يادداشتهاي روزانه كاربران (وبلاگ)
تاريخ و زمان بعثت

تاريخ و زمان بعثت

درباره تاريخ بعثت رسولخدا(ص)در روايات و احاديث‏شيعه و اهل سنت اختلاف است و مشهور ميان علماء ودانشمندان شيعه آن است كه بعثت آنحضرت در بيست وهفتم رجب سال چهلم عام الفيل بوده،چنانچه مشهور ميان علماءو محدثين اهل سنت آن است كه اين ماجرا در ماه‏مبارك رمضان آن سال انجام شده كه در شب و روز آن نيزاختلاف دارند،كه برخى هفده رمضان و برخى هيجدهم و جمعى نيز تاريخ آنرا بيست و چهارم آن ماه دانسته‏اند. (1) و البته در پاره‏اى از روايات شيعه نيز بعثت رسولخدا(ص)درماه رمضان ذكر شده مانند روايت عيون الاخبار صدوق(ره)كه‏متن آن اينگونه است كه:

وقتى شخصى به نام فضل از امام رضا عليه السلام مى‏پرسدكه چرا روزه فقط در ماه مبارك رمضان فرض شد و در سايرماهها فرض نشد؟امام عليه السلام در پاسخ او فرمود:

«لان شهر رمضان هو الشهر الذى انزل الله تعالى فيه القرآن...»

تا آنجا كه ميفرمايد:«...و فيه نبى محمد صلى الله عليه و آله‏»-يعنى بدانجهت كه ماه رمضان همان ماهى است كه خداى‏تعالى قرآن را در آن نازل فرمود...و همان ماهى است كه‏محمد(ص)در آن به نبوت برانگيخته شد... (2) كه چون مخالف با روايات ديگر شيعه در اينباره بوده است.

مرحوم مجلسى احتمال تقيه در آن داده،و يا فرموده كه بايد حمل بر برخى‏معانى ديگرى جز معناى بعثت اصطلاحى شود،زيراتاريخ بيست و هفتم ماه رجب بنظر آن مرحوم نزد علماى اماميه‏مورد اتفاق و اجماع بوده و گفته است:«...و عليه اتفاق‏الامامية‏».

و اما نزد محدثين و علماى اهل سنت همانگونه كه گفته شدمشهور همان ماه رمضان است (3) ،اگر چه در شب و روز آن‏اختلاف دارند،و در برابر آن نيز برخى از ايشان دوازدهم ماه‏ربيع الاول و يا دهم آن ماه،و برخى نيز مانند شيعه‏بيست و هفتم رجب را تاريخ بعثت دانسته‏اند. (4) و بدين ترتيب‏اقوال درباره تاريخ ولادت آنحضرت بدين شرح است:

1-بيست و هفتم ماه رجب و اين قول مشهور و يا مورد اتفاق‏علماى شيعه و برخى از اهل سنت است (5) .

2-ماه رمضان(17 يا 18 يا 24 آن ماه)و اين قول نيز مشهور نزدعامه و اهل سنت است (6) .

3-ماه ربيع الاول(دهم و يا دوازدهم آن ماه)و اين قول نيز ازبرخى از اهل سنت نقل شده (7) .

و اما مدرك اين اقوال:مدرك شيعيان در اين تاريخ يعنى 27 رجب،رواياتى است‏كه از اهل بيت عصمت و طهارت رسيده مانند رواياتى كه در كتاب شريف كافى از امام صادق عليه السلام و فرزند بزرگوارش‏حضرت موسى بن جعفر عليه السلام روايت‏شده،و نيز روايتى كه‏در امالى شيخ(ره)از امام صادق عليه السلام نقل شده است (8) و از آنجا كه‏«اهل البيت ادرى بما فى البيت‏»گفتار اين‏بزرگواران براى ما معتبرتر از امثال عبيد بن عمير و ديگران است.

و اما اهل سنت كه عموما ماه رمضان را تاريخ بعثت‏دانسته‏اند مدرك آنها در اين گفتار اجتهادى است كه از چند نظرمخدوش و مورد مناقشه است،و آن اجتهاد اين است كه فكركرده‏اند بعثت رسولخدا توام با نزول قرآن بوده،و نزول قرآن نيزطبق آيه كريمه:شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن... (9) در ماه‏مبارك رمضان انجام شده،و با اين دو مقدمه نتيجه‏گيرى كرده‏و گفته‏اند:بعثت رسولخدا در ماه رمضان بوده است،در صورتيكه‏هر دو مقدمه و نتيجه‏گيرى مورد خدشه است زيرا:

اولا-اين گونه آيات كه با لفظ‏«انزال‏»آمده بگفته اهل‏تفسير و لغت مربوط به نزول دفعى قرآن كريم است-چنانچه مقتضاى لغوى آن نيز همين است-نه نزول تدريجى آن،و دراينكه نزول دفعى آن به چه صورتى بوده و معناى آن چيست.

اقوال بسيارى وجود دارد كه نقل و تحقيق در اينباره از بحث‏تاريخى ما خارج است.و قول مشهور آن است كه ربطى به‏مسئله بعثت رسولخدا(ص)كه بگفته خود آنها بيشتر از چند آيه‏معدود بر پيغمبر اكرم نازل نشد ندارد،و مربوط است‏به نزول‏دفعى قرآن بر بيت المعمور و يا آسمان دنيا-چنانچه سيوطى وديگران در ضمن چند حديث در كتاب در المنثور و اتقان از ابن‏عباس نقل كرده‏اند-و عبارت يكى از آن روايات كه سيوطى‏آنرا در در المنثور در ذيل همين آيه از ابن عباس روايت كرده‏اينگونه است كه گفته است:

«شهر رمضان و الليلة المباركة و ليلة القدر فان ليلة القدر هى‏الليلة المباركة و هى فى رمضان،نزل القرآن جملة واحدة من‏الذكر الى البيت المعمور،و هو موقع النجوم فى السماء الدنيا،حيث وقع القرآن،ثم نزل على محمد(ص)بعد ذلك‏فى الامر و النهى و فى الحروب رسلا رسلا» (10) .

يعنى ماه رمضان و شب مبارك و شب قدر كه شب قدرهمان شب مبارك است كه در ماه رمضان است و قرآن در آنشب يكجا از مقام ذكر به بيت المعمور يعنى محل وقوع‏ستارگان در آسمان دنيا نازل شد و سپس تدريجا پس از آن‏در مورد امر و نهى و جنگها بر محمد(ص)فرود آمد.

و به اين مضمون حدود ده روايت از او نقل شده است.

و متن روايت ديگرى كه از طريق ضحاك از ابن عباس‏روايت كرده چنين است:

«نزل القرآن جملة واحده من عند الله من اللوح المحفوظ الى‏السفرة الكرام الكاتبين فى السماء الدنيا فنجمه السفرة على‏جبرئيل عشرين ليلة،و نجمه جبرئيل على النبى عشرين‏سنة‏» (11) .

يعنى قرآن يكجا از نزد خداى تعالى از لوح محفوظ به‏سفيران(فرشتگان)گرامى و نويسندگان آن در آسمان دنيانازل گرديد و آن سفيران در بيست‏شب تدريجا آنرا برجبرئيل نازل كردند،و جبرئيل نيز در بيست‏سال آنرا بررسول خدا نازل كرد.

اين درباره اصل نزول قرآن در ماه مبارك رمضان و شب قدر.

و ثانيا-در مورد قسمت دوم استدلال ايشان كه نزول قرآن راتوام با بعثت رسولخدا(ص)دانسته‏اند.آن نيز مخالف با گفتار خودشان بوده و مخدوش است،زيرا عموم مورخين و محدثين اهل‏سنت معتقدند كه نبوت و بعثت رسولخدا در آغاز بصورت رؤيا ودر عالم خواب بوده و پس از گذشت مدتها كه برخى آنرا شش‏ماه و برخى سه سال و برخى كمتر و بيشتر دانسته‏اند در عالم‏بيدارى به آنحضرت وحى شد و جبرئيل بر آن بزرگوار نازل گرديدو قرآن را آورد.

و اين جزء نخستين حديثهاى صحيح بخارى است كه ازعايشه نقل كرده كه گويد:

اول ما بدى‏ء به رسول الله(ص)من الوحى الرؤيا الصادقه‏فى النوم و كان لا يرى رويا الا جاءت مثل فلق الصبح،ثم‏حبب اليه الخلاء فكان يخلو بغار حراء فيتحنث فيه الليالى‏ذوات العدد قبل ان ينزع الى اهله و يتزود لذلك،ثم يرجع‏الى خديجه فيتزود لمثلها،حتى جائه الحق و هو فى غارحراء،فجاءه الملك فقال:اقرا...

و البته ما در آينده روى اين حديث و ترجمه آن مشروحا بحث‏خواهيم كرد،و اين مطلب را تذكر خواهيم داد كه در اين حديث‏جاى اين سئوال هست كه آيا عايشه اين حديث را از چه كسى‏نقل كرده و آيا گوينده حديث رسولخدا(ص)بوده يا ديگرى،زيرا خود عايشه كه در هنگام نبوت رسولخدا(ص)هنوز بدنيانيامده بود و قاعدتا اين روايت را از ديگرى نقل كرده است،ولى در اينجا از او نام نبرده...!

مگر اينكه بگويند:اين اجتهاد و نظريه خود ايشان بوده كه‏در اينباره اظهار كرده‏اند كه در اينصورت اين روايت‏خود عايشه‏است و نظريه او است كه در اينباره اظهار داشته و از باب حجيت‏روايت‏خارج شده و مانند نظرات ديگر ميشود كه لابد براى‏امثال بخارى كه كتاب خود را با امثال آن افتتاح و آغاز كرده‏حجيت داشته...و بهر صورت پاسخ اين سئوال را بايد آنهابدهند!

ولى اين مطلب بخوبى از اين حديث معلوم ميشود كه ميان‏نزول وحى بر رسول خدا و نزول قرآن فاصله زيادى وجود داشته وتوام با يكديگر نبوده و در نهايه ابن اثير در ماده‏«جزء»در ذيل‏حديث‏«الرؤيا الصالحة جزء من سبعين جزء من النبوة‏» (12) آمده است كه گويد:

«و كان فى اول الامر يرى الوحى فى المنام و دام كذلك نصف‏سنة،ثم راى الملك فى اليقظة‏». (13)

و نظير اين گفتار را سيوطى در كتاب اتقان ذكر كرده (14) .

و بلكه برخى از ايشان فاصله ميان بعثت رسولخدا(ص)ونزول قرآن را چنانچه گفتيم سه سال دانسته و به اين مطلب‏تصريح كرده‏اند،كه يكى از آنها روايت زير است كه ابن كثيرآنرا صحيح و معتبر دانسته و آن روايت امام احمد بن حنبل است‏كه بسند خود از شعبى روايت كرده كه گويد:

«ان رسول الله(ص)نزلت عليه النبوة و هو ابن اربعين سنة،فقرن بنبوته اسرافيل ثلاث سنين،فكان يعلمه الكلمة و الشى‏ءو لم ينزل القرآن،فلما مضت ثلاث سنين قرن بنبوته جبرئيل،فنزل القرآن على لسانه عشرين سنة،عشرا بمكة و عشرابالمدينة،فمات و هو ابن ثلاث و ستين سنة‏» (15) .

و نظير همين گفتار از ديگران نيز نقل شده (16) .

و البته ما اكنون در مقام بحث كيفيت نزول قرآن كريم ونزول دفعى و تدريجى و تاريخ نزول و بحثهاى ديگرى كه مربوطبه نزول قرآن است نيستيم،و اساسا آن بحثها از بحث تاريخى ماخارج است،و مرحوم علامه طباطبائى و ديگران در اينباره‏تحقيق و قلمفرسائى كرده‏اند كه ميتوانيد به كتاب الميزان وكتابهاى ديگر مراجعه نمائيد (17) و تنها در صدد پاسخگوئى به اين استدلال بوديم كه بعثت رسولخدا(ص)مقارن با نزول قرآن نبوده‏و از اين راه نميتوان تاريخ بعثت رسولخدا(ص)را بدست آورد.

پى‏نوشتها:

1-بحار الانوار ج 18 ص 190 و سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 393.

2-عيون اخبار الرضا عليه السلام ص 361.بحار الانوار ج 18 ص 190.

3-سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 392.

4-بحار الانوار ج 18 ص 190 و ص 204-205 سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 392.

5-بحار الانوار ج 18 ص 190 و تاريخ الخميس ج 1 ص 280 و 281.

6-و(7)سيرة النبوية ابن كثير ص 392.

8-بحار الانوار ج 18 ص 189 و 190.

9-سوره بقره آيه 185،البته آيات ديگرى هم مانند آيه‏انا انزلناه فى ليلة القدروانا انزلناه فى ليلة مباركه‏درباره تاريخ نزول قرآن وجود دارد ولى صراحتى درمورد نزول آن در ماه رمضان ندارد...

10-در المنثور ج 1 ص 189.

11-الاتقان ج 1 ص 69.

12-خواب خوب جزئى از هفتاد جزء نبوت است.

13-و در آغاز كار وحى را در خواب ميديد و اين جريان ششماه طول كشيد،سپس‏فرشته را در بيدارى مشاهده كرد...

14-الاتقان ج 1 ص 70-71.

15-سيره نبويه ابن كثير ج 1 ص 388.

16-الصحيح من السيرة ج 1 ص 194.

17-الميزان ج 2 ص 12-28.

------------------درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد 2 صفحه 190 رسولى محلاتى

 
نوشته شده در روز ساعت 11:36:08 ب.ظ توسط مجتبي منصور آبادي نظردهيد (0)
قضيه سد ابواب
http://emamali.jahanpayam.net/modpub/FCKeditor/Image/2418idt.jpg
«خانه گروهى از اصحاب به مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم راه داشت،روزى آن حضرت فرمود:هر درى كه به مسجد باز مى‏شود ببنديد مگر در خانه على را.درها بسته شد.در اين باره گروهى سخنانى ناروا گفتند و به گوش رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رسيد.حضرت در ميان اصحاب به پا خاست و فرمود:گروهى درباره بستن درها و نبستن من در خانه على را،سخنانى گفته‏اند.من از نزد خود نه درى را بستم و نه باز گذاشتم ولى دستورى داشتم كه آن را پى گرفتم».
 تا صورت پيوند جهان بود علي بود
 
تا نقش زمين بود و زمان بود علي بود  
  
 

 
نوشته شده در روز ساعت 05:02:53 ب.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
علي جويم
یا مرتضی علی----گرافیک بزرگ از نوشته یا علی مرتضی


به روز و شب من شیدا علی گویم علی جویم       بباغ و گلشـن و صحـــرا علی گویم علی جویم

علی روح و روان مـــــن علی آرام جـــــان مـــن      علی ذکـــر زبان مــــــن علی گویم علی جویم

علی سلطان ملـک جان علی شاهنشه خوبان      علی آئــیــنـهٔ یـــــــزدان علی گویم علی جویم

علی حلال هر مشکل علی سلطان و شاه دل       علی باشــد بحق واصل علی گویم علی جویم

علی حیــدر علی صفدر علی مونس علی دلبر       علی بُـــد یــــار پیغمبــر علی گویم علی جویم

علی اول علـی آخــــر علی بــاطـن علی ظاهر       علی با هـــر علی ظاهر علی گویم علی جویم

بود مِهـــــر علی دیـنــــم طــــریق و فکر و آئینم       فـُـــروغ قـلب غمـگیـنـــم علی گویم علی جویم

ز عشـق او شــدم صـابـر به روی او شـدم ناظر       زبان از وصف او قــاصــــر علی گویم علی جویم

 
نوشته شده در روز ساعت 05:37:15 ب.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
افتاب حق

            آفتاب حق

خورشید عشق را، ره شام و زوال نیست

بر هر دلی که تافت، در آن دل ضلال نیست

در آسمان دلبری و آستان عشق

نور جمال دلبر ما را مثال نیست

هر دم چو مهر نور فشاند به خاطرم

تا شوق اوست، جان و دلم را ملال نیست

با نام احمد است که دل زنده می شود

دل را بیازمای که کاری محال نیست

ای آفتاب حق که تویی ختم مرسلین

با روشنیّ روی تو، بدر وهلال نیست

حد کمال و حکمت و انوار معرفت

تنها تویی وغیر تو حدّ کمال نیست

تا تو شفیع خلقی و دریای رحمتی

امید عفو هست و نشان وبال نیست

در صحنه حیات و به طومار کائنات 

آیین پاک منجی ما را همال نیست

ما عاشقان و پیرو راه محمدیم

بهتر ازین طریقت و راه و روال نیست

--------------------------------------------------------------------------------"محمدرضا خزائلی"

 
نوشته شده در روز ساعت 03:02:26 ب.ظ توسط مجتبي منصور آبادي نظردهيد (0)
ندای اذان

         ندای اذان

خواند زبان دلم ثنای محمد(ص)

ماند خرد خیره در لقای محمد(ص)

دیده دل، جام جم به هیچ شمارد

سرمه کند گر زخاک پای محمد(ص)

کرده خداوندگار عالم و آدم

خلقت گیتی همه برای محمد(ص)

کس نرساندش گزند لیله هجرت

چون که علی خفته بود جای محمد(ص)

غیرعلی پی نبرده است بر این راز

آری و سوگند بر خدای محمد(ص)

غیر رضای خدا نخواست ازیراک

هست رضای خدا، رضای محمد(ص)

ظاهر و باطن بر او شود همه پیدا

هر که صفا یابد از صفای محمد(ص)

نغمه داود را ز یاد بَرَد نیز

نغمه قرآن جانفزای محمد(ص)

سائل درمانده ناامید نگردد

گر که بکوبد در سرای محمد(ص)

ای که ندای" اذان" رسید به گوشت

هان که به گوشت رسد ندای محمد(ص)

رفته خود از عرش تا به فرش سراسر

زیر فلک سایه لوای محمد(ص)

نوری(سیّاره) یافت راه هدایت

تا که شدش عشق رهنمای محمد(ص)

--------------------------------------------------"بانو نوری گیلانی"(سیاره)

 
نوشته شده در روز ساعت 03:00:47 ب.ظ توسط مجتبي منصور آبادي نظردهيد (0)
ویژگی های پیامبراکرم صلوات الله علیه

ویژگی های پیامبراکرم صلوات الله علیه

" بعثت برای این است كه اخلاق مردم، نفوس مردم، ارواح و اجسام مردم را، تمام اینها را از ظلمت ها نجات بدهد."  امام خمینی (ره)


پیامبر در قرآن

خدای متعال در قرآن كریم پیامبر خود را با چهار صفت بسیار مهم  به مردم معرفی می كند:

" لقد جائَكم رَسولٌ مِن انفسِكم عَزیزٌ عَلیهِ مَا عَنِتمْ حَرِیصٌ عَلیكم بالمُؤمِنِین رَوُفٌ رَحیم."( توبه/ 128)


- مردمی است:

چون از مردم است به همه  دردها و مشكلات آنان آشنا است؛ " مِنْ اَنفُسِكم" - دلسوز است:از هر گونه ناراحتی و رنج و زیان مردم سخت ناراحت می شود؛ "عَزیزعلیه مَا عَنتم"

- علاقه زیادی به مردم دارد:عشق بسیار به خیر و سعادت و پیشرفت و بزرگی و مجد و هدایت مردم دارد؛ "حَریصٌ عَلیكم"

- مهربان و رئوف است:نسبت به مؤمنین مهربانی و رأ فت خاصی دارد؛ " بِالمُؤمِنینَ رَؤفٌ رَحیم"


پیامبراز زبان خودش

قالَ رَسُولُ الله  صلی الله علیه و آله : ما خَلقَ الله خَلقاً اَفضلَ مِنّی، ولا اَكرَمَ عَلَیه مِنی؛ خداوند كسی را برتر از من وهمچنین عزیزتر از من خلق نكرده است. (1)

طبق بیان قرآن و روایاتِ منقول از ائمه  معصومین پیامبراكرم  صلوات الله علیه دارای ویژگی های اخلاقی زیر است، اخلاق برجسته و عظیم، امین، عادل، شجاع، رحیم، حلیم، متواضع، متوكل، باحیا، صبور و شكیبا، زاهد و عابد، فاقد خشم و غضب شخصی.قال رسول الله صلی الله علیه و آله : " بعثتُ لِلحِلمِ مَركَزا وَ لِلعِلمِ مَعْدنا وَ لِلصَّبر مَسكَناً"؛ برانگیخته شدم كه، مركز حلم و معدن علم و مسكن صبر باشم. (2) پیامبراکرم صلوات الله علیه هدف از بعثت خود را این گونه بیان می نماید:

" بعثت لا تمم مکارم الاخلاق"؛ من برای کامل کردن فضایل اخلاقی مبعوث شده ام.(3)


پیامبر در بیان امیرالمؤمنین علیه السلام

امیرالمؤمنین، پـیامبراكـرم صلی الله علیه و آله  را بـا اوصاف بسیار زیبایی به مردم معرفی می كند:

" طبِیبٌ دَوّارٌ بِطبّهِ، قَد اَحكَمَ مَرَاهِمَهُ وَ اَحْمَی مَوَاسِمَهُ یَضَعُ ذَلِكَ حَیْثُ الحَاجَة اِلَیه، مِن قـلوبٍ عُمْی وَ اذانٍ صُمّ وَ اَلسِنةٍ بُكمٍ، مَتتبعٌ بِـدَ وَائِهِ مَـوَاضِعَ الغـفلَةِ وَ مَواطِنَ الحَیرَة."(4)

امیرالمؤمنین فرمود: پیامبر؛

- پزشک سیّاراست: او برای درمان بیمارانش حركت می كند و خود به سراغ آنان می رود.

- متخصص و درد شناس است:دردهـا را بـه خـوبی تشخیص می دهد، حتی بیماری های روحی و روانی را می شناسد.

- نسخه های شفابخش دارد: نسخه های او تمام بیماری ها، حتی قـلب های كـور و گـوش های سنگین و زبان های لال را شفا می دهد و با داروی خود به دنبال بیماران غافل و سرگردان است.


اعمال شب و روز مبعث

شب مبعث، بسیار مبارك می باشد، در روایات آمده  كه اجر عبادت شیعیان در این شب برابر است با اعمال شصت سال.

اما روز بیست وهفتم رجب روزی است كه حضرت محمد بن عبدالله  صلی الله علیه و آله  در غار حرا به رسالت مبعوث شد و برای این روز چند عمل است:

ـ غسل.

ـ روزه: كه برابری می كند با روزه  هفتاد سال و یكی از چهار روزی است كه در تمام سال برای روزه گرفتن امتیاز دارد.

ـ بسیار صلوات فرستادن بر پیامبر و آل ایشان.

ـ زیارت حضرت رسول و امیرالمؤمنین علیهماالسلام.


پی نوشت ها:

1- عیون اخبارالرضا، ج 1، ص 262. ِ

2- سنن النبی، ص 63، ح 19.

3- بحارالانوار، ج70، ص 372.

4- نهج البلاغه، خطبه 108.

 
نوشته شده در روز ساعت 02:58:10 ب.ظ توسط مجتبي منصور آبادي نظردهيد (0)
بعثت و امام خمینی

انگیزه و آثار بعثت از دیدگاه امام خمینی

بزرگترین حادثه عالم

زمان ها خودشان هیچ مزیتی ندارند بعضی بر بعضی، زمان یک موجود ساری متحرک است و متعین و هیچ فرقی ما بین قطعه ای با قطعه ای دیگر نیست. شرافت زمان ها یا نحوست زمان ها به واسطه قضایائی است که در آنها واقع می شود. اگر چنانچه شرافت زمان به واسطه حادثه ای است که در آن زمان واقع می شود، باید عرض کنم که روز بعثت رسول اکرم(ص) در سرتاسر دهر " من الازل الی الابد" روزی شریفتر از آن نیست، برای اینکه حادثه ای بزرگتر از این حادثه اتفاق نیفتاده است . حوادث بسیار بزرگی در دنیا اتفاق افتاده است. بعثت انبیا بزرگ، انبیاء اولوالعزم و بسیاری از حوادث بسیار بزرگ، لکن حادثه ای بزرگتر از رسول اکرم  در عالم وجود نیست غیر از ذات مقدس حق تعالی و حادثه ای بزرگتر از بعثت او هم نیست. بعثتی که بعثت رسول ختمی است و بزرگترین شخصیت های عالم امکان و بزرگترین قوانین الهی، و این حادثه در یک همچو روزی اتفاق افتاده است و این روز را بزرگ کرده است و شریف، و همچو روزی ما دیگر درازل و ابد نداریم و نخواهیم داشت.

تزکیه نفوس

اول آیه ای که به رسول اکرم (ص) به حسب روایات و تواریخ وارد شده است ، آیه " اقرا باسم ربک" است و این آیه اولین آیه ای است که به حسب نقل، جبرئیل بر رسول اکرم خوانده است و از اول به قرائت و به تعلم دعوت شده است " اقرا باسم ربک الذی خلق" و در همین سوره است که " ان الانسان لیطغی ان راه استغنی" این سوره اولین مورد وحی (است) و دراولین نزول وحی این آیه دراین سوره وارد شده است که " کلا ان الانسان لیطغی ان راه استغنی" معلوم می شود که طغیان و طاغوت بودن از اموری است که در راس اموراست. و برای طاغوت زدائی باید تعلیم کتاب و حکمت و تعلم کتاب و حکمت کرد و تزکیه کرد. انسان اینطوری است، وضع روحی همه انسان ها اینطور است که تا یک استغنائی پیدا می کند طغیان می کنند.

(آدمی) استغنای مالی که پیدا می کند به حسب همان مقدار طغیان پیدا می کند، استغنای علمی که پیدا می کند به همان مقدار طغیان می کند، مقام که پیدا می کند به مقدار طغیان می کند، مقام که پیدا می کند به مقداری که مقام پیدا کرده است طغیان می کند. فرعون را که خدای تبارک وتعالی می گوید طاغی است ، برای همین است که مقام پیدا کرده بود و انگیزه الهی در او نبود و این مقام او را به طغیان کشیده بود. کسانی که چیزهائی که مربوط به دنیاست آنها را بدون تزکیه نفس پیدا می کنند، اینها هر چه پیدا بکنند طغیانشان زیادتر خواهد شد و وبال این مال و این منال و این مقام و این جاه و این مسند از چیزهایی است که موجب گرفتاری های انسان است در اینجا و بیشتر در آنجا .

انگیزه بعثت این است که ما را از این طغیان ها نجات دهد و ما خودمان را تزکیه کنیم، نفوس خودمان را صفا دهیم  و نفوس خودمان را ازاین ظلمات نجات بدهیم. اگر این توفیق برای همگان حاصل شد ، دنیا یک نوری می شود نظیر نور قرآن و جلوه نور حق.

تمام اختلافاتی که بین بشر هست، اختلافاتی که بین سلاطین هست، اختلافاتی که بین قدرتمندان هست ریشه اش همان طغیانی است که در نفس هست ریشه این است که انسان دیده است که خودش یک مقام دارد طغیان کرده است و چون قانع نمی شود به آن مقام، این طغیان اسباب تجاوز می شود، تجاوز که شد اختلاف حاصل می شود و این فرق نمی کند. از آن مرتبه نازلش طغیان است تا آن مرتبه عالی آن. از مرتبه نازلی که در یک روستا بین افراد اختلاف حاصل می شود ، ریشه اش همین طغیان است تا مرتبه بالاتر و هر چه بالاتر برود طغیان زیادتر می شود. فرعونی که طغیان کرد و" انا ربکم الاعلی" گفت، این انگیزه در همه است فقط در فرعون نیست . اگر انسان را سر خود بگذارند" انا ربکم الاعلی" خواهد گفت:

انگیزه بعثت این است که این نفوس سرکش را  این نفوس طاغی و یاغی را از آن سرکشی و از آن طغیان و از آن یاغیگری نجات دهد و تزکیه کند نفوس را.

همه اختلافاتی که در بشر هست برای این است که تزکیه نشده است. غایت بعثت این است که تزکیه کند مردم را تا به واسطه تزکیه، هم تعلم حکمت کند و هم تعلم قرآن  و کتاب و اگر چنانچه تزکیه بشوند طغیان پیش نمی آید. کسی که تزکیه کرد خود را هیچ گاه خودش را مستغنی نمی داند " ان الانسان لیطغی ان راه استغنی" وقتی که خودش را می بیند و برای خودش مقام قائل است وبرای خودش عظمت قائل است این خودبینی اسباب طغیان است.

اختلافاتی که بین هم بشر هست، اختلافاتی که بر سر دنیا بین همه بشر هست این اختلافات ریشه اش طغیانی است که در نفس هاست و گرفتاریی است که انسان در گرفتاری به خود دارد و به هواهای نفسانیه. اگر انسان تزکیه بشود و نفس انسان تربیت بشود ، این اختلافات برداشته می شود.

تحول عرفانی در جهان

مساله مبعث و ماهیت آن و برکاتش چیزی نیست که بتوان با زبان های الکن ما از آن ذکری کرد و به قدری ابعاد آن زیاد است و جهات معنوی و مادی آن زیاد است که گمان ندارم حتی بتوان حول آن صحبتی کرد.

مساله بعثت یک تحول علمی- عرفانی در عالم ایجاد کرد که آن فلسفه های خشک یونانی را که به دست یونانی ها تحقق پیدا کرده بود و ارزش هم داشت و دارد، مبدل کرد به یک عرفان عینی و یک شهود واقعی برای ارباب شهود...

اگر کسی سیر کند در فلسفه های قبل ازاسلام و فلسفه های بعد از اسلام و خصوصاً قرن های آخر و عرفای قبل از اسلام و آن کسانی که در هندوستان و امثال آن یک همچو مسائلی داشتند، و عرفای بعد از اسلام که به تعلم اسلام در این امر وارد شده اند، می فهمد که چه تحولی بعد (از آن ) حاصل شده است. در صورتی که عرفای بزرگ اسلام هم راجل هستند در کشف حقایق قرآن. لسان قرآن که از برکات بعثت، از برکات بزرگ بعثت رسول خداست، لسانی است که سهل و ممتنع است. بسیاری شاید گمان کنند که قرآن را می توانند بهفمند، از باب اینکه به نظرشان سهل است. بسیاری از ارباب معرفت و ارباب فلسفه گمان می کنند که قرآن را می توانند بفهمند، برای اینکه آن بعدی که برای آنها جلوه کرده است و آن بعدی که درپس این ابعاد است ، برای آنها معلوم نشده است. قرآن دارای ابعادی است که تا رسول اکرم صلی الله علیه و اله و سلم مبعوث نشده بودند و قرآن متنزل نشده بود از آن مقام غیب ، نازل نشده بود از آنجا ، و با آن جلوه نزولی اش در قلب رسول خدا جلوه نکرده بود، برای احدی از موجودات ملک و ملکوت ظاهر نبود بعد از آنکه اتصال پیدا کرد مقام مقدس نبوی ولی اعظم با مبدأ فیض به آن اندازه ای که قبل اتصال بود، قرآن را نازلتاً و منزلتاً کسب کرد. در قلب مبارکش جلوه کرد و با نزول به مراتب هفتگانه به زبان مبارکش جاری شد.

قرآنی که الان در دست ماست ، نازله هفتم قرآن است و این از برکات بعثت است و همین نازله هفتم آنچنان تحولی در عرفان اسلامی، درعرفان جهانی بوجود آورد که اهل معرفت شمه ای از آن را می دانند و همه ابعاد آن و جمیع ابعاد آن برای بشر( هنوز) معلوم نشده است و معلوم نیست معلوم شود. و این از برکات بعثت است اینقدری که معرفت برای اهل معرفت حاصل شده است. این ازنازله کتاب خداست به وسیله نزول بر قلب رسول الله که آن هم از اسرار بزرگ است. کیفیت وحی از اموری است که غیر از خود رسول خدا و کسانی که در خلوت با رسول خدا بودند ، یا اینکه از او الهام گرفته اند کسی آنرا نمی تواند بفهمد و لهذا هر وقت خواستند معرفی هم بکنند با زبان ما عامی ها معرفی کردند، چنانچه خدای تبارک و تعالی با زبان آن بشرعامی خودش را با شتر معرفی می کند، با آسمان معرفی می کند، با زمین معرفی می کند، با خلق  امثال اینها، برای این است که بیان قاصر است از اینکه آن مطالبی که هست ادا بشود و تا آن حدی که بیان می توانسته اداکند قرآن ادا کرده است و هیچ کتاب معرفتی ادا نکرده است، آنهایی که ادا کردند به تبع قرآن ادا کردند.

اگر قرآن نبود باب معرفت الله بسته بود الی الابد، و آن فلسفه یونانی یک باب دیگری است که در محل خودش بسیار ارجمند است برای اینکه با استدلال ثابت می کند، نه معرفت حاصل می شود، وجود خدای تبارک و تعالی از باب دلیل اثبات می شود و معرفت غیر اثبات وجود است و قرآن آمده است که هم اثبات بکند به همان طریقه های متعارف و طریقه های بلکه گاهی نازل تر از آن و هم پرده دیگرش عرفان قرآن است که آن را... در هیچ کتابی نمی یابید، حتی در کتب عرفانی اسلامی که متحول شده است و با عرفان قبل از اسلام بسیار فرق دارد. و تعبیرات قرآنی غیر از آنی است که آنها دارند.

یک نحوه دیگری هست، یک لطایف دیگری در قرآن هست و اینها همه از برکات بعثت است و برکات بعثت آن مقداری که در معنویات هست ، در مادیات ظاهر نشده است، لکن آن مقداری هم که در مادیات ظاهر شده است ، قبل از اسلام نبوده است. اتصال معنویت به مادیت و انعکاس معنویت در همه جهات مادیت از خصوصیات قرآن است که افاضه فرموده است.

رفع ظلم

بعثت رسول خدا برای این است که راه رفع ظلم را به مردم بفهماند، راه اینکه مردم بتوانند با قدرت های بزرگ مقابله کنند به مردم بفهماند. بعثت برای این است که اخلاق مردم را، نفوس مردم را، ارواح مردم را و اجسام مردم را، تمام اینها را از ظلمت ها نجات بدهد، ظلمات را بکلی کنار بزند و به جای او نور بنشاند، ظلمت جهل را کنار بزند و به جای او نورعمل بیاورد، ظلمت ظلم را به کنار بزند و به جای او عدالت بگذارد، نور عدالت را به جای او بگذارد و راه او را به ما فهمانده است. فهمانده است که تمام مردم، تمام مسلمین برادر هستند و باید با هم وحدت داشته باشند، تفریق نداشته باشند.

ختم نبوت

انبیاء سلف هم کشف داشتند و هم بسط، اما نه بطوراطلاق بلکه فی الجمله. اگر چه در این معنی مختلف بودند؛ چنانچه اولوالعزم ها، کشف و بسط حقایق را بیشتر داشتند و وجود نازنین احمدی(ص) که کشف تام و بسط تمام و تام داشت، خاتم شد و خاتم پیامبران گردید؛ یعنی به آن نحوی که ممکن است حقیقت کشف شود، برای حضرت محمد(ص) کشف بود و به آن قدری که ممکن است حقایق بسط شود برای حضرت بسط نمود. لذا دیگر ممکن نیست کشف و بسط ،  اَتـَم ازاین باشد تا نبوت دیگری حاصل آید.

 
نوشته شده در روز ساعت 02:56:17 ب.ظ توسط مجتبي منصور آبادي نظردهيد (0)
شعر

در تهنیت روز مبعث رسول اکرم(ص)



مبعوث نبی اکرم آمد

به به که چه روزخرم آمد

عیدی نبود چنین مبارک

بس عید فرا رسید بی شک

گیتی چو بهشت جاودان شد

از بعثت او جهان جوان شد

بر جمله مسلمین مبارک

این عید به اهل دین مبارک

آن ذات خجسته ی نکو را

از غیب ندا رسید او را

برخیز و به خلق رهبری کن

کای ذات نکو پیمبری کن

در کوه" حِری" پیمبری یافت

چون قدر و مقام رهبری یافت

شد خاتم انبیا"محمد(ص)"

بشنید چو این ندا محمد(ص)

با آمدنش محمدی شد

هر روح که دوراز بدی شد

آیین خدا پرستی آورد

قانون حیات و هستی آورد  

بشکست اساس بت پرستی

پیدا چو شد آن جمال هستی

بتخانه به کعبه شد مبدل

با بعثت آن نبی مرسل

بر احمد و بر علی و آلش

هر دم صلوات بر جمالش

قرآن مقدسش کتابم

صد شکر به دین آن جنابم

در سایه دین و رحمت اوست

خوشبخت کسی که امت اوست

شد ختم پیمبری به نامش

از عرش ملک دهد سلامش

بر پاکی ذات تو گواهی

ای داده زماه تا به ماهی

لولاک لما خلقت الافلاک

در شأن تو گفت ایزد پاک

یک قصه توست شام معراج

ای بر سر هر پیمبری تاج

خوشبخت کسی کز امت توست

قرآن کریم حجت توست

اسلام نبود و حق پرستی

گر زانکه تو بت نمی شکستی

بتخانه و بت به باد دادی

توحید به ما تو یاد دادی

ای خواجه کائنات دریاب

ای معنی ممکنات دریاب

دریاب که هیچکس نداریم

ما غیرتو دادرس نداریم

فریادرس و گره گشائی

ای آنکه تو یار بینوائی

امید شفاعت از تو داریم

دریاب که ما گناهکاریم

غم از دل هر که هست بردار

تنها نه منم به غم گرفتار

"شهری" است غلام آستانت

ای جان جهان فدای جانت

عباس شهری

 
نوشته شده در روز ساعت 02:54:17 ب.ظ توسط مجتبي منصور آبادي نظردهيد (0)
بعثت از نگاه اهل بیت(ع)

واقعیت ‏بعثت از نگاه اهل بیت علیهم السلام

نگاهى به احادیث‏ بعثت

ایراد ما به احادیث ‏بعثت

واقعیت ‏بعثت از دیدگاه شیعه

نظر ما  پیرامون بعثت پیغمبر (ص)

بعثت پیغمبر اسلام یا برانگیخته شدن آن حضرت به مقام عالى نبوت و خاتمیت، حساس‏ترین فراز تاریخ درخشان اسلام است. بعثت پیغمبر درست در سن چهل سالگى حضرت انجام گرفت. پیغمبر تا آن زمان تحت مراقبت روح القدس قرار داشت، ولى هنوز پیك وحى بر وى نازل نشده بود. البته قبلا علائمى ازعالم غیب دریافت مى‏داشت، ولى مامور نبود كه آن را به آگاهى خلق هم  برساند.

در آن زمان میان مردم قریش و ساكنان مكه رسم بود كه سالى یك ماه را به حالت گوشه گیرى و انزوا در نقطه خلوتى مى‏گذرانیدند.(1) درست روشن نیست كه انگیزه آنها از این گوشه‏ گیرى چه بوده است، اما مسلم است كه این رسم در بین آنها جریان داشت و معمول بود.

نخستین فرد قریش كه این رسم را برگزید و آن را معمول داشت عبدالمطلب جد پیغمبراكرم بود كه چون ماه رمضان فرا مى‏رسید، به پاى كوه حرا مى‏رفت، و مستمندان را كه از آنجا مى‏گذشتند  یا به آنجا مى‏رفتند، طعام مى‏داد. (2)

به طورى كه تاریخ اسلام گواهى مى‏دهد، پیغمبر نیز پیش از بعثت ‏به عادت مردان قریش، بارها این رسم را انجام می داد. از شهر و غوغاى اجتماع فاصله مى‏گرفت و به نقطه خلوتى مى‏رفت و به تفكر و تامل مى‏پرداخت.

پیغمبر حتى در زمانى كه كودك خردسالى بود، و در قبیله دایه اش تحت مراقبت دایه خود، «حلیمه‏» قرار داشت نیز از بازى كردن با بچه‏ها دورى مى‏گزید و به كوه حرا مى‏آمد و به فكر فرو مى‏رفت. (3) بنابراین انس وى به «كوه حرا» بى ‏سابقه نبود.

در مدتى كه بعدها در «حرا» به سر مى‏برد، غذایش نان و زیتون بود، و چون به اتمام مى‏رسید، به خانه بازمى‏گشت، و  تجدید قوا مى‏نمود. گاهى هم همسرش خدیجه برایش غذا مى‏فرستاد. غذایى كه در آن زمان‏ها مصرف مى‏شد، مختصر و ساده بود. (4)

پیغمبر چند سال قبل از بعثت، سالى یك ماه در حرا به سر مى‏برد  و چون روز آخر باز مى‏گشت، نخست‏ خانه خدا را هفت دور طواف مى‏كرد، سپس به خانه مى‏رفت. (5)

كوه حرا امروز در حجاز به مناسبت این كه محل بعثت پیغمبر بوده است، «جبل النور» یعنى كوه نور خوانده مى‏شود. حرا در شمال شهر مكه واقع است، و امروز تقریباً در آخر شهر در كنار جاده به خوبى دیده مى‏شود. كوه‏هاى حومه مكه اغلب به هم  پیوسته است و از سمت ‏شمال تا حدود بندر«جده‏» واقع در 70 كیلومترى مكه و كنار دریاى سرخ امتداد دارد.

این سلسله جبال كه از یك سو به صحراى «عرفات‏» و سرزمین «منا» و شهر «طائف‏» و از سوى دیگر به طرف «مدینه‏» كشیده شده است، با دره‏ها و بیابان‏هاى خشك و سوزان و آفتاب طاقت ‏فرساى خود شاید بهترین نقطه‏اى است كه آدمى را در اندیشه عمیق خودشناسى و خداشناسى و دورى از تعلقات جسمانى و تعینات صورى و مادى فرو مى‏برد.

كوه حرا بلندترین كوه‏هاى اطراف مكه است، و جدا از كوه‏هاى دیگر به نحو بارزى سر به آسمان كشیده و خودنمایى مى‏كند. هر چه بیننده به آن نزدیك‏تر مى‏شود، ابهت و جلوه كوه بیشتر مى‏گردد. از آن بلندى در زمان خود پیغمبر قسمتى از خانه‏هاى مكه پیدا بود، و امروز قسمت زیادترى از شهر مكه پیداست. قله كوه نیز در پشت‏بام‏ها و از درون اطاق‏هاى بعضى از طبقات ساختمان‏هاى مكه به خوبى پیداست.

«غار حرا» كه در قله كوه قرار دارد، بسیار كوچك و ساده است. در حقیقت غار نیست، بلکه تخته سنگى عظیم است که به روى دو صخره بزرگترى غلت ‏خورده و بدین گونه تشكیل دهنه غار حرا را داده است. دهنه غار به اندازه ای است كه انسان مى‏تواند وارد و خارج شود. كف آن هم بیش از یك متر و نیم براى نمازگزاردن جا دارد.

غار حرا جایى نبوده كه هر كس میل رفتن به آنجا كند، و محلى نیست كه انسان بخواهد به آسانى در آن بیاساید. فقط یك چیز براى افراد دوراندیش در آنجا به خوبى به چشم مى‏خورد، و آن مشاهده كتاب بزرگ آفرینش و قدرت لایزال خداوند بى زوال است كه در همه جاى آن نقطه حساس پرتو افكنده و آسمان و زمین را به نحو محسوسى آرایش داده است! براساس تحقیقات انجام شده، پیغمبر مانند جدش عبدالمطلب در پاى كوه حرا فى‏المثل در خیمه به سر مى‏برده و رهگذران را پذیرایى مى‏كرده و فقط گاه گاهى به قله كوه مى‏رفته و به تماشاى جمال آفرینش مى‏پرداخته است كه از جمله لحظه نزول وحى، در روز 27 ماه رجب بوده است.

اما پیغمبر قبل از بعثت هم حالاتى روحانى داشته و تحت مراقبت روح ‏القدس گاهى تراوشاتى غیبى مى‏دیده و اسرارى بر آن حضرت مكشوف مى‏شده است. هنگامى كه پانزده سال بیش نداشت، گاهى صدایى مى‏شنید، ولى كسى را نمى‏دید.

هفت ‏سال متوالى بود كه نور مخصوصى مى‏دید و تقریباً شش سال مى‏گذشت كه پیغمبر زمزمه‏اى  مى‏شنید، ولى درست نمى‏دانست موضوع چیست؟

چون آن اخبار را براى همسرش خدیجه بازگو مى‏كرد، خدیجه مى‏گفت: « تو كه مردى امین و راستگو و بردبار هستى و دادرس مظلومانى و طرفدار حق و عدالت هستى و قلبى رؤوف و خویى پسندیده دارى و در مهمان ‏نوازى و تحكیم پیوند خویشاوندى سعى بلیغ مبذول مى‏دارى، اگر مقامى عالى در انتظارت باشد، جاى شگفتى نیست. (6)

هنگامى كه به سن سى و هفت ‏سالگى رسید میل به گوشه گیرى و انزواى از خلق پیدا كرد، چندین بار در عالم خواب، سروش غیبى، سخنانى به گوشش سرود، و او را از اسرار تازه‏اى آگاه ساخت، بعدها نیز در پاى كوه حرا و میان راه‏هاى مكه بارها منادى حق بر او بانگ زد. در هر نوبت صدا را مى‏شنید ولى صاحب صدا را نمى دید!

در یكى از روزها كه در دامنه كوه حرا گوسفندان عمویش ابوطالب را مى‏چرانید، شنید كسى از نزدیك او را صدا مى‏زند و مى‏گوید: یا رسول الله! ولى به هر جا نگریست كسى را ندید. چون به خانه آمد و موضوع را به خدیجه اطلاع داد، خدیجه گفت: امیدوارم چنین باشد. (7)

روز بیست وهفتم ماه رجب محمد بن عبدالله مرد محبوب مكه و چهره درخشان بنى هاشم در غار حرا آرمیده بود و مانند اوقات دیگر از آن بلندى به زمین و زمان و ایام و دوران و جهان و جهانیان مى‏اندیشید. مى‏اندیشید كه خداى جهان جامعه انسانى را به عنوان شاهكار بزرگ خلقت و نمونه اعلاى آفرینش خلق نموده و همه گونه لیاقت و استعداد را براى ترقى و تعالى به او داده است. همه چیز را برایش فراهم نموده تا او در سیر كمال خود نانى به كف آرد و به غفلت نخورد. ولى مگر افراد بشر به خصوص ملت عقب مانده و سرگردان عرب و بالاخص افراد خوش ‏گذران و مال دوست و مال‏ دار قریش در این اندیشه‏ها هستند؟ آنها جز به مال و ثروت خود و عیش و نوش و سود و نزول ثروت خود به چیزى نمى‏اندیشند. شراب و شاهد و ثروت و درآمد، ربا و استثمار مردم نگون ‏بخت و نیازمند، تنها اندیشه‏اى است كه آنها در سر مى‏پرورانند...

اینك «او» درست چهل سال پر حادثه را پشت ‏سر نهاده بود. تجربه زندگى و پختگى فكر و اراده‏اش و استحكام قدرت تعقلش به سرحد كمال رسیده، و از هر نظر براى انجام مسئولیت ‏بزرگ پیامبری آماده بود. در تمام قلمرو عربستان و دنیاى آن روز جز او چه كسى بود كه از جانب خداوندِ عالم شایستگى رهبرى خلق را داشته باشد؟

رهبرى كه  سرآمد رهبران بزرگ و گذشته جامعه انسانى باشد، و انسان‏هاى شرافتمند بر شخصیت ذاتى و تربیت ‏خانوادگى و سوابق درخشان و ملكات فاضله و صفات پسندیده او صحه بگذارند؟ او نوه ابراهیم بت ‏شكن، خلیل خدا و اسماعیل ذبیح و فرزند هاشم سید و سرور عرب و نوه عبدالمطلب، بزرگ و داناى قریش است. پدر در پدر، و مادر در مادر، شكوفان و درخشان و فروزان بود.

او از سلامتى كامل جسم و جان برخوردار بود كه نتیجه وراثت صحیح و سالم است. وراثتى كه پدران پاك و مادران پاك سرشت ‏برایش باقى گذارده بودند.  به طورى كه دنیاى جاهلیت هم با همه پلیدى و تیرگى و تاریكیش، نتوانست آن را آلوده سازد، و چیزى از شرافت و حسب و نسب او بكاهد. (8)


نگاهى به احادیث‏ بعثت

 باید اعتراف كرد كه ماجراى بعثت پیغمبر با همه اهمیتى كه داشته است، در تواریخ درست نقل نشده است. به موجب آنچه در تفاسیر قرآنى و احادیث اسلامى و تواریخ اولیه آمده است، عایشه همسر پیغمبر یا خواهرزادگان او عبدالله زبیر و عروة بن زبیر یا عمرو بن شرحبیل یا ابومیسره غلام پیغمبر، گفته‏اند: جبرئیل بر پیغمبر نازل شد و به وى گفت: بخوان به نام خدایت؛ «اقرا باسم ربك الذى خلق‏» و پیغمبر فرمود: نمى توانم بخوانم؛ «ما انا بقارى‏» یا من خواننده نیستم؛ «لست ‏بقارى‏». جبرئیل سه بار پیغمبر را گرفت و فشار داد تا بار سوم توانست ‏بخواند!

در صورتى كه؛ اولا جبرئیل از پیغمبر نخواست از روى نوشته بخواند. جز در یك حدیث كه آن هم قابل اهمیت نیست. بیشتر مى‏گویند منظور جبرئیل این بوده كه هر چه او مى‏گوید پیغمبر هم آن را تكرار كند. در این صورت باید از ناقلین این احادیث پرسید: آیا پیغمبر عرب زبان در سن چهل سالگى قادر نبود پنج آیه كوتاه اول سوره اقرا یعنى؛ «اقرا باسم ربك الذى خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربك الاكرم، الذى علم بالقلم، علم الانسان ما لم یعلم‏» را همان طور كه جبرئیل آیه آیه مى‏خوانده او هم تكرار كند؟ این كار براى یك كودك پنج‏ ساله آسان است تا چه رسد به داناى قریش!

از این گذشته «وحى‏» به معناى صداى آهسته است. وقتى جبرئیل امین آیات قرآنى را بر پیغمبر نازل كرده، آن را آهسته تلفظ مى‏نموده و همان دم در سینه پیغمبر نقش مى‏بسته است. بنابراین هیچ  لزومى نداشته كه هر چه را جبرئیل مى‏گفته، پیامبر مانند بچه مكتبى تكرار كند تا آن را از حفظ نماید، و فراموش نكند!

ثانیاً كسانى كه بعثت را بدین گونه نقل كرده‏اند هیچ كدام از نظر شیعیان قابل اعتماد نیستند. عایشه همسر پیغمبر هم كه شیعه و سنى ماجراى بعثت را در كلیه منابع تفسیر و حدیث و تاریخ اسلامى بیشتراز وى نقل كرده‏اند، پنج‏ سال بعد از بعثت متولد شده و از كسى هم نقل نمى‏كند، بلكه حدیث وى به اصطلاح مرسل است- یعنی راوی دیگری ندارد-  كه قابل اعتماد نیست، و از پیش خود مى‏گوید: آغاز وحى چنین و چنان بوده است.

ثالثاً معلوم نیست جمله « بخوان به نام خدایت‏» كه در ترجمه آیه اول درهمه تفسیرهاى اسلامى اعم از سنى و شیعى آمده است ‏یعنى چه؟ از حفظ  بخواند، یا از رو بخواند؟ و گفته شد  كه هر دوى آنها خلاف واقع است.

رابعاً مگر خدا و جبرئیل نمى‏دانسته‏اند پیغمبر درس نخوانده بود كه دو بار از وى مى‏خواهند بخواند؟ و چون پیغمبر مى‏گوید: نمى‏توانم بخوانم، گرفتن آن حضرت و فشار دادن وى را چگونه مى‏توان توجیه كرد؟ آیا اگر كسى را فشار دادند باسواد مى‏شود؟ این معنا درباره پیغمبران پیشین بى‏سابقه بوده  تا چه رسد به پیامبر خاتم صلى الله علیه و آله!!

خامساً هیچ یک از مفسران اسلامى نگفته‏اند چرا اولین سوره قرآنى « بسم الله الرحمن الرحیم‏» نداشته است! بلكه همگى گفته‏اند آنچه روز بعثت نازل شد پنج آیه اول سوره علق بوده است از «اقرا باسم ربك الذى خلق‏» تا «ما لم یعلم‏».

سادساً دنباله حدیث عایشه و دیگران كه مى‏گوید: « وقتى پیغمبر از كوه حرا برگشت ‏سخت مضطرب بود! و چون به نزد خدیجه آمد گفت: «زملونى زملونى‏» مرا بپوشانید، مرا بپوشانید. و او را پوشانیدند، و پس از آن ماجرا را براى خدیجه نقل كرد و گفت: «از سرنوشت ‏خود هراسانم‏» و «خدیجه او را نزد پسرعمویش ورقة بن نوفل برد كه نصرانى شده بود، و تورات و انجیل را مى‏نوشت؛ و آن پیر كهنسال نابینا گفت: اى خدیجه! آنچه او دیده است همان پیك مقدسى است كه بر موسى نازل شده است‏» همگى برخلاف اعتقاد ما درباره پیامبر و ظواهر امر است. (9)

علامه فقید شیعه سید عبدالحسین شرف الدین عاملى در كتاب پر ارج «النص والاجتهاد» تنها كسى است كه براى نخستین بار متوجه قسمتى از اشكالات این حدیث‏ شده و مى نویسد: « مى‏بینید كه این حدیث - حدیث عایشه-  صریحاً مى‏گوید پیغمبر بعد از همه این ماجرا هنوز در امر نبوت خود و فرشته وحى پس از آن كه فرود آمده، و درباره قرآن بعد از نزول آن و از بیم و هراسى كه پیدا كرده نیاز به همسرش داشت كه او را تقویت كند، و محتاج ورقة بن نوفل مرد غمگین نابیناى مسیحى بوده است كه قدم او را راسخ كند، و دلش را از اضطراب و پریشانى درآورد! محتواى این حدیث ضلالت و گمراهى است. آیا شایسته پیغمبر است كه از خطاب فرشته سر در نیاورد؟ بنابراین حدیث عایشه از لحاظ متن و سند مردود است.» (10)

در حدیث دیگر مى‏گوید: « پیغمبر چنان از برخورد با جبرئیل بیمناك شده بود كه مى‏خواست‏ خود را از كوه به زیر بیندازد»، یعنى حالتی ‏شبیه بیمارى صرع! در روایت دیگر هم مى‏گوید: « تختى مرصع روى كوه حرا گذاشته شد، و تاجى مكلل به جواهر بر سر پیغمبر نهادند، و بعد به وى اعلام شد كه تو خاتم انبیاء هستى‏»! و چیزهاى دیگر كه بازگو كردن آن عجیب به نظر می رسد.

راستى چقدر باعث تاسف است كه پانزده قرن پس از بعثت هنوز مسلمانان به درستى ندانند موضوع چه بوده و بعثت ‏خاتم انبیاء چه سان انجام گرفته است؟!! این كوتاهى از آن مورخان و دانشمندان اسلامى از شیعه و سنى است كه در این قرون متمادى غفلت نموده و به تحقیق پیرامون آن نپرداخته‏اند، و فقط به ذكر و تكرار گفتار عایشه و دیگران اكتفا نموده‏اند!

ما پس از نقدى كه دانشمند عالى ‏مقام شیعه سید شرف الدین عاملى بر یك حدیث ‏بعثت - حدیث عایشه-  نوشته و توفیق ترجمه آن را یافتیم، به قسمت عمده‏اى از تفسیر و حدیث و تاریخ سنى و شیعى مراجعه نمودیم، و با كمال تاسف به این نتیجه رسیدیم  كه احادیث‏ بعثت كاملا مغشوش است، و بیشتر آنها از راویان عامه است، كه نزد ما اعتبارى ندارند. متن همه آن احادیث نیز مضطرب و متناقض و برخلاف معتقدات شیعه و سنى است، و اسناد آن نیز مخدوش مى‏باشد.

به همین جهت مى‏بینیم « برهان الدین حلبى‏» كه خواسته است آنها را جمع كند و با هم سازش دهد، سخت‏ به دست و پا افتاده، و گرفتار چه محذوراتى شده و در آخر هم نتوانسته است ‏به نتیجه مطلوب برسد، بلكه بر ابهام و تناقض گویى و سر درگمى موضوع افزوده است. (11)


ایراد ما به احادیث ‏بعثت

كلیه این احادیث كه نخست از طریق اهل تسنن نقل شده و در كتاب‏هاى آنها آمده است و سپس به نقل از آنها به كتب شیعه هم سرایت كرده، از درجه اعتبار ساقط است. در اینجا به چند نكته آن اشاره مى‏كنیم، و تفصیل را به كتاب خود «شعاع وحى برفراز كوه حرا» كه براى نخستین بار پرده از روى ماجراى مبهم بعثت ‏برداشته است، حواله مى‏دهیم. (12)

1- چنان كه گفتیم پیغمبر از زمان كودكى و ایام جوانى تا سى و هفت ‏سالگى، بارها علائمى مى‏دید كه از آینده درخشان او خبر مى‏داد. مانند ابری كه بر سر او سایه افكنده بود، و خبرى كه راهب شهر « بصرى‏» در اردن راجع به پیغمبرى او به عمویش ابوطالب داد، و آنچه روح القدس به وى مى‏گفت، و صداهایى كه مى‏شنید. بنابراین هیچ معنا ندارد كه هنگام نزول وحى و برخورد با جبرئیل این طور دست و پاى خود را گم كند، و نداند كه چه اتفاقى افتاده است، و باید ورقة بن نوفل به داد او برسد!

2- پیغمبر از لحاظ نبوغ و استعداد و عقل بر همه مرد و زن مكه و قبائل عرب و مردم عصر برترى داشت. با توجه به این حقیقت چگونه او پس از اعلام نبوت دچار وحشت و تردید شده و به همسرش خدیجه متوسل مى‏شود كه او را بگیرد تا به زمین نیافتد یا او را تقویت كند كه از شك و تردید به در آید؟

3- آیا پس از دیدن پیك وحى و آوردن پنج آیه قرآن و اعلام این كه تو پیغمبر خدایى و من جبرئیل هستم، و مشاهده جرئیل با آن عظمت، دیگر جاى این بود كه پیغمبر درباره وحى آسمانى و تكلیف خود دچار تردید شود، یا احتمال دهد موضوع حقیقت نداشته باشد؟!

4- تخت و تاج و سایر تشریفات، تعینات صورى است و تناسب با سلاطین و پادشاهان دارد، نه مقام معنوى نبوت كه باید با كمال سادگى و دور از هر گونه تشریفات مادى انجام گیرد. دور نیست كه سازندگان این حدیث‏ به تقلید از تاجگذارى پادشاهان ایران، خواسته‏اند براى پیغمبرعربى هم در عالم خیال چنین صحنه‏اى بسازند!

واقعیت ‏بعثت از دیدگاه شیعه

ماجراى بعثت ‏بدان گونه كه قبلا گذشت موضوعى نبود كه یك فرد مسلمان، معتقد به آن باشد، و از آن پى ‏برد كه خاتم انبیاء چگونه به مقام عالى پیغمبرى رسیده است. ما پس از بررسى‏هاى لازم از مجموع نقل‏ها به این نتیجه رسیده‏ایم كه آنچه در منابع شیعه و احادیث‏ خاندان نبوت رسیده است، واقعیت ‏بعثت را چنان روشن مى‏سازد كه هیچ یك از اشكالات گذشته مورد پیدا نمى‏كند.

از جمله احادیثى كه بازگو كننده حقیقت ‏بعثت است و آغاز وحى را به خوبى روشن مى‏سازد، روایتى است كه در ذیل از لحاظ خوانندگان مى‏گذرد:

پیشواى دهم ما حضرت امام هادى علیه السلام  مى‏فرماید: « هنگامى كه محمد صلى الله علیه و آله  ترك تجارت شام گفت و آنچه خدا از آن راه به وى بخشیده بود به مستمندان بخشید، هر روز به كوه حرا مى‏رفت و از فراز آن به آثار رحمت پروردگار مى‏نگریست، و شگفتى‏هاى رحمت و بدایع حكمت الهى را مورد مطالعه قرار مى‏داد.

به اطراف آسمان‏ها نظر مى‏دوخت، و كرانه‏هاى زمین، دریاها، دره‏ها، دشت‏ها و بیابان‏ها را از نظر مى‏گذرانید، و از مشاهده آن همه آثار قدرت و رحمت الهى، درس عبرت مى‏آموخت.

ازآنچه مى‏دید، به یاد عظمت‏ خداى آفریننده مى‏افتاد. آنگاه با روشن بینى  خاصى به عبادت خداوند اشتغال مى‏ورزید. چون به سن چهل سالگى رسید خداوند نظر به قلب وى نمود، دل او را بهترین و روشن ترین و نرم ترین دلها یافت.

در آن لحظه خداوند فرمان داد درهاى آسمان‏ها گشوده گردد. محمد صلى الله علیه و آله از آنجا به آسمان‏ها مى‏نگریست، سپس خدا به فرشتگان امر كرد فرود آیند، و آنها نیز فرود آمدند، و محمد صلى الله علیه و آله آنها را مى‏دید. خداوند رحمت و توجه مخصوص خود را از اعماق آسمان‏ها به  سر محمد صلى الله علیه و آله و چهره او معطوف داشت.

در آن لحظه محمد صلى الله علیه و آله به جبرئیل كه در هاله‏اى از نور قرار داشت نظر دوخت. جبرئیل به سوى او آمد و بازوى او را گرفت و سخت تكان داد و گفت: اى محمد! بخوان. گفت چه بخوانم؟ «ما اقرا»؟

جبرئیل گفت: « نام خدایت را بخوان كه جهان و جهانیان را آفرید. خدایى كه انسان را از ماده پست آفرید (نطفه). بخوان كه خدایت‏ بزرگ است. خدایى كه با قلم دانش آموخت و به انسان چیزهایى یاد داد كه نمى‏دانست.‏» پیك وحى، رسالت ‏خود را به انجام رسانید، و به آسمان‏ها بالا رفت. پیامبر صلى الله علیه و آله نیز از كوه فرود آمد. از مشاهده عظمت و جلال خداوند و آنچه به وسیله وحى دیده بود كه از شكوه و عظمت ذات حق حكایت مى‏كرد، بیهوش شد، و دچار تب گردید.

از این كه مبادا قریش و مردم مكه نبوت او را تكذیب كنند، و به جنون و تماس با شیطان نسبت دهند، نخست هراسان بود. او از روز نخست‏ خردمند ترین بندگان خدا و بزرگترین آنها بود. هیچ چیز مانند شیطان و كارهاى دیوانگان و گفتار آنان را زشت نمى‏دانست.

در این وقت ‏خداوند اراده كرد به وى نیروى بیشترى عطا كند، و به دلش قدرت بخشد. بدین منظور كوه‏ها و صخره‏ها و سنگلاخ ها را براى او به سخن در آورد. به طورى كه به هر كدام مى‏رسید، به وی اداى احترام مى‏كردند، و مى‏گفتند: السلام علیك یا حبیب الله!  السلام علیك یا ولى الله!  السلام علیك یا رسول الله! اى حبیب خدا مژده باد كه خداوند تو را از همه مخلوقات خود، آنها كه پیش از تو بوده‏اند، و آنها كه بعدها مى‏آیند برتر و زیباتر و پرشكوه‏ تر و گرامى ‏تر گردانیده است.

از این كه مبادا قریش تو را به جنون نسبت دهند، هراسى به دل راه مده. زیرا بزرگ كسى است كه خداوند جهان به وى بزرگى بخشد، و گرامى بدارد! بنابراین از تكذیب قریش و سركشان عرب ناراحت مباش كه عنقریب خدایت تو را به عالى ‏ترین مقام خواهد رسانید، و بالاترین درجه را به تو خواهد داد.

پس از آن نیز پیروانت‏ به وسیله جانشین تو على بن ابیطالب علیه السلام  ازنعمت وصول به دین حق برخوردار خواهند شد، و شادمان مى‏گردند. دانش‏هاى تو به وسیله دروازه شهر حكمت و دانش على بن ابی طالب در میان بندگان و شهرها و كشورها منتشر مى‏گردد.

به زودى دیدگانت ‏به وجود دخترت فاطمه سلام الله علیها روشن مى‏شود، و از وى و همسرش على، حسن و حسین كه سروران بهشتیان خواهند بود، پدید مى‏آیند.

عنقریب دین تو در نقاط جهان گسترش مى‏یابد. دوستان تو و برادرت على پاداش بزرگى خواهند یافت. لواى حمد را به دست تو مى‏دهیم، و تو آن را به برادرت على مى‏سپارى. پرچمى كه در سراى دیگر، همه پیغمبران و صدیقان و شهیدان در زیر آن گرد مى‏آیند، و على تا درون بهشت پرنعمت فرمانده آنها خواهد بود.

پیامبر پس از شنیدن این سخنان با خود گفت: " خدایا! این على بن ابیطالب كه او را به من وعده مى‏دهى كیست؟ آیا او پسرعم من است؟" ندا رسید اى محمد! آرى، این على بن ابیطالب برگزیده من است كه به وسیله او این دین را پایدار مى‏گردانم، و بعد از تو برهمه پیروانت ‏برترى خواهد داشت. (13)

در این حدیث همه چیز راجع به آغاز كار پیغمبر گفته شده است. جاى تعجب است كه مفسران اسلامى به خصوص مفسران شیعه از این حدیث ‏شریف و نقل آن  در تفسیر سوره اقرا غافل مانده‏اند، با این كه نكات جالب و تازه‏اى از تاریخ حیات پیغمبر را بازگو مى‏كند، كه مى باید مسلمانان از آن آگاه گردند.

ملاحظه مى‏كنید كه پیغمبر بدون هیچ گونه تشریفات مادى یا اشكالاتى كه در احادیث اهل تسنن بود، به مقام عالى پیغمبرى رسید. با قدم‏هایى شمرده و دیدى وسیع و قدرتى خارق العاده به خانه بازگشت.

همین كه وارد خانه شد پرتوى از نور و بویى خوش فضاى خانه را فرا گرفت. خدیجه پرسید این چه نورى است؟ پیغمبر فرمود: این نور نبوت است. اى خدیجه! بگو لا اله الا الله  و محمد رسول الله. سپس پیغمبر ماجراى بعثت را چنان كه اتفاق افتاده بود براى خدیجه شرح داد و افزود كه جبرئیل به من گفت: «از این لحظه تو پیغمبر خدایى.‏»

خدیجه كه از سال ها پیش هاله‏اى از نور نبوت در سیمای  درخشان همسر محبوب خود  دیده و از كردار و رفتار و گفتار او هزاران راز نهفته و شادى بخش خوانده بود گفت: به خدا دیر زمانى است كه من در انتظار چنین روزى به سر برده‏ام، و امیدوار بودم كه روزى تو رهبر خلق و پیغمبر این مردم شوى. (14)

بدین گونه محمد بن عبدالله  برازنده ‏ترین مردم قریش كه سوابق درخشان او نزد عموم طبقات روشن و از لحاظ ملكات فاضله و سجایاى اخلاقى و خصال روحى شهره شهر بود، بر فراز كوه حرا از جانب خداوند یكتا به مقام عالى نبوت و رهبرى خلق برگزیده شد، و خاتم انبیاء گردید.


نظر ما پیرامون بعثت پیغمبر (ص)

نكته اساسى كه قرآن در نزول وحى به پیغمبر بازگو مى‏كند، و متاسفانه كسى توجه نكرده، این است كه همه مفسران اسلامى نوشته‏اند، و در تمام احادیث نیز هست كه در روز بعثت فقط  پنج آیه آغاز سوره «علق» بر پیغمبر نازل شد.

این پنج آیه از« اقرا باسم ربك الذى خلق‏» آغاز مى‏گردد. و به «مالم یعلم‏» ختم مى‏شود. هیچ كس نگفته است «بسم الله‏» این سوره كى نازل شده؟ و آیا نخستین سوره قرآن بسم الله داشته است ‏یا نه؟ اگر داشته است چرا نگفته‏اند، و اگر نداشته است آیا بعدها آمده، یا طور دیگر بوده؟ اینها سؤالاتى است كه پاسخى براى آن نمى‏بینیم.

ما پس از تحقیقات  زیاد به این نتیجه رسیدیم كه جبرئیل از پیغمبر خواست آیه « بسم الله الرحمن الرحیم‏» را كه در آغاز سوره بود، به زبان آورد.« اقرا باسم ربك‏» نیز به همین معنا است. باء « بسم‏» هم به گفته بعضى از مفسرین زائده است ‏یعنى معنا ندارد و فقط براى زینت در كلام است. در حقیقت جبرئیل پس از قرائت «بسم الله الرحمن الرحیم‏» از آن حضرت خواست كه نام خدا یعنى بسم الله الرحمن الرحیم را قرائت كند. و آن را به زبان آورد. ولى چون پیغمبر در آغاز كار و اولین برخورد با پیك وحى نمى‏دانست نحوه قرائت نام  خدا كه جبرئیل از وى مى‏خواست چگونه است، پرسید: ما اقرا؟ یعنى چه بخوانم، و نام خدا كه باید قرائت كنم چیست و تركیب آن چگونه است؟ جبرئیل بار دیگر تكرار كرد و گفت:« بسم الله الرحمن الرحیم - اقرا بسم ربك الذی خلق -»؛ نام خدایت را قرائت كن و بگو بسم الله الرحمن الرحیم.

در این مورد چند حدیث معتبر و بسیار جالب در چند منبع مهم اسلامى و شیعه هست كه از هر نظر جالب مى‏باشد. ولى جاى تاسف است كه چرا مفسران ما این دو حدیث را در تفسیر سوره «اقرا» نیاورده‏اند. حدیث اول دركتاب «كافى‏» باب (فضل قرآن) است كه امام صادق علیه السلام  مى‏فرماید: « نخستین چیزى كه بر پیغمبر نازل شد، بسم الله الرحمن الرحیم - اقرا بسم ربك بود.!»

حدیث دوم در«عیون اخبارالرضا» شیخ صدوق از امام هشتم حضرت رضا علیه السلام  روایت مى‏كند كه فرمود: «اولین بار كه جبرئیل بر پیغمبر صلى الله علیه و آله  نازل شد گفت: «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم - بسم الله الرحمن الرحیم - اقرا بسم ربك الذى خلق ...»

حدیث ‏سوم در«محاسن برقى‏» ج 1، ص 41 از صفوان جمال روایت مى‏كند كه گفت ‏حضرت صادق علیه السلام فرمود: هیچ كتابى ازآسمان نازل نشد مگر این كه در آغاز آن « بسم الله الرحمن الرحیم‏» بود. (15)

با توجه به این سه حدیث ارزنده و گویا، مى‏گوییم كه پیك وحى الهى، سوره اقرا را به عكس آنچه مشهور است نخست هنگام بعثت ‏با شش آیه آورد: آیه اول همان «بسم الله الرحمن الرحیم‏» بود. و از پیغمبر خواسته بود همان آیه اول یعنى « بسم الله الرحمن الرحیم‏» را قرائت كند، یعنى قبل از هر چیز« بسم الله‏» بگوید و سرآغاز كار نبوت خود را با نام خدا آن هم بدان گونه كه خدا خواسته بود، هماهنگ سازد.

پس «اقرا باسم ربك‏» یعنى نام خدایت را بخوان. مطابق نقل على بن ابراهیم قمى در تفسیرش، پیغمبر پرسید چه بخوانم؟ جبرئیل مجدداً گفت: « بسم الله الرحمن الرحیم - اقرا باسم ربك الذى خلق.‏» یعنى نام خدا را كه مامور هستى بخوانى، همین « بسم الله الرحمن الرحیم‏» است، و پیغمبر بار دوم « بسم الله‏» را براى نخستین بار خواند و با آن آشنا شد. همان كه خود پیغمبر بعدها به ما دستور داده است كه هیچ  كارى را آغاز نكنید مگر این كه اول بگویید: « بسم الله الرحمن الرحیم.‏»

آرى، هنگامى كه حقایق اسلامى را  برگزیدگان الهى بیان كنند، چنین خواهد بود، كه مردم بى‏ خبر را با آنچه واقعیت دارد آشنا مى‏سازند.

به عبارت روشن ‏تر آنچه خداوند به وسیله جبرئیل در آغاز وحى  و اولین لحظه پیغمبرى خاتم انبیاء صلى الله علیه وآله ازآن حضرت خواسته بود به زبان آورد و قرائت كند فقط گفتن « بسم الله الرحمن الرحیم‏» بود! بقیه آیات همان طور كه پیك وحى می خواند مانند موارد بعدی در دم در سینه مقدس آن حضرت نقش مى‏بست و دیگر نیازى به تكرار پیغمبر نداشت تا حفظ  كند. این بود واقعیت ‏بعثت از زبان اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام.


پى‏نوشت ها:

1- سیره ابن هشام، ج 1، ص 154. سیره ابن هشام كه آن را قدیمی ترین تاریخ حیات پیغمبراكرم صلى الله علیه و آله دانسته‏اند، تلخیص از « سیرَة النبى (ص‏) »، تالیف محمد بن اسحاق بن یسار مطلبى متوفاى سال 151 ه است كه ابن حجر عسقلانى شافعى در كتاب « تقریب‏» رمى به تشیع او نموده است.( ابن هشام، یعنى عبدالملك بن هشام حمیرى، خود در سال 218 ه وفات یافته است.)

2- سیره حلبیه، ح 1، ص 381.

3- همان، ج 1، ص 382.

4- همان، ج 1، ص 382.

5- تاریخ  طبرى، ج 3، ص 1149/ سیره ابن هشام، ج 1، ص 155.

6- سیره حلبیه، ج 1، صص 380 – 391.

7- مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 44.

8- در زیارت وارث حضرت سید الشهدا امام حسین علیه السلام مى‏خوانیم كه: « گواهى مى‏دهم تو نورى بودى در صلب‏هاى شامخ  پدرانت و رحم‏هاى پاك مادرانت، به طورى كه ایام جاهلیت نتوانست آن را با اخلاق و آداب و رسوم پلید خود آلوده سازد، و چهره درخشان آن را دگرگون گرداند.»

9- حدیث عایشه درباره آغاز وحى كه مستند همگى دانشمندان سنى و شیعى است در جزء اول « صحیح بخارى‏» و تفسیر سوره علق جزء سوم آن، و باب ایمان « صحیح مسلم نیشابورى‏» و تفسیر سوره علق در «صحیح ترمذى‏» و سنن نسائى آمده است.

10- كتاب « اجتهاد در مقابل نص‏» ترجمه النص و الاجتهاد مرحوم شرف الدین به قلم نویسنده علی دوانی، ص 412.

11- سیره حلبیه‏، جلد ا، ازص33 تا ص42.

12- این کتاب به یارى خداوند تفصیل بیشتر و تحقیق كامل در آینده توسط آقای علی دوانی منتشر خواهد شد.

13- بحارالانوار،علامه مجلسى، ج 18، ص 205 و ج 17 ص 309 چاپ جدید.

14- مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 36.

15- مفاخراسلام، علی دوانی، ج 1، ص 368.

----------------------------------------------برگرفته از تاریخ اسلام علی دوانی.

 
نوشته شده در روز ساعت 02:35:01 ب.ظ توسط مجتبي منصور آبادي نظردهيد (0)
شعر

واقعه ای در دل كوه

غــــنوده كعبه و ام القری به بستر خـــــــواب

ولـــــــــی به دامن غار حرا دلی بی تـــــــاب

نخفته، شب هــــــمه شب، دیده خـدا بینش

ز دیـــــــــــده رفته به دامن سرشك خونینش

بســـــــــــــان مــــرغ شباهنگ ناله سر كرده

بــــــــــــه كــــــوه، نــــاله جانسوز او اثر كرده

دلـــــــــــــش، لبالــب اندوه و محنت و غم بود

بـــــــه كــامش، از غم انسان شرنگ ماتم بود

وجـــــــــود وی هـــــــمگی درد و التهاب شده

ز آتـــــــش دل خـــــــود همچو شمعآب شده

كــــــــــه پیــــــــك حضـرت دادار، جبرئیل امین

عیـــــــــان بــه منظر او شد، خطاب كرد چنین:

بخــــــوان به نام خدایـی كه رب ما خلق است

پــــــــدیــــــد آور انســـان ز نطفه و علق است

بـــــــــــــخوان كه رب تو باشد ز ما سوا اكـــرم

كــــــــــــه ره نمود بشر را، به كاربرد قــــــــلم

بــــــه گوش هوش چو این نغمه سروش شنید

هــــــــــــزار چشمه نـــــــور از درون او جوشید

ز قیــــــد جسم رها شد، به ملك جان پیوست

شـــــــــكست مرز مكان را، به لا مكان پیوست

درون گلشن جانــــــــش شكفت راز وجــــــــود

گــــــــــــشود بـــــــار در آن دم به بارگاه شهود

بـــــــــــه بـــــزم غیب چو تشریف قربتش دادند

در آن مشـــــــــاهده منشـــــــــور عزتش دادند

چــــــــــو غرقه گشت وجودش به بحر ذات احد

غبـــــــــــار میم، بشد زایل از دل احـــــــــمــــد

بــــــــــه بی نشانی مطلق ازو نشان برخاست

حجــــــــاب كثرت موهوم از میــــــــان برخاست

دوبـــــــــــاره چون به مكان، رو، ز لامــــكان آورد

امیـــــــــــد و عشق و رهـــــایی به ارمغان آورد

درود و رحـــــــمـــــــــت وافر، ز كردگار قدیــــــــر

بـــــــــــر آن گزیده یزدان، بــــــــر آن سراج منیر

"محمود شاهرخی

 
نوشته شده در روز ساعت 02:33:46 ب.ظ توسط مجتبي منصور آبادي نظردهيد (0)
مبعث
پیشاپیش بعثت پیامبر اکرم(ص) را به همه مسلمین خصوصا روحانیون محترم تبریک و تهنیت عرض میکنم 
نوشته شده در روز ساعت 02:29:08 ب.ظ توسط مجتبي منصور آبادي نظردهيد (0)
مبعث
 
نوشته شده در روز ساعت 02:12:37 ب.ظ توسط مجتبي منصور آبادي نظردهيد (0)
يا باب الحوائج

سوالات هارون از امام كاظم عليه السلام

امام كاظم عليه السلام

امامان گرامى ما با دانشى الهى كه داشتند در مورد هر سوالى كه از آنان مى‌شد، پاسخى درست و كامل و در حد فهم پرسشگر، مى‌دادند. و هر كس حتى دشمنان، چون با آنان به احتجاج و گفتگوى علمى مى‌نشست، با اعتراف به عجز خويش و قدرت انديشه گسترده و احاطه‌ كامل آنان، برمى‌خاست.

هارون الرشيد امام كاظم(عليه السلام) را از مدينه به بغداد آورد و به احتجاج نشست:

هارون گفت: مى‌خواهم از شما چيزهايى بپرسم كه مدتى است ذهنم را مشغول كرده است و تا كنون از كسي نپرسيده‌ام، به من گفته‌اند كه شما هرگز دروغ نمى‌گوييد، جواب مرا درست و راست بفرماييد!

امام كاظم عليه السلام: اگر من آزادى بيان داشته باشم، تو را از آنچه مى‌دانم در زمينه پرسشت آگاه خواهم كرد.

هارون: در بيان آزاد هستيد، هر چه مى‌خواهيد بفرماييد. و اما نخستين پرسش من: چرا شما و مردم، معتقد هستيد كه شما فرزندان ابوطالب از ما فرزندان عباس برتريد، در حالي كه ما و شما از تنه يك درختيم. ابوطالب و عباس هر دو عموهاى پيامبر بودند و از جهت خويشاوندى با پيامبر، با هم فرقى ندارند؟

امام: ما از شما به پيامبر نزديكتريم.

هارون: چگونه؟

امام: چون پدر ما ابوطالب با پدر رسول اكرم برادر تنى(پدر و مادر يكى) بودند ولى عباس برادر ناتنى (تنها از سوى مادر) بود.

هارون: سوال ديگر: چرا شما مدعى هستيد كه از پيامبر ارث مى‌بريد، در حالي كه مى‌دانيم هنگامى كه پيامبر رحلت كرد عمويش عباس (پدر ما) زنده بود اما عموى ديگرش ابوطالب (پدر شما) زنده نبود و معلوم است كه تا عمو زنده است، ارث به پسر عمو نمى‌رسد؟

امام: آيا آزادى بيان دارم.

هارون: در آغاز سخن، گفتم داريد.

امام: امام على بن ابيطالب(عليه السلام) مى‌فرمايند: با بودن اولاد، جز پدر و مادر و زن و شوهر، ديگران ارث نمى‌برند، و با بودن اولاد براى عمو نه در قرآن و نه در روايات، ارثى ثابت نشده است. پس آنان كه عمو را در حكم پدر مى‌دانند، از پيش خود مى‌گويند و حرفشان مبنايى ندارد (پس با بودن زهرا، فرزند رسول الله(عليهماالسلام) به عموى او عباس ارث نمى‌رسد.)

مضافا آن كه از پيامبر در مورد على(عليه السلام) نقل شده است كه: «اقضاكم على»؛ على بهترين قاضى شماست و نيز از عمر بن خطاب نقل شده است كه: «على اقضانا»؛ على بهترين قضاوت كننده ماست.

امام كاظم عليه السلام

و اين جمله، عنوان جامعى است كه براى حضرت على(عليه السلام) به اثبات رسيده، زيرا همه دانش‌هايى كه پيامبر، اصحاب خود را با آنها ستوده از قبيل علم قرآن و علم احكام و مطلق علم، همه در مفهوم و معناى قضاوت اسلامى، جمع است و وقتى مى‌گوييم على در قضاوت از همه بالاتر است يعنى در همه علوم از ديگران بالاتر است.

(پس گفتار على(عليه السلام) كه مى‌گويد: با بودن اولاد، عمو ارث نمى‌برد، حجت است و بايد آن را بپذيريم نه گفته: عمو در حكم پدر است را، زيرا به تصريح پيامبر، على(عليه السلام) از ديگران به احكام دين آشناتر است.)

هارون: پرسش ديگر:

چرا شما اجازه مى‌دهيد مردم شما را به پيامبر نسبت بدهند و بگويند: فرزندان رسول خدا در صورتي كه شما فرزندان على هستيد، زيرا هر كس به پدر خود نسبت داده مى‌شود (نه به مادر) و پيامبر جد مادرى شماست؟

امام: اگر پيامبر زنده شده و از دختر تو خواستگارى كند، به او مى‌دهى؟

هارون: سبحان الله، چرا ندهم، بلكه در آن صورت بر عرب و عجم و قريش، افتخار هم خواهم كرد.

امام: اما اگر پيامبر زنده شود از دختر من خواستگارى نخواهد كرد و من هم نخواهم داد.

هارون: چرا؟

امام: چون او پدر من است (ولو از طرف مادر) ولى پدر تو نيست. پس مى‌توانم خود را فرزند رسول خدا بدانم.

هارون: پس چرا شما خود را ذريه رسول خدا مى‌دانيد و حال آن كه ذريه از سوى پسر است نه از سوى دختر؟

امام: مرا از پاسخ اين پرسش معاف كن.

هارون: نه، بايد پاسخ بفرماييد و از قرآن دليل بياوريد.

امام: «... و مِن ذريته داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون و كذلك نجزى المحسنين و زكريا و يحيى و عيسى (1) ...»

اكنون مى‌پرسم: عيسى كه در اين آيه ذريه ابراهيم به شمار آمده، آيا از سوى پدر به او منصوب است يا از سوى مادر؟

هارون: به نص قرآن، عيسى پدر نداشته است.

امام: پس از سوى مادر، ذريه ناميده شده است، ما نيز از سوى مادرمان فاطمه(درود خدا بر او) ذريه پيامبر محسوب مى‌شويم.

آيا آيه ديگر بخوانم؟

هارون: بخوانيد!

امام: آيه مباهله را مى‌خوانم: «فمن حاجك فيه من بعد ما جائك من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم و نسائنا و نسائكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله على الكاذبين»(2)؛ هيچ كس ادعا نكرده است كه پيامبر در مباهله با نصاراى نجران جز على و فاطمه و حسن و حسين (عليهم‌السلام)، كس ديگرى را براى مباهله با خود برده باشد پس مصداق ابنائنا (پسرانمان را) در آيه مزبور، حسن و حسين (درود خدا بر ايشان) هستند، با اين كه آنها از سوى مادر به پيامبر منسوبند و فرزندان دختر آن گرامى‌اند.

هارون: از ما چيزى نمى‌خواهيد؟

امام: نه، مى‌خواهم به خانه خويش بازگردم.

هارون: در اين مورد بايد فكر كنيم... (3)

 

پي‌نوشت‌ها:

1- سوره انعام، آيه 84 .

2- سوره آل عمران، آيه 61 .

3- منبع مناظره: عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 81/ احتجاج طبرسى، ص 211- 213/ بحارالانوار، ج 48، ص 129- 125

 
نوشته شده در روز ساعت 02:06:06 ب.ظ توسط مجتبي منصور آبادي نظردهيد (0)
از وصایاى امام کاظم (علیه السلام) به هشام

از وصایاى امام کاظم (علیه السلام) به هشام

شهادت امام كاظم علیه السلام

اثر گناهان كوچك

یا هشام! إنّ المسیح‏(علیه السلام) قال للحواریین: إنّ صغار الذنوب و محقراتها من مکائد ابلیس، یحقّرها لکم و یصغّرها فی أعینکم فتجتمع و تکثر فتحیط بکم.(1)

حضرت عیسى‏(علیه السلام) به حواریین مى‏فرماید:

گناهان کوچک، گناهانى که ما آنها را کم مى‏شماریم جزو فریبگری‌هاى ابلیس محسوب مى‏شود این گناهان در چشم انسان خرد و ناچیز بشمار مى‏آید در نتیجه او این گناهان كوچك را مرتکب مى‏شود و تدریجاً زیاد مى‏شوند و انسان را احاطه مى‏کنند و همان بلایى بر سر او مى‏آید که بر کسانى که در غرقاب و گرداب گناهان بزرگ افتاده‏اند، مى‏آید. برخی از گناهان بزرگ نیز مانند غیبت چون تكرار شود در نظر انسان كوچك می‌گردد. در نتیجه توجه و مراقبت از تكرار نكردن گناهان بسیار لازم است.

 

انسان بر سر دو راهی

امام كاظم علیه السلام در بخش دیگری هشام را اینگونه نصیحت می‌كنند:

گاهى انسان سر دو راهى قرار مى‏گیرد، یعنى دو كار در مقابل او واقع مى‏شود و نمى‏داند كدام یك، راه درست و صواب یا درست‌تر و بهتر است تا آن را انتخاب نماید. برای این وضعیت امام کاظم‏ (علیه‌السلام) یك معیاری گرانمایه در اختیار ما مى‏گذارند و مى‏فرمایند: انسان باید راهى را كه مخالف هواى نفس و امیال شهوانى او است اختیار نموده و آن راه را دنبال گیرد، چون اكثرا درستى و صحت عمل در آن چیزى است كه موافق هواى نفس نیست.(2)

 

پی‌نوشت‌ها:

1- تحف‏العقول، ص 392.

2- تحف العقول صفحه ۳۹۸ .

 

 
نوشته شده در روز ساعت 02:04:46 ب.ظ توسط مجتبي منصور آبادي نظردهيد (0)
کظم عظیم

      کظم عظیم!

امام كاظم

کاظم، فرو خورنده‌ی خشم و غضب، لقبی بود که در پرتو عفو و گذشت بی‌کران و برد باری و صبر فراوان در برابر نادانان، تو را به آن می‌خواندند. به راستی هم غصب جایگاه بلند شما و ستم‌های آنچنان سترگ، کظمی اینچنین بزرگ را می‌طلبد!

ای هفتمین چراغ هدایت، ای شمس همیشه فروزان، ای مظلوم‌ترین مظلومان زمانه، ای زیبا‌ترین ترانه‌ی غربت!

گویی خورشید پشت ابر بودن و چونان دری در صدف ماندن و چه می‌گویم غربت همیشگی و ناتمام انگار همان ارثی است که از پیامبر اعظم(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) و از کوچه‌های خاکی مدینه برای شما مانده است. حدیث مظلومیت‌تان از سقیفه تا کربلا و شام و از سرزمین فدک- آن ارث حقیقی شما- تا سیاه چاله‌های زندان هارون دهن به دهن گشت و همچنان باقی بود! و هرچه تاریخ، این دفتر کهنه ی روزگار را ورق می‌زنی، غربت و مظلومیت افزونتر می‌شود و قصه‌ی نا تمام شما حزن انگیز‌تر از قبل!

تمام دیوار‌های تنگ و تاریک زندان را شاهد می‌گیرم که هفت سال میزبانت بودند و زنجیر‌های سنگین و آهنین را هم! تحمل نکردنی بوده است لحظه‌های تو، می‌دانم!! می‌دانم که فرشته‌های عتید و رقیب خوب یادشان مانده است که روزها را روزه می‌گرفتید و شبها را هم به عبادت می‌ایستادید تا صبح همگام! ای سید عابدان و ای فخر صبور مردان!!

آری دینداری همیشه بهای گرانی دارد و اگر نبود ایستادگی و مقاومت در برابر جور و ستم شاید که شما از قاضی ابو یوسف-آن دنیا طلب خود فروخته- حتی بیشتر حرمت داشتید در دربار حکومت جور عباسی و گرامی‌تر بودید نزد هارون خونخوار!

در آن روزهای خفقان و واهمه شیعیان واقعی شما اما هرگز فراموشتان نکرده بودند و در هر فرصتی ابراز می‌کردند ارادتشان را به شما و اظهار می‌کردند، محبت خالصانه شان را به خاندان نبوت و امامت! از قیام شهید فخ و خدمات علی بن یقطین- آن نیروی تربیت شده ی شما که در لباس وزارت هارون- که بگذریم، آن مالیات هایی که مردم دور از چشم حاکم می‌دادند به شما و آن بیعت‌های مخفیانه، دلیل محکمی بود برای آنکه بفهماند هنوز هم مردمی که حق و حقیقت را می‌جویند، شما امامشان هستید و لا غیر!

... و عجب لحظه‌ای بود، لحظه‌ی دیدارتان با هارون در کنار خانه‌ی کعبه. و عجیب‌تر آن جمله‌ای بود که در جواب او فرمودید. او با آن غرور و خودکامگی همیشگی اش، گفت:- تو هستی که مردم پنهانی به تو بیعت کرده‌اند و تو را به پیشوایی بر می‌گزینند؟! وقتی که آن جواب تاریخی را می‌خواندم یاد جمله‌های حکیمانه ی مولا(علیه‌السلام) و جوابهای آتشین و بنیان کن حضرت زینب(س) افتادم. انگار تاریخ تکرار شده باشد...

- و شما فرمودید: انا امام القلوب و انت امام الجسوم. من بردلها و قلبها حکومت می‌کنم و تو بر تنها و بدنها! (1)


1- روزی در كنار كعبه، هارون الرشید حضرت كاظم علیه‏السلام را ملاقات نمود و در ضمن سخنانی به امام علیه‏السلام گفت: آیا تو هستی كه مردم مخفیانه با تو بیعت می‏كنند و تو را به رهبری خویش برمی‏گزینند؟ حضرت با كمال شهامت فرمود: «اَنَا اِمامُ الْقُلُوبِ وَ اَنْتَ اِمامُ الْجُسُومِ؛ من بر دلهای مردم حكومت می‏كنم، و تو بر جسمهای آنان!»

 
نوشته شده در روز ساعت 02:02:35 ب.ظ توسط مجتبي منصور آبادي نظردهيد (0)
احیای عاشورا
امام کاظم و احیای فرهنگ عاشورا

زنده نگه داشتن یاد و نام امام حسین علیه‏السلام و حماسه عاشورا به عنوان نماد مقاومت اهل بیت علیهم‏السلام در برابر جبهه كفر و نفاق و مقابله با طغیان و ستمگری، یكی از مهم‏ترین دغدغه‏های امامان معصوم علیهم‏السلام بوده است. آن بزرگواران می‏كوشیدند تا قیام جاویدان عاشورا زند بماند و پیام پایداری و استواری اهل حق در مقابل باطل در بلندای تاریخ با نام مقدس حضرت امام حسین علیه‏السلام طنین‏انداز شود.

از شیوه‏هایی كه حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام برای رساندن پیام استواری و مقاومت از آن بهره می‏برد، تداوم بخشیدن و زنده نگه‏داشتن یاد و خاطره جدّ بزگوارش حضرت سید الشهدا علیه‏السلام بود.

روایت ذیل بیانگر این حقیقت تاریخی است:

محدث نوری می‏نویسد: منصور دوانیقی در عید نوروز امام را مجبور كرد كه در مجلس عمومی بنشیند و مردم برای عرض تبریك به محضرش بیایند و هدایا و تحفه‏ها را به حضور آن حضرت بیاورند.

امام به ناچار در آن مجلس نشست و فرمانداران و فرماندهان و امرای لشكری و كشوری و عموم مردم برای تهنیت می‏آمدند و هدایا و تحفه‏های فراوانی می‏آوردند و خادم منصور همه هدایا را ثبت می‏كرد. آخرین فردی كه به حضور امام آمد، پیرمردی سالمند بود كه به امام عرضه داشت: ای پسر دختر رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله! من مرد فقیری هستم كه از مال دنیا بی‏بهره‏ام، اما سه بیت شعری را كه جدم در رثای جدّتان حضرت حسین بن علی علیهماالسلام سروده، به خدمتتان تقدیم می‏كنم:

 

یا ابا عبداللّه‏! من [از دشمنان تو تعجب نمی‏كنم كه چرا تو را كشتند، بلكه] تعجب می‏كنم از شمشیری

كه بر بدن نازنین تو در روز عاشورا فرود آمد، در حالی كه غبار كربلا بر بدن تو نشسته بود.

 

من شگفت زده هستم از آن تیرهایی كه بر بدنت فرورفتند، در حالی كه

خانواده‏ات با چشمان اشكبار قتل تو را نظاره كرده و جدّت را صدا می‏زدند.

 

یا ابا عبداللّه‏! چرا بزرگی و جلالت تو مانع نشد از اینكه تیرها بر بدنت اصابت كنند و آن جسم پاك را مجروح نمایند!

 

امام فرمود: احسنت! بارك اللّه‏ فیك! هدیه‏ات را پذیرفتم، بفرما بنشین! آن‏گاه به خادم گفت: از منصور بپرس در مورد این همه هدایا چه تصمیمی دارد؟ منصور گفت: همه آنها را به حضرت كاظم علیه‏السلام بخشیدم، هرطور دوست دارد مصرف كند. امام نیز تمام آن تحفه‏ها را به آن پیرمرد شیعی كه زیباترین اشعار را در مرثیه امام حسین علیه‏السلام خوانده بود، بخشید و او را تشویق نمود.

امام علیه‏السلام به این وسیله، از شاعران و احیاگران حماسه عاشورا تجلیل نمود و پیام پایداری اهل بیت علیهم‏السلام را كه در حركت انقلابی امام حسین علیه‏السلام جلوه‏گر شده بود، علنی ساخت.

______________________________

مستدرك الوسائل، ج10، ص386.

 
نوشته شده در روز ساعت 01:58:47 ب.ظ توسط مجتبي منصور آبادي نظردهيد (0)
تسلیت
 
شهادت امام موسی کاظم (ع)بر حجة بن الحسن(عج) و همه شیعیان تسلیت باد
 
 
 
 
نوشته شده در روز ساعت 01:38:58 ب.ظ توسط مجتبي منصور آبادي نظردهيد (0)
امام کاظم (ع)
 
 
 
ابوالحسن موسي بن جعفر (ع) امام هفتم از ائمه اثني عشر (ع) ونهمين معصوم از چهارده معصوم (ع) تولد آن حضرت در ابواء(محلي ميان مكه و مدينه) به روز يكشنبه هفتم صفر سال 128 يا 129 ق واقع شد.

 

 به جهت كثرت زهد و عبادتش معروف به (العبد الصالح) و به جهت علم و فرو خوردن خشم و صبر بر مشقات و آلام زمانه مشهور به (الكاظم) گرديد. آن حضرت به كنيه هاي ابو ابراهيم و ابو علي نيز معروف بوده است. مادر آن حضرت حميده كنيزي از اهل مغرب يا اندلس (اسپانيا) بوده است و نام پدر حميده را صاعد مغربي (بربري) گفته اند ..... برادران ديگر امام از اين بانو اسحاق و محمد ديباج بوده اند. امام موسي الكاظم (ع) هنوز كودك بود كه فقهاي مشهور مثل ابوحنيفه از او مسئله مي پرسيدند و كسب علم مي كردند بعد از رحلت پدر بزرگوارش امام صادق (ع) (148 ق) در بيست سالگي به امامت رسيد و 35 سال رهبري و ولايت شيعيان را برعهده داشت....

 

  چگونگي به امامت رسيدن آن حضرت:

 در زمان حيات امام صادق (ع) كساني از اصحاب آن حضرت معتقد بودند پس از ايشان اسماعيل امام خواهد شد. اما اسماعيل در زمان حيات پدر از دنيا رفت ولي كساني مرگ او را باور نكردند و او را همچنان امام دانستند پس از وفات حضرت صادق (ع) عده اي چون از حيات اسماعيل مأيوس شدند پسر او محمد بن اسماعيل را امام دانستند و اسماعيليه امروز بر اين عقيده هستند و پس از او پسر او را امام مي دانند و همينطور به ترتيب و به تفضيلي كه در كتب اسماعيليه مذكور است. ـ پس از وفات حضرت صادق (ع) بزرگترين فرزند ايشان عبدالله نام داشت كه بعضي او را عبدالله افطحمي دانند اين عبدالله مقام و منزلت پسران ديگر حضرت صادق (ع) را نداشت و به قول شيخ مفيد در�ارشاد� متهم بود كه در اعتقادات با پدرش مخالف است و چون بزرگترين برادرانش از جهت سن و سال بود ادعاي امامت كرد و برخي نيز از او پيروي كردند اما چون ضعف دعوي و دانش او را ديدند روي از او برتافتند و فقط عده قليلي از او پيروي كردند كه فطحيه موسوم هستند.

ـ برادر ديگر امام موسي كاظم (ع) اسحق كه برادر تني آن حضرت بود به ورع و صلاح و اجتهاد معروف بود اما برادرش موسي كاظم (ع) را قبول داشت و حتي از پدرش روايت مي كرد كه او تصريح بر امامت آن حضرت كرده است.

ـ برادر ديگر آن حضرت به نام محمد بن جعفر مردي سخي و شجاع بود و از زيديه جاروديه بود و در زمان مامون در خراسان وفات يافت اماجلالت قدر و علو شأن و مكارم اخلاق و دانش وسيع امام موسي كاظم (ع) بقدري بارز و روشن بود كه اكثريت شيعه پس از وفات امام صادق (ع) به امامت او گرويدند و علاوه بر اين بسياري از شيوخ و خواص اصحاب حضرت صادق (ع) مانند مفضل ابن عمر جعفي و معاذين كثير و صغوان جمال و يعقوب سراج نص صريح امامت حضرت امام موسي الكاظم (ع) را از امام صادق (ع) روايت كردند و بدين ترتيب امامت ايشان در نظر اكثريت شيعه مسجل گرديد.

 

 ـ شخصيت اخلاقي:

 او در علم و تواضع و مكارم اخلاق و كثرت صدقات و سخاوت و بخشندگي ضرب المثل بود. بران و بدانديشان را با عفو و احسان بيكران خويش تربيت مي فرمود.

 شبها بطور ناشناس در كوچه هاي مدينه مي گشت و به مستمندان كمك مي كرد. مبلغ دويست، سيصد و چهارصد دينار در كيسه ها مي گذاشت و در مدينه ميان نيازمندان قسمت مي كرد. صرار (كيسه ها) موسي بن جعفر در مدينه معروف بود. و اگر به كسي صره اي مي رسيد بي نياز مي گشت معذلك در اطاقي كه نماز مي گذارد جز بوريا و مصحف و شمشير چيزي نبود.

 

 ـ برخورد حاكمان سياسي معاصر با امام:

مهدي خليفه عباسي امام را در بغداد بازداشت كرد اما بر اثر خوابي كه ديد و نيز تحت تأثير شخصيت امام از او عذرخواهي كرد و به مدينه اش بازگرداند گويند كه مهدي از امام تعهد گرفت كه بر او و فرزندانش قيام نكند اين روايت نشان مي دهد كه امام كاظم (ع) قيام را در آن زمان صلاح و شايسته نمي دانسته است و با آنكه از جهت كثرت عبادت و زهد به (العبد الصالح) معروف بوده است بقدري در انظار مردم مقامي والا و ارجمند داشته است كه او را شايسته مقام خلافت و امامت ظاهري نيز مي دانستند و همين امر موجب تشويش و اضطراب دستگاه خلافت گرديده و مهدي به حبس او فرمان داده است.

ـ زمخشري در (ربيع الابرار) آورده است كه هارون فرزند مهدي در يكي از ملاقاتها به امام پيشنهاد نمود فدك را تحويل بگيرد و حضرت نپذيرفت وقتي اصرار زياد كرد فرمود مي پذيرم به شرط آن كه تمام آن ملك را با حدودي كه تعيين مي كنم به من واگذاري، هارون گفت حدود آن چيست؟ امام فرمود يك حد آن به عدن است حد ديگرش به سمرقند و حد سومش به افريقيه (آفريقا) و حد چهارمش كناره درياي خزر است. هارون از شنيدن اين سخن سخت برآشفت و گفت: پس براي ما چه چيز باقي مي ماند؟ امام فرمود:
مي دانستم اگر حدود فدك را تعيين كنم آن را به مامسترد نخواهي كرد (يعني خلافت و اداره سراسر كشور اسلام حق منست) از آن روز هارون كمر به قتل موسي بن جعفر (ع) بست. در سفر هارون به مدينه هنگام زيارت قبر رسول الله (ص) در حضور سران قريش و روساي قبايل و علما و قضات بلاد اسلام گفت: السلام عليك يا رسول الله، السلام عليك يا بن عم و اين را از روي فخر فروشي به ديگران گفت. امام كاظم (ع) حاضر بود و فرمود: السلام عليك يا رسول الله، السلام عليك يا ابت (يعني سلام بر تو اي پدر من)مي گويند هارون دگرگون شد و خشم از چهره اش نمودار گرديد.

 

  زندان نمودن امام و چگونگي شهادت:

درباره حبس امام موسي (ع) به دست هارون الرشيد شيخ مفيد در ارشاد روايت مي كند كه علت گرفتاري و زنداني شدن امام، يحيي بن خالد بن بر مك بوده است زيرا هارون فرزند خود امين را به يكي از مقربان خود به امام جعفربن محمد ابن اشعث كه مدتي هم والي خراسان بوده است سپرده بود و يحيي بن خالد بيم آن را داشت كه اگر خلافت به امين برسد جعفربن محمد را همه كاره دستگاه خلافت سازد و يحيي و بر مكيان از مقام خود بيفتند. جعفر بن محمد بن اشعث شيعه بود و قايل به امامت موسي (ع) و يحيي اين معني را به هارون اعلام مي داشت. سرانجام يحيي پسر برادر امام را به نام علي بن اسماعيل بن جعفر از مدينه خواست تا به وسيله او از امام و جعفر نزد هارون بدگويي كند. گويند امام هنگام حركت علي بن اسماعيل از مدينه او را احضار كرد و از او خواست كه از اين سفر منصرف شود. و اگر ناچار مي خواهد برود از او سعايت نكند. علي قبول نكرد و نزد يحيي رفت و بوسيله او پيش هارون بار يافت و گفت از شرق و غرب ممالك اسلامي مال به او مي دهند تا آنجا كه ملكي را توانست به هزار دينار بخرد. هارون در آن سال به حج رفت و در مدينه امام و جمعي از اشراف به استقبال او رفتند. اما هارون در قبر حضرت رسول (ص) گفت يا رسول الله از تو پوزش مي خواهم كه مي خواهم موسي بن جعفر را به زندان افكنم زيرا او مي خواهد امت ترا برهم زند و خونشان بريزد. آنگاه دستور داد تا امام را از مسجد بيرون بردند و او را پوشيده به بصره  نزدوالي آن عيسي بن جعفربن منصور بردند.

 عيسي پس از مدتي نامه اي به هارون نوشت وگفت كه موسي بن جعفر در زندان جز عبادت ونماز كاري ندارد يا كسي بفرست كه او را تحويل بگيرد يا من او را آزاد خواهم كرد. هارون امام را به بغداد آورد و به فضل بن ربيع سپرد و پس از مدتي از او خواست كه امام را آزاري برساند اما فضل نپذيرفت و هارون او را به فضل بن يحيي بن خالد برمكي سپرد. چون امام در خانه فضل نيز به نماز و روزه و قرائت قرآن اشتغال داشت فضل بر او تنگ نگرفت و هارون از شنيدن اين خبر در خشم شد و آخر الامر يحيي امام را  به سندي بن شاهك سپرد و سندي آن حضرت را در زندان مسموم كرد و چون آن حضرت از سم وفات يافت سندي جسد آن حضرت را به فقها و اعيان بغداد نشان داد كه ببيند در بدن او اثر زخم يا خفگي نيست. بعد او را در باب التبن در موضعي به نام مقابر قريش دفن كردند. تاريخ وفات آن حضرت را جمعه هفتم صفر يا پنجم يا بيست و پنجم رجب سال 183 ق در 55 سالگي گفته اند.
 

نجمه همسر امام:

 نجمه , مادر بزرگوار امام رضا(ع ) و از زنان مومنه , پارسا, نجيب و پاكيزه بود.حميده ، همسر امام صادق (ع )، او را كه كنيزى از اهالى مغرب بود، خريد و به منزل برد.

نجمه در خانه امام صادق (ع )، حميده خاتون را بسيار احترام مى كرد و به خاطر جلال و عظمت او، هيچ گاه نزدش نمى نشست !روزى حميده در عالم رويا، رسول گرامى اسلام (ص )را ديد كه به او فرمودند:اى حميده ! نـجـمـه را به ازدواج فرزند خودموسى درآور زيرا از او فرزندى به دنيا خواهد آمد كه بهترين فرد روى زمين باشد.پس از اين پيام ، حميده به فرزندش امام كاظم (ع ) فرمود: پسرم !.نـجـمـه بانويى است كه من هرگز بهتر از او را نديده ام ، زيرا در زيركى و محاسن اخلاق ، مانندى ندارد.من او را به تو مى بخشم ، تو نيز در حق او نيكى كن .ثـمـره ازدواج امـام مـوسـى بـن جعفر(ع ) و نجمه ، نورى شد كه در شكم مادر به تسبيح و تهليل مـشـغـول بـود و مـادر از آن ، احـسـاس سنگينى نمى كرد وچون به دنيا آمد، دست ها را بر زمين گذاشت ، سر را به سوى آسمان بلندكرد و لب هاى مباركش را به حركت درآورد: گويا با خدايش رازو نيازمى كرد.پس از تولد امام هشتم (ع )، اين بانوى مكرمه با تربيت گوهرى تابناك ، ارزشى فراتر يافت .

 

  فرزندان امام:

بنا به گفته شيخ مفيد در ارشاد امام موسي كاظم (ع) سي و هفت فرزند پسر و دختر داشت كه هيجده تن از آنها پسر بودند و علي بن موسي الرضا (ع) امام هشتم افضل ايشان بود از جمله فرزندان مشهور آن حضرت احمد بن موسي و محمد بن موسي و ابراهيم بن موسي بودند. يكي از دختران آن حضرت فاطمه معروف معصومه سلام الله عليها است كه قبرش در قم مزار شيعيان جهان است. عدد اولاد آن حضرت را كمتر و بيشتر نيز گفته اند.

 

  تأثير علمي آن بزرگوار:

امام هفتم (ع) با جمع روايات و احاديث و احكام و احياي سنن پدر گرامي و تعليم و ارشاد شيعيان، اسلام راستين را كه با تعاليم و مجاهدات پدرش جعفر بن محمد (ع) نظم و استحكام يافته بود حفظ و تقويت كرد و علي رغم موانع بسيار در راه انجام وظايف الهي تا آنجا پايداري كرد كه جان خود را فدا ساخت. 
 

سخنان برگزيده

* امام رضاعليه السلام: زيارَةُ قَبرِ أبي مِثلُ زِيارَةِ قَبِر الحُسَينِ؛

زيارت قبر پدرم، موسى بن جعفرعليه السلام، مانند زيارت قبر حسين‏عليه السلام است.
* روايت شده است: أنّهُ (الكاظِم
َ‏عليه السلام) كانَ يَبِكي مِن خَشيَةِ اللَّهِ حَتّى‏ تَخضَلَّ لِحيَتُهُ بِالدُّمُوعِ؛
امام كاظم همواره از بيم خدا مى‏گريست، چندان كه محاسنش از اشك تر مى‏شد.

 * امام كاظم ‏عليه السلام: ثَلاثٌ مُوبِقاتٌ: نَكثُ الصَّفَقَةِ و تَركُ السُّنَّةِ و فِراقُ الجَماعَةِ؛

سه چيز تباهى مى‏آورد: پيمان شكنى، رها كردن سنّت و جدا شدن از جماعت.

* امام كاظم ‏عليه السلام: عَونُكَ لِلضَّعيفِ أفضَلُ الصَّدَقَةِ؛

 كمك كردن تو به ناتوان، بهترين صدقه است.

 * امام كاظم‏ عليه السلام: لَو كانَ فِيكُم عِدَّةُ أهلِ بَدرٍ لَقامَ قائمُنا؛

 اگر به تعداد اهل بدر (مؤمن كامل) در ميان شما بود، قائم ما قيام مى‏كرد.

* امام كاظم‏ عليه السلام: لَيسَ مِنّا مَن لَم يُحاسِب نَفسَهُ في كُلِّ يَومٍ؛

 كسى كه هر روز خود را ارزيابى نكند، از ما نيست.

 * امام كاظم ‏عليه السلام: ما مِن شَى‏ءٍ تَراهُ عَيناكَ إلّا و فيهِ مَوعِظَةٌ؛

 در هر چيزى كه چشمانت مى‏بيند، موعظه‏اى است.

* امام كاظم ‏عليه السلام: مَن كَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ كَف َّ اللَّهُ عَنهُ عَذابَ يَومِ القِيامَة؛

هر كس خشم خود را از مردم باز دارد، خداوند عذاب خود را در روز قيامت از او باز مى‏دارد.

 * امام كاظم ‏عليه السلام: إذا كانَ ثَلاثَةٌ في بَيتٍ فَلا يَتَناجى‏ إثنانِ دونَ صاحِبِهِما فَإنَّ ذلِكَ مِمّايَغُمُّهُ؛

هر گاه سه نفر در خانه ‏اى بودند، دو نفرشان با هم نجوا نكنند؛ زيرا نجوا كردن، نفر سوم را ناراحت مى‏كند.

* امام كاظم‏ عليه السلام: إيّاكَ أن تَمنَعَ في طاعَةِ اللَّهِ فَتُنفِقُ مِثلَيهِ في مَعصِيَةِ اللَّهِ؛

مبادا از خرج كردن در راه طاعت خدا خوددارى كنى، و آن‏گاه دو برابرش را در معصيت خدا خرج كنى.

* امام كاظم ‏عليه السلام: لاتُذهِبِ الحِشمَةَ بَينَكَ و بَينَ أخيكَ وَأبْقِ مِنها فَإنَّ ذَهابَها ذَهابُ الحَياءِ؛

مبادا حريم ميان خود و برادرت را (يكسره) از ميان ببرى؛ چيزى از آن باقى بگذار؛ زيرا از ميان رفتن آن، از ميان رفتن شرم و حيا است.

* امام كاظم ‏عليه السلام: أبلِغ خَيراً و قُل خَيراً ولا تَكُن أمُّعَةً؛
خير برسان و سخن نيك بگو و سست رأى و فرمان‏برِ هر كس مباش.
* امام كاظم
‏عليه السلام: المُصيبَةُ لِلصّابِرِ واحِدَةٌ و لِلجازِعِ اثنَتانِ؛
مصيبت براى شكيبا يكى است و براى ناشكيبا دوتا.
* امام كاظم‏
عليه السلام: الصَّبرُ عَلَى العافِيَةِ أعظَمُ مِنَ الصَّبرِ عَلَى البَلاءِ؛
شكيبايى در عافيت بزرگ‏تر است از شكيبايى در بلا.

 
نوشته شده در روز ساعت 01:30:00 ب.ظ توسط مجتبي منصور آبادي نظردهيد (0)
امام کاظم (ع)
 
 
 
ابوالحسن موسي بن جعفر (ع) امام هفتم از ائمه اثني عشر (ع) ونهمين معصوم از چهارده معصوم (ع) تولد آن حضرت در ابواء(محلي ميان مكه و مدينه) به روز يكشنبه هفتم صفر سال 128 يا 129 ق واقع شد.

 

 به جهت كثرت زهد و عبادتش معروف به (العبد الصالح) و به جهت علم و فرو خوردن خشم و صبر بر مشقات و آلام زمانه مشهور به (الكاظم) گرديد. آن حضرت به كنيه هاي ابو ابراهيم و ابو علي نيز معروف بوده است. مادر آن حضرت حميده كنيزي از اهل مغرب يا اندلس (اسپانيا) بوده است و نام پدر حميده را صاعد مغربي (بربري) گفته اند ..... برادران ديگر امام از اين بانو اسحاق و محمد ديباج بوده اند. امام موسي الكاظم (ع) هنوز كودك بود كه فقهاي مشهور مثل ابوحنيفه از او مسئله مي پرسيدند و كسب علم مي كردند بعد از رحلت پدر بزرگوارش امام صادق (ع) (148 ق) در بيست سالگي به امامت رسيد و 35 سال رهبري و ولايت شيعيان را برعهده داشت....

 

  چگونگي به امامت رسيدن آن حضرت:

 در زمان حيات امام صادق (ع) كساني از اصحاب آن حضرت معتقد بودند پس از ايشان اسماعيل امام خواهد شد. اما اسماعيل در زمان حيات پدر از دنيا رفت ولي كساني مرگ او را باور نكردند و او را همچنان امام دانستند پس از وفات حضرت صادق (ع) عده اي چون از حيات اسماعيل مأيوس شدند پسر او محمد بن اسماعيل را امام دانستند و اسماعيليه امروز بر اين عقيده هستند و پس از او پسر او را امام مي دانند و همينطور به ترتيب و به تفضيلي كه در كتب اسماعيليه مذكور است. ـ پس از وفات حضرت صادق (ع) بزرگترين فرزند ايشان عبدالله نام داشت كه بعضي او را عبدالله افطحمي دانند اين عبدالله مقام و منزلت پسران ديگر حضرت صادق (ع) را نداشت و به قول شيخ مفيد در�ارشاد� متهم بود كه در اعتقادات با پدرش مخالف است و چون بزرگترين برادرانش از جهت سن و سال بود ادعاي امامت كرد و برخي نيز از او پيروي كردند اما چون ضعف دعوي و دانش او را ديدند روي از او برتافتند و فقط عده قليلي از او پيروي كردند كه فطحيه موسوم هستند.

ـ برادر ديگر امام موسي كاظم (ع) اسحق كه برادر تني آن حضرت بود به ورع و صلاح و اجتهاد معروف بود اما برادرش موسي كاظم (ع) را قبول داشت و حتي از پدرش روايت مي كرد كه او تصريح بر امامت آن حضرت كرده است.

ـ برادر ديگر آن حضرت به نام محمد بن جعفر مردي سخي و شجاع بود و از زيديه جاروديه بود و در زمان مامون در خراسان وفات يافت اماجلالت قدر و علو شأن و مكارم اخلاق و دانش وسيع امام موسي كاظم (ع) بقدري بارز و روشن بود كه اكثريت شيعه پس از وفات امام صادق (ع) به امامت او گرويدند و علاوه بر اين بسياري از شيوخ و خواص اصحاب حضرت صادق (ع) مانند مفضل ابن عمر جعفي و معاذين كثير و صغوان جمال و يعقوب سراج نص صريح امامت حضرت امام موسي الكاظم (ع) را از امام صادق (ع) روايت كردند و بدين ترتيب امامت ايشان در نظر اكثريت شيعه مسجل گرديد.

 

 ـ شخصيت اخلاقي:

 او در علم و تواضع و مكارم اخلاق و كثرت صدقات و سخاوت و بخشندگي ضرب المثل بود. بران و بدانديشان را با عفو و احسان بيكران خويش تربيت مي فرمود.

 شبها بطور ناشناس در كوچه هاي مدينه مي گشت و به مستمندان كمك مي كرد. مبلغ دويست، سيصد و چهارصد دينار در كيسه ها مي گذاشت و در مدينه ميان نيازمندان قسمت مي كرد. صرار (كيسه ها) موسي بن جعفر در مدينه معروف بود. و اگر به كسي صره اي مي رسيد بي نياز مي گشت معذلك در اطاقي كه نماز مي گذارد جز بوريا و مصحف و شمشير چيزي نبود.

 

 ـ برخورد حاكمان سياسي معاصر با امام:

مهدي خليفه عباسي امام را در بغداد بازداشت كرد اما بر اثر خوابي كه ديد و نيز تحت تأثير شخصيت امام از او عذرخواهي كرد و به مدينه اش بازگرداند گويند كه مهدي از امام تعهد گرفت كه بر او و فرزندانش قيام نكند اين روايت نشان مي دهد كه امام كاظم (ع) قيام را در آن زمان صلاح و شايسته نمي دانسته است و با آنكه از جهت كثرت عبادت و زهد به (العبد الصالح) معروف بوده است بقدري در انظار مردم مقامي والا و ارجمند داشته است كه او را شايسته مقام خلافت و امامت ظاهري نيز مي دانستند و همين امر موجب تشويش و اضطراب دستگاه خلافت گرديده و مهدي به حبس او فرمان داده است.

ـ زمخشري در (ربيع الابرار) آورده است كه هارون فرزند مهدي در يكي از ملاقاتها به امام پيشنهاد نمود فدك را تحويل بگيرد و حضرت نپذيرفت وقتي اصرار زياد كرد فرمود مي پذيرم به شرط آن كه تمام آن ملك را با حدودي كه تعيين مي كنم به من واگذاري، هارون گفت حدود آن چيست؟ امام فرمود يك حد آن به عدن است حد ديگرش به سمرقند و حد سومش به افريقيه (آفريقا) و حد چهارمش كناره درياي خزر است. هارون از شنيدن اين سخن سخت برآشفت و گفت: پس براي ما چه چيز باقي مي ماند؟ امام فرمود:
مي دانستم اگر حدود فدك را تعيين كنم آن را به مامسترد نخواهي كرد (يعني خلافت و اداره سراسر كشور اسلام حق منست) از آن روز هارون كمر به قتل موسي بن جعفر (ع) بست. در سفر هارون به مدينه هنگام زيارت قبر رسول الله (ص) در حضور سران قريش و روساي قبايل و علما و قضات بلاد اسلام گفت: السلام عليك يا رسول الله، السلام عليك يا بن عم و اين را از روي فخر فروشي به ديگران گفت. امام كاظم (ع) حاضر بود و فرمود: السلام عليك يا رسول الله، السلام عليك يا ابت (يعني سلام بر تو اي پدر من)مي گويند هارون دگرگون شد و خشم از چهره اش نمودار گرديد.

 

  زندان نمودن امام و چگونگي شهادت:

درباره حبس امام موسي (ع) به دست هارون الرشيد شيخ مفيد در ارشاد روايت مي كند كه علت گرفتاري و زنداني شدن امام، يحيي بن خالد بن بر مك بوده است زيرا هارون فرزند خود امين را به يكي از مقربان خود به امام جعفربن محمد ابن اشعث كه مدتي هم والي خراسان بوده است سپرده بود و يحيي بن خالد بيم آن را داشت كه اگر خلافت به امين برسد جعفربن محمد را همه كاره دستگاه خلافت سازد و يحيي و بر مكيان از مقام خود بيفتند. جعفر بن محمد بن اشعث شيعه بود و قايل به امامت موسي (ع) و يحيي اين معني را به هارون اعلام مي داشت. سرانجام يحيي پسر برادر امام را به نام علي بن اسماعيل بن جعفر از مدينه خواست تا به وسيله او از امام و جعفر نزد هارون بدگويي كند. گويند امام هنگام حركت علي بن اسماعيل از مدينه او را احضار كرد و از او خواست كه از اين سفر منصرف شود. و اگر ناچار مي خواهد برود از او سعايت نكند. علي قبول نكرد و نزد يحيي رفت و بوسيله او پيش هارون بار يافت و گفت از شرق و غرب ممالك اسلامي مال به او مي دهند تا آنجا كه ملكي را توانست به هزار دينار بخرد. هارون در آن سال به حج رفت و در مدينه امام و جمعي از اشراف به استقبال او رفتند. اما هارون در قبر حضرت رسول (ص) گفت يا رسول الله از تو پوزش مي خواهم كه مي خواهم موسي بن جعفر را به زندان افكنم زيرا او مي خواهد امت ترا برهم زند و خونشان بريزد. آنگاه دستور داد تا امام را از مسجد بيرون بردند و او را پوشيده به بصره  نزدوالي آن عيسي بن جعفربن منصور بردند.

 عيسي پس از مدتي نامه اي به هارون نوشت وگفت كه موسي بن جعفر در زندان جز عبادت ونماز كاري ندارد يا كسي بفرست كه او را تحويل بگيرد يا من او را آزاد خواهم كرد. هارون امام را به بغداد آورد و به فضل بن ربيع سپرد و پس از مدتي از او خواست كه امام را آزاري برساند اما فضل نپذيرفت و هارون او را به فضل بن يحيي بن خالد برمكي سپرد. چون امام در خانه فضل نيز به نماز و روزه و قرائت قرآن اشتغال داشت فضل بر او تنگ نگرفت و هارون از شنيدن اين خبر در خشم شد و آخر الامر يحيي امام را  به سندي بن شاهك سپرد و سندي آن حضرت را در زندان مسموم كرد و چون آن حضرت از سم وفات يافت سندي جسد آن حضرت را به فقها و اعيان بغداد نشان داد كه ببيند در بدن او اثر زخم يا خفگي نيست. بعد او را در باب التبن در موضعي به نام مقابر قريش دفن كردند. تاريخ وفات آن حضرت را جمعه هفتم صفر يا پنجم يا بيست و پنجم رجب سال 183 ق در 55 سالگي گفته اند.
 

نجمه همسر امام:

 نجمه , مادر بزرگوار امام رضا(ع ) و از زنان مومنه , پارسا, نجيب و پاكيزه بود.حميده ، همسر امام صادق (ع )، او را كه كنيزى از اهالى مغرب بود، خريد و به منزل برد.

نجمه در خانه امام صادق (ع )، حميده خاتون را بسيار احترام مى كرد و به خاطر جلال و عظمت او، هيچ گاه نزدش نمى نشست !روزى حميده در عالم رويا، رسول گرامى اسلام (ص )را ديد كه به او فرمودند:اى حميده ! نـجـمـه را به ازدواج فرزند خودموسى درآور زيرا از او فرزندى به دنيا خواهد آمد كه بهترين فرد روى زمين باشد.پس از اين پيام ، حميده به فرزندش امام كاظم (ع ) فرمود: پسرم !.نـجـمـه بانويى است كه من هرگز بهتر از او را نديده ام ، زيرا در زيركى و محاسن اخلاق ، مانندى ندارد.من او را به تو مى بخشم ، تو نيز در حق او نيكى كن .ثـمـره ازدواج امـام مـوسـى بـن جعفر(ع ) و نجمه ، نورى شد كه در شكم مادر به تسبيح و تهليل مـشـغـول بـود و مـادر از آن ، احـسـاس سنگينى نمى كرد وچون به دنيا آمد، دست ها را بر زمين گذاشت ، سر را به سوى آسمان بلندكرد و لب هاى مباركش را به حركت درآورد: گويا با خدايش رازو نيازمى كرد.پس از تولد امام هشتم (ع )، اين بانوى مكرمه با تربيت گوهرى تابناك ، ارزشى فراتر يافت .

 

  فرزندان امام:

بنا به گفته شيخ مفيد در ارشاد امام موسي كاظم (ع) سي و هفت فرزند پسر و دختر داشت كه هيجده تن از آنها پسر بودند و علي بن موسي الرضا (ع) امام هشتم افضل ايشان بود از جمله فرزندان مشهور آن حضرت احمد بن موسي و محمد بن موسي و ابراهيم بن موسي بودند. يكي از دختران آن حضرت فاطمه معروف معصومه سلام الله عليها است كه قبرش در قم مزار شيعيان جهان است. عدد اولاد آن حضرت را كمتر و بيشتر نيز گفته اند.

 

  تأثير علمي آن بزرگوار:

امام هفتم (ع) با جمع روايات و احاديث و احكام و احياي سنن پدر گرامي و تعليم و ارشاد شيعيان، اسلام راستين را كه با تعاليم و مجاهدات پدرش جعفر بن محمد (ع) نظم و استحكام يافته بود حفظ و تقويت كرد و علي رغم موانع بسيار در راه انجام وظايف الهي تا آنجا پايداري كرد كه جان خود را فدا ساخت. 
 

سخنان برگزيده

* امام رضاعليه السلام: زيارَةُ قَبرِ أبي مِثلُ زِيارَةِ قَبِر الحُسَينِ؛

زيارت قبر پدرم، موسى بن جعفرعليه السلام، مانند زيارت قبر حسين‏عليه السلام است.
* روايت شده است: أنّهُ (الكاظِم
َ‏عليه السلام) كانَ يَبِكي مِن خَشيَةِ اللَّهِ حَتّى‏ تَخضَلَّ لِحيَتُهُ بِالدُّمُوعِ؛
امام كاظم همواره از بيم خدا مى‏گريست، چندان كه محاسنش از اشك تر مى‏شد.

 * امام كاظم ‏عليه السلام: ثَلاثٌ مُوبِقاتٌ: نَكثُ الصَّفَقَةِ و تَركُ السُّنَّةِ و فِراقُ الجَماعَةِ؛

سه چيز تباهى مى‏آورد: پيمان شكنى، رها كردن سنّت و جدا شدن از جماعت.

* امام كاظم ‏عليه السلام: عَونُكَ لِلضَّعيفِ أفضَلُ الصَّدَقَةِ؛

 كمك كردن تو به ناتوان، بهترين صدقه است.

 * امام كاظم‏ عليه السلام: لَو كانَ فِيكُم عِدَّةُ أهلِ بَدرٍ لَقامَ قائمُنا؛

 اگر به تعداد اهل بدر (مؤمن كامل) در ميان شما بود، قائم ما قيام مى‏كرد.

* امام كاظم‏ عليه السلام: لَيسَ مِنّا مَن لَم يُحاسِب نَفسَهُ في كُلِّ يَومٍ؛

 كسى كه هر روز خود را ارزيابى نكند، از ما نيست.

 * امام كاظم ‏عليه السلام: ما مِن شَى‏ءٍ تَراهُ عَيناكَ إلّا و فيهِ مَوعِظَةٌ؛

 در هر چيزى كه چشمانت مى‏بيند، موعظه‏اى است.

* امام كاظم ‏عليه السلام: مَن كَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ كَف َّ اللَّهُ عَنهُ عَذابَ يَومِ القِيامَة؛

هر كس خشم خود را از مردم باز دارد، خداوند عذاب خود را در روز قيامت از او باز مى‏دارد.

 * امام كاظم ‏عليه السلام: إذا كانَ ثَلاثَةٌ في بَيتٍ فَلا يَتَناجى‏ إثنانِ دونَ صاحِبِهِما فَإنَّ ذلِكَ مِمّايَغُمُّهُ؛

هر گاه سه نفر در خانه ‏اى بودند، دو نفرشان با هم نجوا نكنند؛ زيرا نجوا كردن، نفر سوم را ناراحت مى‏كند.

* امام كاظم‏ عليه السلام: إيّاكَ أن تَمنَعَ في طاعَةِ اللَّهِ فَتُنفِقُ مِثلَيهِ في مَعصِيَةِ اللَّهِ؛

مبادا از خرج كردن در راه طاعت خدا خوددارى كنى، و آن‏گاه دو برابرش را در معصيت خدا خرج كنى.

* امام كاظم ‏عليه السلام: لاتُذهِبِ الحِشمَةَ بَينَكَ و بَينَ أخيكَ وَأبْقِ مِنها فَإنَّ ذَهابَها ذَهابُ الحَياءِ؛

مبادا حريم ميان خود و برادرت را (يكسره) از ميان ببرى؛ چيزى از آن باقى بگذار؛ زيرا از ميان رفتن آن، از ميان رفتن شرم و حيا است.

* امام كاظم ‏عليه السلام: أبلِغ خَيراً و قُل خَيراً ولا تَكُن أمُّعَةً؛
خير برسان و سخن نيك بگو و سست رأى و فرمان‏برِ هر كس مباش.
* امام كاظم
‏عليه السلام: المُصيبَةُ لِلصّابِرِ واحِدَةٌ و لِلجازِعِ اثنَتانِ؛
مصيبت براى شكيبا يكى است و براى ناشكيبا دوتا.
* امام كاظم‏
عليه السلام: الصَّبرُ عَلَى العافِيَةِ أعظَمُ مِنَ الصَّبرِ عَلَى البَلاءِ؛
شكيبايى در عافيت بزرگ‏تر است از شكيبايى در بلا.

 
نوشته شده در روز ساعت 01:30:00 ب.ظ توسط مجتبي منصور آبادي نظردهيد (0)
على سرچشمه علم و دانش

پيامبر اسلام صلى الله عليه و اله  مى ‏فرمايند:

اعلم امتى من بعدى على بن ابى طالب (ع) 

«داناترين فرد امت اسلامى پس از من امير المؤمنين على بن ابى طالب است.»و در حديث ديگرى مى ‏فرمايند:

«انا مدينة العلم و على بابها...»

من شهر علم هستم و على عليه السلام در آن است،و هر كس بخواهد وارد آن شود بايد از درش بيايد.و بالاخره در حديث‏ سوم رسول خدا مى‏ فرمايند:

«قسمت الحكمة عشرة اجزاء،فاعطى على تسعة اجزاء،و الناس جزؤا واحدا،و على اعلم بالواحد منهم‏» 

«عبد الله بن مسعود»كه راوى حديث است،ميگويد:من در كنار پيامبر خدا نشسته بودم،ناگاه در مورد شخصيت على عليه السلام از پيامبر سؤال نمودند،حضرت فرمودند:علم و دانش به ده قسمت تقسيم گرديده نه جزء آن را به على عليه السلام داده‏اند،و يك جزئش را به ساير مردم،كه على عليه السلام در آن قسمت دهمى نيز از ديگران داناتر است!!


 
نوشته شده در روز ساعت 03:36:37 ب.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
ماه شعبان

فضيلت ماه شعبان از نگاه معصومين عليهم السلام

 

رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله : أَلَا إِنَّ رَجَباً شَهْرُ اللَّهِ الْأَصَمُّ وَ هُوَ شَهْرٌ عَظِيمٌ وَ إِنَّمَا سُمِّيَ الْأَصَمَّ لِأَنَّهُ لَا يُقَارِبُهُ شَيْ ءٌ مِنَ الشُّهُورِ حُرْمَةً وَ فَضْلًا عِنْدَ اللَّهِ وَ كَانَ أَهْلُ الْجَاهِلِيَّةِ يُعَظِّمُونَهُ فِي جَاهِلِيَّتِهِمْ فَلَمَّا جَاءَ الْإِسْلَامُ لَمْ يَزْدَدْ إِلَّا تَعْظِيماً وَ فَضْلًا أَلَا إِنَّ رَجَباً شَهْرُ اللَّهِ وَ شَعْبَانَ شَهْرِي وَ رَمَضَانَ شَهْرُ أُمَّتِي  

پيامبر خدا (ص)مى فرمايد: رجب، «شهرالله الأصم» است و بدان سبب آن را «اصم» ناميدند که هيچ ماهى به عظمت آن نمى رسد، مردم زمان جاهليت به رجب حرمت مى نهادند و آنگاه که اسلام درخشيدن گرفت، بر حرمت آن افزود. بدانيد که رجب ماه خدا، شعبان ماه من و رمضان ماه امت من است،

وسائل الشيعة: ج 10 ص 475

 

رسولُ اللّه صلى الله عليه و آله : مَن أحيا لَيلةَ العِيدِ ولَيلةَ النِّصفِ مِن شَعبانَ ، لَم يَمُتْ قَلبُهُ يَومَ تَموتُ القُلوبُ  .
 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : هركه شب عيد (فطر و قربان) و شب نيمه شعبان را احيا كند ، در آن روزى كه دلها مى ميرند ، دل او نميرد .

ثواب الأعمال : ١/١٠٢/٢

 

الإمامُ الرِّضا عليه السلام : كانَ أميرُ المؤمنينَ عليه السلام لايَنامُ ثلاثَ ليالٍ : لَيلةَ ثلاثٍ وعِشرِينَ مِن شَهرِ رَمَضانَ ، ولَيلةَ الفِطرِ ، ولَيلةَ النِّصفِ مِن شَعبانَ ، وفيها تُقسَمُ الأرزاقُ والآجالُ وما يَكونُ في السَّنَةِ  .
 امام رضا عليه السلام : امير المؤمنين عليه السلام سه شب را نمى خوابيد : شب بيست و سوم ماه رمضان ، شب عيد فطر و شب نيمه ماه شعبان ؛ در اين شبها ، روزيها تقسيم و مدّت عمر و هر آنچه در آن سال رخ خواهد داد ، تعيين مى شود .

البحار :٩٧ / ٨٨ / ١٥

 

 الإمامُ عليٌّ عليه السلام : صَومُ ثلاثةِ أيّامٍ مِن كُلِّ شَهرٍ أربَعاءُ بَينَ خَميسَينِ وصَومُ شَعبانَ يَذهَبُ بوَسواسِ الصَّدرِ ، وبَلابِلِ القَلبِ .
امام على عليه السلام : روزه گرفتن در سه روز از هر ماه ـ پنجشنبه اوّل و آخر ماه و چهار شنبه وسط آن و روزه ماه شعبان ـ وسواس سينه و پريشانى هاى دل را از بين مى برد .

الخصال : ٦١٢ / ١٠

وسائل الشيعة: ج  8 ص 104


وَ عَنِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله : مَنْ صَلَّى أَوَّلَ لَيْلَةٍ مِنْ شَعْبَانَ رَكْعَتَيْنِ يَقْرَأُ فِي كُلِّ رَكْعَةٍ الْحَمْدَ مَرَّةً وَ ثَلَاثِينَ مَرَّةً قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ فَإِذَا سَلَّمَ قَالَ اللَّهُمَّ هَذَا عَهْدِي عِنْدَكَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ حُفِظَ مِنْ إِبْلِيسَ وَ جُنُودِهِ وَ أَعْطَاهُ اللَّهُ ثَوَابَ الصِّدِّيقِينَ

وسائل الشيعة ج :  10 ص 490


عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام : قَالَ مَنْ صَامَ ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ مِنْ شَعْبَانَ وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّةُ وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص شَفِيعَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ

 وسائل الشيعة ج :  10ص 490


عَنْ الرِّضَا عليه السلام : قَالَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص يُكْثِرُ الصِّيَامَ فِي شَعْبَانَ إِلَى أَنْ قَالَ وَ كَانَ يَقُولُ شَعْبَانُ شَهْرِي وَ هُوَ أَفْضَلُ الشُّهُورِ بَعْدَ شَهْرِ رَمَضَانَ فَمَنْ صَامَ فِيهِ يَوْماً كُنْتُ شَفِيعَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ

 وسائل الشيعة ج :  10 ص 490


عَنْ عَلِيٍّ عليه السلام : فِي حَدِيثٍ قَالَ مَنْ صَامَ شَعْبَانَ مَحَبَّةً لِنَبِيِّ اللَّهِ ص وَ تَقَرُّباً إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَحَبَّهُ اللَّهُ وَ قَرَّبَهُ مِنْ كَرَامَتِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ أَوْجَبَ لَهُ الْجَنَّةَ

وسائل الشيعة ج :  10 ص 493


عَنِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله : قَالَ شَعْبَانُ شَهْرِي وَ شَهْرُ رَمَضَانَ شَهْرُ اللَّهِ فَمَنْ صَامَ يَوْماً مِنْ شَهْرِي كُنْتُ شَفِيعَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ مَنْ صَامَ يَوْمَيْنِ مِنْ شَهْرِي غَفَرَ اللَّهُ لَهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ وَ مَنْ صَامَ ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ مِنْ شَهْرِي قِيلَ لَهُ اسْتَأْنِفِ الْعَمَلَ

وسائل الشيعة ج : ج : 10 ص 498


قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله : وَ قَدْ تَذَاكَرَ أَصْحَابُهُ عِنْدَهُ فَضَائِلَ شَعْبَانَ فَقَالَ شَهْرٌ شَرِيفٌ وَ هُوَ شَهْرِي وَ حَمَلَةُ الْعَرْشِ تُعَظِّمُهُ وَ تَعْرِفُ حَقَّهُ وَ هُوَ شَهْرٌ يُزَادُ فِيهِ أَرْزَاقُ الْمُؤْمِنِينَ كَشَهْرِ رَمَضَانَ وَ تُزَيَّنُ فِيهِ الْجِنَانُ وَ إِنَّمَا سُمِّيَ شَعْبَانَ لِأَنَّهُ تَتَشَعَّبُ فِيهِ أَرْزَاقُ الْمُؤْمِنِينَ وَ هُوَ شَهْرُ الْعَمَلِ فِيهِ يُضَاعَفُ الْحَسَنَةُ بِسَبْعِينَ وَ السَّيِّئَةُ مَحْطُوطَةٌ وَ الذَّنْبُ مَغْفُورٌ وَ الْحَسَنَةُ مَقْبُولَةٌ وَ الْجَبَّارُ جَلَّ جَلَالُهُ يُبَاهِي فِيهِ بِعِبَادِهِ وَ يَنْظُرُ إِلَى صُوَّامِهِ وَ قُوَّامِهِ فَيُبَاهِي بِهِمْ حَمَلَةَ الْعَرْشِ فَقَامَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع فَقَالَ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي يَا رَسُولَ اللَّهِ صِفْ لَنَا شَيْئاً مِنْ فَضَائِلِهِ لِنَزْدَادَ رَغْبَةً فِي صِيَامِهِ وَ قِيَامِهِ وَ لِنَجْتَهِدَ لِلْجَلِيلِ عَزَّ وَ جَلَّ فِيهِ فَقَالَ ص مَنْ صَامَ أَوَّلَ يَوْمٍ مِنْ شَعْبَانَ كَتَبَ اللَّهُ لَهُ سَبْعِينَ حَسَنَةً الْحَسَنَةُ تَعْدِلُ عِبَادَةَ سَنَةٍ وَ مَنْ صَامَ يَوْمَيْنِ مِنْ شَعْبَانَ حُطَّتْ عَنْهُ السَّيِّئَةُ الْمُوبِقَةُ وَ مَنْ صَامَ ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ مِنْ شَعْبَانَ رَفَعَ اللَّهُ لَهُ سَبْعِينَ دَرَجَةً فِي الْجِنَانِ مِنْ دُرٍّ وَ يَاقُوتٍ وَ مَنْ صَامَ أَرْبَعَةَ أَيَّامٍ مِنْ شَعْبَانَ وُسِّعَ عَلَيْهِ فِي الرِّزْقِ وَ مَنْ صَامَ خَمْسَةَ أَيَّامٍ مِنْ شَعْبَانَ حُبِّبَ إِلَى الْعِبَادِ وَ مَنْ صَامَ سِتَّةَ أَيَّامٍ مِنْ شَعْبَانَ صُرِفَ عَنْهُ سَبْعُونَ لَوْناً مِنَ الْبَلَاءِ وَ مَنْ صَامَ سَبْعَةَ أَيَّامٍ مِنْ شَعْبَانَ عُصِمَ مِنْ إِبْلِيسَ وَ جُنُودِهِ دَهْرَهُ وَ عُمُرَهُ وَ مَنْ صَامَ ثَمَانِيَةَ أَيَّامٍ مِنْ شَعْبَانَ لَمْ يَخْرُجْ مِنَ الدُّنْيَا حَتَّى يُسْقَى مِنْ حِيَاضِ الْقُدْسِ وَ مَنْ صَامَ تِسْعَةَ أَيَّامٍ مِنْ شَعْبَانَ عَطَفَ عَلَيْهِ مُنْكَرٌ وَ نَكِيرٌ عِنْدَ مَا يُسَائِلَانِهِ وَ مَنْ صَامَ عَشَرَةَ أَيَّامٍ مِنْ شَعْبَانَ اسْتَغْفَرَتْ لَهُ الْمَلَائِكَةُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ وَسَّعَ اللَّهُ عَلَيْهِ قَبْرَهُ سَبْعِينَ ذِرَاعاً وَ مَنْ صَامَ أَحَدَ عَشَرَ يَوْماً مِنْ شَعْبَانَ ضُرِبَ عَلَى قَبْرِهِ إِحْدَى عَشْرَةَ مَنَارَةً مِنْ نُورٍ وَ مَنْ صَامَ اثْنَيْ عَشَرَ يَوْماً مِنْ شَعْبَانَ زَارَهُ كُلَّ يَوْمٍ فِي قَبْرِهِ تِسْعُونَ أَلْفَ مَلَكٍ إِلَى النَّفْخِ فِي الصُّورِ وَ مَنْ صَامَ ثَلَاثَةَ عَشَرَ يَوْماً مِنْ شَعْبَانَ اسْتَغْفَرَ لَهُ مَلَائِكَةُ سَبْعِ سَمَاوَاتٍ وَ مَنْ صَامَ أَرْبَعَةَ عَشَرَ يَوْماً مِنْ شَعْبَانَ أُلْهِمَتِ الدَّوَابُّ وَ السِّبَاعُ حَتَّى الْحِيتَانُ فِي الْبَحْرِ أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لَهُ وَ مَنْ صَامَ خَمْسَةَ عَشَرَ يَوْماً مِنْ شَعْبَانَ نَادَاهُ رَبُّ الْعِزَّةِ وَ عِزَّتِي لَا أُحْرِقَنَّكَ بِالنَّارِ وَ مَنْ صَامَ سِتَّةَ عَشَرَ يَوْماً مِنْ شَعْبَانَ أُطْفِئَ عَنْهُ سَبْعُونَ بَحْراً مِنَ النِّيرَانِ وَ مَنْ صَامَ سَبْعَةَ عَشَرَ يَوْماً مِنْ شَعْبَانَ غُلِّقَتْ عَنْهُ أَبْوَابُ النِّيرَانِ كُلُّهَا وَ مَنْ صَامَ ثَمَانِيَةَ عَشَرَ يَوْماً مِنْ شَعْبَانَ فُتِحَتْ لَهُ أَبْوَابُ الْجِنَانِ كُلُّهَا وَ مَنْ صَامَ تِسْعَةَ عَشَرَ يَوْماً مِنْ شَعْبَانَ أُعْطِيَ تِسْعِينَ أَلْفَ قَصْرٍ فِي الْجِنَانِ مِنْ دُرٍّ وَ يَاقُوتٍ وَ مَنْ صَامَ عِشْرِينَ يَوْماً مِنْ شَعْبَانَ زُوِّجَ سَبْعِينَ أَلْفَ زَوْجَةٍ مِنَ الْحُورِ الْعِينِ وَ مَنْ صَامَ أَحَدَ وَ عِشْرِينَ يَوْماً مِنْ شَعْبَانَ رَحَّبَتْ بِهِ الْمَلَائِكَةُ وَ مَسَحَتْهُ بِأَجْنِحَتِهَا وَ مَنْ صَامَ اثْنَيْنِ وَ عِشْرِينَ يَوْماً مِنْ شَعْبَانَ كُسِيَ سَبْعِينَ أَلْفَ حُلَّةٍ مِنْ سُنْدُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ وَ مَنْ صَامَ ثَلَاثَةً وَ عِشْرِينَ يَوْماً مِنْ شَعْبَانَ أُتِيَ بِدَابَّةٍ مِنْ نُورٍ عِنْدَ خُرُوجِهِ مِنْ قَبْرِهِ فَيَرْكَبُهَا طَيَّاراً إِلَى الْجِنَانِ وَ مَنْ صَامَ أَرْبَعَةَ وَ عِشْرِينَ يَوْماً مِنْ شَعْبَانَ شُفِّعَ فِي سَبْعِينَ أَلْفاً مِنْ أَهْلِ التَّوْحِيدِ وَ مَنْ صَامَ خَمْسَةً وَ عِشْرِينَ يَوْماً مِنْ شَعْبَانَ أُعْطِيَ بَرَاءَةً مِنَ النِّفَاقِ وَ مَنْ صَامَ سِتَّةً وَ عِشْرِينَ يَوْماً مِنْ شَعْبَانَ كَتَبَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ جَوَازاً عَلَى الصِّرَاطِ وَ مَنْ صَامَ سَبْعَةً وَ عِشْرِينَ يَوْماً مِنْ شَعْبَانَ كَتَبَ اللَّهُ لَهُ بَرَاءَةً مِنَ النَّارِ وَ مَنْ صَامَ ثَمَانِيَةً وَ عِشْرِينَ يَوْماً مِنْ شَعْبَانَ تَهَلَّلَ وَجْهُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ مَنْ صَامَ تِسْعَةً وَ عِشْرِينَ يَوْماً مِنْ شَعْبَانَ نَالَ رِضْوَانَ اللَّهِ الْأَكْبَرَ وَ مَنْ صَامَ ثَلَاثِينَ يَوْماً مِنْ شَعْبَانَ نَادَاهُ جَبْرَئِيلُ مِنْ قُدَّامِ الْعَرْشِ يَا هَذَا اسْتَأْنِفِ الْعَمَلَ عَمَلًا جَدِيداً فَقَدْ غُفِرَ لَكَ مَا مَضَى وَ تَقَدَّمَ مِنْ ذُنُوبِكَ وَ الْجَلِيلُ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ لَوْ كَانَتْ ذُنُوبُكَ عَدَدَ نُجُومِ السَّمَاءِ وَ قَطْرِ الْأَمْطَارِ وَ وَرَقِ الْأَشْجَارِ وَ عَدَدَ الرَّمْلِ وَ الثَّرَى وَ أَيَّامِ الدُّنْيَا لَغَفَرْتُهَا لَكَ وَ مَا ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ بِعَزِيزٍ بَعْدَ صِيَامِكَ شَهْرَ شَعْبَانَ

وسائل الشيعة ج :  10ص 505


عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عليه السلام : قَالَ صِيَامُ شَعْبَانَ ذُخْرٌ لِلْعَبْدِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ مَا مِنْ عَبْدٍ يُكْثِرُ الصَّوْمَ فِي شَعْبَانَ إِلَّا أَصْلَحَ اللَّهُ لَهُ أَمْرَ مَعِيشَتِهِ وَ كَفَاهُ شَرَّ عَدُوِّهِ وَ إِنَّ أَدْنَى مَا يَكُونُ لِمَنْ يَصُومُ يَوْماً مِنْ شَعْبَانَ أَنْ تَجِبَ لَهُ الْجَنَّةُ

امام صادق (ع) فرمود : روزه شعبان ذخيره روز قيامت بنده است و هر بنده اى که در ماه شعبان زياده روز بگيرد خداوند امر معيشت او را سامان بخشد و شرّ دشمن را از او دفع کند .

وسائل الشيعة ج : 10ص 505


قَالَ الصَّادِقُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ عليه السلام : حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص شَعْبَانُ شَهْرِي وَ شَهْرُ رَمَضَانَ شَهْرُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَمَنْ صَامَ يَوْماً مِنْ شَهْرِي كُنْتُ شَفِيعَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ مَنْ صَامَ يَوْمَيْنِ مِنْ شَهْرِي غُفِرَ لَهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ وَ مَنْ صَامَ ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ مِنْ شَهْرِي قِيلَ لَهُ اسْتَأْنِفِ الْعَمَلَ

وسائل الشيعة ج : 10ص 506


عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام : قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص شَعْبَانُ شَهْرِي وَ رَمَضَانُ شَهْرُ اللَّهِ فَمَنْ صَامَ شَهْرِي كُنْتُ لَهُ شَفِيعاً يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ مَنْ صَامَ شَهْرَ اللَّهِ آنَسَ اللَّهُ وَحْشَتَهُ فِي قَبْرِهِ ثُمَّ ذَكَرَ لَهُ ثَوَاباً جَزِيلًا إِلَى أَنْ قَالَ ثُمَّ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع صُومُوا شَهْرَ رَسُولِ اللَّهِ ص يَكُنْ لَكُمْ شَفِيعاً يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ صُومُوا شَهْرَ اللَّهِ لِتَشْرَبُوا مِنَ الرَّحِيقِ الْمَخْتُومِ وَ مَنْ وَصَلَهَا بِشَهْرِ رَمَضَانَ كَتَبَ لَهُ صَوْمَ شَهْرَيْنِ مُتَتَابِعَيْنِ

وسائل الشيعة ج : 10ص 509


عَلِيَّ بْنَ مُوسَى الرِّضَا عليه السلام : يَقُولُ فِي حَدِيثٍ مَنِ اسْتَغْفَرَ اللَّهَ فِي كُلِّ يَوْمٍ مِنْ شَعْبَانَ سَبْعِينَ مَرَّةً حُشِرَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِي زُمْرَةِ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ وَجَبَتْ لَهُ مِنَ اللَّهِ الْكَرَامَةُ وَ مَنْ تَصَدَّقَ فِي شَعْبَانَ بِصَدَقَةٍ وَ لَوْ بِشِقِّ تَمْرَةٍ حَرَّمَ اللَّهُ جَسَدَهُ عَلَى النَّارِ

وسائل الشيعة ج : 10 ص509


عَنِ الصَّادِقِ عليه السلام : أَنَّهُ قَالَ مَنْ تَصَدَّقَ بِصَدَقَةٍ فِي شَعْبَانَ رَبَّاهَا اللَّهُ جَلَّ وَ عَزَّ لَهُ كَمَا يُرَبِّي أَحَدُكُمْ فَصِيلَهُ حَتَّى يُوَافِيَ الْقِيَامَةَ وَ قَدْ صَارَتْ لَهُ مِثْلَ أُحُدٍ

وسائل الشيعة ج : 10ص 511


عَنْ دَاوُدَ الرَّقِّيِّ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام : عَنْ صَوْمِ رَجَبٍ فَقَالَ أَيْنَ أَنْتُمْ عَنْ صَوْمِ شَعْبَانَ فَقُلْتُ مَا ثَوَابُ مَنْ صَامَ يَوْماً مِنْ شَعْبَانَ فَقَالَ الْجَنَّةُ وَ اللَّهِ قُلْتُ مَا أَفْضَلُ مَا يُفْعَلُ فِيهِ قَالَ الصَّدَقَةُ وَ الِاسْتِغْفَارُ وَ مَنْ تَصَدَّقَ بِصَدَقَةٍ فِي شَعْبَانَ رَبَّاهَا اللَّهُ تَعَالَى كَمَا يُرَبِّي أَحَدُكُمْ فَصِيلَهُ حَتَّى يُوَافِيَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ قَدْ صَارَتْ مِثْلَ أُحُدٍ

مستدرك الوسائل  ج 7 ص 432


قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله : إِنَّ لِلَّهِ خِيَاراً مِنْ كُلِّ مَا خَلَقَهُ فَلَهُ مِنَ الْبِقَاعِ خِيَارٌ وَ لَهُ مِنَ اللَّيَالِي وَ الْأَيَّامِ خِيَارٌ وَ لَهُ مِنَ الشُّهُورِ خِيَارٌ وَ لَهُ مِنْ عِبَادِهِ خِيَارٌ وَ لَهُ مِنْ خِيَارِهِمْ خِيَارٌ فَأَمَّا خِيَارُهُ مِنَ الْبِقَاعِ فَمَكَّةُ وَ الْمَدِينَةُ وَ بَيْتُ الْمَقْدِسِ وَ أَمَّا خِيَارُهُ مِنَ اللَّيَالِي فَلَيَالِي الْجُمَعِ وَ لَيْلَةُ النِّصْفِ مِنْ شَعْبَانَ وَ لَيْلَةُ الْقَدْرِ وَ لَيْلَتَا الْعِيدِ وَ أَمَّا خِيَارُهُ مِنَ الْأَيَّامِ فَأَيَّامُ الْجُمُعَةِ وَ الْأَعْيَادِ وَ أَمَّا خِيَارُهُ مِنَ الشُّهُورِ فَرَجَبٌ وَ شَعْبَانُ وَ شَهْرُ رَمَضَانَ إِلَى أَنْ قَالَ وَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ اخْتَارَ مِنَ الشُّهُورِ شَهْرَ رَجَبٍ وَ شَعْبَانَ وَ شَهْرَ رَمَضَانَ فَشَعْبَانُ أَفْضَلُ الشُّهُورِ إِلَّا مِمَّا كَانَ مِنْ شَهْرِ رَمَضَانَ فَإِنَّهُ أَفْضَلُ مِنْهُ وَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يُنْزِلُ فِي شَهْرِ رَمَضَانَ مِنَ الرَّحْمَةِ أَلْفَ ضِعْفِ مَا يُنْزِلُ فِي سَائِرِ الشُّهُورِ وَ يُحْشَرُ شَهْرُ رَمَضَانَ فِي أَحْسَنِ صُورَةٍ فِي الْقِيَامَةِ عَلَى تَلَّةٍ لَا يَخْفَى هُوَ عَلَيْهَا عَلَى أَحَدٍ مِمَّنْ ضَمَّهُ ذَلِكَ الْمَحْشَرُ ثُمَّ يَأْمُرُ فَيُخْلَعُ عَلَيْهِ مِنْ كِسْوَةِ الْجَنَّةِ وَ خِلَعِهَا وَ أَنْوَاعِ سُنْدُسِهَا وَ ثِيَابِهَا حَتَّى يَصِيرَ فِي الْعِظَمِ بِحَيْثُ لَا يَنْفُذُهُ بَصَرٌ وَ لَا تَعِي عِلْمَ مِقْدَارِهِ أُذُنٌ وَ لَا يَفْهَمُ كُنْهَهُ قَلْبٌ ثُمَّ يُقَالُ لِلْمُنَادِي مِنْ بُطْنَانِ الْعَرْشِ نَادِ فَيُنَادِي يَا مَعْشَرَ الْخَلَائِق . . . . . . . . .

 

هنگامي که ماه شعبان فرا مي رسيد امام سجاد عليه السلام اصحاب خود را فرا مي‌خواند و درباره فضيلت ين ماه سخن گفت. آنگاه مي‌فرمود:«هر کس بري محبت پيامبر و تقرب به خداوند، ماه شعبان را روزه بدارد، خداوند او را در روز قيامت مشمول کرامت خود مي‌گرداند و بهشت را بري او لازم مي شمارد.«


از امام صادق(ع) روايت شده است: چون ماه شعبان مي‌رسيد حضرت زين‌العابدين(ع) اصحاب خود را جمع مي‌كرد و مي‌فرمود: اي اصحاب من، مي‌دانيد اين چه ماهي است؟ اين ماه شعبان است، و حضرت رسول(ص) مي‌فرمايد شعبان ماه من است، پس در اين ماه براي جلب محبّت پيغمبر خود، و براي تقرّب به سوي پروردگار خويش،‌ روزه بداريد،‌ به خدايي كه جان علي‌بن الحسين(ع) به دست قدرت اوست، سوگند ياد مي‌كنم از پدرم حسين‌بن علي(ع) شنيدم كه فرمود: از اميرالمؤمنين(ع) شنيدم: هر كه شعبان را براي جلب محبّت پيامبر، و تقرّب جستن به سوي خداوند روزه بدارد خداوند او را دوست بدارد، و در روز قيامت به كرامتش نزديك نمايد، و بهشت را بر او واجب گرداند.


پيغمبر (ص) فرمود : هر که شب عيد و شب نيمه شعبان را بعبادت زنده بدارد دلش نميرد در روزى که دلها بميرند .
 

شيخ از صفوان جمّال روايت كرده است كه امام صادق(ع) به من فرمود: كساني را كه پيرامون و اطراف تو هستند به روزة شعبان وادار كن. گفتم: فدايت شوم، مگر در فضيلت آن چيزي مي‌بيني؟ فرمود: آري رسول خدا(ص) هرگاه هلال شعبان را مي‌ديد، به منادي دستور مي‌داد تا در مدينه ندا كنند: اي اهل مدينه، من از جانب رسول خدا(ص)‌ به سوي شما ارسال شده‌ام، آن حضرت مي‌فرمايد: آگاه باشيد، به درستي كه شعبان ماه من است، خدا رحمت كند كسي را، كه مرا در ماه من ياري كند،‌ يعني روزه بدارد آن را،‌ سپس امام صادق(ع) چنين گفت: اميرالمؤمنين(ع) مي‌فرمود: از هنگامي كه شنيدم منادي رسول خدا(ص) در شعبان ندا داد، روزة شعبان از من فوت نشد، و تا زماني كه زنده هستم به خواست خداوند از من فوت نخواهد شد. پس مي‌فرمود: روزة دو ماه شعبان و رمضان ماية توبه و آمرزش خداست. اسماعيل‌بن عبدالخالق روايت كرده است: نزد امام صادق(ع) بودم، ذكر روزة شعبان به ميان آمد، حضرت فرمود: در فضيلت روزة شعبان چنين و چنان است، تا جايي كه انسان مرتكب قتل حرام مي‌شود، پس چنانچه شعبان را روزه بدارد، اين روزه به او سود مي‌رساند،‌ و به خواست خداوند آمرزيده مي‌شود!

از امام صادق(ع) نقل شده است كه از وجود مبارك ايشان دربارة فضيلت روزة رجب سؤال كردند؟ فرمود: چرا از روزة شعبان غافل هستيد؟ راوي عرض كرد: يَابنَ رسول‌الله كسي كه يك روز از شعبان را روزه بدارد، چه ثوابي دارد؟ فرمود: به خدا سوگند بهشت پاداش آن است، عرض كرد يَابنَ رسول‌الله بهترين اعمال در اين ماه چيست؟ فرمود: صدقه و استغفار، هر كه در ماه شعبان صدقه دهد حق‌تعالي آن را رشد و نموّ دهد همان‌گونه كه يكي از شما بچّه شترش را رشد مي‌دهد، تا آن كه در قيامت، در حالي كه به اندازة كوه احد شده باشد به صاحبش باز گردد. چهارم: در تمام اين ماه هزار مرتبه بگويد: «لا إِلهَ إِلَّا اللهُ، وَ لا نَعْبُدُ إِلّا إيّاهٌ مٌخْلِصينَ لَهُ الدّينَ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ؛ معبودي جز خدا نيست، و نپرستيم جز او را، در حالي كه دين را براي او خالص كرديم، گرچه مشركان را خوش نيايد».

روايت شده است كه در هر پنجشنبة ماه شعبان آسمانها را زينت مي‌كنند، پس ملائكه عرض مي‌كنند، خداوندا! روزه‌داران اين روز را بيامرز، و دعاي آنان را اجابت فرما. در خبر نبوي است: هر كه روز دوشنبه و پنجشنبة شعبان را روزه بدارد، حق‌تعالي بيست حاجت از حوايج دنيا، و بيست حاجت از حوايج آخرت او را برآورد. ششم: در اين ماه بسيار صلوات فرستد.

 

حضرت رضا (ع) فرمود : شب نيمه شعبان جمع زيادى از دوزخ آزاد گردند و گناهان بزرگ بخشوده شود ، در ان شب بذکر خدا و استغفار و دعا بپردازيد که دعا در آن مستجابست .
 

.. پيغمبر (ص) فرمود : شعبان ماه منست و ماه رمضان ماه خدا است ، هر که يکروز را از ماه من روزه دارد من در قيامت شفيع او خواهم بود و هر که دو روز از آن روزه دارد گناهان گذشته اش بخشوده شود و هر که سه روز آن را روزه دارد به وى گفته شود که عمل را از سر گير .
 

ابو صلت هروى گويد : آخرين هفته شعبان بخدمت امام رضا (ع) رفتم ، حضرت بمن فرمود : اى ابا صلت ماه شعبان بيشترش گذشت و اين آخرين هفته آنست کآنچه را که در گذشته اين ماه کوتاهى نموده اى در اين باقى مانده تدارک کن و بر تو باد که بنيازهاى اصلى خود توجّه کنى و دعا و استغفار بسيار کن و قرآن را زياد بخوان و از گناهانت در پيشگاه خدا توبه نما تا چون ماه خدا به تو رو کند خود را براى خدا خالص کرده باشى و هر امانت يکار که بگردن دارى بپرداز و هر کينه که از مؤمنين بدل دراى از دل بزدا و هر گناهى را که بدان آلوده بوده اى دست از آن بردار و از خدا بترس و در پنهان و آشکار امور خويش را بدو تفويض کن ، و هر که بخدا توکل کند خدا او را بس است ...


امام باقر (ع) فرمود : هر که در شب نيمه شعبان حسين (ع) را زيارت کند گناهش آمرزيده شود ...


از حضرت رسول (ص) روايت شده که خداوند در شب نيمه شعبان ببندگانش مينگرد و آمرزش خواهان را بيامرزد و رحمت طلبان را رحمت کند ولى کينه توزان را همچنان بعقب اندازد

 
نوشته شده در روز ساعت 02:50:47 ب.ظ توسط مجتبي منصور آبادي نظردهيد (0)
ماه شعبان

فضيلت ماه شعبان

 

بدان كه شعبان ماه بسيار شريفى است و منسوب است به حضرت سيد انبياء (صلى الله عليه وآله)؛ آن حضرت اين ماه را روزه مى داشت و وصل مى كرد به ماه رمضان و مى فرمود: شعبان ماه من است؛ هر كه يك روز از ماه مرا روزه بدارد بهشت او را واجب شود و از حضرت صادق عليه السلام روايت است كه چون ماه شعبان داخل مى شد حضرت امام زين العابدين عليه السلام اصحاب خود را جمع مى نمود و مى فرمود: اى گروه اصحاب من مى دانيد اين چه ماهى است؟ اين ماه شعبان است، و حضرت رسول صلى الله عليه وآله مى فرمود شعبان ماه من است؛ پس روزه بداريد در اين ماه براى محبّت پيغمبر خود، و براى تقرّب به سوى پروردگار خود. بحقّ آن خدايى كه جان علىّ بن الحسين به دست قدرت اوست سوگند ياد مى كنم كه از پدرم حسين بن على عليهما السلام شنيدم كه فرمود: شنيدم از اميرالمؤمنين عليه السلام كه هر كه روزه دارد شعبان را براى محبّت پيغمبر خدا و تقرّب بسوى خدا، دوست دارد خدا او را و نزديك گرداند او را به كرامت خود در روز قيامت، و بهشت را براى او واجب گرداند. و شيخ روايت كرده از صفوان جمال كه گفت فرمود به من حضرت صادق عليه السلام كه وادار كن كسانى را كه در ناحيه و اطراف تو هستند بر روزه شعبان گفتم فدايت شوم مگر مى بينى در فضيلت آن چيزى فرمود بلى بدرستى كه رسول خداصلى الله عليه وآله هرگاه مى ديد هلال شعبان را امر مى فرمود مُنادى را كه ندا مى كرد در مدينه اى اهل مدينه من رسولم از جانب رسول خدا9 به سوى شما مى فرمايد آگاه باشيد بدرستى كه شعبان ماه من است پس خدا رحمت كند كسى را كه يارى كند مرا بر ماه من يعنى روزه بدارد آن را پس گفت حضرت صادق عليه السلام كه اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمود كه فوت نشد از من روزه شعبان از زمانى كه شنيدم منادى رسول خداصلى الله عليه وآله ندا كرد در شعبان و فوت نخواهد شد از من تا مدتى كه حيات دارم انشاءالله تعالى پس مى فرمودكه روزه دو ماه كه شعبان و رمضان باشد توبه و مغفرتست ازخدا و روايت كرده اسماعيل بن عبد الخالق كه گفت بودم نزد حضرت صادق عليه السلام كه در ميان آمد ذكر روزه شعبان حضرت فرمود كه در فضيلت روزه شعبان چنين و چنان است حتى آنكه مردى مرتكب خون حرام مى شود پس روزه مى گيرد شعبان را نفع مى بخشد او را و آمرزيده مى شود.



منبع: كتاب مفاتيح الجنان نوشته  مرحوم شيخ عباس قمي(ره)

 
نوشته شده در روز ساعت 02:44:49 ب.ظ توسط مجتبي منصور آبادي نظردهيد (0)
خسران

محرومیت از رحمت حق

-----------------------------------------------
 
خسران ، يعنى : « تباه كردن سرمايه وجودى خود و خانواده خود » كه پس از اين تباهى تمام راه هاى نجات به روى انسان بسته مى شود و كليدى براى باز كردن قفل مشكلات دنيا و آخرت انسان برجاى نمى ماند .أُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ . .. اينان كسانى هستند كه سرمايه وجودشان را تباه كردند . . . . . . قُلْ إِنَّ الْخَاسِرِينَ الَّذِينَ خَسِرُوْا أَنفُسَهُمْ وَأَهْلِيهِمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَلاَ ذلِكَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِينُ. . . . بگو : بى ترديد زيانكاران  واقعى  كسانى هستند كه روز قيامت سرمايه وجودشان و كسانشان را به تباهى داده باشند ; آگاه باشيد ! كه آن همان زيان آشكار است .در سوره والعصر كسانى را كه آراسته به چهار حقيقت اند از گروه زيانكاران استثنا كرده است .إِنَّ الاِْنسَانَ لَفِى خُسْر * إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ.كه  بى ترديد انسان در زيان كارى بزرگى است ; * مگر كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده اند و يكديگر را به حق توصيه نموده و به شكيبايى سفارش كرده اند .فخر رازى در تفسيرش به سوره والعصر مى نويسد : معناى دقيق خسران برايم روشن نبود تا روزى در گرماى تابستان در ميان بازار به يخ فروشى برخوردم كه پى در پى مى گفت : اگر از من خريد نكنيد اصل سرمايه ام با آب شدن از دستم مى رود و به خسران دچار مى شوم ، آنجا فهميدم كه خسران به معناى تباه شدن سرمايه استمفسر بزرگ اسلام مرحوم طبرسى در شرح اينكه انسان در حال خسران است چنين توضيح مى دهد :زيرا انسان در سراشيبى نابودى عمر و نقصان زندگى است ، هر روزى كه مى گذرد و هر نفسى كه درمى آيد قدرى به پايان زندگانى نزديك مى شود و سرمايه حياتش در حال نابودى است ، حال اگر سرمايه اش از كف برود و طاعتى به دست نياورد ، در طول عمر در زيان است و فرداى قيامت مى بيند هستى خود را از كف داده و مستحق عذاب دائم گشته استبه دعاى آموزنده كميل بنگريد كه ولىّ خدا و عاشق حضرت حق با سوگند و تضرع از معبودش درخواست مى كند كه عمرش را آباد و پربركت و متصل به خدمت و عبادت قرار دهد .« أَسْأَلُكَ بِحَقِّكَ وَقُدْسِكَ، وَأَعْظَمِ صِفَاتِكُ وَأَسْمَائِكَ ، أَنْ تَجْعَلَ أَوْقَاتى مِنَ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ بِذِكْرِكَ مَعْمُورَةً ، وَبِخِدْمَتِكَ مَوْصُولَةً » .به حقت و قداستت و بزرگترين صفات و اسمائت از تو درخواست مى كنم كه همه اوقات شبانه روزم را به يادت آباد كنى و پيوسته و دائم به خدمت گزارى ات بدارى .يا در فرازى ديگر درخواست مى كند :« قَوِّ عَلَى خِدْمَتِكَ جَوَارِحِى ، وَاشْدُدْ عَلَى الْعَزِيمَةِ جَوَانِحِى ، وَهَبْ لِىَ الْجِدَّ فِى خَشْيَتِكَ ، وَالدَّوَامَ فِى الاِْتِّصَالِ بِخِدْمَتِكَ ».به اعضايم در راه خدمتت نيرو بخش و دلم را بر عزم و همت در راه عبادت محكم و استوار ساز و كوشش در راه خشيت و پرواى از عظمتت و مداومت در پيوستن به خدمتت را به من ارزانى دار تا در ميدان هاى پيشتازان به سويت برانم و در ميان شتابندگان به كوى قرب و جوارت سبقت گيرم .
 خسارت ديدگان
از جمله خسران زدگان و زيانكاران كسانى هستند كه فرداى قيامت وزنه اعمالشان سبك و كار خيرى براى توزين ندارند و نيز افرادى كه خود را از توفيق ايمان به خدا و پيامبر و معصومان و قيامت محروم نمودند و آنانكه دو رويى و نفاق پيشه كردند و دل به شيطان سپردندخسران ديدگان و زيانكاران مردمى هستند كه وحى الهى و پيامبران و فرهنگ پاك آسمانى و امامان معصوم و اسوه هاى ربانى هم چون ابراهيم و اسماعيل و يعقوب و يوسف و موسى و عيسى (عليهم السلام) و وجود مبارك پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) و اميرالمؤمنين (عليه السلام) و حضرت امام حسن و امام حسين (عليهم السلام)و امثال اينان را رها كرده و در برابر فرهنگ هاى مادى و طاغيان و شياطين كمر خم نموده و به پذيرش فرهنگ آنانكه حاصلى جز تخريب بناى انسانيت و ساختمان شخصيت و كرامت آدمى ندارد تن در مى دهند .
 
نمونه هائى از خسارت ديدگان
زندگى ظلمانى
شب جمعه اى براى خواندن دعاى كميل به يكى از زندان هاى معروف تهران دعوت شدم ، پس از پايان مراسم خبر شدم كه تئوريسين و مغز متفكر كمونيست هاى ايران كه به چند زبان زنده دنيا تسلط داشت و مايه اميد روس ها در ميان جوانان مملكت بود در دعا حاضر بوده است .از مأموران زندان خواستم كه زمينه ديدار مرا با او فراهم آورند ، اين ديدار برقرار شد . به او گفتم پرسشى دارم كه بسيار علاقه مندم به راستى و درستى و بدون لحاظ كردن اينكه يك زندانى هستى به من پاسخ گويى ، جوابش مثبت بود ، سؤال كردم بيش از پنجاه سال است با رهبران بزرگ ماركسيست ها در كشورهاى كمونيستى ملاقات داشتى و خود نيز مبلّغ بى چون و چراى آنان بودى و هزاران نفر را در اين مملكت به اين مكتب وصل كردى ، نهايتاً چه شد و چه ديدى و از عمر خود كه پنجاه سالش را در مطالعه رشته كمونيستى گذراندى و گروه زيادى را به اين رشته دعوت كردى و آنان هم دعوتت را پذيرفتند چه حاصلى به دست آوردى ؟ پاسخ داد : همه عمرم به پوچى گذشت و همه روز و شبم در ظلمات سپرى شد .
 خسران زده حريص
حضرت امام سجاد (عليه السلام) در سفرى كه از زيارت خانه خدا باز مى گشت به دزد قلدرى برخورد كرد كه از حضرت خواست آنچه پول دارد به او بدهد ، حضرت به او فرمود : آنچه برايم مانده حاضرم دو قسم كنم ، بخشى از آن براى تو و نسبت به آن كمال رضايت را دارم و بخشى هم براى من كه راهم را تا مدينه طى كنم و به شهر و ديار و اهل و عيالم برسم ، دزد نپذيرفت و با كمال بى حيايى و زورگويى همه پول ها را درخواست كرد ، حضرت با يك دنيا مهربانى آنچه داشتند به او مرحمت فرمودند .چپاولگر نادان از حضرت خواست لباس هايش را نيز به او بدهد و در اين زمينه مقاومت كرد ، امام (عليه السلام) فرمود : خدا به وضع و حال انسان بيناست و عمل و كارش را مى بيند ، بنابراين خدا را در اين برخوردى كه دارى لحاظ كن ، دزد گفت : خدا خواب است ، امام (عليه السلام) به درگاه حق عرضه داشت آيا بنده ات راست مى گويد تو در خوابى ؟ ! ناگاه شير گرسنه اى از راه رسيد و به دزد حمله كرد و به سرعت او را دريد و نابود نمود و شرش را از حضرت امام سجاد (عليه السلام) دفع كردرحمت خدا به دست امام چهارم (عليه السلام) به آن دزد روى آورد ، ولى او به سوء اختيار خودش رحمت را نپذيرفت و در چاه خسارت و زيانكارى سرنگون شد !
 عنايت امام هشتم (عليه السلام)
مرحوم آقا شيخ ابراهيم كه از اولياى حق بود در سفرى از سفرهايش در خراسان بى پول شد ، به حرم حضرت امام رضا (عليه السلام) رفت و عرضه داشت : پسر پيامبر ! من مهمان شمايم ، هزينه برگشت به تهران را ندارم و هزينه برگشت من حدود پانزده تومان است و از شما مى خواهم ، در حال دعا بود كه زائرى يك تومان به او داد و رفت ، به حضرت گفت : مرحمتى شما بايد پانزده تومان باشد ، يك تومان كفايت نمى كند به تدريج پانزده تومان به او رسيد ، زيارت وداع را خواند و از حرم مطهّر بيرون آمد .آيت الله شيخ حسنعلى نخودكى كه دريايى از زهد و تقوا و كرامت بود كسى را دنبال شيخ ابراهيم فرستاد كه لحظه اى نزد من بيا ، چون به محضر مرحوم نخودكى رسيد به او گفت : شيخ ابراهيم ! حضرت امام رضا (عليه السلام) پانزده تومان به تو مرحمت كرد بيا مرحمتى حضرت را با اين هفتاد تومان عوض كنيم ، من مشتاقم پانزده تومان را به هفتاد تومان بخرم !
آرى ; كسى كه نسبت به فضل و رحمت خدا لياقت نشان دهد بى ترديد از فضل و رحمت حق آن هم به چند برابر بهره مند خواهد شد .
 شيطان رجيم
با توجه به رحمت واسعه الهيه و اينكه هر عاصى و گنهكارى تا پيش از فرا رسيدن مرگ اين شايستگى را دارد كه مشمول رحمت گردد ، اين پرسش به ذهن مى آيد كه چرا ابليس از پيشگاه خدا طرد و رد شد و مورد لعنت و نفرين قرار گرفت و جايگاهش دوزخ ابد گشت .
در اين زمينه لازم است نگاهى هرچند گذرا به كارنامه ابليس بيندازيم .
ابليس از پريان و طايفه جن بود ، ولى همراه فرشتگان و ملائكه الهى به عبادت و پرستش حق اشتغال داشت ولى هنگامى كه كالبد آدم (عليه السلام) از مشتى خاك آفريده شد و سپس خداى مهربان از روح خود به آن كالبد حيات بخشيد ، با اين آفرينش جديد كه نمونه اى از ملك و ملكوت و خاكيان و افلاكيان بود ، فرشتگان و ابليس را آزمود تا صف فروتنان را از مستكبران جدا سازد و آنانكه پذيراى فرمان او به عنوان برنامه تكاملى و فضل و رحمت تشريعى هستند و به دستور حكيمانه و عليمانه اش گردن مى نهند مشخص سازد .ابليس در اين صحنه آزمايش خودخواهى و خودپرستى نهانش را نشان داد و آلودگى باطن خويش را آشكار ساخت و از سجده بر آدم (عليه السلام)امتناع كرد و با خشمى توأم با كبر فرياد زد :قَالَ أَرَأَيْتَكَ هذَا الَّذِى كَرَّمْتَ عَلَىَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ لاََحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ إِلاَّ قَلِيلاً.سپس  گفت : مرا خبر ده اين كسى كه او را بر من برترى دادى  سببش چه بود ؟  اگر تا قيامت مهلتم بخشى ، بى ترديد فرزندانش را جز اندكى لجام مى زنم  و به دنبال خود به عرصه هلاكت و نابودى مى كشم . او كه از انسان جز جنبه خاكى و مادى چيزى نديده بود ، پيدايش خود را از آتش و سبك شمردن انسان خاكى را مايه برتربينى خود ديد و خود را عالى تر پنداشت و آن را توجيهى براى تكبر و نافرمانيش قرار داد .
شيطان و تكبّر
او نخستين متكبرى است كه خودپرستى را به جاى حق پرستى و نخوت را به جاى بندگى برگزيد .اين ماجرا در آيات و روايات متعددى گزارش شده است .اميرالمؤمنين على(عليه السلام) از اين رويداد چنين خبر مى دهد :خداى سبحان فرشتگان مقربش را به وسيله عزت و كبريايى كه فقط و فقط ويژه اوست و مخصوص ذات حضرتش مى باشد آزمايش كرد ، تا فروتنان آنان را از گردنكشانشان جدا سازد ، خدايى كه درون سينه ها و پنهانى پوشيده را مى دانست چنين فرمود :من بشرى از گل خواهم آفريد . پس زمانى كه اندامش را درست و نيكو نمودم و از روح خود در او دميدم ، براى او سجده كنيدبا فرمان خدا همه فرشتگان سجده كردند جز ابليس ، خودبينى ابليس را فرا گرفت ، به آفرينش خود بر آدم نازيد و بر نژاد خويش ـ كه از آتش است ـ باليد .پس او دشمن خدا و امام متعصبان و پيش كسوت مستكبران گشت ، كسى كه اساس تعصب را بى دليل پايه نهاد و با خدا در رداى كبريايى به رقابت پرداخت هم او كه لباس عزت طلبى در بر كرد و پوشش خاكسارى را از تن درآوردابليس پيش از اين رويداد داراى مقامى بس ارجمند در عبادت و طاعت بود ، به گونه اى كه فرشتگان پاك تصور مى كردند او نيز فرشته اى است مقرب :حضرت امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد :« إنَّ إبليس لَمْ يَكُنْ مِنَ المَلائِكَةِ وَكانَتِ المَلائِكَةُ تَرى أنَّهُ مِنْها ».بى ترديد ابليس از فرشتگان نبود ولى فرشتگان تصور مى كردند او از جنس آنان است .همه عباداتش در يك چشم به هم زدن تباه شد و چون خاكسترى بر باد رفت و اين رويداد تلخ به سبب تكبر و خودپسندى بود كه به كفر و عصيان كشيده شد و كم كم ربوبيت تشريعى را انكار كرد و همانند كسانى كه برخى از قوانين و آداب و رسوم مادى گران و طاغيان را بر قوانين آسمانى و وحى الهى ترجيح مى دهند رأى آلوده خود را بر فرمان حق ترجيح داد و زبان حالش نعوذ بالله اين شد كه : خدايا ! من بهتر مى فهمم و بيشتر درك مى كنم و چون نسبت به آدم مقامى برتر هستم تو را نسزد كه به من فرمان دهى بر مشتى خاك بى ارزش سجده كنم .چنين موضع گيرى يعنى انكار ربوبيت تشريعى و علم الهى و برتر دانستن رأى خود نسبت به فرمان ها و احكام حق چيزى است كه از ابليس بروز كرد و متأسفانه برخى از انسان ها و به تعبير بهتر انسان نماها به همان ديدگاه و همان بيمارى خطرناك استكبار مبتلا هستند .
 ابليس و رحمت الهى
ابليس پس از اين ماجرا مى توانست مانند آدم (عليه السلام) و حوا كه از خوردن ميوه آن درخت به سختى پشيمان شدند و به درگاه حضرت حق توبه كردند و توبه آنان پذيرفته شد و رحمت دوست از افق وجودشان طلوع كرد ، توبه كند و به پيشگاه حق انابه آورد و از اين گناه عظيم پاك گردد و مشمول رحمت واسعه حق شود ، ولى به كبرش ادامه داد و از خودپرستى اش دست برنداشت .او خودپرستى ناسازگار است و بيمارى خودپرستى آتشى است بر خرمن بندگى و عبادت ، خدا به سبب تداوم دادن تكبر و خودسرى اش او را خوار و پست كرد و مقام والايش را درهم فرو ريخت و بلند پروازى اش را منكوب كرد و دماغش را به خاك ذلت ماليد و از رحمت و لطف خويش محرومش نمود و اين همه را ابليس با دست خود و به سوء اختيار خويش براى خود فراهم آورد .قَالَ فَاخْرُجْ مِنْهَا فَإِنَّكَ رَجِيمٌ.خدا  گفت : از اين  جايگاه والا كه مقام مقربان است  بيرون رو كه رانده شده اى و فرمود : . . . فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصَّاغِرِينَ. . . . پس بيرون شو كه قطعاً از خوارشدگانى .پس خود ابليس خود را بدبخت كرد و اين است سرنوشت هركه خودبين و خودپرست باشد و بدون ترديد هر كس هواى خود را خداى خود قرار دهد و غير حضرت حق را معبود خود گيرد از درگاه خدا دور مى شود .به اين حقيقت هم بايد توجه داشت كه بيمارى ابليس يك بيمارى واگيردار است ، از اين جهت قرآن و پيامبر (صلى الله عليه وآله) و اهل بيت (عليهم السلام) هشدار مى دهند كه اولا عبرت بگيريد و ثانياً مواظب باشيد كه به آن بيمارى مبتلا نشويد و پيرو شيطان نگرديد و قدم جاى قدم او نگذاريد كه تمام بلاها و مصائبى كه بر سر او آمد و بعد از اين مى آيد دامنگير شما هم خواهد شد . . . . لَـمَن تَبِعَكَ مِنْهُمْ لاََمْلاََنَّ جَهَنَّمَ مِنكُمْ أَجْمَعِينَ. . . . هر كه از آنان از تو پيروى كند ، بى ترديد جهنم را از همه شما لبريز خواهم كرد .در هر صورت روشن شد كه ابليس با سوء اختيار خود و عقيده و اخلاق و عمل بدش به ورطه هلاكت افتاد و حضرت حق بى علت و بى سبب و به زور و اجبار او را طرد و لعن نكرد .اميرالمؤمنين (عليه السلام) در اين زمينه مى فرمايد :خدا از فرشتگان خواست به اداى امانتى كه نزد آنان داشت و وفا به پيمانى كه به آنان سفارش كرده بود در انجام سجده بر آدم و فروتنى براى احترام به او اقدام نمايند ، پس به فرشتگان گفت : بر آدم سجده كنيد ، همگان سجده كردند مگر ابليس كه غرور و تكبر او را گرفت و شقاوت و بدبختى بر او چيره شد و به آفريده شدنش از آتش احساس عزت و برترى نمود و به وجود آمده از گِلى خشكيده را پست و بى مقدار شمرد ، پس خدا هم او را براى سزاوار شدنش به خشم و غضب و به كمال رساندن آزمايش و به انجام رسيدن وعده اش مهلت داد به او گفت : تو از كسانى هستى كه تا وقت معين مهلت در اختيار آنان است.به اين نكته هم بايد توجه داشت كه آيات قرآن مجيد از اعترافات عاجزانه ابليس درباره مخلَصان پرده برمى دارد و نشان مى دهد كه او همه جا و نسبت به همه افراد توان وسوسه و فريب ندارد نه آنكه نخواهد ، بلكه نمى تواند و عاجز است ، زيرا ابزار شيطان مادّيات و هوس هاست و مخلَصان از نظر معنوى تا جايى پرواز كرده اند كه از تيررس شيطان بالاترند ، آن بزرگواران نه اسير ماديّات اند و نه تأثيرات تزيين و فريب به آنان مى رسد و نه دچار هوا و هوس مى گردند تا توجيهات و تسويلات آنان را منحرف كند ، بسان پرنده اى هستند كه آن قدر اوج گرفته است كه گلوله هاى شكارچى به آن نمى رسد .
 شيخ انصارى و وسوسه شيطان
روزى در مجلس درس ، يكى از شاگردان شيخ گفت : خوابى براى شما ديده ام ولى شرم دارم آن را نقل كنم ، استاد فرمود : بگو .عرض كرد : شب گذشته در عالم رؤيا شيطان را در حالت خشم ديدم كه با او ريسمان ها و طناب هايى بود و يك طناب ضخيم او پاره پاره بود ، از فلسفه ريسمان ها و طناب ها پرسيدم .شيطان گفت : با اين ها مردم را به سوى خود مى كشانم ، اين طناب ضخيم پاره پاره براى استادت شيخ انصارى بوده است كه مى خواستم او را به دام اندازم و تا بازار بكشانمش ، ولى طناب را پاره كرد و پا به فرار گذاشت .نمى دانم اين خوابم حقيقت دارد يا از خواب هاى پريشان است ؟ شيخ تبسمى كرد و فرمود : آن ملعون راست گفته ، ديروز چند ميهمان به منزل ما وارد شدند و من براى خريد نياز به پول داشتم و پولى نبود جز آنچه نزد من به امانت نهاده بودند ، با خود گفتم صاحب پول راضى است كه من آن را به عنوان قرض بردارم . كنار طاقچه و محل پول ها رفتم تا آنها را بردارم ولى احتياط كردم و برگشتم و به خود گفتم : مرتضى ! شايد از دنيا رفتى ، از كجا زنده بمانى و قرض خود را بپردازى و نهايتاً از اين كار منصرف شدم ! !
-------------------------------------------------- 
بر گرفته از کتاب جلوه های رحمت الهی استاد حسین انصاریان
 
نوشته شده در روز ساعت 02:40:17 ب.ظ توسط مجتبي منصور آبادي نظردهيد (0)
ایام البیض

ایّام البیض

شب سیزدهم

بدانکه مستحبّ است در هریک از ماه رجب وشعبان ورمضان آنکه در شب سیزدهم دو رکعت نمازبگذارند درهر رکعت حمد یک مرتبه و یَّس و تَبارَکَالمُلْکُ وتوحید بخوانند و در شب چهاردهم چهار رکعت بدو سلام بهمین کیفیّت و درشب پانزدهم شش رکعت به سه سلام بهمین کیفیّت از حضرت صادق علیه السلام مرویست که هر که چنین کند جمیع فضیلت این سه ماه را دریابد و جمیع گناهانش غیر از شرک آمرزیده شود.

روز سیزدهم

اوّل ایّام البیض است و ثواب بسیارى براى روزه این روز و دو روز بعد وارد شده و اگر کسى خواهد عمل اُمّ داوُد بجا آورد باید این روز را روزه بگیرد و در این روز بنا بر مشهور بعد از سى سال از عام الفیل ولادت با سعادت حضرت امیر المو منین علیه السلام در میان کعبه مُعَظَّمه واقع شده است.


اعمال شب نیمه ماه رجب

شب شریفى است و در آن چند عملست اوّل غسل دوّم احیاء آن به عبادت چنانکه علاّمه مجلسى فرموده سیّم زیارت امام حسین علیه السلام چهارم شش رکعت نماز که در شب سیزدهم ذکر شد پنجم سى رکعت نماز در هر رکعت حمد و ده مرتبه توحید و این نماز را سید از حضرت رسول صَلَّى اللَّهِ عَلِیهِ وَ اله نقل کرده با فضیلت بسیار ششم دوازده رکعت نماز هر دو رکعت بیک سلام و در هر رکعت هر یک از سوره حمد و توحید و فلق و ناس و آیه الکرسى و قَدْر را چهار مرتبه بخواند و بعد از سلام چهار مرتبه بگوید اَللّهُ اَللّهُ رَبّى لا اُشْرِکُ بِهِ شَیْئا وَلا اَتَّخِذُ مِنْ دُونِه وَلِیّا و هر چه مى خواهد بخواند و این نماز را بدین طریق سیّد از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده و لکن شیخ در مصباح فرموده روایت کرده داود بن سرحان از حضرت صادق علیه السلام که فرمود بجا مى آورى در شب نیمه رجب دوازده رکعت نماز مى خوانى در هر رکعت حمد و سوره و چون فارغ شدى از نماز مى خوانى بعد از آن حمد و معوذتین و سوره اخلاص و آیه الکرسى را چهار مرتبه و مى گوئى بعد از آن سُبْحانَ اللّهِ وَالْحَمْدُ لِلّهِ وَلا اِلهَ اِلا اللّهُ وَاللّهُ اَکْبَرُ چهار مرتبه پس مى گوئى اَللّهُ اَللّهُ رَبّى لا اُشْرِکُ بِهِ شَیْئا وَما شاَّءَ اللّهُ لا قُوَّهَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلِىِّ الْعَظیمِ و بجا مى آورى در شب بیست و هفتم نیز مثل این را.


اعمال روز نیمه رجب

روز مبارکى است و در آن چند عمل است اوّل غسل دوّم زیارت حضرت امام حسین علیه السلام از ابن ابى بصیر منقول است که گفت سو ال کردم از حضرت امام رضاعلیه السلام که در چه ماه
زیارت کنیم امام حسین علیه السلام را فرمود در نیمه رجب و نیمه شعبان سیّم نماز سلمان به نحویکه در روز اوّل گذشت چهارم چهار رکعت نماز

بخواند و بعد از سلام دست خود را پهن کند و بگویداَللّهُمَّ یا مُذِلَّ کُلِّ جَبّارٍ

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *خدایا اى خوارکننده هر ستمکار سرکش

وَیا مُعِزَّ الْمُوْمِنینَ اَنْتَ کَهْفى حینَ تُعْیینِى الْمَذاهِبُ وَاَنْتَ بارِئُ

و اى عزت بخش مو منان تویى پناهگاه من در آن هنگام که از راهها وامانده شوم و تویى که از روى مهرى

خَلْقى رَحْمَهً بى وَقَدْ کُنْتَ عَنْ خَلْقى غَنِیّاً وَلَوْ لا رَحْمَتُکَ لَکُنْتُ

که به من داشتى به خلقت من دست زدى در صورتى که از خلقتم بى نیاز بودى و اگر مهر تو نبود بطور مسلم من

مِنَ الْهالِکینَ وَاَنْتَ مُوَیِّدى بِالنَّصْرِ عَلى اَعْداَّئى وَلَوْ لا نَصْرُکَ

در زمره نابودان بودم و تویى که مرا بوسیله یارى دادن بر دشمنانم کمک دهى و اگر یارى تو نبود

اِیّاىَ لَکُنْتُ مِنَ الْمَفْضُوحینَ یا مُرْسِلَ الرَّحْمَهِ مِنْ مَعادِنِها

بطور حتم من از رسوایان بودم اى فرستنده رحمت از معدنهاى آن

وَمُنْشِئَ الْبَرَکَهِ مِنْ مَواضِعِها یا مَنْ خَصَّ نَفْسَهُ بِالشُّمُوخِ

و اى پدید آرنده برکت از جاهاى آن اى که مخصوص داشت خود را به بلندى مقام

وَالرِّفْعَهِ فَاَوْلِیاَّوُهُ بِعِزِّهِ یَتَعَزَّزُونَ وَیا مَنْ وَضَعَتْ لَهُ الْمُلُوکُ نیرَ

و رفعت و از اینرو دوستانش به عزت او عزیز گردند و اى که پادشاهان طوق مذلت را براى او

الْمَذَلَّهِ عَلى اَعْناقِهِمْ فَهُمْ مِنْ سَطَواتِهِ خاَّئِفُونَ اَسئَلُکَ بِکَیْنُونِیَّتِکَ

بر گردن نهاده اند و از سطوتهاى او ترسانند از تو خواهم به حق بود کردنت

الَّتِى اشْتَقَقْتَها مِنْ کِبْرِیاَّئِکَ وَاَسئَلُکَ بِکِبْرِیاَّئِکَ الَّتِى اشْتَقَقْتَها مِنْ

که آنرا از کبریاى خود جدایش کردى و از تو خواهم به حق کبریایت که آن را از عزتت

عِزَّتِکَ وَاَسئَلُکَ بِعِزَّتِکَ الَّتِى اسْتَوَیْتَ بِها عَلى عَرْشِکَ فَخَلَقْتَ بِها

برگرفتى و از تو خواهم به حق عزتت که بوسیله آن بر عرش مستولى گشتى و بدان سبب

جَمیعَ خَلْقِکَ فَهُمْ لَکَ مُذْعِنُونَ اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَاَهْلِ بَیْتِهِ

همه خلق خود را آفریدى و همه به خدائیت اعتراف دارند که درود فرستى بر محمد و خاندانش

روایت است که هر صاحب غمى این دعا را بخواند حقّ تعالى او را از اندوه و غم آسایش بخشد

 

عمل امّ داوود

پنجم عمل امّ داوود که عمده اعمال این روز است و براى برآمدن حاجات و کشف کُرُبات و دفع ظلم ظالمان مو ثّر است و کیفیّت آن بنا بر آنچه در مصباح شیخ است آنست که چون خواهد این عمل را بجا آورد روزه بگیرد روز سیزدهم و چهاردهم و پانزدهم را پس در روز پانزدهم نزد زوال غسل کند و چون وقت زوال داخل شود نماز ظهر و عصر را بجا آورد در حالتیکه رکوع و سجودشان را نیکو کند و در موضع خلوتى باشد که چیزى او را مشغول نسازد و انسانى با او تکلّم ننماید پس چون از نماز فارغ شود رو به قبله کند و بخواند حمد را صد مرتبه و سوره اخلاص را صد مرتبه و آیه الکرسى را ده مرتبه و بعد از اینها بخواند سوره انعام و بنى اسرائیل و کهف و لقمان و یَّس و صافّات و حَّم سجده و حَّمعَّسَّق و حَّم دخان و فتح و واقعه و مُلْک و نَّ وَ اِذَا السَّماَّءُ انْشَقَّتْ و ما بعدش را تا آخر قرآن و چون از اینها فارغ شود بگوید در حالتى که رو به

قبله باشد صَدَقَ اللّهُ الْعَظیمُ الَّذى لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْحَىُّ الْقَیُّومُ ذُو

* * * درست فرمود خداى بزرگى که معبودى جز او نیست زنده و پاینده و صاحب

الْجَلالِ وَالاِْکْرامِ الرَّحْمنُ الرَّحیمُ الْحَلیمُ الْکَریمُ الَّذى لَیْسَ کَمِثْلِهِ

جلالت و بزرگوارى است بخشاینده و مهربان بردبار و کریم است آنکه مانندش

شَىْءٌ وَهُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ الْبَصیرُ الْخَبیرُ شَهِدَ اللّهُ اَنَّهُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ

چیزى نیست و او شنوا و دانا و بینا و آگاه است ، گواه است خدا که معبودى جز او نیست

وَالْمَلاَّئِکَهُ وَاُولوُا الْعِلْمِ ق اَّئِماً بِالْقِسْطِ لا اِل- هَ اِلاّ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ

و فرشتگان و دانشوران گواهى داده اند که خدایى جز او نیست که عدالت بدو پایدار است و او عزیز و حکیم است

وَبَلَّغَتْ رُسُلُهُ الْکِرامُ وَاَنَا عَلى ذلِکَ مِنَ الشّاهِدینَ اَللّهُمَّ لَکَ

و پیمبران بزرگوارش نیز آنرا به مردم رساندند و من بر این مطلب گواهى دهم خدایا از آن تو است

الْحَمْدُ وَلَکَ الْمَجْدُ وَلَکَ الْعِزُّ وَلَکَ الْفَخْرُ وَلَکَ الْقَهْرُ وَلَکَ النِّعْمَهُ

ستایش و از آن تو است مجد و براى تو است عزت و خاص تو است افتخار و شایسته تو است قهر و سطوت و مخصوص تو است نعمت

وَلَکَ الْعَظَمَهُ وَلَکَ الرَّحْمَهُ وَلَکَ الْمَهابَهُ وَلَکَ السُّلْطانُ وَلَکَ الْبَهاَّءُ

وازآن تواست عظمت و مخصوص تو است رحمت و براى تو است شکوه و خاص تو است سلطنت و از آن تو است درخشندگى

وَلَکَ الاِْمْتِنانُ وَلَکَ التَّسْبیحُ وَلَکَ التَّقْدیسُ وَلَکَ التَّهْلیلُ وَلَکَ

و مخصوص تو است نعمت بخشى و براى تو است پاکى و از آن تو است پاکیزگى و براى تو است یکتایى و مخصوص تو است

التَّکْبیرُ وَلَکَ ما یُرى وَلَکَ ما لا یُرى وَلَکَ ما فَوْقَ السَّمواتِ الْعُلى

بزرگى و ملک تو است آنچه دیده شود و آنچه دیده نشود و از تو است آنچه بالاى آسمانهاى بلند است

وَ لَکَ ما تَحْتَ الثَّرى وَلَکَ الاْرَضُونَ السُّفْلى وَلَکَ الاْ خِرَهُ

و از تو است آنچه زیر زمین است و از تو است زمینهاى زیرین و از آن تو است دنیا و آخرت

وَالاُْولى وَلَکَ ما تَرْضى بِهِ مِنَ الثَّناَّءِ وَالْحَمْدِ وَالشُّکرِ وَ النَّعْماَّءِ

و مخصوص تو است آن و حمد و ثنا و شکرى که تو بپسندى و آنچه نعمت است نیز از تو است

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى جَبْرَئیلَ اَمینِکَ عَلى وَحْیِکَ وَالْقَوِىِّ عَلى اَمْرِکَ

خدایا درود فرست بر جبرئیل امین بر وحى تو و نیرومند در کار تو و آنکس

وَالْمُطاعِ فى سَمواتِکَ وَمَحالِّ کَراماتِکَ الْمُتَحَمِّلِ لِکَلِماتِکَ

که در آسمانها و جایگاههاى کرامتهایت فرمانش برند آن کس که سخنان تو را برساند

النّاصِرِ لاَِنْبِیاَّئِکَ الْمُدَمِّرِ لاِعْداَّئِکَ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى میکائیلَ مَلَکِ

یاور پیمبرانت و سرنگون کننده دشمنانت خدایا درود فرست بر میکائیل فرشته

رَحْمَتِکَ وَالْمَخْلُوقِ لِرَاءْفَتِکَ وَالْمُسْتَغْفِرِ الْمُعینِ لاِهْلِ طاعَتِکَ

رحمتت و آفریده شده براى بردن مهرت و آمرزش خواه و کمک کار فرمانبرانت

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى اِسْرافیلَ حامِلِ عَرْشِکَ وَصاحِبِ الصُّورِ الْمُنْتَظِرِ

خدایا درود فرست بر اسرافیل حمل کننده عرشت و صاحب صور آنکه چشم به راه

لاِمْرِکَ الْوَجِلِ الْمُشْفِقِ مِنْ خیفَتِکَ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى حَمَلَهِ الْعَرْشِ

دستور تو است و نگران و بیمناک است از ترس تو خدایا درود فرست بر حاملین پاکیزه عرش

الطّاهِرینَ وَعَلىَ السَّفَرَهِ الْکِرامِ الْبَرَرَهِ الطَّیِّبینَ وَعَلى مَلاَّئِکَتِکَ

و بر سفیران گرامى و آن نیکان پاک و بر فرشتگان

الْکِرامِ الْکاتِبینَ وَ عَلى مَلاَّئِکَهِ الْجِن انِ وَخَزَنَهِ النّیر انِ وَمَلَکِ

بزرگوار نویسنده و بر فرشتگان بهشت و نگهبانان دوزخ و فرشته

الْمَوْتِ وَالاْعْوانِ یا ذَاالْجَلالِ وَالاِْکْرامِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى اَبینا آدَمَ

مرگ و کمک کارانش اى صاحب جلالت و بزرگوارى خدایا درود فرست بر پدر ما آدم

بَدیعِ فِطْرَتِکَ الَّذى کَرَّمْتَهُ بِسُجُودِ مَلاَّئِکَتِکَ وَاَبَحْتَهُ جَنَّتَکَ اَللّ- هُمَّ

پدیده خلقت که گرامیش داشتى به سجده کردن فرشتگانت و مباح کردى بر او بهشتت را خدایا

صَلِّ عَلى اُمِّنا حَوّاَّءَ الْمُطَهَّرَهِ مِنَ الرِّجْسِ الْمُصَفّاتِ مِنَ الدَّنَسِ

درود فرست بر مادر ما حواء که از پلیدى پاک و از چرکى و آلودگى مصفا گشت و از میان آدمیان

الْمُفَضَّلَهِ مِنَ الاِْنْسِ الْمُتَرَدِّدَهِ بَیْنَ مَحالِّ الْقُدُْسِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى

برترى داشت و در میان جایگاههاى قدسیان رفت و آمد کرده خدایا درود فرست بر

هابیلَ وَشَیْثٍ وَاِدْریسَ وَنُوحٍ وَهُودٍ وَصالِحٍ وَ اِبْراهیمَ وَاِسْماعیلَ

هابیل و شیث و ادریس و نوح و هود و صالح و ابراهیم و اسماعیل

وَاِسْحقَ وَیَعْقُوبَ وَیُوسُفَ وَالاْسْباطِ وَلُوطٍ وَشُعَیْبٍ وَاَیُّوبَ

و اسحاق و یعقوب و یوسف و اسباط (یعقوب ) و لوط و شعیب و ایوب

وَمُوسى وَهارُونَ وَیُوشَعَ وَمیشا وَالْخِضْرِ وَذِى الْقَرْنَیْنِ وَیُونُسَ

و موسى و هارون و یوشع و میشا و خضر و ذى القرنین و یونس

وَاِلْیاسَ وَالْیَسَعَ وَذِى الْکِفْلِ وَطالُوتَ وَداوُدَ وَسُلَیْمانَ وَزَکَرِیّا

و الیاس و الیسع و ذا الکفل و طالوت و داود و سلیمان و زکریا

وَشَعْیا وَیَحْیى وَتُورَخَ وَمَتّى وَاِرْمِیا وَحَیْقُوقَ وَدانِیالَ وَعُزَیْرٍ

و شعیا و یحیى و تورخ و متى و ارمیا و حیقوق و دانیال و عزیر

وَعیسى وَشَمْعُونَ وَجِرْجیسَ وَالْحَوارِیّینَ وَالاْتْباعِ وَخالِدٍ

و عیسى و شمعون و جرجیس و حواریین عیسى و پیروانشان و خالد

وَحَنْظَلَهَ وَلُقْمانَ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَارْحَمْ

و حنظله و لقمان خدایا درود فرست بر محمد و آل محمد و رحمت فرست بر

مُحَمَّداً وَآلَ مُحَمَّدٍ وَبارِکْ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ کَما صَلَّیْتَ

بر محمد و آل محمد و برکت فرست بر محمد و آل محمد چنانچه درود فرستادى

وَرَحِمْتَ وَبارَکْتَ عَلى اِبْرهیمَ وَآلِ اِبْرهیمَ اِنَّکَ حَمیدٌ مَجیدٌ اَللّهُمَّ

و رحمت و برکت فرستادى بر ابراهیم و آل ابراهیم که براستى تویى ستوده و بزرگوار خدایا

صَلِّ عَلَى الاْوْصِیاَّءِ وَالسُّعَداَّءِ وَالشُّهَداَّءِ وَاَئِمَّهِ الْهُدى اَللّهُمَّ صَلِّ

درود فرست بر اوصیاء و اهل سعادت و شهیدان و امامان راهنما خدایا درود فرست

عَلَى الاْبْدالِ وَالاْوْتادِ وَالسُّیّاحِ وَالْعُبّادِ وَالْمُخْلِصینَ وَالزُّهّادِ

بر ابدال (دسته اى از صلحاء) و اوتاد و سیاحان و پرستش کنندگان و مخلصان و پارسایان

وَاَهْلِ الجِدِّ وَالاِْجْتِهادِ وَاخْصُصْ مُحَمَّداً وَاَهْلَ بَیْتِهِ بِاَفْضَلِ

و اهل جدیت و کوشش و مخصوص گردان محمد و خاندانش را به بهترین

صَلَواتِکَ وَاَجْزَلِ کَراماتِکَ وَبَلِّغْ رُوحَهُ وَ جَسَدَهُ مِنّى تَحِیَّهً وَسَلاماً

درودهایت و فراوانترین کرامتهایت و به روح و جسدش از جانب من تحیت و سلامى برسان

وَزِدْهُ فَضْلاً وَشَرَفاً وَکَرَماً حَتّى تُبَلِّغَهُ اَعْلى دَرَجاتِ اَهْلِ

و فضل و شرافت و بزرگواریش را فزون کن به حدى که او را به اعلى درجه اهل

الشَّرَفِ مِنَ النَّبِیّینَ وَالْمُرْسَلینَ وَالاْفاضِلِ الْمُقَرَّبینَ اَللّهُمَّ وَصَلِّ

شرافت از پیمبران و رسولان و فاضلان مقربت برسانى خدایا درود فرست

عَلى مَنْ سَمَّیْتُ وَمَنْ لَمْ اُسَمِّ مِنْ مَلاَّئِکَتِکَ وَاَنْبِی اَّئِکَ وَرُسُلِکَ

بر هرکس که من نام بردم و هرکه از فرشتگان و پیمبران و رسولان

وَاَهْلِ طاعَتِکَ وَاَوْصِلْ صَلَواتى اِلَیْهِمْ وَاِلى اَرْواحِهِمْ وَاجْعَلْهُمْ

و فرمانبردارانت را که من نام نبردم و درودهاى مرا بر ایشان و بر ارواحشان برسان و آنان را

اِخْوانى فیکَ وَاَعْوانى عَلى دُعاَّئِکَ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْتَشْفِعُ بِکَ اِلَیْکَ

برادران من در دین و کمک کارانم در دعاى به درگاهت قرار ده خدایا من شفیع گردانم تو را پیش خودت

وَبِکَرَمِکَ اِلى کَرَمِکَ وَبِجُودِکَ اِلى جُودِکَ وَبِرَحْمَتِکَ اِلى رَحْمَتِکَ

و کرمت را پیش کرمت و جودت را پیش جودت و رحمتت را پیش رحمتت

وَبِاَهْلِ طاعَتِکَ اِلَیْکَ وَاَسئَلُکَ الّلهُمَّ بِکُلِّ ما سَئَلَکَ بِهِ اَحَدٌ مِنْهُمْ مِنْ

و اهل طاعتت را پیش درگاهت و از تو خواهم خدایا به هرچه یکى از آنها بوسیله آن تو را

مَسْئَلَهٍ شَریفَهٍ غَیْرِ مَرْدُودَهٍ وَبِما دَعَوْکَ بِهِ مِنْ دَعْوَهٍ مُجابَهٍ غَیْرِ مُخَیَّبَهٍ

خواسته از سو الهاى شریفى که برنگشته و به آنچه تو را خوانده اند از دعاى پذیرفته شده اى که به نومیدى نکشیده

یااَللّهُ یارَحْمنُ یا رَحیمُ یا حَلیمُ یا کَریمُ یا عَظیمُ یا جَلیلُ یامُنیلُ یا

اى خدا اى بخشاینده اى مهربان اى بردبار اى کریم اى بزرگ اى با جلالت اى بخشنده اى

جَمیلُ یا کَفیلُ یا وَکیلُ یا مُقیلُ یا مُجیرُ یا خَبیرُ یا مُنیرُ یا مُبیرُ یا

زیبا اى سرپرست اى وکیل اى نادیده گیر اى پناه ده اى آگاه اى روشنى ده اى نابود کن اى

مَنیعُ یا مُدیلُ یا مُحیلُ یا کَبیرُ یا قَدیرُ یا بَصیرُ یا شَکُورُ یا بَرُّ یا

والامقام اى چرخاننده اى جابجا کننده اى بزرگ اى توانا اى بینا اى شکرپذیر اى نیکوکار اى

طُهْرُ یا طاهِرُ یا قاهِرُ یا ظاهِرُ یا باطِنُ یا ساتِرُ یا مُحیطُ یا مُقْتَدِرُ

پاک اى پاکیزه اى قاهر اى پیدا اى پنهان اى پرده پوش اى احاطه دار اى با اقتدار

یا حَفیظُ یا مُتَجَبِّرُ یا قَریبُ یا وَدُودُ یا حَمیدُ یا مَجیدُ یا مُبْدِئُ یا

اى نگهبان اى داراى بزرگى اى نزدیک اى محبوب همه اى ستوده اى بزرگوار اى پدیدآرنده اى

مُعیدُ یا شَهیدُ یا مُحْسِنُ یا مُجْمِلُ یا مُنْعِمُ یا مُفْضِلُ یا قابِضُ یا

بازگرداننده اى گواه اى احسان بخش اى نیکوبخش اى نعمت بخش اى زیاده بخش اى گیرنده

باسِطُ یا هادى یا مُرْسِلُ یا مُرْشِدُ یا مُسَدِّدُ یا مُعْطى یا مانِعُ یا

اى گشایش ده اى راهنما اى فرستنده اى رهنمون اى محکم کننده اى دهنده اى منع کننده اى

دافِعُ یا رافِعُ یا باقى یا واقى یا خَلاّقُ یا وَهّابُ یا تَوّابُ یا فَتّاحُ

جلوگیرنده اى بلند کننده اى باقى اى نگهدار اى آفریننده اى بخشش پیشه اى توبه پذیر اى گشاینده

یا نَفّاحُ یا مُرْتاحُ یا مَنْ بِیَدِهِ کُلُّ مِفْتاحٍ یا نَفّاعُ یا رَوُفُ یا عَطُوفُ

اى زیاده بخش اى رحمت بخش اى که بدست او است هر کلید اى سودرسان اى مهربان اى باعطوفت

یا کافى یا شافى یا مُعافى یا مُکافى یا وَفِىُّ یا مُهَیْمِنُ یا عَزیزُ یا

اى کفایت کننده اى درمان بخش اى بهبودى بخش اى پاداش دهنده اى باوفا اى نگهبان خلق اى با عزت اى

جَبّارُ یا مُتَکَبِّرُ یا سَلامُ یا مُوْمِنُ یا اَحَدُ یا صَمَدُ یا نُورُ یا مُدَبِّرُ یا

جبار اى بزرگوار اى سلامت بخش اى ایمنى بخش اى یکتا اى بى نیاز اى نور اى مدبر کارها اى

فَرْدُ یا وِتْرُ یا قُدُّوسُ یا ناصِرُ یا مُونِسُ یا باعِثُ یا وارِثُ یا عالِمُ

یگانه اى تنها اى پاکیزه اى یاور اى همدم اى برانگیزنده اى ارث برنده اى دانا

یا حاکِمُ یا بادى یا مُتَعالى یا مُصَوِّرُ یا مُسَلِّمُ یا مُتَحَبِّبُ یا قاَّئِمُ یا

اى حکم کننده اى آغاز کننده اى برتر اى صورت بخش اى سلامت بخش اى دوستى ورز اى قائم به کار خلق اى

داَّئِمُ یا عَلیمُ یا حَکیمُ یا جَوادُ یا بارِى ءُ یا باَّرُّ یا ساَّرُّ یا عَدْلُ یا

جاویدان اى دانا اى فرزانه اى بخشنده اى آفریننده اى نیکوکار اى شادى بخش اى دادگستر اى

فاصِلُ یا دَیّانُ یا حَنّانُ یا مَنّانُ یا سَمیعُ یا بَدیعُ یا خَفیرُ یا مُعینُ

جداکننده اى جزاده اى نعمت بخش اى عطابخش اى شنوا اى پدیدآرنده اى پناه ده اى یاور

++[مُغَیِّرُ] یاناشِرُ یاغافِرُ یاقَدیمُ یامُسَهِّلُ یا مُیَسِّرُ یا مُمیتُ یا مُحْیى

اى نشر دهنده اى آمرزنده اى قدیم اى آسان کننده اى هموارکننده اى میراننده اى زنده کننده

یا نافِعُ یا رازِقُ یا مُقْتَدِرُ یا مُسَبِّبُ یا مُغیثُ یا مُغْنى یا مُقْنى یا

اى سودده اى روزى ده اى با اقتدار اى سبب ساز اى فریادرس اى بى نیازکننده اى دارایى دهنده اى

خالِقُ یا راصِدُ یا واحِدُ یا حاضِرُ یا جابِرُ یا حافِظُ یا شَدیدُ یا

آفریننده اى نگهبان اى یگانه اى حاضر اى جبران کننده اى نگهدار اى استوار اى

غِیاثُ یا عاَّئِدُ یا قابِضُ یا مَنْ عَلا فَاسْتَعْلى فَکانَ بِالْمَنْظَرِ الاْعْلى

فریادرس اى ثروت ده اى گیرنده اى که والایى و برترى و به دیدگاه اعلایى

یا مَنْ قَرُبَ فَدَنا وَبَعُدَ فَنَاى وَعَلِمَ السِّرَّ وَاَخْفى یا مَنْ اِلَیْهِ التَّدْبیرُ

اى که نزدیکى و بسیار هم نزدیک و دور است و بسیار هم دور داناى سر و نهان اى که تدبیر

وَلَهُ الْمَقادیرُ وَیا مَنِ الْعَسیرُ عَلَیْهِ [سَهْلٌ] یَسیرٌ یا مَنْ هُوَ عَلى ما

امور با او است و اندازه ها از او است و اى که دشوار براى او سهل و آسان است اى که بر هرچه بخواهد

یَشاَّءُ قَدیرٌ یا مُرْسِلَ الرِّیاحِ یا فالِقَ الاِْصْباحِ یا باعِثَ الاْرْواحِ یا

توانا است اى فرستنده بادها اى شکافنده سپیده صبح اى برانگیزاننده ارواح اى

ذَاالْجُودِ وَالسَّماحِ یا راَّدَّ ما قَدْ فاتَ یا ناشِرَ الاْمْواتِ یا جامِعَ

صاحب جود و سخاوت اى برگرداننده آنچه از دست رفته اى زنده کننده مردگان اى گردآورنده

الشَّتاتِ یا رازِقَ مَنْ یَشاَّءُ [بِغَیْرِ حِسابٍ وَیا] فاعِلَ ما یَشاَّءُ کَیْفَ

پراکنده ها اى روزى ده بى حساب بهر که خواهى و اى انجام دهنده

یَشاَّءُ وَیا ذَاالْجَلالِ وَالاِْکْرامِ یا حَىُّ یا قَیُّومُ یا حَیّاً حینَ لا حَىَّ یا

هرچه بخواهى بهرطور که خواهى و اى صاحب جلالت و بزرگوارى اى زنده اى پاینده اى زنده در آن هنگام که زنده اى نبود اى

حَىُّ یا مُحْیِىَ الْمَوْتى یا حَىُّ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ بَدیعُ السَّمواتِ

اى زنده کن مردگان اى زنده که معبودى جز تو نیست پدیدآرنده آسمانها و

وَالاَْرْضِ یا اِلهى وَسَیِّدى صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَارْحَمْ

و زمین اى معبود من و آقاى من درود فرست بر محمد و آل محمد و رحمت فرست بر

مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّدٍ وَ بارِکْ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ کَما صَلَّیْتَ

محمد و آل محمد وبرکت ده بر محمد و آل محمد چنانچه درود فرستادى

وَبارَکْتَ وَرَحِمْتَ عَلى اِبْرهیمَ وَآلِ اِبْرهیمَ اِنَّکَ حَمیدٌ مَجیدٌ

و برکت دادى و رحمت فرستادى بر ابراهیم و آل ابراهیم که براستى تویى ستوده و بزرگوار

وَارْحَمْ ذُلىّ وَ فاقَتى وَفَقْرى وَانْفِرادى وَوَحْدَتى وَخُضُوعى بَیْنَ

و رحم کن به خوارى من و پیچارگیم و نداریم و تک و تنهاییم و فروتنیم در

یَدَیْکَ وَاعْتِمادى عَلَیْکَ وَتَضَرُّعى اِلَیْکَ اَدْعُوکَ دُعاَّءَ الْخاضِعِ

برابرت و اعتمادى که بر تو دارم و زاریم به درگاهت تو را خوانم خواندن شخص فروتن

الذَّلیلِ الْخاشِعِالْخاَّئِفِ الْمُشْفِقِ الْباَّئِسِ الْمَهینِ الْحَقیرِ الْجائِعِ

خوار خاشع ترسان هراسان پریشان بى مقدار کوچک گرسنه

الْفَقیرِ الْعاَّئِذِ الْمُسْتَجیرِ الْمُقِرِّ بِذَنْبِهِ الْمُسْتَغْفِرِ مِنْهُ الْمُسْتَکینِ لِرَبِّهِ

فقیر پناهنده پناه خواه معترف به گناه آمرزش خواه از گناه درمانده و زارى کننده به درگاه پروردگار

دُعاَّءَ مَنْ اَسْلَمَتْهُ ثِقَتُهُ وَرَفَضَتْهُ اَحِبَتُّهُ وَعَظُمَتْ فَجیعَتُهُ دُعاَّءَ حَرِقٍ

و خواندن شخصى که یاران مورد اعتمادش او را واگذار ده و دوستانش او را رها کرده و درد جانسوزش بزرگ گشته خواندن شخص دلسوخته

حَزینٍ ضَعیفٍ مَهینٍ باَّئِسٍ مُسْتَکینٍ بِکَ مُسْتَجیرٍ اَللّهُمَّ وَاَسئَلُکَ

غمگین ناتوان بى مقدار پریشان درمانده اى که به تو پناه آورده خدایا از تو خواهم

بِاَنَّکَ مَلیکٌ وَاَنَّکَ ما تَشاَّءُ مِنْ اَمْرٍ یَکُونُ وَاَنَّکَ عَلى ما تَشاَّءُ قَدیرٌ

چون تویى فرمانروا و تو چنانى که هرکارى را بخواهى مى شود و تویى که بر هرچه بخواهى توانایى

وَاَسئَلُکَ بِحُرْمَهِ هذَا الشَّهْرِ الْحَرامِ وَالْبَیْتِ الْحَرامِ وَالْبَلَدِ الْحَرامِ

و از تو خواهم به حرمت این ماه محترم و خانه محترم (کعبه ) و شهر محترم (مکه )

وَالرُّکْنِ وَالْمَقامِ وَالْمَشاعِرِالْعِظامِ وَبِحَقِّنَبِیِّکَ مُحَمَّدٍعَلَیْهِ وَ الِهِ السَّلامُ

و رکن و مقام و مشعرهاى بزرگ (جاهاى مناسک حج ) و به حق پیامبرت محمد علیه و آله السلام

یا مَنْ وَهَبَ لاِدَمَ شَیْثاً وَ لاِِبْراهیمَ اِسْماعیلَ وَ اِسْحاقَ وَ یا

اى که شیث را به آدم بخشیدى و اسماعیل و اسحاق را به ابراهیم دادى و اى

مَنْ رَدَّ یُوسُفَ عَلى یَعْقوُبَ وَیا مَنْ کَشَفَ بَعْدَ الْبَلاَّءِ ضُرَّ اَیُّوبَ ی ا

که یوسف را به یعقوب برگرداندى و اى که پس از مبتلا شدن ایوب ناراحتیش را برطرف کردى اى که

راَّدَّ مُوسى عَلى اُمِّهِ وَ زاَّئِدَ الْخِضْرِ فى عِلْمِهِ وَیا مَنْ وَهَبَ لِداوُدَ

موسى را به مادرش برگرداندى و دانش خضر را افزون کردى اى که دادى به داود

سُلَیْمانَ وَلِزَکَرِیّا یَحْیى وَلِمَرْیَمَ عیسى یا حافِظَ بِنْتِ شُعَیْبٍ وَیا

سلیمان را و به زکریا یحیى را و به مریم عیسى را اى نگهدار دختر شعیب اى

کافِلَ وَلَدِ اُمِّ مُوسى اَسئَلُکَ اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَاَنْ

کفالت کننده فرزند مادر موسى از تو خواهم که درود فرستى بر محمد و آل محمد و

تَغْفِرَ لِى ذُنُوبى کُلَّها وَتُجیرَنى مِنْ عَذابِکَ وَتُوجِبَ لى رِضْوانَکَ

گناهانم را بیامرزى و از عذاب خود مرا در پناه گیرى و مرا مستوجب خوشنودى

وَاَمانَکَ وَاِحْسانَکَ وَغُفْرانَکَ وَجِنانَکَ وَاَسئَلُکَ اَنْ تَفُکَّ عَنّى کُلَّ

و ایمنى و احسان و آمرزش و بهشتت قرار دهى و از تو خواهم که باز کنى برایم هر

حَلْقَهٍ بَیْنى وَبَیْنَ مَنْ یُوْذینى وَتَفْتَحَ لى کُلَّ بابٍ وَتُلَیِّنَ لى کُلَّ

حلقه اى که میان من و میان آزار کننده من است و بگشایى به رویم هر درى را و

صَعْبٍ وَتُسَهِّلَ لى کُلَّ عَسَیرٍ وَتُخْرِسَ عَنّى کُلَّ ناطِقٍ بِشَرٍّ وَتَکُفَّ

نرم کنى برایم هر دشوارى را و آسان کنى برایم هر مشکلى را و لال کنى از من زبان هر بدگو را و بازدارى از من

عَنّى کُلَّ باغٍ وَتَکْبِتَ عَنّى کُلَّ عَدُوٍّ لى وَحاسِدٍ وَتَمْنَعَ مِنّى کُلَّ

هر زورگو را و خوار کنى دشمنان و حسودان مرا و بازدارى از من هر

ظالِمٍ وَتَکْفِیَنى کُلَّ عاَّئِقٍ یَحُولُ بَیْنى وَبَیْنَ حاجَتى وَیُحاوِلُ اَنْ

ستمگرى را و کفایت کنى از من هر مانعى را که میان من و حاجتم حائل شود و بخواهد که

یُفَرِّقَ بَیْنى وَبَیْنَ طاعَتِکَ وَیُثَبِّطَنى عَنْ عِبادَتِکَ یا مَنْ اَلْجَمَ الْجِنَّ

میان من و اطاعت تو را جدایى اندازد و از پرستش تو بازم دارد اى که مهار کردى جنیان

الْمُتَمَرِّدینَ وَقَهَرَ عُتاهَ الشَّیاطینِ وَاَذَلَّ رِقابَ الْمُتَجَبِّرینَ وَرَدَّ کَیْدَ

نافرمان را و مقهور ساختى شیاطین سرکش را و گردنِ گردن کشان را به خوارى کشاندى و نقشه هاى شوم

الْمُتَسَلِّطین عَنِ الْمُسْتَضْعَفینَ اَسئَلُکَ بِقُدْرَتِکَ عَلى ما تَشاَّءُ

مسلطشدگان را از ناتوانها بازگرداندى از تو خواهم به حق تواناییت بر هرچه خواهى

وَتَسْهیلِکَ لِما تَشاَّءُ کَیْفَ تَشاَّءُ اَنْ تَجْعَلَ قَضاَّءَ حاجَتى فیما تَشاَّءُ

و آسان کردنت هرچه را بهر نحو که خواهى که قرار دهى برآوردن حاجتم را در هرچه خواهى

پس سجده کن بر زمین و بر خاک بگذار دو طرف روى خود را و بگو اَللّهُمَّ لَکَ

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * خدایا براى تو

سَجَدْتُ وَبِکَ امَنْتُ فَارْحَمْ ذُلّى وَفاقَتى وَاجْتِهادى وَتَضَرُّعى

سجده مى کنم و به تو ایمان دارم پس رحم کن به خوارى من و نداریم و سعى و کوششم و زارى

وَمَسْکَنَتى وَفَقْرى اِلَیْکَ یا رَبِّ و کوشش کن که اشک بریزد چشمهاى تو اگر چه

و بیچارگى ام و نیازم به درگاهت اى پروردگار * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

بقدر سرمگسى (سوزنى ) باشد بدرستى که این علامت استجابت است.

 
نوشته شده در روز ساعت 02:37:50 ب.ظ توسط مجتبي منصور آبادي نظردهيد (0)
امام جواد (ع)
امام جواد علیه‌السلام خزانه‌دار علم الهی

اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام منبع علم لایزال الهی و چشمه جوشان و پر فیض معارف ربوبی می باشند.

رسول خدا از قول پروردگار در وصف اهل بیت نقل می کند که حضرت حق فرمود

هم خزانی علی علمی من بعدک

آنان پس از تو خزانه دار بر علم من هستند

امام جواد علیه‌السلام چون اجداد طاهرش خزانه دار علمی الهی وگنجینه‌دار رازها و رمزهای آفرینش بود.

امام جواد  علیه‌السلام  با سنی کم با شرکت در مناظره‌ها و مباحثه‌های عالمان و دانشمندان بزرگ عصر خویش، علم لدنّی که همانا مختص به انبیاء و معصومین است را فرا روی مردمان عصر خود و اعصار دیگر به تصویر کشیدند. حضرت به مناسبتی به این نکته اشاره و مرز و سرچشمه علم خویش را با دیگران مشخص می‌نمایاند. هنگامی که حضرت موضوع حیف و میل شبانی را به او گوشزد می‌کرد، در پاسخ به پرسش شبان که عرض کرد، از کجا به این موضوع پی بردی؟ حضرت می فرمایند: همانا ما خزانه‌داران علم الهی و گنجینه‌داران حکمت خداوندی و جانشینان انبیاء و بندگان گرامی او هستیم.  "مدینه المعاجز ، ص 535"

حد سارق:

زرقان دوست صمیمی‌بن‌ابی‌داود نقل می‌کند که: روزی بن‌ابی‌داود در حالی که اندوه و حزن بر چهره‌اش نمایان بود از نزد معتصم باز می‌گشت . از وی علت حزنش را جویا شدم ، که او گفت:

امروز آرزو کردم که کاش بیست سال قبل مرده بودم . به او گفتم به چه دلیل؟

گفت: به خاطر اینکه امروز ابی‌جعفر محمد‌بن‌علی‌بن‌موسی علیهما‌السلام  نزد امیرالمومنین خود را تثبیت کرد. 

گفتم : چگونه ؟

گفت: دزدی به سرقتش اعتراف کرده بود و خلیفه هم برای روشن شدن مسئله و اجرای حد بر وی،فقها را در مجلس جمع کرد و محمد‌بن‌علی را نیز دعوت نمود.

از ما سوال کرد: از کجا دست دزد واجب است قطع شود؟

من گفتم: از مچ دست

خلیفه گفت: به چه دلیل؟

گفتم: برای اینکه دست، همان انگشتان و کف دست تا مچ است و بدین خاطر از خداوند سبحان در باره تیمم می‌فرمایند " فاغسلوا وجوهکم و ایدیکم الی‌المرافق وامسحوا بروسکم و ارجلکم الی الکعبین. " مائده / 6

در خصوص این فتوی برخی از فقها در مجلس با من همراه شدند.

برخی نیز گفتند: قطع دست از آرنج واجب است.

خلیفه از آنان علتش را پرسید. گفتند: چون خداوند در قرآن می فرماید: " وایدیکم الی‌المرافق " واین دلالت دست از نوک انگشتان تا مرفق و آرنج است.

ابن‌ابی‌داود ادامه داد: سپس خلیفه رو به امام جواد علیه‌السلام  کرد و گفت:

ای ابا جعفر نظر تو در باره این موضوع چیست؟

ابا جعفر گفت: ای خلیفه این جماعت در این باره نظر دادند.

مامون گفت: رای آنها را نادیده بگیر، رای خود را بیان کن

او گفت: ای خلیفه مرا معاف کن

 خلیفه گفت: تو را به خدا سوگند می‌دهم که نظر و رای خود را بیان کنی

 ابا جعفر گفت: حال که سوگند دادی، می‌گویم

تمام اقوال بیان شده، اشتباه است. در دین و سنت واجب است دست از نقطه پیوند استخوانهای انگشتان قطع و کف دست به حال خود باقی بماند.
خلیفه گفت: دلیلش چیست؟

 اباجعفر گفت: این سخن رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله که فرمود: سجده بر هفت عضو واجب است

پیشانی، دو دست، دو زانو و دو پا، پس اگر دستش از مچ و یا آرنج بریده شود برای دزد دستی باقی نمی‌ماند تا با آن سجده کند و خدای متعال می‌فرمایند: " و ان المساجد لله" جن/ 18 " مسجدها از آن خداوند است " یعنی اعضای هفت گانه سجده و مسجد از خدایند و آنچه از آن خداست قطع نمی‌شود.

 ابن‌ابی‌داود گوید: معتصم از این حکم خوشش آمد و آن را پذیرفت و دستور داد تا دست دزد را از مفصل انگشتان دست قطع کنند نه کف دست
ابن‌ابی‌داود می‌گوید‌: در آن لحظه گویی برای من قیامتی برپا شد و آرزو کردم کاش زنده نبودم.

ابن‌ابی‌داود می‌گوید: پس از سه روز به نزد معتصم رفتم و به او گفتم: همانا خیرخواهی برای امیرالمومنین بر من واجب است . هرچند که بدانم به سبب آن بر آتش داخل شوم.

خلیفه گفت: این خیر خواهی چیست؟

گفتم: وقتی امیرالمومنین فقها و رعیت و دانشمندان آنها را برای امری از امور دین در مجلس خویش گرد هم می‌آورد، از آنها در باره حکمی پرسش می‌کند و آنان نیز آنچه می‌دانند بر زبان می‌رانند، در حالی که در مجلس خلیفه، خاندان او، فرماندهان، وزراء و کاتبان حضور دارند. سخنان مجلس خلیفه به گوش مردم می‌رسد و آنان پی می‌برند که خلیفه به خاطر فتوی و قول مردی که عده ای از این امت به امامت وی قائل هستند و ادعا می‌کنند،که او " امام جواد علیه‌السلام  " به مقام خلافت سزاوارتر است، قول و فتوای همه را کنار می‌زند، حکم او را بر حکم فقها ترجیح می‌دهد، این چه عواقبی را در پی خواهد داشت؟

بن‌ابی‌داود گفت: در این لحظه رنگ خلیفه به خاطر آنچه به وی تذکر داده بودم تغییر کرد و گفت: خداوند به خاطر این خیر خواهی به تو جزای خیر عطا کند.

چهار روز پس از این واقعه حضرت به شهادت رسید ...

تفسیرالعیاشی، ج1،ص319 ـ موسوعه الامام الجواد علیه‌السلام، ج2، ص 410 ـ بحار الانوار، ج 50، ص 5 ـ 7

شکار در حرم الهی:

بنا به نقل شیخ مفید از ریان بن شبیب: وقتی مامون خواست دخترش ام‌الفضل را به همسری امام جواد علیه‌السلام  درآورد، عباسیان به چنین تحلیلی که این مسئله موجب می‌شود که حکومت به دست علویان افتد، با تصمیم مامون به مخالفت برخاستند.

از این رو به نزد مامون رفته و اظهار داشتند: تو را به خداوند سوگند می‌دهیم که از تصمیم خود در تزویج ام‌الفضل با محمدبن‌علی منصرف شو و بار دیگر قدرت را از عباسیان به علویان منتقل نکن . در گذشته ولایتعهدی علی‌بن‌موسی‌الرضا علیه‌السلام همه را نگران خود ساخت، اکنون برای نامزدی ام‌الفضل یکی از عباسیان را انتخاب کن مامون در جواب عباسیان گفت: اختلاف شما با علویان ریشه در نحوه برخورد شما با آنان دارد. اگر شما با آنان منصفانه برخورد می‌کردید، همانگونه که آنها بر شما برتری و شایستگی دارند، برتری می‌یافتند. پیشینیان من، مشی بد رفتاری با علویان را در پیش گرفتند و قطع رحم کردند و من از این رویه به خدا پناه می‌برم، هرگز از این که علی بن موسی علیه‌السلام  را ولیعهد خویش کردم، پشیمان نیستم . از وی خواستم که به جای من خلافت کند قبول نکرد، قضای حتمی خدا جای خود را گرفت " و کان امر الله معذورا" .(چنین تحلیلی از شهادت حضرت علی‌بن‌موسی‌الرضا علیه‌السلام  بیانگر نهایت حیله‌گری و تزویر مامون حتی در برابر عباسیان است). اینکه می‌گویید چرا ابو جعفر را به دامادی خویش برگزیده‌ام؟ به فضل و دانش وی باز می‌گردد، که با وجود سنی کم از همه برتر است امید است زمینه‌ای فراهم آید تا دیگران نیز چون من به درجه فضل و برتری وی آگاهی یابند.

بزرگان عباسی، دگر باره به سن حضرت علیه‌السلام  خرده گرفتند و گفتند درست است که رفتار این جوان و فضل وکمال وی تو را به اعجاب وا داشته است، ولی با مسائل فقهی آشنائی ندارد. مدتی صبرکن تا به معلوماتی دست یابد سپس نیّت خود را عملی ساز 
مامون در جواب گفت: وای بر شما، من به جایگاه و منزلت این نوجوان بیش از شما دانایم، او از اهل بیتی است که علم و دانش آنان از سرچشمه الهامات الهی نشات می‌گیرد.

پدران آنان در دین و دانش و ادب، بی‌نیاز از رعیتی بودند که علم‌شان به درجه کمال رسیده است. اگر قبول ندارید، امتحانش کنید تا درجه فضل و علم او بر شما آشکار گردد. گفتند: قبول است، وی را می‌آزماییم.

عباسیان با کسب اجازه از مامون، اجازه خواستند تا فردی را برای مناظره با حضرت جواد علیه‌السلام  معرفی کنند وجلسه را ترک کردند
عباسیان با یکدیگر به شور نشستند و در نتیجه قاضی نامی و مشهور، یحیی‌بن‌اکثم را دعوت و با وعده دادن پول فراوان به وی در صورت پیروزی بر امام جواد علیه‌السلام، در روزی معین در مجلسی با حضور مامون شرکت جستند. 

در این مجلس هر یک در جای خود قرار گرفتند و مامون دستور داد تا تشکی و دو متکا را برای امام جواد علیه‌السلام  گسترداند و خود در کنار او ایستاد. و یحیی‌بن‌اکثم روبروی امام قرار گرفت.

یحیی بن اکثم رو به مامون کرد و گفت: یا امیرالمومنین اجازه می‌دهید تا از ابوجعفر سوال کنم؟

مامون گفت: از خودش اجازه بگیر

یحیی‌بن‌اکثم رو به حضرت علیه‌السلام کرد و گفت: فدایت شوم اجازه می‌فرمایی مسئله‌ای بپرسم؟

حضرت علیه‌السلام  فرمود: بپرس

یحیی‌بن‌اکثم گفت: خداوند ما را فدایت سازد اگر فردی در حال احرام شکاری را بکشد، حکم آن چیست ؟

امام جواد علیه‌السلام  فرمود: شکارچی در حل کشته است یا در حرم؟

عالم به حرمت آن بوده یا جاهل؟

از روی عمد کشته یا اشتباه؟

آزاده بوده است یا غلام؟

صغیر بوده است یا کبیر؟

این اولین صید بوده است یا بیشتر؟

آن صید از پرندگان بوده است یا غیر آنها؟

کوچک بوده است یا بزرگ؟

شخص محرم بر این عمل اصرار دارد یا پشیمان شده است؟

شب این عمل را انجام داده است یا روز؟

احرام عمره بوده است یا احرام حج؟

یحیی‌بن‌اکثم پس از شنیدن فروع باز شده از پرسش خود از سوی امام جواد علیه‌السلام  زبانش به لکنت افتاد و نشانه های عجز و ناتوانی به سیمایش آشکار شد.

 مامون پس از بیان مطالب از سوی امام جواد علیه‌السلام  گفت: خدا را به خاطر تشخیص خویش حمد و سپاس می‌کنم سپس رو به عباسیان کرد و گفت : اکنون بر آنچه در فکر آن بودید آگاهی یافتید؟ 

پس از مراسم عقد و خطبه خوانی، مامون به حضرت علیه‌السلام  گفت: در صورت تمایل پاسخ مسائل محرم را بیان کنید تا همه بهره‌مند شویم
حضرت علیه‌السلام  فرمودند: محرم اگر صیدی را در غیر حرم بکشد و آن از پرندگان بزرگ باشد، یک گوسفند کفاره باید قربانی کند و اگر صید در حرم باشد با ید دو گوسفند قربانی کند. اگر جوجه‌ای در حل بکشد قربانی، یک بره از شیر گرفته است؛ ولی قیمت آن جوجه بر او واجب نیست. اما اگر جوجه‌ای در حرم بکشد کفاره‌اش یک گوسفند و قیمت جوجه می‌باشد.

اگر صید از حیوانات وحشی چون الاغ وحشی باشد باید یک گاو قربانی و اگر صید شترمرغ باشد یک شتر قربانی کند.
کفاره کشتن صید بر فرد عالم و جاهل مساوی است.

در صورتی که محرم عمداً صید را بکشد گناه کرده ولی چنانچه به اشتباه صید را شکار نموده چیزی بر او نیست
کفاره فرد حر برخودش واجب و کفاره غلام بر مولای او واجب است.

 برصغیر کفاره نیست ولی کبیر کفاره بر او واجب است.

شخصی که از شکار پشیمان شود پس از کفاره عقاب اخروی ندارد ولی آنکه بر کشتن صید اصرار ورزد عذاب اخروی گریبانگیر او می‌شود

الارشاد، ص 319 - موسوعه الامام الجواد علیه‌السلام  ، ج2، ص 408

حلال و حرام شدن زن:

مامون پس از شنیدن پاسخ‌های حضرت علیه‌السلام  در خصوص مسئله شکار و تشویق وی در مقابل حضار رو به امام جواد علیه‌السلام کرد و گفت:
احسنت، یا ابا جعفر خداوند به تو خیر عطا کند، اگر صلاح می‌دانید شما نیز از یحیی‌بن‌اکثم سوالی بپرسید .
امام علیه‌السلام  رو به یحیی‌بن‌اکثم کرد و فرمود : پرسش نمایم؟

یحیی گفت : فدایت شوم اختیار با شماست. اگر توانائی پاسخگویی داشتم پاسخ می‌دهم و اگر نه پاسخ آنرا از شما خواهم آموخت .
امام علیه‌السلام فرمودند: چه می‌گویی در باره این مسئله:

در اول روز نگاه مردی به زنی حرام بود، چون آفتاب بالا آمد همان زن بر او حلال شد، ظهر که شد بر او حرام گردید، به موقع عصر بر او حلال شد، چون آفتاب غروب کرد، حرام گشت، در زمان عشاء حلال شد، در نیمه شب حرام گردید و چون فجر طلوع کرد بر او حلال شد.
این چگونه می‌شود و علت حلال و حرام‌شدن چیست؟

یحیی‌بن‌اکثم در تحیر گفت: به خدا سوگند من پاسخ این مسئله را نمی‌دانم، پاسخ آن را بفرمائید تا بیاموزم .
حضرت جواد علیه‌السلام فرمودند: این زن کنیزی است و آن مرد اجنبی و نامحرم ـ به خاطر نامحرم بودن ـ  نگاه وی در صبح بر آن زن حرام بود. آفتاب که بالا آمد کنیز را خریداری کرد. و بر آن مرد حلال شد.

ظهر کنیز را آزاد کرد، بر او حرام شد . عصر وی را به تزویج خود درآورد، حلال شد.

موقع غروب به سبب ظهار ـ مسئله ای که مرد به زن خود بگوید پشت تو نظیر پشت مادر من است ـ  بر او حرام شد .
زمان عشاء کفاره ظهار را داد، حلال شد. نصف شب آن زن را طلاق داد حرام شد، در طلوع فجر رجوع کرد آن زن بر او حلال شد .
در این هنگام مامون رو به حاضران مجلس کرد و گفت:

آیا در میان شما کسی یافت می‌شود که این مسئله را چنین پاسخ دهد؟

همه گفتند: نه والله، امیرالمومنین به رای خود آگاه‌تر است. آنگاه مامون گفت: وای بر شما، اهل بیت در میان مردم از نظر فضل و کمال بی‌همتا و ممتازند و کمی سن مانع فضیلت آنها بر سایر مردم نمی‌شود.

تحف‌العقول، ص454 ـ بحارالانوار، ج10، ص 385 ـ  وسائل‌الشیعه، ج22،ص265 ـ  موسوعه الامام الجواد علیه‌السلام، ج2 ، ص406

 

 
نوشته شده در روز ساعت 02:32:28 ب.ظ توسط مجتبي منصور آبادي نظردهيد (0)
12345678910
صفحه اصلي
يادداشت
دانستنيهاي حج
مقررات حج
گفتگو
مقالات
معرفي كتاب
مؤلفان روحاني
وبلاگ
پيوندها
درباره ما
ارتباط با ما
1,012 تعداد روز
2,922,025 تعداد كل

حوزه نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت - معاونت امور روحانيون
طراحي و پياده سازي: مركز كامپيوتر بعثه مقام معظم رهبري