما را در اين نوروز روز             گو نباشد هفت سين رندان دُرد آشام را

ميرزاده عشقي نيز در " نوروزي نامه " در اسلامبول در مسمطي براي آگاهي مردم آن ديار سروده : 

همه ايرانيان نوروز را از ياد بود کي

بپا سازند از مازندران تا شوش و ملک ري

بساط هفت سين چينند و بنشينند دور وي

5- پوشيدن لباس نو
پوشيدن لباس نو در آيـين هاي نوروزي، رسمي همگاني است. تهيه لباس، براي سال تحويل، فقير و غني را به خود مشغـول مي دارد. در جامعه سنتي توجه به تهيدستان و زيردستان براي تهيه لباس نوروزي - به ويژه براي کودکان - رسمي در حد الزام بود. خلعـت دادن پادشاهان و اميران در جشن نوروز، براي نو پوشاندن کارگزاران و زير دستان بود. ابوريحان بـيروني مي نويسد : " رسم ملوک خراسان اين است که در اين موسم به سپاهيان خود لباس بهاري و تابستاني مي دهند ". مورخان و شاعران از خلعـت بخشيدن هاي نوروزي فراوان ياد کرده اند. و براي اين باور است که در وقف نامهً حاجي شفيع ابريشمي زنجاني آمده است :هر سال شب هاي عيد نوروز پنجاه دست لباس دخترانه و پنجاه دست لباس پسرانه، همراه کفش و جوراب از عوايد موقوفه تهيه و به اطفال يتيم تحويل شود.  

سفرنامه نويسان دوره صفويه و قاجاريه، در شرح و وصف جشن هاي نوروزي، از لباس هاي فاخر مردم فراوان ياد کرده اند. خريد لباس نو و برخي وسيله هاي فرسوده اي که به مناسبت نوروز نياز به " نو " ساختن دارد، رقم عمدهً هزينه هاي فصلي - و گاه سالانه - خانواده ها را تشکيل ميدهد.  بسياري از خانواده ها که در سوگ يکي از نزديکان لباس سياه پوشيده اند، به مناسبت نوروز، به ويژه هنگام سال تحويل، لباسي ديگر ميـپوشند. کساني که به هر علت لباس نو ندارند، مي کوشند هر قدر هم اندک - جوراب، پيراهن - در هنگام سال تحويل، نو بـپوشند. 

در گذشته که فروشگاه ها و بازارهاي فروش لباس دوخته نبود و مردم دوختن لباس خود را به خياط ها سفارش مي دادند، نوبت هاي دوخت و کار شبانه روزي خياطان يکي از دشواري هاي خانواده ها بود.  اگر در روزهاي پيش از نوروز، در خانواده ها، محله ها، مدرسه ها و سازمان هاي نيکوکاري رسم است که براي کودکان نيازمند لباس تهيه کنند، اين کار نيک پيش از آنکه براي کمک و همراهي باشد، براي لباس نو پوشاندن به کودکان در جشن نوروز است.  

اين باور کهن را در نوشته ها، توصيه ها و توصيف هاي نوروزي، همواره مي بـينيم که : از طبـيعت پـيروي کنيم، از درختان ياد بگيريم و با آمدن بهار، لباس نو بـپوشيم، که شگون شادماني و آرامش است.  

 
نوشته شده در روز ساعت 04:49:40 ب.ظ توسط سيد ضياء ميرعمادي نظردهيد (0)
در خانه پيامبر
http://entezarioun.persiangig.com/image/2wrp9ag%5b1%5d.jpg

در خانه پيامبر

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم حضرت على (ع) را به خانه خود مى‏برداز آنجا كه خدا مى‏خواهد ولى بزرگ دين او در خانه پيامبر بزرگ شود وتحت تربيت رسول خدا قرار گيرد، توجه پيامبر را به اين كار معطوف مى‏دارد. مورخان اسلامى مى‏نويسند:

خشكسالى عجيبى در مكه واقع شد.ابوطالب، عموى پيامبر، با عايله وهزينه سنگينى روبرو بود. پيامبر با عموى ديگر خود، عباس، كه ثروت ومكنت مالى او بيش از ابوطالب بود به گفتگو پرداخت وهر دو توافق كردند كه هركدام يكى از فرزندان ابوطالب را به خانه خود ببرد تا در روزهاى قحطى گشايشى در كار ابوطالب پديد آيد. از اين جهت عباس، جعفر را وپيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم حضرت على را به خانه خود بردند. (1)

اين بار كه امير مؤمنان به طور كامل در اختيار پيامبر قرار گرفت از خرمن اخلاق وفضايل انسانى او بهره‏هاى بسيار برد وموفق شد تحت رهبرى پيامبر به عاليترين مدارج كمال خود برسد. امام -عليه السلام در سخنان خود به چنين ايام ومراقبت هاى خاص پيامبر اشاره كرده، مى‏فرمايد:

ولقد كنت اتبعه اتباع الفصيل اثر امه يرفع لي كل يوم من اخلاقه علما ويامرني بالاقتداء به. (2)

من به سان بچه ناقه‏اى كه به دنبال مادر خود مى‏رود در پى پيامبر مى‏رفتم; هر روز يكى از فضايل اخلاقى خود را به من تعليم مى‏كرد ودستور مى‏داد كه ازآن پيروى كنم.

حضرت على(ع) در غار حرا

پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم پيش ازآنكه مبعوث به رسالت‏شود، همه ساله يك ماه تمام را در غار حرا به عبادت مى‏پرداخت ودر پايان ماه از كوه سرازير مى‏شد ويكسره به مسجد الحرام مى‏رفت وهفت‏بار خانه خدا را طواف مى‏كرد وسپس به منزل خود باز مى‏گشت.

در اينجا اين سؤال پيش مى‏آيد كه با عنايت‏شديدى كه پيامبر نسبت‏به حضرت على داشت آيا او را همراه خود به آن محل عجيب عبادت ونيايش مى‏برد يا او را در اين مدت ترك مى‏گفت؟

قراين نشان مى‏دهد از هنگامى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم حضرت على -عليه السلام را به خانه خود برد هرگز روزى او را ترك نگفت.مورخان مى‏نويسند:

على آنچنان با پيامبر همراه بود كه هرگاه پيامبر از شهر خارج مى‏شد وبه كوه وبيابان مى‏رفت او را همراه خود مى‏برد. (3)

ابن ابى الحديد مى‏گويد:

احاديث صحيح حاكى است كه وقتى جبرئيل براى نخستين بار بر پيامبر نازل شد و او را به مقام رسالت مفتخر ساخت على در كنار حضرتش بود.آن روز از روزهاى همان ماه بود كه پيامبر براى عبادت به كوه حرا رفته بود.

امير مؤمنان، خودد ر اين باره مى‏فرمايد:

«ولقد كان يجاور في كل سنة بحراء فاراه ولا يراه غيري...». (4)

پيامبر هر سال در كوه حرا به عبادت مى‏پرداخت وجز من كسى او را نمى‏ديد.

اين جمله اگر چه مى‏تواند ناظر به مجاورت پيامبر در حرا در دوران پس از رسالت‏باشد ولى قراين گذشته واينكه مجاورت پيامبر در حرا غالبا قبل از رسالت‏بوده است تاييد مى‏كند كه اين جمله ناظر به دوران قبل از رسالت است.

طهارت نفسانى حضرت على -عليه السلام وپرورش پيگير پيامبر از او سبب شد كه در همان دوران كودكى، با قلب حساس وديده نافذ وگوش شنواى خود، چيزهايى را ببيند واصواتى را بشنود كه براى مردم عادى ديدن وشنيدن آنها ممكن نيست; چنانكه امام، خود در اين زمينه مى‏فرمايد:

«ارى نور الوحي و الرسالة و اشم ريح النبوة‏». (5)

من در همان دوران كودكى، به هنگامى كه در حرا كنار پيامبر بودم، نور وحى ورسالت را كه به سوى پيامبر سرازير بود مى‏ديدم وبوى پاك نبوت را از او استشمام مى‏كردم.

امام صادق -عليه السلام مى‏فرمايد:

امير مؤمنان پيش از بعثت پيامبر اسلام نور رسالت وصداى فرشته وحى را مى‏شنيد.

در لحظه بزرگ وشگفت تلقى وحى پيامبر به حضرت على فرمود:

اگر من خاتم پيامبران نبودم پس از من تو شايستگى مقام نبوت را داشتى، ولى تو وصى ووارث من هستى، تو سرور اوصيا وپيشواى متقيانى. (6)

امير مؤمنان در باره شنيدن صداهاى غيبى در دوران كودكى چنين مى‏فرمايد:هنگام نزول وحى بر پيامبر صداى ناله‏اى به گوش من رسيد; به رسول خدا عرض كردم اين ناله چيست؟ فرمود: اين ناله شيطان است وعلت ناله اش اين است كه پس از بعثت من از اينكه در روى زمين مورد پرستش واقع شود نوميد شد. سپس پيامبر رو به حضرت على كرد وگفت:

«انك تسمع ما اسمع و ترى ما ارى، الا انك لست‏بنبى و لكنك لوزير». (7)

تو آنچه را كه من مى‏شنوم ومى‏بينم مى‏شنوى ومى‏بينى، جز اينكه تو پيامبر نيستى بلكه وزير وياور من هستى.

پى‏نوشتها:

1- سيره ابن هشام، ج‏1، ص‏236.

2- نهج البلاغه عبده، ج‏2، ص‏182.

3- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏13، ص‏208.

4- نهج البلاغه، خطبه‏187(قاصعه).

5- پيش از آنكه پيامبر اسلام از طرف خدا به مقام رسالت‏برسد وحى وصداهاى غيبى را به صورت مرموزى، كه در روايات بيان شده است، درك مى‏كرد. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏13، ص‏197.

6- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏13، ص‏310.

7- نهج البلاغه، خطبه قاصعه.

فروغ ولايت ص‏18

آيت الله شيخ جعفرسبحان
 
نوشته شده در روز ساعت 04:12:13 ب.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
ولادت على عليه السلام

http://xman2.persiangig.com/image/ya%20ali/23vdzj7.jpg

ازدواج حضرت محمد«ص‏»با خديجه،سبب شد تا آن‏بزرگوار با انتقال به خانه جديد و تشكيل خانواده،از استقلال‏بيشترى در زندگى خويش برخوردار گشته،و شالوده زندگى‏خود را بر آن اساس پى‏ريزى كند.

از اين سال-كه سال بيست و پنجم عمر رسول خدا(ص)

بود-تا سال سى‏ام عمر آن حضرت،اتفاق مهمى كه در تاريخ‏ضبط شده باشد در زندگانى آن بزرگوار ذكر نشده،و بنابر طبق‏روايات مشهور علماى شيعه و اهل سنت،در سال سى‏ام عمر آن‏حضرت بود كه على بن ابى طالب عليه السلام در خانه ابوطالب‏به دنيا آمد،و چون اين حادثه تاريخى و بزرگ از جهات متعددى-حتى در اصل خلقت-مربوط به زندگانى رسول خدا(ص)

مى‏شود،و پس از يكى دو سال نيز-بشرحى كه بعدا خواهيم‏گفت-اين مولود جديد به خانه محمد«ص‏»منتقل گرديد و به‏صورت فرزندى براى آن بزرگوار درآمد،لازم است مقدارى درباره ولادت على عليه السلام،در اينجا بحث‏شود.

ولادت على (عليه السلام)

هنگامى كه پيغمبر آينده اسلام به سن سى سالگى رسيد، حادثه‏اى بس بزرگ در شهرمكه روى داد كه از رجهت‏بى‏نظير بود، و بيش از هر كس به خاندان آن حضرت مربوط مى‏شد. اين حادثه بزرگ ولادت على (عليه السلام) در خانه كعبه بود كه گدشته از عموم دانشمندان شيعه، جمعى از علماى منصف عامه نيز آن را اعتراف دارند.

علامه فقيد معاصر شيخ آقا بزرگ تهرانى مى‏نويسد: «آقا مهدى بن محمد تقى بن ابراهيم نقوى معاصر و متولد در سال 1316 ه ازاحفاد سيد دلدار على هندى دانشمند و فقيه مشهور شيعه در ديار هند، در كتاب «على و الكعبه‏» كه در 44 صفحه چاپ شده است، از 22 كتاب از كتب علماى عامه نقل مى‏كند كه تصريح كرده‏اند على (عليه السلام) در كعبه متولد شده است.

و هم مى‏گويد: علامه ميرزا محمد على اردوباردى متولد 1312 ه (از علماى بزرگ معاصر درنجف اشرف) كتاب «اميرالمؤمنين و الكعبه‏» در اثبات ولادت حضرت امير در بيت الحرام را تاليف نموده كه در باب خود كتابى ابتكارى است. (1)

علامه امينى به تفصيل پيرامون ولادت على (عليه السلام) دركعبه بحث نموده و ازجمله از دانشمند عاليقدر عامه حاكم نيشابورى در كتاب «مستدرك صحيحين‏» ج 3 ص 483 نقل مى‏كند كه گفته است: «اخبار به تواتر رسيده كه فاطمه دختر اسد، اميرالمؤمنين على بن ابيطالب كرم الله وجهه را در درون كعبه زائيد.

و از كنجى شافعى دركتاب «كفايه‏» نقل كرده كه از طريق ابن نجار از حاكم نيشابورى روايت نموده كه گفته است: «امير (2)
المؤمنين على بن ابيطالب درمكه در خانه خدا، شب جمعه سيزدهم ماه رجب سى سال گذشته از عام الفيل متولد
گرديد. نه قبل و نه بعد از وى مولودى در بيت الله الحرام جز او متولد نگرديد، و اين كرامتى براى آن حضرت بو به خاطر
مقام با عظمت او بود.»

به پيروى از وى، احمد بن عبدالرحيم دهلوى مشهوربه «شاه ولى الله‏» پدر عبدالعزيز دهلوى مصنف كتاب «تحقه اثنى عشريه‏» (3) در كتاب «ازالة الخفاء» نوشته‏» نوشته است: «اخبار متواتر است كه فاطمه دختر اسد اميرالمؤمنين على را در درون كعبه زائيد. آن حضرت درروز جمعه سيردهم ماه رجب سى سال بعد ار عام الفيل در كعبه متولد گرديد، و هيچ كس جز او نه قبل و نه بعد از وى در كعبه متولد نگرديد».

شهاب الدين سيد محمود الوسى صاحب تفسير كبير در كتاب شرح قصيده عينية عبدالباقى افندى عمرى ص 15 در ذيل اين بيت قصيده او در مدح مولاى متقيان: انت العلى الذى فوق العلى رفعا ببطن مكة عندالبيت اذ وضعا

مى‏نويسد: «اينكه امير كرم الله وجهه در خانه خدا متولد شده، در دنيا امرى مشهور، و در كتب فرقين سنى و شيعه ذكر شده است‏».

تا آنجا كه مى‏گويد: «جز او كرم الله وجهه كسى در خانه خدا متولد نشده و چقدر مناسب است كه امام ائمه در محلى كه قبله مسلمين است متولد گردد. سبحان من يضع الاشياء فى مواضعها و هو احكم الحاكمين (4)

در تكميل سخن نغز شهاب الدين دانشمند و مفسر بزرگ سنى مى‏گوئيم جالبتر اينكه امام ائمه مسلمين حضرت اميرالمؤمنين على (عليه السلام)، تنها كسى كه در خانه خدا «كعبه‏» قبله‏همه مسلمانان جهان متولد شد، سرانجام نيزدرمحراب مسجد كوفه خانه خدا ضربت‏خورد كه بر آثرآنبا فرق شكافته به افتخار شهادت نائل گرديد. شيعيان جهان نيز اين افتخار را يافته‏اند كه چنين مولود مبارك و وجود مقدس را امام اول مسلمين و خليفه بلافصل پيغمبر خاتم (صلى الله عليه و آله) بدانند.

در كعبه شد پديدار و به محراب شد شهيد نازم به حسن مطلع و حسن ختام

وى جلال الدين محمد دوانى فيلسوف مشهور درگذشته سال 908 ه كه از مفاخر علماى عامه بوده و فقط در اواخر عمر شيعه شده است، در كتاب فارسى «نور الهدايه فى اثبات الولايه‏» مى‏نويسد: «اين كه جمهور اهل سنت از ميان تمام صحابه پيغمبر فقط به على (عليه السلام) «كرم الله وجهه‏» مى‏گويند (يعنى گرامى باد رخسار او) به دو علت است:

يكى اين كه در ميان صحابه تنها على (عليه السلام) بوده است كه قبل ازبلوغ اسلام آورد، و هرگز در مقابل بت نايستاد و كرنش نكرد، و ديگر اين كه نشته‏اند; زمانى كه فاطمه دختر اسد مادر على (عليه السلام) آبستن به حضرت بود، هرگاه محمد بن عبدالله (صلى الله عليه و آله) درا مى‏ديد، ناگهان به احترام آن حضرت برمى‏خواست و اداى احترام مى‏كرد.

پيغمبر آينده اسلام روزى گفت: اى مادر! تو آبستنى، من راضى نيستم براى من اين طور از جا برخيزى، فاطمه گفت: به خدا قسم هرگاه شما را مى‏بينم،جنينى كه در شكم دارم طورى جابجا مى‏شود كه مرا ناگزير مى‏سازد از جا بلند شوم!

فاطمه مادر على (عليه السلام) و دختراسد بن هاشم، يعنى دختر عموى شوهر خود ابوطالب بود، و آنها نخستين (5)
همسرانى بودند كه به هاشم نسبت مى‏رساندند. اين بانوى بزرگزاده كه افتخار پرستارى از پيغمبر خدا را داشت، در روز
13 رجب آن سال كه درد زائيدن بروى فشار وارد ساخت، آمد و در مقابل كعبه، خانه خدا ايستاد و گفت: پروردگار! تو را به
عظمت اين خانه و به مقام كسى كه آن را بنا كرده است، سوگند مى‏دهم درد زائيدن را بر من آسان گردان!

كسانى كه ناظر بودند با كمال تعجب ديدند ناگهان ضلع بالاى حجر الاسود شكست، و فاطمه همسرابوطالب به درون كعبه رفت و شكاف ديوار بهم آمد. (6) موضوع بلافاصله دهن به دهن گشت و به گوش مرد و زن مكه رسيد، و همه منتظر بودند ببينند سرانجام آن ماجراى شگفت انگيز چه خواهد بود.

همسر ابوطالب سه روز در خانه كعبه به سر برد. روز چهارم كسانى كه پيرامون كعبه گرد آمده بودند ديدند ديوار كعبه از همان جا بار ديگر شكاف برداشت و آن بانوى سرفراز در حالى كه نوزاد خود را در آغوش داشت از درون خانه خدا بيرون آمد.

همسر ابوطالب خطاب به حاضران گفت: اى مردم! خداوند مرا به خاطر نوزاد پاك سرشتم بر زنان ديگر برترى داد. زيرا هيچ زنى تا كنون اجازه نداشته است كه در خانه خدا وضع حمل كند.

ولى خداوند خانه‏اش را در اختيار من گذاشت تا فرزند خود را در آن جايگاه مقدس بزايم (7) سپس به خانه آمد. پيغمبر آينده اسلام كه از ماجرا اطلاع يافته بود، در خانه ابوطالب بود. نوزاد تا آن لحظه چشم باز نكرده بود. نخستين بارى كه چشم گشود، لحظه‏اى بود كه پيغمبر ضمن تبريك به زن عمويش نوزاد را از آغوش او گرفت و اولين نگاه نوزاد هم به روى محمد (صلى الله عليه و آله) بود.

پيغمبر صورت نوزاد را بوسيد و نام او را «على‏» گذارد، و به عمو و زن عمويش مژده داد كه نوزاد، آينده‏اى بس درخشان دارد.

به گفته شاعر:

صدف آسا جهان آفرينش درخشان گوهرى والا گهر زاد ز بعد قرنها گيتى هنر كرد كه اينسان قهرمانى باهنر زاد پدرها بعد از اين هرگز نبينند كه ديگر مادرى اينسان پسر زاد فرى بر مادر نيكو سرشتش غزال ماده گوئى شير نر زاد

پى‏نوشتها:

1- (الذريعه الى تصانيف الشيعه ج 2 ص 352)

2- (وقد تواتر الاخبار ان فاطمة بنت اسد ولدت اميرالمؤمنين على بن ابيطالب كرم الله وجهه فى جوف الكعبه.)

3- (تحفه اثنى عشريه كتابى بزرگ در در شيعه است، و هموطن او سيد عاليقدر مير حامد حسين نيشابورى هندى كتاب باعظمت «عقبات الانوار» را در رد آن نوشت.)

4- (الغدير ج 6 ص 22)

5- (كتاب نور الهدايه جلال الدين به ضميمه شرح زندگانياو تاليف نويسنده‏اين سطور به طبع رسيده است. به آنجا مراجعه شود.)

6- (اين نقطه تا اين اواخر در ديوار كعبه مشخص بود. بيشتر زائران شيعه هنگام طواف خانه كعبه چون به آن نقطه مى‏رسند كه هنوز هم علامتى دارد آن را مى‏بوسند.)

7- (راجع به ولادت على عليه السلام دركعبه و خانه خدا گذشته از «الغدير» به كتب ياد شده متن هم مراجعه شود، و چه خوبست كه يكى از دانشمندان، آنها را در كتابى به فارسى و عربى منتشر سازد.)

تاريخ اسلام صفحه 72

على دوانى

 
نوشته شده در روز ساعت 09:01:13 ب.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
من تو را بیشتر

(( من تو را بیشتر ))


به اوگفتم دوستت دارم بی تفاوت ازکنارم گذشت ومرارهاکرد.به دیگری گفتم اونیزهیچ نگفت
ورفت.به دیگری گفتم اونیزبانگاهی تواهم ازسرزنش ازکنارم گذشت ودیگری .....ولی هیچکس
صدای قلبم رانشنید.
ناامیدبرزمین نشستم.وجودم ازشدت دردواندوه می لرزید.دست های لرزانم راباناامیدی روبه
آسمان بلندکردم ونالیدم((دوستت دارم))
بلافاصله صدای گرم وآشنا جواب داد(( من تو را بیشتر ))

 
نوشته شده در روز ساعت 11:19:21 ق.ظ توسط محمد رحيميان اميري نظردهيد (0)
خانه تکانی






يک سال ديگه گذشت! من و شما يک سال ديگه رو هم پشت سر گذاشتيم. چند سالمون شده؟ چقدر قرار گذاشتيم و شکستيم؟

آخر سال که ميشه ميشينيم و فکر ميکنيم که چقدر به اهدافي که براي خودمون تعيين کرده بوديم در اين سالي که گذشت رسيديم! اهداف مالي ، تحصيلي ، شغلي ، علمي و... اگه به يکي از اونها نرسيديم ميشينيم و فکر ميکنيم که چرا؟

چه موانعي باعث اين عدم موفقيت شده و تصميم مي گيريم به نحوي اون رو برطرف کنيم.

پس چرا براي رسيدن به بالاترين مقامي که بايد به اون برسيم برنامه‌اي جدي نداريم؟

مقام خليفه اللهي انسان که با رسيدن به جايگاه "بندگي" محقق ميشه! بالاترين ارزش يک انسان اينه که يک عبد باشه. يک عبد مخلص. يک عبد ذليل و حقير و مسکين و مستکين که هيچي از خودش نداشته باشه. بالاترين مقامي که هر روز برترين مخلوق خداوند رو به اون مقام ميشناسيم! اَشهَدُ اَنَّ مُحَمّد عَبدُهُ و رَسولُه.

همين امروز رو با سال قبل مقايسه کنيم. آيا تونستيم يک قدم به خدا نزديکتر بشيم؟ يا کيلومترها ازش دور شديم؟ در سالي که گذشت، با اعمالمون چقدر تونستيم رضايت امام زمانمون (روحي فداه) رو جلب کنيم که رضايت خداوند هم در گرو رضايت ايشون است؟ يا خدايي نکرده چقدر با کارهامون ، غمي رو غمهاي غروبهاي جمعه‌ي ايشون گذاشتيم؟

قبل از شروع سال جديد همه رسم دارند که منزلشون رو تميز کنند.

القَلبُ حَرَمَ الله!

چرا ما خونه‌هاي دلمون رو تميز نکنيم؟


 
نوشته شده در روز ساعت 11:14:20 ق.ظ توسط محمد رحيميان اميري نظردهيد (0)
ضربتى كه از عبادت جن و انس برتر بود

http://minaaaaa.persiangig.com/image/12.jpg

متجاوز از بيست تن از دانشمندان و مورخين و مفسرين اهل سنت (1) از رسول خدا(ص)با اختلاف اندكى نقل كرده‏اند كه پيغمبر خدا درباره آن ضربتى كه على(ع)در آن روز به عمرو زد و او را كشت فرمود:

«ضربة على يوم الخندق افضل من عبادة الثقلين.»

[ضربت على در روز خندق از عبادت جن و انس برتر است.]

و در نقل ديگرى است كه فرمود:

«ضربة على يوم الخندق أفضل من أعمال امتى الى يوم القيامة».

و در مجمع البيان طبرسى(ره)از حذيفه نقل شده كه رسول خدا(ص)به على فرمود:

اى على مژده باد تو را كه اگر عمل تو را بتنهايى در اين روز با عمل تمامى امت محمد بسنجند عمل تو بر آنها مى‏چربد،زيرا خانه‏اى از خانه‏هاى مشركان نيست مگر آنكه با كشته شدن عمرو خوارى و زبونى در آن وارد شد،و خانه‏اى از مسلمانان نيست جز آنكه با قتل او عزت و شوكتى در آن داخل گرديد.و ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه (2) درباره شجاعت آن حضرت در آن روز و قتل عمرو بن عبدود گويد:اهميت آن خيلى مهمتر از آن است كه كسى بگويد:مهم بود،و بزرگتر از آن است كه بگويد:بزرگ بود (3) و بهتر آن است كه آنچه را استاد ابو الهذيل در اين باره گفته است بگوييم،وى در پاسخ مردى كه از او پرسيد:آيا منزلت و مقام على در پيشگاه خدا بيشتر است يا منزلت ابو بكر؟وى در پاسخش گفت:اى برادر زاده به خدا سوگند مبارزه على در جنگ خندق با عمرو به اعمال همه مهاجر و انصار و طاعات و عبادات آنها همگى مى‏چربد تا چه رسد به ابى بكر تنها!

و شارح مذكور دنبال گفتار بالا را ادامه داده مى‏گويد:و مناسب با اين سخن بلكه بالاتر از آن روايتى است كه از حذيفة بن يمان روايت شده،و اصل آن روايت را ربيعة بن مالك نقل كرده گويد:به نزد حذيفه رفتم و بدو گفتم:اى ابا عبد الله مردم درباره على بن ابيطالب و فضايل و منقبتهاى او حديثهايى مى‏گويند كه اهل بصيرت بدانها خرده گرفته مى‏گويند:شما درباره اين مرد افراط مى‏كنيد!اكنون تو براى من حديثى بگو تا آن را براى مردم بگويم؟

حذيفه گفت:اى ربيعه از من درباره على چه مى‏پرسى؟و من براى تو چه بگويم؟

سوگند بدانكه جان حذيفه به دست اوست اگر همه اعمال امت محمد را از روزى كه خداى تعالى آن حضرات را به رسالت مبعوث فرمود تا به امروز همه را در يك كفه بگذارند و يك عمل تنها از اعمال على را در كفه ديگر بگذارند آن يك عمل بر همه اعمال امت مى‏چربد!

ربيعه كه اين سخن را شنيد گفت:اين سخنى است كه قابل تحمل نيست و من پندارم كه اين سخن گزافه و تندروى باشد!

حذيفه گفت:اى احمق چگونه قابل تحمل و قبول نيست؟و كجا بودند مسلمانان در جنگ خندق آن گاه كه عمرو و همراهانش از خندق عبور كرده و مبارز طلبيدند و جزع و وحشت همه را گرفت تا آن گاه كه على(ع)به جنگ او رفت و او را به قتل‏رسانيد.سوگند بدانكه جان حذيفه به دست اوست عمل على در آن روز برتر و بزرگتر از اعمال امت محمد است تا به امروز و تا روزى كه قيامت بر پا شود!

نگارنده گويد:از آنچه نقل شد علت و سبب اين فضيلت و برترى عمل نيز معلوم مى‏شود زيرا ارزش عمل روى ارزش و مقدار تأثيرى است كه در پيشبرد هدف گذارده،و چنانكه از روايات گذشته معلوم شد با كشته شدن عمرو بن عبدود صولت شرك و بت پرستى در جزيرة العرب و سراسر جهان آن روز شكسته شد،و مشركان و دشمنان اسلام از آن پس ديگر نتوانستند اظهار وجودى در برابر اسلام و مسلمين بنمايند و قد علم كنند.

چنانكه همين ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه (4) روايت كرده كه چون عمرو بن عبدود كشته شد رسول خدا(ص)فرمود:

«ذهب ريحهم و لا يغزوننا بعد اليوم و نحن نغزوهم انشاء الله».

[از امروز به بعد ديگر شوكت و عظمت اينان از ميان رفت و از اين پس ديگر به جنگ ما نخواهند آمد و ماييم كه در آيندهـاگر خدا بخواهدـبه جنگ آنان خواهيم رفت.]

و چنان شد كه رسول خدا(ص)فرموده بود چنانكه در فصول آينده خواهيم خواند.و از اين روست كه خود دانشمندان و نويسندگان اهل سنت جواب دشمنان على(ع)و اهل بيت را در اينجا به عهده گرفته و به ياوه سراييهاشان پاسخ داده‏اند،چنانكه مؤلف كتاب سيره حلبيه در پاسخ ابن تيميه كه گفته است:

چگونه ممكن است كشتن كافر فضيلتش از عبادت جن و انس بيشتر باشد...؟

گفته است:

براى آنكه با اين كشتن دين يارى شد و كفر مخذول و نابود گشت! (5)

شيخ مفيد(ره)از ابى بكر بن ابى عياش نقل كرده كه گفته است:

«لقد ضرب على ضربة ما كان اعز منهاـيعنى ضربة عمرو بن عبدودـو لقد ضرب‏ضربة ما ضرب فى الاسلام أشأم منهاـيعنى ضربة ابن ملجم لعنه اللهـ»

[على(ع)ضربتى زد كه در اسلام ضربتى پر شوكت‏تر و پيروزمندانه‏تر از آن نبود و آن ضربتى بود كه به عمرو بن عبدود زد،و ضربتى هم خورد كه ميشومتر از آن ضربتى در اسلام نبود و آن ضربتى بود كه ابن ملجم لعنه اللهـبر آن حضرت زد.]

و جلال الدين سيوطى و ديگر از مفسران اهل سنت از ابن ابى حاتم و ابن مردويه و ابن عساكر از عبد الله بن مسعود روايت كرده،و از مفسرين شيعه نيز مرحوم طبرسى از عبد الله بن مسعود روايت كرده‏اند كه اين آيه را كه در سوره احزاب است و خداى تعالى فرمود:

«و كفى الله المؤمنين القتال»

[جنگ را از مؤمنان كفايت كرد.]

اين گونه قرائت كرده است:

«و كفى الله المؤمنين القتال بعلى بن ابيطالب»

[به وسيله على ابن ابيطالب(و شمشير او)خدا جنگ را از مؤمنان كفايت كرد.]نگارنده گويد :

با توجه به اشعار و مرثيه‏هايى نيز كه در مرگ عمرو بن عبدود به وسيله نزديكان او و يا شاعران آن زمان سروده شده بخوبى مى‏توان پى به عظمت عمل على(ع)برد و شاهد خوبى براى سخنان گذشته بالاست.

از آن جمله سخنان و اشعارى است كه از خواهر عمرو كه نامش عمره بوده نقل كنند كه چون بالاى كشته عمرو آمد و زره قيمتى او را بر تنش ديد پرسيد:قاتل او كيست؟گفتند:على بن ابيطالب.عمره گفت:«ما قتله الا كفو كريم»او را هماوردى بزرگوار به قتل رسانده سپس اشعار زير را گفت:

لو كان قاتل عمرو غير قاتله‏ 
لكنت ابكى عليه آخر الأبد 
لكن قاتله من لا يعاب به‏ 
من كان يدعى ابوه بيضة البلد

[اگر قاتل عمرو كسى جز على بود من براى هميشه بر او مى‏گريستم.ولى قاتلش‏كسى است كه از قتل او عيبى بر عمرو نيست،كسى كه پدرش يگانه شخصيت شهر(مكه)بود.]و سپس اشعار زير را سرود:

اسدان فى ضيق المكر تصاولا 
و كلاهما كفو كريم باسل (6)  
فتخالسا مهج النفوس كلاهما 
وسط المدار مخاتل و مقاتل (7)  
و كلاهما حضر القراع حفيظة 
لم يثنه عن ذاك شغل شاغل (8)  
فاذهب على فما ظفرت بمثله‏ 
قول سديد ليس فيه تحامل (9)  
و الثار عندى يا على فليتنى‏ 
ادركته و العقل منى كامل (10)  
ذلت قريش بعد مقتل فارس‏ 
فالذل مهلكها و خزى شامل (11)

و اشعار ديگرى كه هبيرة بن ابى وهب و مسافع بن عبد مناف و حسان بن ثابت و ديگران گفته‏اند و ذكر آنها موجب تطويل كلام و ملال خاطر خوانندگان ارجمند پارسى زبان مى‏شود.

پس از كشته شدن عمرو

همراهان عمرو بن عبدود كه هيچ باور نمى‏كردند پهلوان نامى و سالخورده عرب به اين سرعت به دست پوردلاور ابو طالب و سرباز فداكار اسلام از پاى در آيد،با اينكه هر كدام خود از جنگجويان و شجاعان محسوب مى‏شدند از ترس آنكه همگى به سرنوشت عمرو دچار گردند درنگ را جايز ندانسته و رو به فرار نهادند و برخى چون عكرمة بن ابى جهل و هبيرة بن ابى وهب براى آنكه بهتر بتوانند از آن معركه مرگبار بگريزند نيزه‏هاى خود را به زمين افكنده و گريختند و به هر زحمتى بود توانستند خودرا به آن سوى خندق و لشكر مشركين برسانند،تنها نوفل بن عبد الله بود كه هنگام پريدن از روى خندق پاى اسبش لغزيد و او را به درون خندق انداخت،مسلمانان كه چنان ديدند نزديك آمده و از هر سو به او سنگ مى‏زدند،نوفل كه چنان ديد فرياد زد:خوب است شرافتمندانه‏تر از اين مرا بكشيد و يكى از شما به درون خندق آيد تا من با او جنگ كنم.

باز هم على(ع)پا به درون خندق گذارد و او را به قتل رسانيد،و در نقل ديگرى است كه زبير اين كار را كرد و داخل خندق شده او را كشت.

و چون عمرو به قتل رسيد مشركين كسى را فرستادند تا جسد او را از پيغمبر به ده هزار درهم خريدارى كند،ولى رسول خدا(ص)پول آنها را قبول نكرد و جسد عمرو را به آنها داده فرمود :

«لا نأكل ثمن الموتى».

[ما پول مردگان را نمى‏خوريم!]

داستان ديگرى كه ضميمه شد و احزاب را به فرار مصمم ساخت

كشته شدن عمرو بن عبدود و به دنبال آن نوفل بن عبد الله رعبى سخت در دل مشركين انداخت و فكر بازگشت و فرار به مكه را در مغز آنها پرورانيد و در اين خلال كه كار بر مسلمانان نيز سخت شده بود اتفاق ديگرى افتاد كه براى مسلمانان بسيار سودمند واقع شد و يكسره جنگ را به سود مسلمانان پايان داد و احزاب را فرارى داد،و آن اسلام يكى از سرشناسان قبيله غطفانـيعنى نعيم بن مسعودـبود.

هنگام شام بود و رسول خدا(ص)نماز خفتن را خوانده و در فكر تنظيم سپاه و گماردن پاسداران آن شب براى نگهبانى بود كه ديد شخصى به جايگاه او نزديك گرديد و چون جلو آمد خود را معرفى كرده حضرت ديد نعيم بن مسعود است.

نعيم آهسته به رسول خدا(ص)عرض كرد:من مسلمان شده‏ام ولى هنوز كسى از نزديكان و قوم و قبيله‏ام از اسلام من مطلع نشده اينك آمده‏ام تا اگر دستورى فرمايى و كارى از من ساخته باشد انجام دهم!

پيغمبر بدو فرمود:تو يك نفر بيش نيستى،اما اگر بتوانى به وسيله‏اى ميان لشكر دشمن اختلاف بينداز،زيرا نيرنگ در جنگها به كار رود!

پى‏نوشتها:

1.به كتاب احقاق الحق،ج 6،صص 8ـ4 مراجعه شود.

2.همان،ج 4،ص .462

3.متن گفتارش اين است كه گويد:فاما الخرجة التى خرجها يوم الخندق الى عمرو بن عبدود فانها اجل من أن يقال جليلة،و اعظم من أن يقال عظيمة...»

4.همان،ص .463

5.سيره حلبيه،ج 2،ص .341

6.دو شير دلاور بودند كه در تنگناى معركه جنگ به يكديگر حمله ور شدند،و هر دو همتايى بزرگوار و دلير بودند.

7.هر دوى آنها در ميدان نبرد با نيرنگ و پيكار دل جانها را ربودند.

8.هر دو براى زدن و جنگيدن آماده شدند و هيچ سرگرم كننده‏اى نتوانست آن دو را باز گرداند .

9.اى على برو كه تاكنون به كسى مانند او دست نيافته‏اى و اين گفتارى پابرجاست كه مى‏گويم و حرف زور و نابجايى نيست.

10.و انتقام خون او با من است و اى كاش انتقام آن را تا وقتى كه خرد من كامل است مى‏گرفتم .

11.قريش پس از كشته شدن چنين سوارى خوار شد و اين خوارى قريش را نابود خواهد كرد.

 
نوشته شده در روز ساعت 04:14:49 ب.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
آيين پيامبر(ص) پيش از بعثت


https://www.sharemation.com/mahdia452004/rasoolallah.jpg


آيين پيامبر(ص) پيش از بعثت

اين مطلب از نظر تاريخ مسلم است كه:

اولا-رسول خدا(ص)در تمام دوران زندگى قبل از بعثت‏خود،لحظه‏اى در برابر بتها پرستش نكرد،و از آئين مشركين وبت‏پرستان و سنتها و مراسم شرك‏آلود و غلط ايشان پيروى نكرد،و از«اكل ميته‏»و ذبائحى كه نام خدا بر آنها ذكر نشده بودنمى‏خورد،و اينكه در صحيح بخارى و مسند احمد بن حنبل آمده‏است كه گويند:

براى رسولخدا(ص)سفره غذائى حاضر كردند،و زيد بن‏عمرو بن نفيل (1) را نيز بر سر آن سفره خواندند،ولى زيد از حضور برسر آن سفره خوددارى كرده گفت:

«انا لا آكل مما تذبحون على انصابكم،و لا آكل الا ما ذكر اسم‏الله عليه‏»

من از آنچه شما بر بتهاى خود ذبح ميكنيد نمى‏خورم و جز آنچه را نام‏خدا بر آن برده شده نخواهم خورد.و در نقل احمد بن حنبل هست كه‏رسول خدا(ص)بر سر سفره‏اى با سفيان بن حارث غذا ميخورد وزيد از آنجا عبور كرد و آن دو او را به خوردن دعوت كردند و او چنين پاسخى داد... (2)

مخدوش و غير قابل قبول است و از اينرو خود اهل سنت وآنها كه صحيح بخارى را صحيحترين كتابهاى حديثى ميدانندنتوانسته‏اند آنرا بپذيرند و در صدد توجيه برآمده كه از آنجمله‏سهيلى در كتاب‏«الروض الانف‏»گويد:

«كيف وفق الله زيدا الى ترك ما ذبح على النصب و ما لم يذكراسم الله عليه و رسوله(ص)كان اولى بهذه الفضيلة فى الجاهلية‏لما ثبت من عصمة الله تعالى له‏» (3) يعنى چگونه خداوند به زيد اين توفيق را عنايت كرد كه از خوردن‏ذبحى كه براى بتها ذبح شده و يا نام خدا بر آن جارى نشده بود خوددارى‏كند،ولى به رسول خدا چنين توفيقى نداد،با اينكه رسول خدا(ص)به‏چنين فضيلتى سزاوارتر بود بخاطر عصمتى كه از سوى خداى تعالى‏داشت:

و آنگاه درصدد پاسخ و توجيه برآمده و گويد:

«ليس فى الرواية انه قد اكل من السفره و بان شرع ابراهيم انما جاء بتحريم‏الميتة لا بتحريم ما ذبح لغير الله تعالى فريد امتنع عن اكل ما ذبح لغير الله براى رآه‏لا بشرع ما تقدم‏»

يعنى-در روايت نيامده كه آنحضرت از آن سفره چيزى خورد،و از اين گذشته‏شرع ابراهيم ميته را حرام كرده بود نه آنچه را كه نام خدا بر آن جارى نشده بود،و ازاينرو زيد طبق راى خود از خوردن آن غذا خوددارى كرد نه بخاطر شريعت گذشته.

ولى براى خواننده محترم روشن است كه اين پاسخ نميتوانداشكال و شبهه را از ذهن انسان رفع كند و بهتر آن است كه اصل‏حديث را كه بگفته ايشان بر خلاف دليلهائى است كه عصمت‏رسول خدا(ص)را ثابت كرده مردود بدانيم و آنرا نپذيريم.

و همچنين حديث‏«استلام اصنام‏»-دست و صورت ماليدن‏به بتها بعنوان تبرك و احترام-كه در روايات ايشان آمده (4) وروايات ديگرى كه حكايت از مشاركت آنحضرت در مراسم‏شرك‏آميز آنها ميكند همگى مردود و مخالف با مبانى و اصول خودآنها در باب نبوت آن بزرگوار است.

ثانيا از نظر تاريخ مسلم است كه آنحضرت قبل از بعثت‏عبادتهائى از قبيل نماز و روزه و طواف و حج و عبادتهاى ديگرى‏انجام ميداده چنانچه در حديث عايشه و ديگران در ماجراى بعثت‏اين جمله بود كه:

«فكان يخلو بغار حراء فيتحنث فيه‏»

و«تحنث‏»را به‏«تعبد»معنا كرده بودند.

و مرحوم فتال نيشابورى در روضة الواعظين گفته:

«رسول خدا(ص)از اول تكليف روزه ميگرفت و نمازمى‏گذارد،بعكس آنچه در ميان قوم معمول بود و چون به سن‏چهل سالگى رسيد خداوند بوسيله جبرئيل او را مامور به ابلاغ‏رسالت فرمود...» (5)

و اكنون با توجه به اين دو مقدمه اين بحث پيش آمده كه آيارسول خدا(ص)در پيروى از مرام مقدس توحيد و عمل به‏دستورات و اعمال دينى تابع چه شريعتى بوده؟آيا شريعت انبياءگذشته و يا شريعت‏خود يعنى شريعت مقدس اسلام كه بعدامامور به ابلاغ و اظهار آن گرديد...و در آن وقت تنها خودآنحضرت مامور به پيروى و انجام اعمال آن بود...

و بنابر آنچه گفته شد تذكر اين نكته در اينجا لازم است كه‏به نظر نگارنده طرح اين بحث‏بنحوى كه در كتابهاى دانشمندان‏اسلامى اعم از دانشمندان شيعه و اهل سنت-آمده خالى از نوعى‏تسامح و بى‏دقتى نيست زيرا آن مسئله را به اين نحو و با اين‏عبارت طرح كرده و گفته‏اند:

«اعلم ان علماء الخاصه و العامه اختلفوا فى ان النبى(ص)

هل كان قبل بعثته متعبدا بشريعته ام لا...» (6) و يا اين عبارت كه از يكى از دانشمندان بزرگ اهل سنت‏است كه ميگويد:

«و قد اختلف العلماء فى تعبده قبل البعثه هل كان على شرع ام لا؟» (7) يعنى علماء اختلاف دارند در اينكه تعبد و انجام عبادتهاى آنحضرت پيش ازماجراى بعثت آيا بر طبق شرعى از شرايع بوده يا نه؟

و وجه تسامح و بى‏دقتى همين است كه اعمال و عبادات آن‏بزرگوار بطور مسلم بر طبق شريعتى انجام ميشده كه آن شريعت‏ياشريعت پيمبران گذشته بوده و يا شريعت‏خود آنبزرگوار...

و شايد مرحوم علامه(ره)در شرحى كه بر مختصر ابن حاجب‏نگاشته و عبارت آنرا مرحوم مجلسى در بحار الانوار نقل كرده‏متوجه اين مطلب بوده كه بحث را اينگونه مطرح فرموده:

«اختلف الناس فى ان النبى(ص)هل كان متعبدا بشرع احد من الانبياءقبله قبل النبوه ام لا...» (8) كه براى اهل تحقيق روشن است كه اين عبارت از آن‏تسامح و اشكال خالى است و بهر صورت مسئله آنقدر مهم نيست‏كه بيش از اين مقدار وقت‏شما را بگيريم و اين مقدار هم از باب تذكر بنظر لازم آمد.و بهتر آن است كه به اصل بحث‏بازگرديم وبحث را اينگونه طرح كنيم كه:آيا رسول خدا(ص)قبل از بعثت‏تابع چه شريعتى از شريعتهاى الهى بوده؟

جمعى معتقدند كه آنحضرت تابع شريعتهاى پيمبران قبل ازخود بوده؟و گروهى نيز معتقدند كه تابع شريعت‏خود يعنى‏شريعت اسلام بوده،با اين توضيح كه در آنزمان بدان حضرت‏وحى ميشد و به اصطلاح‏«نبى‏»بود،و موظف بود بدانچه بر اووحى ميشد بدان عمل كند،ولى‏«رسول‏»نبود و وظيفه نداشت‏آنها را بديگران ابلاغ كند،تا سن چهل سالگى كه به‏منصب رسالت مفتخر گرديد و موظف شد اين آئين مقدس رابديگران نيز ابلاغ كند.

گروه اول نيز كه عقيده دارند آنحضرت تابع شريعتهاى‏پيمبران قبل از خود بوده درباره آن شريعت و آن پيامبراختلاف نظر دارند و چهار نظريه درباره آن شريعت ذكر شده:

1-شريعت نوح عليه السلام 2-شريعت ابراهيم عليه السلام 3-شريعت موسى عليه السلام 4-شريعت عيسى عليه السلام

و در اينجا نظريه پنجمى هم ابراز شده و آن اين است كه‏گفته‏اند: هر چه نزد آنحضرت ثابت‏شده بود كه شريعت است از آن‏پيروى كرده و بدان عمل ميكرد و پيرو شريعت مخصوصى نبود.وبنظر ميرسد غرض ورزى و دست‏سياست‏بازان و قصه‏پردازان يهودو نصارى هم در اين مسئله راه يافته باشد و براى اثبات اينكه‏شريعت اسلام پيرو همان شرايع يهود و نصارى است ورسول خدا(ص)نيز تابع موسى و عيسى بوده به اين بحث دامن‏زده و احيانا اظهار نظرهائى كرده باشند زيرا آنها كه باك‏نداشتند ابراهيم عليه السلام را يهودى يا نصرانى بخوانند هيچ‏باكى نداشتند كه رسولخدا(ص)و سلاله ابراهيم عليه السلام رايهودى و يا نصرانى بدانند!و بهر صورت هر يك از دو دسته براى‏مدعاى خود دليلهائى ذكر كرده‏اند و دانشمندان نيز آنها را دركتابهاى خود بتفصيل نقل كرده‏اند كه فشرده‏اى از آنرا ميتوانيددر بحار الانوار مجلسى(ره) بخوانيد (9) و بنظر ما آنچه در ميان‏دليلهاى دسته اول(يعنى آنها كه گفته‏اند رسول خدا تابع‏شريعتهاى قبل از خود بوده) مهم و قابل بحث ميباشد چند آيه‏قرآنى است و بقيه گفتارها اجتهادات و يا روايات ضعيفى است‏كه از نقل آنها صرفنظر ميكنيم.و به نقل همان آيات اكتفامى‏نمائيم:

1-آيه 90 از سوره انعام است كه خداى تعالى پس از ذكرنام جمعى از پيمبران چون ابراهيم و فرزندان آن بزرگوار فرمايد:

اولئك الذين هداهم الله فبهداهم اقتده آنها هستند كه خداوند ايشانرا هدايت و راهنمائى فرمود،و تو نيز ازهدايت آنها پيروى كن...

و پاسخى كه از استدلال به اين آيه داده شده آن است كه‏منظور از اين هدايت و پيروى از آن همان اصول مورد اتفاق همه‏اديان است نه فروع شرعيه زيرا پر واضح است كه فروع در اديان‏گذشته مورد اختلاف بوده...

نگارنده گويد:مؤيد اين پاسخ نيز همان نزول آيه است كه‏پس از بعثت رسول خدا(ص)نازل گشته و ميتوان گفت:اين آيه‏ربطى به بحث ما كه بحث از شريعت رسول خدا(ص)قبل ازبعثت ميباشد ندارد...

و از همين پاسخ مى‏توان پاسخ استدلال به آيات ديگرى را نيزكه در اينباره شده است دانست مانند آيه:

شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا و الذى اوحينا اليك و ماوصينا به ابراهيم و موسى و عيسى،ان اقيموا الدين و لا تفرقوا فيه‏كبر على المشركين ما تدعوهم اليه... (10) كه با توجه به صدر و ذيل آيه بخوبى روشن ميشود كه منظور همان اصول عقايدى است كه‏در همه اديان بوده است...

و آيه شريفه ثم اوحينا اليك ان اتبع ملة ابراهيم حنيفا... (11) كه منظور از پيروى‏«ملة ابراهيم‏»همان اصول عقليه است نه‏فروع شرعيه،بدليل آيه ديگرى كه فرموده: و من يرغب عن‏ملة ابراهيم الامن سفه نفسه (12) و پر واضح است كه بسيارى از فروع شرعيه آئين ابراهيم نسخ‏شده و اگر منظور از«ملة ابراهيم‏»همه اصول و فروع بود با توجه‏به اين آيه نسخ آنها جايز نبود...

و آيه: انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين... (13) و بخصوص آيه اخير كه ظاهرا مربوط به اصل مسئله وحى وكيفيت آن است و ربطى به مسئله مورد بحث ما ندارد...

و اما دليل گروه ديگر كه گفته‏اند:رسول خدا(ص)پيروشريعت و آئين خود يعنى آئين مقدس اسلام بوده روايات بسيارى‏است كه برخى از آنها صراحت در اين مطلب دارد و از برخى با توجه به روايات و شواهد ديگر استفاده مطلب از آنها ميشود كه ازدسته نخست رواياتى است كه صراحت دارد بر اينكه‏رسول خدا(ص)قبل از بعثت نيز«نبى‏»و پيامبر بوده.

1-مانند روايت مشهورى كه در كتابهاى شيعه و اهل سنت‏آمده كه رسول خدا(ص)فرمود:

«كنت نبيا و آدم بين الروح و الجسد» (14) من پيامبر بودم در وقتى كه آدم ميان روح و بدن بود...

و در برخى از كتابها اين گونه نقل شده كه فرمود:«كنت‏نبيا و آدم بين الماء و الطين‏»:و براى فهم بهتر اين استدلال بايداين مطلب را نيز اضافه كرد كه بعثت پيمبران الهى كه برتر وخاتم آنها پيامبر بزرگوار اسلام بوده است مراحل و درجاتى داشته-چنانچه از روايات نيز استفاده ميشود-كه يكى از آن مراحل‏«نبوت‏»است و اين مرحله قبل از مرحله رسالت‏بوده و مرحله‏نبوت آن بزرگواران مرحله‏اى بوده كه از طريق فرشتگان و يا درخواب و يا از طريق الهام به آنها وحى ميشده و دستورات و ياخبرهائى از جانب خداى تعالى به ايشان داده مى‏شد كه مامور به‏عمل بدان ميشدند ولى مامور به ابلاغ و رساندن آنها بديگران‏نبودند و در اين مرحله آنها«نبى‏»بودند نه رسول و براى درك بيشتر اين مطلب به روايات زير توجه كنيد كه در باب‏«طبقات الانبياء و الرسل و الائمة‏»از كتاب شريف كافى وجاهاى ديگر نقل شده مانند اين روايت كه كلينى(ره)بسند خوداز زيد شهام روايت كرده كه گويد:از امام صادق عليه السلام‏شنيدم كه فرمود:«ان الله تبارك و تعالى اتخذ ابراهيم عبدا قبل ان‏يتخذه نبيا و ان الله اتخذه نبيا قبل ان يتخذه رسولا و ان الله اتخذه‏رسولا قبل ان يتخذه خليلا و ان الله اتخذه خليلا قبل ان يجعله امامافلما جمع له الاشياء قال:انى جاعلك للناس اماما» (15) براستى كه خداى تعالى ابراهيم را به بندگى خويش برگرفت پيش ازآنكه به نبوت برگيرد،و خداى تعالى او را به نبوت خويش برگرفت پيش‏از آنكه به رسالت‏برگيرد،و به رسالت‏برگرفت پيش از آنكه بدوستى خودبرگيرد،و به دوستى برگرفت پيش از آنكه به امامت‏برگيرد و چون همه‏اينها را براى او گردآورد فرمود«من تو را براى مردم امام قرار دادم‏»و نيز بسندش از زراره روايت كرده كه گويد: از امام باقرعليه السلام معناى آيه شريفه‏«و كان رسولا نبيا»و فرق ميان‏«رسول‏»و«نبى‏»را پرسيدم و آنحضرت در پاسخ من فرمود:

«النبي الذي يرى في منامه و يسمع الصوت و لا يعاين الملك و الرسول‏الذى يسمع الصوت و يرى فى المنام و يعاين الملك...» (16) و نبى كسى است كه در خواب(فرشته را)به‏بيند و صداى(او را)بشنود ولى‏به عيان فرشته را نبيند و رسول كسى است كه صدا را بشنود و در خواب‏ببيند و در عيان نيز او را مشاهده كند.

و بسندش از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود:

«الانبياء و المرسلون على اربع طبقات،فنبى منبا فى نفسه لا يعدوغيرها و نبى يرى فى النوم و يسمع الصوت و لا يعاينه فى اليقظه و لم‏يبعث الى احد...» (17) پيامبران و رسولان بر چهار طبقه هستند گاهى‏«نبى‏»است كه تنها به او خبر رسيده و از او بديگرى تجاوز نكند،وگاهى‏«نبى‏»است كه در خواب ببيند و صدا را بشنود و در بيدارى‏نه‏بيند و بسوى ديگرى هم مبعوث نشده...

و روايت ديگرى كه از يزيد كناسى روايت كرده كه گويد:

از امام باقر عليه السلام پرسيدم:آيا عيسى بن مريم در آنهنگام كه‏در گهواره سخن گفت‏حجت‏خداى تعالى بر مردم زمان خود بود؟

امام عليه السلام در جواب من فرمود:

«كان يومئذ نبيا حجة لله غير مرسل،اما تسمع لقوله تعالى حين‏قال انى عبد الله آتانى الكتاب و جعلنى نبيا» (18) وى در آنروز«نبى‏»و حجتى بود از سوى خدا ولى‏«مرسل‏»و فرستاده بسوى كسى نبود،آيا اين گفتار خداى تعالى را نشنيده‏اى‏آنهنگام كه عيسى گفت‏«من بنده خدايم كه كتاب بمن داده و مرا«نبى‏»قرارم داده‏».و از روايت اخير و استشهاد به آيه قرآنى‏بخوبى معلوم ميشود كه مقام نبوت مقامى است كه ممكن است‏به پيمبران در گهواره نيز داده شود چنانچه به عيسى عليه السلام‏داده شد... (19) و بخصوص با توجه به رواياتى كه خداوند هيچ‏فضيلت و كرامت و معجزه‏اى به پيامبرى از پيمبران خود عطانفرمود جز آنكه آنرا به رسول خدا(ص)نيز عطا فرمود مانند روايت‏مفصلى كه از ارشاد القلوب ديلمى نقل شده كه امير المؤمنين‏عليه السلام بمردى يهودى كه در اينباره سئوال كرد فرمود:

«فو الله ما اعطى الله عز و جل نبيا و لا مرسلا درجة و لا فضيلة‏الا و قد جمعها لمحمد(ص)و زاده على الانبياء و المرسلين‏اضعافا...» (20) بخدا سوگند كه خداى عز و جل به هيچ نبى و مرسلى درجه و فضيلتى‏عطا نفرمود،جز آنكه آنرا براى حضرت محمد(ص)گرد آورده و بلكه چند برابر آنها افزوده است...

2-دليل دوم،سخن امير المؤمنين عليه السلام است در«خطبه قاصعه‏»كه در نهج البلاغه و كتابهاى ديگر از آنحضرت‏نقل شده كه درباره رسول خدا(ص)فرمود:

«و لقد قرن الله به(ص)من لدن ان كان فطيما اعظم ملك من‏ملائكته يسلك به طريق المكارم و محاسن اخلاق العالم ليله و نهاره‏»خداى تبارك و تعالى از لحظه‏اى كه پيغمبر را از شير گرفتندبزرگترين فرشته از فرشتگان خود را قرين او فرمود تا اخلاق نيكو و صفات‏پسنديده را به وى بياموزد...و معناى تعليم فرشته جز همان نبوت چيزديگرى نيست.

و در چند روايت در اصول كافى آمده كه منظور از«روح‏»در آيات سوره شورى و اسراء يعنى آيه شريفه و كذلك اوحينااليك روحا من امرنا (21) و آيه يسئلونك عن الروح قل الروح من‏امر ربى (22) همين فرشته بوده،كه يكى از آنها روايت زير است‏كه كلينى بسند خود از ابى بصير روايت كرده كه گويد:از امام‏صادق عليه السلام تفسير«روح‏»را در آيه‏«يسئلونك عن الروح‏»پرسيدم و آنحضرت فرمود:«خلق اعظم من جبرئيل و ميكائيل،كان‏مع رسول الله(ص)و هو مع الائمه و هو من الملكوت‏» (23) 252 يعنى اين روح،خلقى است از مخلوقات خدا بزرگتر از جبرئيل وميكائيل كه بهمراه رسول خدا(ص)بوده و همراه امامان نيز هست و او ازعالم ملكوت(و مجردات و فرشتگان)است.و در روايتى كه صفار دركتاب بصائر الدرجات روايت كرده اينگونه است كه امام صادق‏عليه السلام فرمود:

«ان الروح خلق اعظم من جبرئيل و ميكائيل،كان مع‏رسول الله(ص)يسدده و يرشده و هو مع الاوصياء من بعده‏».

و بلكه در پاره‏اى از روايات آمده كه‏«روح القدس‏»كه‏نامش در قرآن كريم و در روايات آمده نام همين فرشته بود نه نام‏جبرئيل و نام جبرئيل روح الامين است كه در قرآن كريم نيزآمده است.

نگارنده گويد:با توجه بدانچه ذكر شد بنظر ميرسد اين قول‏دوم نزديك‏تر به ذهن و اولى به پذيرفتن و قبول باشد و از نظر عقل‏و نقل مانعى براى پذيرفتن آن بنظر نميرسد.

پى‏نوشتها:

1-زيد بن عمرو بن نفيل از حنفاء بوده است كه در گذشته بتفصيل در مقاله‏اى جداگانه‏شرح حالش را ذكر كرديم.

2-الصحيح من السيره ج 1 ص 158.

3-الروض الانف ج 1 ص 256.

4-الصحيح من السيره ج 1 ص 160.

5-بنقل از كتاب جنه الماواى قاضى طباطبائى.

6-بحار الانوار ج 18 ص 271.

7-سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 391.

8-بحار الانوار ج 18 ص 271.

9-بحار الانوار ج 18 ص 271-281.

10-سوره شورى آيه 13.

11-سوره نحل آيه 123.

12-سوره بقره آيه 130.

13-سوره نساء آيه 163.

14-الغدير ج 9 ص 287،بحار الانوار ج 18 ص 278.

15-الاصول من الكافى باب طبقات الانبياء و الرسل و الائمة ج 2.

16-الاصول من الكافى باب الفرق بين الرسول و النبى و المحدث ج 1.

17-الاصول من الكافى باب طبقات الانبياء و الرسل.

18-بحار الانوار ج 18 ص 278.

19-در ميان پيمبران الهى پيغمبران ديگرى نيز بوده‏اند كه در كودكى و نوجوانى به مقام‏نبوت رسيده‏اند مانند عيسى كه خداوند درباره‏اش فرمود«و آتيناه الحكم صبيا»و يوسف‏كه خداوند درباره‏اش فرمود«و اوحينا اليه لتنبئنهم بامرهم هذا»و بگفته بسيارى از مفسران‏منظور از اين وحى،وحى نبوت بوده.

20-بحار الانوار ج 16 ص 341.

21-سوره شورى آيه 52.

22-سوره اسرى آيه 85.

23-بحار الانوار ج 18 ص 256. !

درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد 2 صفحه 238

رسولى محلاتى

 
نوشته شده در روز ساعت 08:13:15 ب.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
ولادت پيامبر اسلام

ميلاد نور

 

ابرهاى تيره و تار جاهليت، سراسر شبه جزيره عربستان را فراگرفته بود، كردارهاى زشت وناروا، كارزارهاى خونين، يغماگرى و فرزندكشى، هرگونه فضايل اخلاقى را از ميان برده و جوامع انسانى را در سراشيبى بدبختى عجيبى قرارداده بود. فاصله مرگ و زندگى انسانها بيش از حد كوتاه شده بود. در اين هنگام ستاره صبح سعادت دميد و محيط تاريك بشرى، با ميلاد مسعود رسول گرامى اسلام حضرت محمد مصطفي 6 روشن شد. و از اين راه مقدمات سعادت انسان عقب افتاده، پى ريزى گرديد.

 در هفدهم ربيع الاول خورشيدي طلوع كرد كه پس از اندك زماني با شعاع نوراني و   فروزانش، سراسر جهان را روشن ساخت، جامعه عصر جاهليت را كه نماد جهالت بشريت بود در طول بيست وسه سال تربيت كرد و پايه‌هاي جامعه ايده‌آل نبوي را بنيان نهاد كه مقدمه و اساس يك تمدن انسانى، در تمام نقاط جهان گرديد.

عبدالله بن عبدالمطلب كوچكترين فرزند عبدالمطلب و پدرگرامى رسول خدا 6 بود ، وى با برادرانش «ابوطالب» و «زبير» از يك مادر به نام فاطمه هستند. روزى كه عبدالمطلب، جان فرزند كوچك خود را با دادن صد شتر در راه خدا بازخريد، بيست و چهار بهار بيشتر از عمر «عبدالله» نگذشته بود، اين جريان سبب شد كه عبدالله علاوه بر اين كه ميان قريش شهرت به سزايى پيداكرد، در ميان فاميل خود و به ويژه نزد عبدالمطلب هم مقام و منزلت بزرگى به دست آورد، خصوصاً اينكه كاهنان عرب و عالمان يهود و نصارى بر تارك او نور وحى را ديده بودند .

عبدالمطّلب بلا فاصله پس از پيروزى در كار زار ونبرد ميان دو نيروى «ايمان و عقيده» و «عاطفه و علاقه» به اين فكر افتاد كه اين احساسات تلخ را با پيوندى شيرين جبران كند و رشته زندگى عبدالله را كه به سرحد گسستن رسيده بود، با اساسى ترين رشته هاى حيات پيوند دهد. از اين جهت هنگام مراجعت از قربان گاه در حالى كه دست فرزند خود را در دست داشت ، يكسره به سوى خانه وهب بن عبد مناف بن زهرة  بن كلاب (نياى پنجم پيامبر اسلام) رفت و دختر او «آمنه» كه به پاكى و عفت معروف بود را خواستگارى وبه عقد عبدالله در آورد .

عبدالله با اين ازدواج، فصل جديدى از زندگى را به روى خود گشود و شبستان زندگى خو د را با داشتن همسرى چون آمنه روشن ساخت و پس از چندى براى تجارت راهى شام شد، در اين ايام آمنه دوران حاملگى را مى گذراند. پس از چند ماه، طليعه كاروان مكه، آشكار شد ،  عده اى به منظور استقبال از خويشان و كسان خود، تا بيرون مكه رفتند، پدر پير عبدالله در انتظار پسر بود و ديدگان كنجكاو عروسش آمنه نيز در ميان كاروان عبدالله را جستجو مى كرد، متأسفانه اثرى از عبدالله نبود، پس از تحقيق مطلع شدند كه عبدالله موقع مراجعت از شام در يثرب بيمار شده و براى استراحت، ميان خويشان خويش توقف كرده است .

عبدالمطّلب پس از شنيدن اين خبر اندوهبار، بزرگترين فرزندش (حارث) را مأمور كرد كه به يثرب رفته و عبدالله را همراه خود بياورد. وقتى حارث وارد يثرب شد، اطلاع يافت كه برادرش كمى پس از حركت كاروان با همان بيمارى چشم از جهان فروبسته است. حارث پس از مراجعت جريان را به اطلاع عبدالمطلب و عروسش رساند.

آنچه از عبدالله باقى ماند فقط پنج شتر و يك گله گوسفند و يك كنيز به نام «امّ ايمن» بود كه بعدها پرستار پيامبر6 شد.

نسب پيامبر اسلام

 الف ) پدرى :

«ابو القاسم محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب (شيبه) بن هاشم (عمرو) بن عبد مناف (مغيرة) بن قصى بن كلاب بن مُرّة بن كعب بن لُؤى بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر بن كنانه بن خُزيمة بن مدركة (عامر) بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان 

تا عدنان در تاريخ مورد اتفاق است اما از عدنان تا به اسماعيل(عليه السلام) محل اختلاف است پيامبر اسلام 6فرمودند:

«اذا بَلَغَ نسبى الى عدنان فامسكو»([1]) ;

 
وقتى نسب من به عدنان رسيد توقف كنيد و ادامه ندهيد.همچنين ايشان فرموده‌اند:

«ان الله خلق الخلق فجعلنى من خير فرقهم وخير الفريقين ثم تخيّر القبائل فجعلنى من خير القبيلة ثم تخيّر البيوت فجعلنى من خير بيوتهم فأنا خيرهم نفساً وخيرهم بيتاً»([2]) 

 
; خداوند انسانها را خلق كرد و مرا در ميان بهترين فرقه ها و گروهها قرار داد سپس قبائل را انتخاب كرد و مرا در بهترين قبائل قرارداد، آنگاه خانه هايى را برگزيد و مرا در بهترين خانه ها قرارداد، پس من خودم و خانواده ام بهترين هستيم.

ب ) نسب مادرى

«آمنه بنت وهب بن عبد مناف بن زهرة بن كلاب بن مرّة.»

اين بانوى گرامى و مادر عظيم الشأن پيامبر 6 با سه فاصله به نسب نورانى پيامبر اسلام; يعنى كلاب بن مُرّة متصل مى شود.



[1]. بحار الانوار، محمد باقر مجلسى، ج15، ص105.

[2]. سنن الترمذى، الترمذى، ج5، ص 244.

 
نوشته شده در روز ساعت 12:15:39 ب.ظ توسط سيد رضا موسوي نظردهيد (0)
حليمه سعدي

The image “https://www.sharemation.com/mahdia452004/rasoolallah.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

حليمه سعديه

بزرگان قريش و اشراف مكه معمولا بچه‏هاى نوزاد خود را براى شير دادن و بزرگ كردن به زنان قبايل باديه نشين مى‏سپردند،و براى اين عمل آنها علل و جهاتى ذكر كرده‏اند و از آن جمله اين بود كه:

1.هواى آزاد و محيط بى سر و صداى صحرا موجب محكم شدن استخوان و رشد و تربيت سالم جسم و جان بچه مى‏شد،و افرادى كه در آن هواى آزاد تربيت مى‏شدند روحشان نيز همانند هواى آزاد بيابان پرورش مى‏يافت.

2.زنانى كه بچه‏هاى خود را به صحرا برده و به زنان باديه‏نشين مى‏سپردند فرصت بيشتر و بهترى براى خانه‏دارى و جلب رضايت شوهر پيدا مى‏كردند و اين مسئله در زندگى داخلى و محيط خانه آنان بسيار مؤثر بود.

3.اعراب صحرا عموما زبانشان فصيحتر از شهرنشينان بود و اين يا به خاطر آن بود كه زبان مردم شهر در اثر رفت و آمد كاروانيان مختلف و اختلاط و آميزش با افراد گوناگون اصالت خود را از دست مى‏داد و لهجه صحرانشينان كه آميزشى با كسى نداشتند به اصالت و فصاحت خود باقى بود،يا هواى آزاد بيابان در اين جريان مؤثر بود و شايد جهات ديگرى نيز بوده كه در اين فصاحت لهجه تأثير داشته است.

اتفاقا قبيله بنى سعدـدر ميان قبايل اطراف شهر مكهـاز قبايلى بوده كه به فصاحت لهجه مشهور و معروف بودند،و در حديثى آمده كه وقتى شخصى بدان حضرت عرض كرد:من كسى را از شما فصيحتر نديده‏ام؟حضرت در جواب او فرمود:چرا من اين گونه نباشم با اينكه ريشه‏ام از قريش و در ميان قبيله بنى سعد نشو و نما كرده‏ام!

و شايد به همين جهت بود كه بيشتر بزرگان مكه مقيد بودند بچه‏هاى خود را به زنان بنى سعد بسپرند و به ميان قبيله مزبور بفرستند.

زنان و مردان بنى سعد نيز بيش از ساير قبايل براى گرفتن بچه‏هاى قريش و تربيت آنها در ميان خود به مكه مى‏آمدند و شايد در هر سال چند بار به طور دستجمعى به همين منظور به مكه مى‏آمدند و داستان سپردن رسول خدا(ص)نيز به حليمه سعديه در يكى از همين سفرهاى دستجمعى كه قبيله بنى سعد به مكه آمدند صورت گرفت.

حليمه شوهرى داشت به نام حارث بن عبد العزى كه نسب به بكر بن هوازن مى‏رساند و از اين شوهر دو دختر به نامهاى انيسه و حذافه پيدا كرد و حذافه نام ديگرى هم داشت كه«شيماء»بود . (1) و پسرى هم خداوند از اين شوهر بدو عنايت كرد كه نامش را عبد الله گذاردند.

و در هنگام شيرخوارگى همين عبد الله بود كه حليمه به مكه آمد و رسول خدا(ص)را بدو سپردند و او از شير فرزندش عبد الله،آن حضرت را شير داد.

ابن هشام مورخ مشهور در سيره خود از زبان خود حليمه چنين نقل مى‏كند كه گفت:سالى كه ما به قحطى و خشكسالى دچار شده بوديم به همراه شوهر و كودك شيرخوار خود با زنان بنى سعد به شهر مكه رفتيم تا هر كدام كودكى از قريش گرفته و براى شير دادن و بزرگ كردن به ميان قبيله آوريم.مركب ما الاغ خاكسترى رنگى بود و شتر پيرى نيز همراه داشتيم كه به خدا قسم قطره‏اى شير نداشت.

شبى را كه در راه مكه بوديم از بس كودك گرسنه ما گريه كرد خواب نرفتيم،نه در سينه من شيرى بود كه او را سير كند و نه در پستانهاى شتر.تنها اميد به آينده بود كه ما را به سوى مكه پيش مى‏برد،الاغ ما به قدرى لاغر و وامانده بود كه كندى راه رفتن آن حيوان،قافله بنى سعد را خسته كرد.

به هر ترتيبى بود خود را به شهر مكه رسانديم و به دنبال بچه‏هاى شيرخوار قريش رفتيم،زنان بنى سعد در كوچه‏هاى مكه به راه افتادند و مردان قريش نيز از آمدن ما با خبر گشتند و هر كس نوزادى داشت به نزد ما مى‏آمد و براى سپردن بچه خود با ما به گفتگو مى‏پرداخت،با هر يك از زنان بنى سعد درباره شير دادن و پرستارى رسول خدا(ص)گفتگو مى‏كردند همين كه مى‏فهميد آن كودك يتيم است از نگهدارى و پذيرفتن او خوددارى مى‏كرد و مى‏گفت:كودكى كه پدرش مرده و تحت كفالت مادر و جد خود زندگى مى‏كند چه اميد سود و بهره‏اى از او مى‏توان داشت؟و آيا اين مادر و جد درباره او چه مى‏خواهند بكنند؟

هر يك از زنان بنى سعد كودكى پيدا كرده و آماده بازگشت به صحرا شدند و تنها من بودم كه دسترسى به كسى پيدا نكردم و از پذيرفتن كودك آمنه هم روى همان جهت كه يتيم بود خوددارى مى‏كردم.

اما وقتى ديدم زنان بنى سعد مى‏خواهند حركت كنند به شوهرم گفتم:

خوش ندارم كه در ميان تمام اين زنان تنها من بدون آنكه بچه‏اى را پذيرفته باشمـدست خالىـبه ميان قبيله بازگردم،و به خدا هم اكنون مى‏روم و همان بچه يتيم را گرفته با خود مى‏آورم .

شوهرم نيز وقتى سخن مرا شنيد اين پيشنهاد را پذيرفته و موافقت كرد و به دنبال آن اظهار داشت:اميد است خداوند در اين فرزند بركتى براى ما قرار دهد.حليمه گويد:سپس به نزد عبد المطلب رفته و آن حضرت را گرفتم و با خود آوردم،و تنها چيزى كه مرا به پذيرفتن وى واداشت همان بود كه جز او كودكى نيافتم و چون براى نخستين بار آن طفل را در دامان خود گذارده تا شيرش دهم مشاهده كردم كه هر دو پستانم از شير پر شد،به حدى كه او خورده و سير گرديد و سپس فرزند خودـعبد اللهـرا نيز شير دادم و او نيز سير شد و هر دو به خواب رفتند.

شوهرم نيز برخاست به نزد شتر رفت و مشاهده كرد پستانهاى شتر نيز بر خلاف انتظار از شير پر شده است و مقدارى كه مورد احتياج بود دوشيد و هر دو خورده سير شديم و آن شب را با كمال راحتى و آسودگى به سر برديم.

صبح كه شد شوهرم گفت:اى حليمه به خدا سوگند كودك با بركتى نصيب تو گرديده!گفتم:آرى من نيز چنين خيال مى‏كنم.

زنان بنى سعد با همراهان خود به قصد بازگشت حركت كردند و ما نيز با آنها به راه افتاديم،و با كمال تعجب مشاهده كرديم همان الاغى كه به زحمت راه مى‏رفت چنان تند به راه افتاد كه هيچ يك از الاغهاى ديگر به تندى او راه نمى‏رفت تا جايى كه زنان بنى سعد گفتند:

اى دختر أبى ذؤيب آهسته‏تر بران مگر اين همان الاغ وامانده‏اى نبود كه هنگام آمدن بر آن سوار بودى؟گفتم:چرا همان است،زنان با تعجب گفتند:به خدا اتفاق تازه‏اى برايش افتاده !

و چون به سرزمين بنى سعد و خانه و ديار خود رسيديم در آن سرزمينى كه من جايى را مانند آنجا بى آب و علف سراغ نداشتم از آن روز به بعد هنگامى كه گوسفندان ما از چراگاه باز مى‏گشتند شكمشان سير و پستانشان پر از شير بود و اين موضوع اختصاص به گوسفندان ما داشت و ساير گوسفندان بدين گونه نبودند.

بارى روز به روز خير و بركت در خانه ما رو به ازدياد بود تا آن حضرت دو ساله شد و من او را از شير گرفتم و رشد آن كودك با ديگران تفاوت داشت بدانسان كه در سن دو سالگى كودكى درشت اندام و نيرومند گشته بود.و پس از اينكه دو سال از عمرش گذشت او را به نزد مادرش آمنه بازگردانديم اما به واسطه خير و بركتى كه درمدت توقف او در زندگى خود ديده بوديم مايل بودم به هر ترتيبى شده دوباره او را از مادرش باز گرفته به ميان قبيله خود ببريم،از اين رو به آمنه گفتم:

خوب است اين فرزند را نزد ما بگذارى تا بزرگ شود زيرا من از وباى شهر مكه(و هواى ناسازگار اين شهر)بر او بيمناكم،و در اين باره اصرار ورزيده،تا سرانجام آمنه راضى شد و او را به ما بازگرداند.

داستان شكافتن سينه رسول خدا(ص)و تحقيقى در اين باره

جمعى از اهل حديث و مورخين مانند مسلم و ابن هشام و ديگران از حليمه نقل كرده‏اند كه گويد:پس از آنكه رسول خدا(ص)را به ميان قبيله بازگردانديم و چند ماهى از اين ماجرا گذشت،روزى طبق معمول همه روزه با فرزندان ما به همراه بزغاله‏ها به پشت چادرها رفتند،ناگهان فرزندم را ديدم كه سراسيمه و شتابان به نزد ما آمده گفت:

برادر قرشى ما را دريابيد كه دو مرد سفيد پوش او را گرفته و خواباندند و شكمش را شكافتند !

حليمه گويد:من و شوهرم به جانب او روان شديم و او را ديديم با رنگى پريده سرپا ايستاده است!بى اختيار در آغوشش كشيده و بدو گفتم:پسرجان چه اتفاقى برايت افتاد؟گفت:دو مرد سفيد پوش پيش من آمدند و مرا خوابانده شكمم را شكافتند و چيزى شبيه به لخته خون از وسط آن بيرون آوردند كه من نمى‏دانستم چيست و آن گاه به دنبال كار خود رفتند.

و در حديث كتاب صحيح مسلم است كه جبرئيل آن لخته سياه را بيرون انداخته و گفت:اين بهره شيطان است از تو،و سپس قلب آن حضرت را در طشتى از طلا شستشو داده و به جاى خود گذارده و پوست شكم آن حضرت را به هم بسته و رفتند.و نقل كنندگان اين داستان عموما آن را نوعى معجزه براى آن حضرت(ص)به حساب آورده‏اند.و اين ملخص داستانى است كه اينان با مختصر اختلافى نقل كرده‏اند،ولى بسيارى از اهل تحقيق اين داستان را مجعول و ساخته و پرداخته دست دشمنان دانسته و معتقدند كه دشمنان اسلام براى لكه‏دار كردن رسول خدا(ص)و در تأييد حديثى كه مسيحيان نقل كرده‏اند كه«همه فرزندان آدم جز عيسى بن مريم همگى مورد دستبرد شيطان واقع شده‏اند»آن را ساخته‏اند. (2)

و برخى آيه شريفه «ألم نشرح لك صدرك» را نيز به اين داستان تفسير كرده و آن را شأن نزول سوره دانسته‏اند،كه آن نيز بعيد به نظر مى‏رسد.

سؤال ديگرى كه اينجا پيش مى‏آيد اين است كه اگر اين ماجرا جنبه اعجاز داشته است چگونه قبل از نبوت آن حضرت و در كودكى صورت گرفته با اينكه معجزه جز به دست پيغمبر و در حال نبوت انجام نگيرد؟مگر آنكه در پاسخ گفته شود:كه جنبه«ارهاص»داشته و از ارهاصات (3) بوده،چنانكه برخى گفته‏اند. (4)

مؤلف كتاب سيرة المصطفى و فقه السيرة (5) گفته است:اگر اين داستان از نظر سند معتبر بود و به اثبات رسيد ديگر جاى اين گونه شك و ترديدها در آن وجود ندارد چون جنبه اعجاز و ارهاص داشته و در زندگى پيامبر اسلام و پيمبران ديگر شگفت انگيزتر از اين داستان فراوان ديده مى‏شود!

مؤلف گويد:اين گفتار حقى است،و از اين رو بايد ديد اين داستان از نظر سند در چه پايه از اعتبار مى‏باشد.

و به هر صورت دنباله داستان را مورخين اين گونه نقل كرده‏اند:كه حليمه محمد(ص)را برداشته و به نزد مادرش آمنه آورد و آمنه بدو گفت:چه شد كه با آن همه اصرارى كه براى نگهدارى اين فرزند داشتى او را بازگردانى؟

حليمه جواب داد:فرزندم اكنون بزرگ شده و من آنچه را درباره نگهداريش وظيفه داشتم انجام داده‏ام و از اين پس از پيش آمدهاى ناگوار بر او بيمناكم و از اين‏رو وى را به نزد تو آوردم.

آمنه گفت:سبب اينها نيست حقيقت را بازگوى.و چون اصرار كرد حليمه داستان را شرح داد.آمنه در اين وقت بدو گفت:آيا از شيطان بر وى بيمناكى؟حليمه گفت:آرى،آمنه بدو گفت:نه به خدا سوگند شيطان بدو راهى ندارد ولى فرزند مرا داستان ديگرى است و سپس قسمتى از سرگذشت فرزندش را براى حليمه شرح داده چنين گفت:هنگامى كه من به اين فرزند حامله بودم نورى در خود مشاهده كردم كه قصرهاى شام را در آن نور ديدم و در كمال آسانى و سهولت او را حمل كردم و چون به دنيا آمد دستهاى خود را بر زمين گذارد و سر به آسمان بلند كرد...

و به هر صورت او را بگذار و به سلامت بازگرد.

ابن اسحاق پس از نقل اين داستان علت ديگرى هم براى باز آوردن آن حضرت از حليمه نقل كرده و گويد:حليمه به مادرش آمنه گفت:هنگامى كه من براى بار دوم او را به سوى چادرهاى خويش مى‏بردم چند تن از مسيحيان حبشه او را ديدند و وضع او را از من سؤال كردند و اندام او را بررسى كرده و سپس به من گفتند:ما اين طفل را از دست تو خواهيم ربود و به شهر و ديار خود خواهيم برد!زيرا مى‏دانيم كه اين طفل آينده درخشان و مهمى دارد.

و از آن روز كه حليمه اين سخن را از مسيحيان مزبور شنيده بود پيوسته مراقب آن حضرت بود تا وقتى كه وى را به نزد مادرش آورد.

باز هم از حليمه بشنويد

در روايات و تواريخ علماى شيعه نيز سخنانى از حليمه در مدت نگهدارى آن حضرت در ميان قبيله نقل شده كه از آن جمله گويد:در مدت شيرخوارگى،آن حضرت عدالت را مراعات مى‏كرد يعنى شير پستان راست مرا او مى‏خورد و پستان ديگر را براى فرزند خودم مى‏گذارد و فرزندم نيز گويا مراعات احترام او را مى‏كرد و تا آن حضرت شير نمى‏خورد وى لب به پستان چپ نمى‏زد .

و ديگر آنكه گويد:هر روز صبح كه بچه‏ها از خواب بيدار مى‏شدند معمولا خسته‏و كسل و چشمانشان به هم چسبيده بود ولى آن حضرت هميشه شاداب و پاكيزه از خواب برمى‏خاست.

و نيز گويد:هنگامى او را با خود به بازار عكاظ و به نزد فال بينى از قبيله هذيل كه معمولا بچه‏ها را به نزد او مى‏بردند تا از آينده آنها خبر دهد آوردم و همين كه چشمش به آن حضرت افتاد فرياد زد:

اى مردم هذيل!

اى گروه عرب!

و چون مردم اطرافش گرد آمدند گفت:اين كودك را بكشيد؟

من كه اين سخن را شنيدم بسرعت آن حضرت را برداشته و از آنجا دور شدم و خود را ميان مردم مخفى كردم،مردم گفتند:كدام كودك؟

گفت:همين كودك!ولى كسى را نديدند.

پس رو به آن مرد كرده گفتند:مگر چه شده؟

گفت:به خدايان سوگند كودكى را ديدم كه در آينده اهل دين و آيين شما را مى‏كشد،و خدايانتان را مى‏شكند و بر همه شما فرمانروايى خواهد كرد!

مردم كه اين سخنان را شنيدند به جستجو پرداختند ولى كسى را نيافتند چون حليمه او را با خود به ميان قبيله برده بود.و از آن پس نيز آن حضرت را به كسى نشان نداد.

از امير المؤمنين(ع)

در كتاب شريف نهج البلاغه در خطبه قاصعه گفتارى از امير المؤمنين(ع)درباره رسول خدا (ص)روايت شده كه استفاده مى‏شود.خداى تعالى پيوسته فرشته‏اى را براى تعليم و تربيت آن بزرگوار مأمور كرده بود كه ضمنا حفاظت و نگهبانى او را نيز به عهده داشت و متن گفتار آن بزرگوار كه درباره آن حضرت فرموده چنين است:

«و لقد قرن الله به(ص)من لدن أن كان فطيما اعظم ملك من ملائكته،يسلك به طريق المكارم،و محاسن اخلاق العالم ليله و نهاره»

[از روزى كه پيغمبر(ص)از شير گرفته شد خداى تعالى بزرگترين فرشته خود را همنشين او گردانيد كه در شب و روز او را به سوى راه بزرگوارى و اخلاقهاى نيكوى‏جهان وادار كند و ببرد. ..]

و از روايات معلوم مى‏شود كه منظور از اين فرشته روح القدس بود كه پيوسته با آن حضرت بوده است. (6)

پايان زندگانى صحرا و قدردانى از حليمه و دخترش

مورخين عموما نوشته‏اند كه رسول خدا تا سن پنج سالگى در ميان قبيله بنى سعد زندگى كرد و سپس حليمه آن حضرت را به نزد مادرش آمنه بازگرداند و به وى سپرد و رسول خدا(ص)تا پايان عمر گاهى از آن زمان ياد مى‏كرد،و از حليمه و فرزندانش قدردانى مى‏نمود.

و در بحار الانوار از كازرونى نقل كرده كه حليمه پس از آنكه رسول خدا(ص)با خديجه ازدواج كرده بود به مكه آمد و از خشكسالى و تلف شدن اموال و مواشى به آن حضرت شكايت برد،رسول خدا با خديجه در اين باره گفتگو كرد و خديجه چهل گوسفند و يك شتر به حليمه داد و بدين ترتيب حليمه با مالى بسيار به سوى قبيله خود بازگشت و سپس بار ديگر پس از ظهور اسلام و بعثت پيغمبر به مكه آمد و با شوهرش اسلام را اختيار كرده و مسلمان شدند.

و ابن عبد البر و ديگران در كتاب استيعاب و غيره نقل كرده‏اند كه حليمه در جنگ حنينـدر جعرانةـبه نزد رسول خدا آمد و آن حضرت به احترام وى از جا برخاست و رداى خود را براى او پهن كرد و او را روى رداى خويش نشانيد. (7)

در داستان محاصره طائفـشيماء خواهر رضاعى آن حضرتـبه دست سربازان اسلام اسير گرديد و چون خود را در اسارت ايشان ديد بدانها گفت:من خواهر رضاعى‏رسيد و بزرگ شما هستم،او را به نزد رسول خدا(ص)آوردند و سخنش را بدان حضرت گزارش دادند،پيغمبر اكرم از وى نشانه‏اى براى صدق گفتارش خواست و او نشانه‏اى داد و چون حضرت او را شناخت رداى خويش را پهن كرد و او را روى آن نشانيد و اشك در ديدگانش گردش كرد سپس بدو فرمود:اگر مى‏خواهى تو را نزد قبيله‏ات باز گردانم و اگر مايل هستى در كمال احترام و محبوبيت نزد ما بمان.

شيماء تمايل خود را به بازگشت نزد قبيله خويش اظهار كرد آن گاه مسلمان شد و رسول خدا (ص)نيز چند گوسفند و چند شتر و سه بنده و كنيز بدو عطا فرمود و او را نزد قبيله‏اش بازگرداند .

به هر صورت به ترتيبى كه گفته شد حليمه رسول خدا(ص)را پس از اينكه پنجسال از عمر آن حضرت گذشته بود به مكه و به نزد مادرش آمنه و جدش عبد المطلب بازگرداند و باز در هنگام ورود به مكه داستان ديگرى اتفاق افتاد كه موجب نگرانى حليمه و عبد المطلب گرديد.

پى‏نوشتها:

1.ابن حجر در اصابة نقل كرده كه شيماء گاهى كه رسول خدا(ص)را در همان دوران شيرخوارگى روى دست خود حركت مى‏داد اين اشعار را مى‏خواند:

يا ربنا ابق لنا محمدا 
حتى اراه يافعا و امردا 
ثم أراه سيدا مسودا 
و اكبت اعاديه معا و الحسدا 
و اعطه عزا يدوم أبدا

پروردگارا محمد را براى ما نگهدار تا به جوانى و در بزرگى او را ببينم،و سپس دوران سيادت و آقائيش را نيز ديدار كنم،و دشمنان و حسودانش را خوار و نابود گردان و عزت و شوكتى به وى عطا كن كه براى هميشه پايدار بماند.

و سپس از شخصى به نام ابو عروة ازدى نقل مى‏كند كه وى اين اشعار را مى‏خواند و مى‏گفت چگونه خداوند به خوبى دعاى شيماء را به اجابت رسانيد.

و در صفحات آينده نيز داستانى از شيماء با رسول خدا(ص)پس از بعثت آن حضرت در جنگ طائف خواهيد خواند.

2.الاضواء على السنة المحمدية،ص 185 به بعد.

3.معنى«ارهاص»در صفحات گذشته گفته شد.

4.فقه السيره،ص .62

5.سيرة المصطفى،ص 44،فقه السيره،ص .63

6.و در احوالات آن حضرت هنگامى كه تحت كفالت ابو طالب به سر مى‏برد در صفحات آينده گفتارى شاهد بر اين مطلب نيز خواهد آمد.

7.برخى زنده بودن حليمه را تا آن زمان بعيد دانسته و گفته‏اند:حليمه قبل از جنگ حنين از دنيا رفت و داستان فوق را مربوط به دختر حليمه شيماء مى‏دانند،ولى گويا همين گفتار صحيح است و استبعاد نمى‏تواند جلوى تاريخ را اگر مدرك معتبرى داشته باشد بگيرد  
نوشته شده در روز ساعت 04:09:11 ب.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
حوادث شب ولادت
http://abaalsaleh.persiangig.com/image/eyde%20mabas.JPG

حوادث شب ولادت

در روايات ما آمده است كه در شب ولادت آنحضرت‏حوادث مهم و اتفاقات زيادى در اطراف جهان بوقوع پيوست كه‏پيش از آن سابقه نداشت و يا اتفاق نيفتاده بود كه از جمله‏«ارهاصات‏»بوده بدانگونه كه در داستان اصحاب فيل ذكر شد،و در قصيده معروف برده نيز آمده كه چند بيت آن چنين است:

يوم تفرس منه الفرس انهم قد انذروا بحلول البؤس و الفئم و بات ايوان كسرى و هو منصدع كشمل اصحاب كسرى غير ملتئم النار خامدة الانفاس من اسف عليه و النهر ساهى العين من سدم و ساء ساوه ان غاضت‏بحيرتها و رد واردها بالغيظ حين ظم كان بالنار ما بالماء من بلل حزنا و بالماء ما بالنار من ضرم

و شايد جامعترين حديث در اينباره حديثى است كه مرحوم صدوق‏«ره‏»در كتاب امالى بسند خود از امام صادق عليه السلام‏روايت كرده و ترجمه‏اش چنين است كه آنحضرت فرمود:

ابليس به آسمانها بالا مى‏رفت و چون حضرت عيسى‏«ع‏»بدنيا آمد از سه آسمان ممنوع شد و تا چهار آسمان بالا مى‏رفت،و هنگاميكه رسولخدا«ص‏»بدنيا آمد از همه آسمانهاى هفتگانه‏ممنوع شد،و شياطين بوسيله پرتاب شدن ستارگان ممنوع‏گرديدند،و قريش كه چنان ديدند گفتند:

قيامتى كه اهل كتاب مى‏گفتند بر پا شده!

عمرو بن اميه كه از همه مردم آنزمان به علم كهانت وستاره شناسى داناتر بود بدانها گفت:بنگريد اگر آن ستارگانى‏است كه مردم بوسيله آنها راهنمائى مى‏شوند و تابستان و زمستان‏از روى آن معلوم گردد پس بدانيد كه قيامت‏بر پا شده و مقدمه‏نابودى هر چيز است و اگر غير از آنها است امر تازه‏اى اتفاق‏افتاده.

و همه بتها در صبح آن شب به رو در افتاد و هيچ بتى درآنروز بر سر پا نبود،و ايوان كسرى در آن شب شكست‏خورد وچهارده كنگره آن فرو ريخت.و درياچه ساوه خشك شد.ووادى سماوه پر از آب شد.

آتشكده‏هاى فارس كه هزار سال بود خاموش نشده بود در آن شب خاموش گرديد.

و مؤبدان فارس در خواب ديدند شترانى سخت اسبان عربى‏را يدك مى‏كشند و از دجله عبور كرده و در بلاد آنها پراكنده‏شدند،و طاق كسرى از وسط شكست‏خورد و رود دجله در آن‏وارد شد.

و در آن شب نورى از سمت‏حجاز بر آمد و همچنان بسمت‏مشرق رفت تا بدانجا رسيد،فرداى آن شب تخت هر پادشاهى‏سرنگون گرديد و خود آنها گنگ گشتند كه در آنروز سخن‏نمى‏گفتند.

دانش كاهنان ربوده شد و سحر جادوگران باطل گرديد،وهر كاهنى كه بود از تماس با همزاد شيطانى خود ممنوع گرديد وميان آنها جدائى افتاد.

آمنه گفت:بخدا فرزندم كه بر زمين قرار گرفت دستهاى‏خود را بر زمين گذارد و سر بسوى آسمان بلند كرد و بدان‏نگريست،و نورى از من تابش كرد و در آن نور شنيدم گوينده‏اى‏مى‏گفت:تو آقاى مردم را زادى او را محمد نام بگذار.

آنگاه او را بنزد عبد المطلب بردند و آنچه را مادرش آمنه گفته‏بود به عبد المطلب گزارش دادند،عبد المطلب او را در دامن‏گذارده گفت:

الحمد لله الذى اعطانى هذا الغلام الطيب الاردان قد ساد فى المهد على الغلما

ستايش خدائى را كه بمن عطا فرمود اين فرزند پاك و خوشبورا كه در گهواره بر همه پسران آقا است.

آنگاه او را به اركان كعبه تعويذ كرد. (1) و در باره او اشعارى‏سرود.

و ابليس در آن شب ياران خود را فرياد زد(و آنها را بيارى‏طلبيد)و چون اطرافش جمع شدند بدو گفتند:اى سرور چه چيزتو را بهراس و وحشت افكنده؟گفت:واى بر شما از سر شب تابحال اوضاع آسمان و زمين را دگرگون مى‏بينم و بطور قطع درروى زمين اتفاق تازه و بزرگى رخ داده كه از زمان ولادت عيسى‏بن مريم تاكنون سابقه نداشته،اينك بگرديد و به بينيد اين اتفاق‏چيست؟

آنها پراكنده شدند و برگشتند و اظهار داشتند:ما كه تازه‏اى‏نديديم.

ابليس گفت:اين كار شخص من است آنگاه در دنيابجستجو پرداخت تا به حرم-مكه-رسيد،و مشاهده كرد فرشتگان اطراف آنرا گرفته‏اند،خواست وارد حرم شود كه فرشتگان بر اوبانگ زده مانع ورود او شدند،بسمت غار حرى رفت و چون‏گنجشكى گرديد و خواست در آيد كه جبرئيل بر او نهيب زد:

-برو اى دور شده از رحمت‏حق!ابليس گفت:اى جبرئيل‏از تو سؤالى دارم؟

گفت:بگو،پرسيد:از ديشب تاكنون چه تازه‏اى در زمين رخ‏داده؟

پاسخداد:محمد-صلى الله عليه و آله-بدنيا آمده.

شيطان پرسيد:مرا در او بهره‏اى هست؟گفت:نه.

پرسيد:در امت او چطور؟

گفت:آرى.ابليس كه اين سخن را شنيد گفت:خوشنود وراضيم.

و در حديث ديگرى كه در كتاب كمال الدين نقل كرده‏چنين است كه در شهر مكه شخصى يهودى سكونت داشت ونامش يوسف بود،وى هنگامى كه ستارگان را در حركت وجنبش مشاهده كرد با خود گفت:اين تحولات آسمانى بخاطرولادت همان پيغمبرى است كه در كتابهاى ما ذكر شده كه‏چون بدنيا آيد شياطين رانده شوند و از رفتن به آسمانها ممنوع‏گردند. و چون صبح شد بمجلسى كه چند تن از قريش در آن بودندآمد و بدانها گفت:آيا دوش در ميان شما مولودى بدنيا آمده؟

گفتند:نه.

گفت:سوگند به تورات كه وى بدنيا آمده و آخرين پيمبران‏است و اگر اينجا متولد نشده حتما در فلسطين متولد گشته است.

اين گفتگو گذشت و چون قريشيان متفرق شدند و بخانه‏هاى‏خود رفتند داستان گفتگوى با آن يهودى را با زنان و خاندان خودبازگو كردند و آنها گفتند:آرى ديشب در خانه عبد الله بن‏عبد المطلب پسرى متولد شده.

اين خبر را بگوش يوسف يهودى رساندند،وى پرسيد:آيا اين‏مولود پيش از آنكه من از شما پرسش كردم بدنيا آمده يا بعد ازآن؟گفتند:پيش از آن!گفت:آن مولود را بمن نشان دهيد.

قريشيان او را به درب خانه آمنه آوردند و بدو گفتند:فرزندخود را بياور تا اين يهودى او را به‏بيند،و چون مولود را آوردند ويوسف يهودى او را ديدار كرد جامه از شانه مولود كنار زد وچشمش به خال سياه و درشتى كه روى شانه وى بود بيفتاد دراينوقت قرشيان مشاهده كردند كه حالت غش بر آن مرد يهودى‏عارض شد و بزمين افتاد قرشيان تعجب كرده و خنديدند.

يهودى برخاست و گفت:آيا مى‏خنديد؟بايد بدانيد كه اين پيغمبر پيغمبر شمشير است كه شمشير در ميان شما مى‏نهد...

قرشيان متفرق شده و گفتار يهودى را براى يكديگر تعريف‏مى‏كردند.

و در حديثى كه مرحوم كلينى شبيه به روايت‏بالا از مردى ازاهل كتاب نقل كرده آنمرد كتابى به قرشيان كه وليد بن مغيرة وعتبة بن ربيعه و ديگران در ميانشان بود رو كرده و گفت:نبوت‏از خاندان بنى اسرائيل خارج شد و بخدا اين مولود همان كسى‏است كه آنها را پراكنده و نابود سازد!

قريش كه اين سخن را شنيدند خوشحال شدند،مرد كتابى‏كه ديد آنها خوشنود شدند بديشان گفت:خورسند شديد! بخداسوگند اين مولود چنان سطوت و تسلطى بر شما پيدا كند كه‏زبانزد مردم شرق و غرب گردد.

ابو سفيان از روى تمسخر گفت:او بمردم شهر خود تسلطمى‏يابد!

و نظير آنچه در روايات ما آمده برخى از اين حوادث درروايات اهل سنت نيز ذكر شده اما در بسيارى از آنها اين حوادث‏قبل از بعثت رسولخدا«ص‏»ذكر شده نه مقارن ولادت.

مانند رواياتى كه در سيره ابن هشام و تاريخ‏طبرى و جاهاى ديگر است و در صحيح بخارى نيز از ابن عباس روايت‏شده (2) و فخر رازى نيز در تفسير آيه شريفه «فمن يستمع‏الآن يجد له شهابا رصدا» (3) در مورد منع شياطين از نفوذ در آسمانها وتيرهاى شهاب همين گفتار را داشته و اقوالى در اينباره نقل‏كرده (4) و از ابى بن كعب نيز حديثى در اينمورد نقل كرده‏اند كه‏گفته است:

«لم يرم بنجم منذ رفع عيسى عليه السلام حتى بعث رسول‏الله-صلى الله عليه و آله-» (5) و در اشعار بعضى از شاعران‏عرب نيز قسمتى از اين حوادث در مورد مبعث آمده مانند اشعارزير كه از شاعرى بنام قيروانى نقل شده كه مى‏گويد:

و صرح كسرى تداعى من قواعده و انفاض منكسر الاوداج ذاميل‏و نار فارس لم توقد و ما خمدت مذالف عام و نهر القوم لم يسل‏خرت لمبعثه الاوثان و انبعثت ثواقب الشهب ترمى الجن بالشعل

يك سئوال

اكنون جاى يك سئوال هست كه اگر كسى بگويد:آيانظير آنچه در اين روايات آمده در كتابهاى تاريخى و روايات غيراسلامى هم ذكرى از آنها شده يا نه؟

كه ما در پاسخ اين سئوال مى‏گوئيم:اولا اگر حديث وروايتى از نظر سند و صدور از امام معصوم عليه السلام براى اثابت‏شد ديگر كدام روايت و تاريخى براى ما معتبرتر از آن حديث‏و روايت مى‏تواند باشد،و همه بحثها در همان قسمت اول واعتبار سند و به اصطلاح‏«صغراى قضيه‏»است،ولى پس ازاثبات ديگر استبعاد و زير سئوال بردن حديث،جز ضعف ايمان وتاريخ زدگى محمل ديگرى نمى‏تواند داشته باشد،وگرنه كدام‏تاريخ و روايتى معتبرتر از آن تاريخ و روايتى است كه از منبع‏وحى الهى سرچشمه گرفته باشد و كدام داستان و حديثى‏محكمتر از داستان و حديثى است كه از زبان پيمبران و ائمه‏معصوم عليهم السلام صادر گرديده باشد!

مگر نه اين است كه سرچشمه پر فيض و زلال همه علوم‏آنهايند؟و معيار صحت و سقم همه دانشهاى بشرى گفتار آنهااست؟

و ثانيا-مى‏گوئيم:مگر تاريخ صحيح و دست نخورده‏اى از گذشتگان و زمانهاى قديم در دست داريم كه ما بتوانيم اين‏روايات را با آنها منطبق ساخته و يا تاييدى از آنها بگيريم؟

جائى كه مقدس‏ترين كتابها مانند تورات و انجيل با آنهمه‏نسخه‏هاى متعددى كه معمولا از آنها در دست مردم آن زمانهابوده و جمله جمله و كلمه بكلمه آنها مورد احترام و متن دستورات‏دينى آنها بوده از دستبرد و تحريف و تصحيف و اسقاط در امان‏نبوده،و طاغوتهاى زمان و جيره خوارانشان احكام و فرامين آنها رابنفع ايشان تغيير داده و يا اسقاط كرده‏اند،ديگر چگونه كتابهاى‏تاريخى معدودى كه در زواياى كتابخانه‏ها با نسخه‏هاى خطى‏منحصر به فرد يا نگشت‏شمارى وجود داشته مى‏تواند مورد اعتمادباشد؟

و ثالثا-بر فرض كه چنين تاريخى وجود داشته باشد كه‏اوضاع و احوال آنزمانها را نوشته و ثبت كرده باشد آيا همه‏وقايعى كه در آنزمانها اتفاق افتاده در تاريخها ثبت و نگارش‏شده؟و آيا وسائل ارتباطى آنچنان بوده كه تاريخ نگاران بتواننداز هر اتفاقى كه در گوشه و كنار جهان آنروز اتفاق مى‏افتاده‏مطلع گردند و آنرا در تاريخ ثبت كنند؟مگر امروزه با تمام اين‏وسائل ارتباطى و مخابراتى و راديوها و تلويزيونها و ماهواره‏هاو...چنين كارى انجام شده و چنين ادعائى مى‏توان كرد؟... مگر وسائل ارتباطى جهان آزادند و مستقلانه و بدور از سياستها واختناقها و خارج از كانالهاى مخصوص و صافيهاى انحصارى‏مى‏توانند كوچكترين خبرى را منتشر كنند؟آن هم خبرى كه‏بصورت معجزه آسمانى براى شكست‏يك قدرت طاغوتى و يك‏دربار سلطنتى بوقوع پيوسته باشد...؟مگر معجزاتى امثال‏«شق‏القمر»كه وقوع آن مورد اتفاق همه مسلمانان مى‏باشد و بگفته‏دكتر سعيد بوطى-نويسنده مصرى-در كتاب فقه السيرة از امورمتفق عليه در نزد علماء و دانشمندان اسلامى است در تاريخهاى‏گذشته نقل شده...؟و بلكه معجزات انبياء گذشته مانند سردشدن آتش بر ابراهيم خليل عليه السلام و شكافته شدن دريابوسيله عصاى موسى و اژدها شدن و بلعيدن آن تمام مارهاى‏جادوئى ساحران و زنده شدن مردگان بدعاى حضرت مسيح وامثال آن جز در كتابهاى مقدس و مذهبى در تاريخها و روايات‏ديگر آمده و ذكرى از آنها ديده مى‏شود؟!...

و حقيقت آن است كه تاريخ نويسان و وقايع نگاران گذشته‏در انحصار طاغوتهاى زمان بوده-چنانچه امروزه نيز عموما اينگونه‏است و بشر هنوز نتوانسته خود را از قيد و بند ايشان آزاد سازد-وانبياء الهى نيز پيوسته بر ضد همان طاغوتها قيام مى‏كرده ومبارزه داشتند،و آنها همواره در صدد از بين بردن انبياء و محو نام و آثار ايشان بوده و بهر وسيله مى‏خواسته‏اند آنها را افرادى‏ماجراجو و بى شخصيت و افسادگر معرفى كنند،و هرگز اجازه‏نمى‏دادند آنها را بعنوان مردانى الهى كه قدرت انجام معجزه رادارند معرفى كنند،و بهمين دليل معجزاتى را كه بوسيله ايشان‏انجام مى‏شده انكار كرده و يا توجيه مى‏نمودند،و اگر كتابهاى‏آسمانى و روايات مذهبى نبود اثرى از اين معجزات بجاى نمانده‏و بدست ما نرسيده بود...

چنانچه اكنون نيز ما در انقلاب اسلامى خود كه يك انگيزه‏مذهبى داشته و ادامه آنرا نيز بيارى خدا همان انگيزه مذهبى وعشق شهادت طلبى در راه خدا و دين،تضمين كرده و بر ضدطاغوتهاى شرق و غرب قيام كرده همين شيوه تبليغى را مى‏بينيم‏كه هر حركتى بنفع اين انقلاب در داخل و يا خارج بشود مانندراهپيمايى ميليونى و غير ميليونى كه در داخل و يا خارج انجام‏مى‏گيرد اصلا منعكس نمى‏شود و در راديوها و وسائل ارتباطجمعى ذكرى از آن نمى‏شود،اما كوچكترين حركت ضدانقلاب-مانند اجتماعات اندكى كه جمعا به صد نفر نمى‏رسدبا آب و تاب در همه رسانه‏هاى گروهى بعنوان يك حركت ضدرژيم نه يكبار بلكه چند بار پخش مى‏گردد.

و بهمين دليل ما مى‏گوئيم انگيزه و نيازى براى تحقيق در تاريخهاى گذشته نداريم و اگر هم تتبع كنيم معلوم نيست‏بجائى برسيم،مگر اينكه بخواهيم بهر وسيله و هر ترتيبى كه شده‏تاييدى از تاريخ براى اين روايات پيدا كنيم اگر چه مجبور شويم‏براى تطبيق اين روايات با تاريخ دست‏به توجيه و تاويلهاى‏نامربوط بزنيم،چنانچه نظير آنرا در داستان اصحاب فيل ذكركرده و شنيديد و خوانديد،كه ما آنعمل را محكوم كرده و دليل برضعف ايمان و غرب‏زدگى و تاريخ زدگى و غيره دانستيم...

پى‏نوشتها:

1-يعنى او را بكنار خانه كعبه آورد و براى سلامتى و پناه او از شر شياطين و دشمنان،بدنش را بچهار گوشه كعبه ماليد.

2-صحيح البخارى ج 6 ص 73.

3-سوره جن آيه 9.

4-مفاتيح الغيب ج 8 ص 241.

5-بحار الانوار ج 15 ص 331.

درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد اول صفحه 160

رسولى محلاتى


 
نوشته شده در روز ساعت 07:51:07 ب.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
12345678910
صفحه اصلي
يادداشت
دانستنيهاي حج
مقررات حج
گفتگو
مقالات
معرفي كتاب
مؤلفان روحاني
وبلاگ
پيوندها
درباره ما
ارتباط با ما
1,012 تعداد روز
2,922,025 تعداد كل

حوزه نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت - معاونت امور روحانيون
طراحي و پياده سازي: مركز كامپيوتر بعثه مقام معظم رهبري